موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

خاطرات شرمگینانه ی من (چالش)

يكشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۴، ۱۰:۵۷ ب.ظ

من یکبار وانت پدرم را برداشتم سر دور برگردان خوردم به در یک پژو و بعد در رفتم... آدمهای زیادی آنجا جمع شدند ولی هیچکس جلوی مرا نگرفت، نوزده سالم بود، خام بیشعور و ترسو،البته الان هم وضعم بهتر نیست اما فکر می کنم آن روز اگر یک نفر جلوی مرا می گرفت که فرار نکنم، عذاب وجدان نداشتم، نمیتوانم این خاطره را با طول و تفسیر بگویم، حالم را بد می کند...اعصابم بهم می ریزد...روزهاست میخوام اون خاطره رو فراموش کنم...اما حتی قیافه تک تک آدم هایی که جمع شده بودند را به یاد دارم...بخاطر همین دیگه پشت فرمون ننشستم، علی رغم تلاش های بسیاری که خانواده و برادرانم انجام دادند...

این پست در راستای پاسخ به چالشی است که دکتر میم در اینجا به راه انداخت و فاطیما هم اینجا مارا دعوت کرد:) نمیدونم در درمان شدن من اثری داره یا نه، ولی مطمئنم یه روز مصمم می شم که بازم پشت فرمون بشینم...


نظرات  (۹)

این تیکه داستان خیلی زیبا بود
الان هم وضعم بهتر نیست
پاسخ:
 :)
۱۱ مرداد ۹۴ ، ۲۳:۲۴ فارفائـِـ ــلا
منم یه بار هیوده سالم بود ماشینو برداشتم کوبوندم به درخت... الان بعد از 7,8 سال هنو نتونستم برم کلاس واسه گواهینامه... فوبیا شده اصن

پاسخ:
آره از منم فوبیا شده، بدجور، بد فرم، بدجا....
۱۲ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۱۸ فاطیما کیان
مرسی که حمایتمون کردی و نوشتی ,متشکرم از شجاعتت برای گفتن چیزی که از فکر کردن بهش هم بدت میاد ,حتما بعد این حالت بهتر میشه شکی ندارم, چون خود من بعد نوشتن چالش حس بدم به حس خوب تبدیل شد :)
پاسخ:
خواهش می کنم، بنظرم بهتر بود بنویسم، چون خیلی سنگینی می کرد و هیچکس جز خودم در جریانش نبود...امیدوارم در آینده بتونم کاملا فراموشش کنم یا اینکه ازش به عنوان یه خاطره عادی یاد کنم...
۱۲ مرداد ۹۴ ، ۰۹:۳۷ شیمیست خط خطی
من هم امیدوارم نوشتار درمانی جواب بدهد :)
پاسخ:
امید چیز خوبی است...شاید بهترین چیز نباشد اما چیزهای خوب همیشه ماندگارند(فیلم رستگاری در شائوشنگ)
ما یه دوستی داشتیم که میگفت همین قایمکی ماشین سواری  ها به من رانندگی یاد داد :D
اما گویا برای شما رابطه عکس داشته :|
پاسخ:
آره، قایمکی و یواشکی خیلی به کار امثال من نمیخوره با این اعتماد به نفس کمم
۱۲ مرداد ۹۴ ، ۱۰:۳۲ دختری با موهای خرمایی
عزیزم :(( میفهمم چی میگی
مخصوصا عذاب وجدانشو :((
پاسخ:
:(امیدوارم هیشکی بهش دچار نباشه....
این در رفتنه نکته خوبى بوداا :-) 
پاسخ:
دکتر نگو! بخدا هنوز بابت اون اتفاق از خودم بدم میاد و شرمندم و به صاحب ماشین فکر می کنم...
خاطره مصطفى (حاجى) رو خوندی؟ اونم شبیه تو بود.
شده دیگه! اگه بخواى دقیق بشینى و این موارد رو پیدا کنى، روانى میشی. واسه همه هست. واسه صاحب ماشینه صدقه بده، دلت راضی بشه :-) 
میرسه بهش
پاسخ:
بله خوندم، ولی بازم مصطفی پشت فرمون نبوده، من بخاطر اینکه خودم پشت وانت نشستم و این اشتباهو کردم، علی رغم اینکه میدونستم ممکنه از پس فرمون محکم ماشین برنیام خودمو نمی بخشم، حق باشماست، میدونم باید فراموشش کنم، ولی کلا شخصیتم جوریه که دیگران رو راحت تر از خودم می بخشم،  حتی الان وقتی یاد لحظه برخورد ماشین با پژو میفتم بی اختیار سرمو میکشم عقب ،بهرحال امیدوارم صاحب ماشین خنس نباشه و به همین صدقه ها منو ببخشه و بدونه چقدر روبرو شدن باهاش سخت بوده برام...شاید سخت تر از همین ندیدنش...
۱۶ مرداد ۹۴ ، ۱۷:۴۳ ܓ✿اناربانو ܓ✿
فانو! 

چقد تاثیرش روت مونده دختر! دعا میکنم ترست بریزه و با ارامش بشینی پشت فرمون:)
پاسخ:
ممنونم:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">