موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

زرناله...

دوشنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۴۰ ب.ظ

آخرش من با این داغ می میرم، با این آرزوی به دل مانده، با این خیال وامانده که یکی از این آدم های دور و ورم خودش داستان مرا بخواند و بعد به جای سوالات سطحی ، حرفهای احمقانه و پایان بندی های خیالی خودش، داستان را نقد کند، داستان را له کند، نابود کند، ولی داستان را گوش کند...چقدر تلخ است که برای گوش هایی قصه بگویی که داستان را نمی فهمند...آخر مگر همه زنده نیستند؟ مگر همه تماشاگر داستان شگفت انگیز کتاب زندگی نیستیم؟

آخر داستانم با چشمان بازمانده نگاهم می کند و می پرسد:« خیلی قشنگ بود، خوب بود، چایی میخوری؟» 

می میرم، روی قبرم درخت سپیدار سبز می شود، قبرم را می شکافند و می بینند هنوز روی استخوان هایم جای غم ها باقی مانده است...

۹۴/۰۵/۱۹
فا نو