موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

war horse

دوشنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۳، ۰۳:۳۵ ق.ظ

از سری بدبختی های آدم های شخصیت گرا و بازیگر گرا این است که به هوای بازی بندیکت کامبربتچ و تام هیدلستون فیلم طولانی و کشدار « اسب جنگی» را می بیند و متوجه می شود بیخودی ترین سکانس ها مربوط به همین دوبازیگر نه به خاطر ضعف بازی بلکه به خاطر ضعف فیلمنامه است.

اما درکل فیلم سرشار از احساسات انسانی ، شات های طولانی از طبیعت دلربای انگلیسی و البته اضطراب جنگ - البته نه خیلی خشن- است، قسمتی که من خیلی استرس داشتم، زمانی بود که اندرو در پشت جبهه باقی موند و به او دستور داده شد  تا به کسانی که برمیگردند و به دشمن پشت می کنند شلیک کند، اندرو می بایست به همرزمان خودش، دوستان و همشهری ها و هموطنانش شلیک می کرد، حتی فریاد دوستش آلبرت هم از وحشت او کم نمیکند:« اندرو اشکالی نداره، هیچکس برنمیگرده، تو مجبور نیستی به هیچکس شلیک کنی» اما حتی خود آلبرت هم شک داشت این اتفاق بیفتد، او به زور به سوی جبهه رانده شد و به دل جنگ پیوست، به شلیک ها، گلوله ها، آدم هایی که هر لحظه زمین می افتادند، نفر بعدی ای که ممکن بود او باشد، و بعد زمانی که حس می کرد همه چیز آرام شده، اندرو را پیدا کرد، اندرو زمانی که دید نمی تواند به هموطنانش شلیک کند خودش از خاکریز بالا رفت و به جبهه پیوست، قدم به قدم ، ذره به ذره پیش رفت، اگر قرار بود بمیرد، به هر نحو بازهم شرافتمندانه تر از کشتن هموطنانش بود، در لحظه ای که اندرو پا به زمین جنگ گذاشت صد در صد فاتحه خود را خوانده بود، او برای مردن آماده بود، اما او آلبرت راپیدا کرد، همدیگر را بغل کردند، همه چیز تمام شد بود ، بدترین چیز ممکن اتفاق افتاده بود و هردو سالم بودند، هردو به ده خود برمیگشتند و روزهای قدیمی از سر گرفته می شد اما ، مه سپید قبل از اینکه او خودش را به آلبرت برساند او را در برگرفت، گاز اشکاور، اندرو مرد، آن هم وقتی که فکر میکرد همه چیز به خوبی و خوشی پایان یافته، آلبرت درچند قدمی او بود و راه جدیدی برای فرار پیدا کرده بود اما اندرو باید می مرد، او کنار سرباز های دشمن می افتاد و می مرد، کنار آدم هایی که شب ها وحشت جنگیدن با آنها مو بر تنش راست می کرد، همه چیز تمام شده بود...

فیلمهای جنگی قلب مرا می شکند، بی رحمی ها، داستان های بیشماری که در قلب و جان و جیب های سربازان خفته است، من همیشه خودم را جای پرستار ها تصور میکنم، در حالی که در انبوه کمبود گاز استریل و دارو و مسکن و ضدعفونی می لولم و لباسهایم کثیف و بدبو و موهایم به پیشانی عرق کرده ام چسبیده، دست وپا و چشم و جسم سربازانی را پانسمان می کنم که روحشان سیاه شده، چشمهایی را می بینم که یکبار به طور کامل تا ته خط رفته و برگشته و رذیل ترین شکل بشریت را دیده، و در حالی که من محو سیاهی و تاریکی و سردی دنیای پشت آن چشم ها می شوم، او با دیدن من به چیز دیگری فکر میکند:« امنیت، خانه، زن ، خواهرم...مادرم و هر زن دیگری که در یک جای امن منتظر من است، آرامش»

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">