موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

از بلاگ تا ازدواج روی عرشه...

چهارشنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۱۳ ق.ظ

مامان تعریف می کند:« پسر همسایه از طریق وبلاگ نویسی با یک خانمی در یک شهر دیگر آشنا شده و قصد ازدواج با دختر خانم را نموده، دخترخانم که یکی یکدانه تشریف داشتند، اذعان نمودند که پدرم مرا به راه دور شوهر نمی دهند، اما عشق که بالا زد پدر کارخانه دار دختر خانم پسر را به شهرخودشان برد، عروسی گرفت، خانه و شغل و ماشین در اختیارش نهاد و زندگی خوشی را برای او و دخترش آغاز نمود(همه ایستاده به افتخار پدرعروس کف بزنید، یه تنه کار یه فامیل رو انجام داد)» مادر پس از تعریف کردن خاطره بالا از من پرسیدند که عایا در وبلاگ من هم خبری هست یا نه، بعد من که رویم نمی شد به او بگویم کلا اسم وبلاگم هم مورد دارد و از آن وبلاگ های:« من چقدر دختر گلی هستم، حیف که هیشکی نیست منو بگیره» هم نیست و کلی اندر احوالات اخلاق عن و چهره زشتم نوشتم، به مادر گفتم:« مگه شما کارخونه دارید؟» مادر در این لحظه پی برد که هردوی ما هم در نقش مادر و هم در نقش فرزند  قصور داشته ایم و معضل بی دامادی خانواده گردن هردویمان است، وی پس از لختی درنگ اذعان داشت:« آخرش باید بدمت به پسر خانم احمدی»

جدا از بحث تصور کردن من به عنوان یک کالا،لازم به ذکر است که پسر خانم احمدی در کشتی کار می کند و هر شش ماه یکبار به ساحل می آید و پس از سه هفته می رود و هیچ کس در محله حاضر نیست زن او بشود(با وجود اصرار ویژه ای که مادرش دارد)، غیر از من که یکبار گفتم:« فکر کن رو عرشه باشی دزد دریاییا حمله کنن» و بُعد دیگری از زندگی با شوهری در کشتی را مطرح کردم...خلاصه از آن موقع تا کنون من میدانم که اگر هیچ کس هم پیدا نشد، بازهم پسر خانم احمدی و کابین کشتی اش منتظر من هستند..

در این جا جادارد از همه آقایان وبلاگ نویس بخواهم که چشمانشان را خوب باز کنند، دختران وبلاگ نویس کارخانه دارها را دریابید...من که به همون نون و ماهی کنار پسر خانم احمدی هم راضیم، اما شما روی توانایی مخ زدنتان حساب بازکنید..

پی نوشت: هرکس این نوشته را جدی بگیرد، خیلی آهوست.

۹۴/۰۵/۰۷
فا نو

نظرات  (۱۱)

آن که از دست روزگار به خشم می آید، هر آنچه آموخته بیهوده بوده است.
پاسخ:
بله:)
۰۷ مرداد ۹۴ ، ۰۱:۲۸ آناهیتا طـــ
هی وای ما یه خانوم احمدی م نداریم ک... :-/

هشدار! محدوده ی خاله زنکی:
یاد پسر یکی از اقوام خیلی دور افتادم که از طریق اینترنت با یه دختری آشنا شده بود و پاشو کرده بود تو یه کفش ک می خوامش...
حالا خانواده ی پسره شدیدا مذهبی, خانواده ی دختره کلا باز...
بعد دختره هنوز دبیرستانشم تموم نکرده بود طفلی, چند وقت پیش ازدواج کردن و یارو دختره رو مذهبی کرده بود.. حالا نمی دونم عاقبت چی شد من فقط تا اینجاش خبر دارم :))
امیدوارم پای هم پیر شن ما که بخیل نیستیم.
اما خب, بنظرم یه نفر هرچی تلاش کنه خودشو عوض کنه و بقیه تلاش کنن عوضش کنن بهرحال یه روزی می رسه که یجورایی شبیه خانواده ش می شه...
پاسخ:
عجب داستانی بود.... اما بنظرم انسان توانایی بی نهایتی داره و اگه بخواد میتونه تحول پیدا کنه:)
ما خانوم احمدی نداریم :(
:)))
پاسخ:
بله دوستان اشاره کردند، متوجه شدم چقدر نسبت به شما برتری دارم( آیکن فخر)
۰۷ مرداد ۹۴ ، ۰۸:۲۹ فاطیما کیان
فعلا که جو جو جدی گرفتن نوشته هاست و صرفا من الان یک پست مینویسم ضدت تا تو باشی دیگه عرشه دار های مقدرس کشورمون رو مسخره نکنی و ترویج ازدواج بلاگی و مخ زدن ندی که خیلی بده و دور از عرفه و این خزبلات ! بچه این دور براست یکم کودکانه تر بنویس فرزندم که اهویی متولد نشود :)))
هرچند آهو بیخ گوش است :)))
+صرفا جهت خنده :))
پاسخ:
تشویش اذهان عمومی رو یادت رفت:)
+ :)
موردی هم بوده که دختره هیچی نداشته تو روستا بوده اما یه پسرو هزار کیلومتر کشونده سمت خودش .. عشقه دیگه :D
پاسخ:
البته روستایی بودن خودش صفایی داره که همگان ندانند...
جدی نمی گیرم ولی کلی خندیدم باهاش خخخخخخخ
پاسخ:
:) 
عاااااااالی بود:)))))
و این!
پاسخ:
جالب بود:))))
۰۷ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۵۰ شیمیست خط خطی
:))))
البته یکی از دوستان من هم همینطوری ازدواج کرد، پسره رو از تبریز (تهران دانشجو بود البته) کشوند اصفهان و به خوبی باهم زندگانی می کنند، الان دخترشون میره کلاس دوم :))
پاسخ:
اوخی چه پایان رمانتیکی:)
توی روستا کار و بارش انگار بهتره  والا !
پاسخ:
:)
۰۹ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۱۹ محدثه عارفی
:)) خیلی بامزه بود. فک کن با پسر خانم احمدی روی عرشه :)))
پاسخ:
:)
سلام فانو 
نون و ماهی عروسیت با من :)
پاسخ:
نه ایشالا همسرم میره خودش ماهی می گیره ... به شما زحمت نمی دیم!فکر نکنم کار دیگه ای اونجا ازش بربیاد، منتها تو هم اگه نزدیک دریایی بیا همکاری کن:)کم پیدا شدی؟

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">