موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

کارآموزی

يكشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۴، ۰۴:۴۵ ب.ظ

تاحالا زیاد در مورد کارآموزیم براتون ننوشتم نه؟

شاید دلیلش این باشد که تقریبا هیچ کاری در کارآموزی انجام نمی دهم، روز دوم و سوم بود که از دست مهندسی که کارآموزش بودم خسته شدم و متوجه شدم خود او هم هیچکاری برای انجام دادن ندارد، از حراست اجازه گرفتم که لپ تاپم را به مجموعه بیاورم(خداروشکر این یک مورد همیشه با من همکاری می کند) و نشستم سر پایان نامه، روزی دو وعده چایی  به من می دهند و از وقتی دیدند که تایپم خوب است چندتا نامه اداری هم برایشان تایپ کردم، دو سه بارهم مرا فرستادند طبقه هم کف تا برایشان پرونده جابه جا کنم، روزهای اول گریه ام گرفت، چند روزش را هم پیچاندم، دو سه کارآموز دیگر هم آمدند و به آن ها برعکس من کلی کار یاد دادند، بعدا فهمیدم آنها قرار است استخدام شوند و من نه، چرا من نه؟ چرا بین ما تفاوت قائل می شوند؟ حقیقت این است که بین ما هیچ فرقی نیست تنها بین پدران ما فرق است:)

خلاصه  مثل آدم ناحسابی رفتم و مثل تمام کارمند های آنجا کار نکردم و مثل همه شان چایی مفت خوردم و مفت رفتم و مفت آمدم(اصلا هم نگران گزارش کارآموزیم نیستم، از یک نفر یک گزارش خریدم) تا اینکه یک روز به مهندس و سرپرست بخش گفتم :« میخواین من نیام برام این یک هفته رو امضا کنید؟» از بس نیامده برایم امضا کرده بود عادت کرده بودم، مهندس یکهو براق شد و گفت:« من امضا نمی کنم؟» با نگاه عاقل اندر سفیه کثیف نگاهش کردم و گفتم:« خب آخه کاری ندارم» او هم لب هایش را ورچید(یک مرد سبزه قد کوتاه است با کلی ناز و کرشمه) و گفت:« باید به حراست بگی ، اصلا وظیفه من نیست، اصلا چرا به من میگوی؟»

من که دیدم مهندس ترسیده بیخیال اصرار کردن شدم، کلا آدم اهل التماس و اصراری نیستم، التماس هم اهل من نیست، چند باری شده که کلی التماس و درخواست کرده ام اما از بس خشک و مصنوعی و غیر واقعی بوده ملت با یک بی اعتنایی خیط کننده از کنارم رد شده اند(اگر گدا بودم ورشکست می شدم) آن روز خیلی اعصابم خورد شد، حتی توی راه برگشت کلی پدرم را آزار دادم و همه این مشکلات را گردن او انداختم(او دلش می خواست کارآموزی ام یکجای امن باشد چون او به شرکت های خصوصی اعتمادی ندارد). اما شب که بیرون رفتم و کمی ذهنم باز شد و هوشیاری حضورم به من برگشت تصمیم جدیدی گرفتم، دفتر مهندس سرپرست ازما جدا بود و او از اینکه بیش از حد قیافه مارا ببیند متنفر است، بخاطر همین من هرروز چهار بار به دفترش می روم و این مکالمه تکراری را با پررویی ادامه می دهم:

- سلام مهندس

- سلام(با بی میلی و اکراه)

- خوبید؟ صبحتون بخیر! 

- ...

من بیرون می آیم، ساعت ده دوباره دم دفترش می روم و فقط یک برگه گزارش توی دستم است، او معمولا  مشغول انجام کاری است، من بدون اینکه وارد دفترش شوم دوباره سر کارم برمیگردم(هدف فقط دیدن قیافه نحس من است)، ساعت دوازده دوباره به اتاقش می روم:

- سلام مهندس

- سلام!

- خسته نباشید

- ...

- اینو امضا کنید

او از اینکه هرروز تاریخی را امضا کند متنفر است، و من تک تک روزها را از او امضا می گیرم:) بعد بیرون می روم ، نیم ساعت بعد برمیگردم:

- مهندس من برم؟

- ساعت چنده؟

- دوازده و نیم 

- برو

وسایلم را جمع می کنم:

- مهندس خداحافظ خسته نباشید

-...

و هرروز او مجبور است 4 نوبت ریخت نحس مرا ببیند!بین این مکالمات طولانی و آینده سازمان می روم پایان نامه ام را تایپ می کنم، چایم را می نوشم، با کارآموز های پارتی دار گپ می زنم و گهگاهی با گوشه کنایه  گوشمالیشان می دهم، دو سه پرونده جابجا می کنم و در اینترنت چرخی می زنم...و این بود کارآموزی مفید من! حالا که مهندس دلش می خواهد این یکهفته را کنارش باشم حرفی نیست! :)

نظرات  (۱۱)

۲۵ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۴۴ آناهــیــ ـــتا
منم کاراموزیم انقد بیکار بودم از بچه ها پروژه می گرفتم تایپ می کردم واسشون :))
بعد دانشجوآیی م که میومدن ازشون می پرسیدم پروژه نمی خاید؟ احتمالا پیش خودشون فک می کردن من دیگه چی م :|
البته هیچوخ جرات ننکردم لپ تاپ ببرم وگرنه اگر پروژه های سه بعدی اینا می گرفتم الان پولدار شده بودم :))
پاسخ:
اگه جرات کرده بودی پولدار تر بودی، من از همون روزهای اول گفتم اگه نتونم لپ تاپمو ببرم دیوونه میشم که شکر خدا اجازه دادن ببرم:)
اه اعصابم خورد شد، چه وضع بدیه
پاسخ:
دقیقا بلاتکلیفیش خیلی بده..
۲۶ مرداد ۹۴ ، ۱۷:۰۵ شیمیست خط خطی
یعنی حرص دادنت تو حلقم! :)
واقعا فقط به اونایی که میخوان استخدام کنن کار یاد میدن؟! اسمش کارآموزیه نه دوره آموزشی پیش استخدام!
پاسخ:
دقیقا این سوال منم بود که بی جواب مونده...ولی تصمیم گرفتم کاری به کارشون نداشته باشم:)
خیلی هم دلش بخواد تو رو روزی چند بار ببینه مرتیکه ی ..... :/
۲۷ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۴۵ فاطیما کیان
دلم گرفت ....تفاوت ما با اونا در پدر هامونه ... الهی قربون بابای بی پارتی خودم بشم اصلا مهم نیست ما هم خدایی داریم فانو جانم :)
کاراموزی منم خیلی ملوس و ناز ناز تموم شد اون موقع ها و امضا گرفتم و بشکنم زدم ^_^
پاسخ:
دقیقا، فقط آدم به یاد خدا می تونه آروم بگیره.
انشالله مال منم به خوبی تو تموم میشه:)
خانم الکی هم که شده یه لبخند باید در جواب ما میذاشتید:)))
پاسخ:
خانم خانمای عزیزم شما قربانی گیج شدن من بین دکمه انصراف و ذخیره شدید که با اینترنت همراه اول قابل جبران نبود، اینجا به جاش براتون کلی لبخند میذارم:)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
خوش به حال پارتی دارها.... 
پاسخ:
خوش بحال هرکی خدا پشت و پناهش باشه...
کاراموزى بی فایده ترین مرحله دوران دانشگاهه!
پاسخ:
بی فایده به معنای واقعی کلمه
کلی با ذوق اومدم نظر بذارم دیدم دو تازپست آخر بسته ست نظراتش :|
پاسخ:
شرمونده، حس کردم بدون اجبار کامنت گذاشتن مطالب بهتر خونده میشه ، ضمن اینکه خیلی هم نظر لازم نبود:)))
هیچ کاراموزی ای بدون پارتی کاراموزی نمیشه
پاسخ:
بله دقیقا...
این فاصله ی پدری، پدرمان را درآورده!
پاسخ:
به قول یاس:از چی بگم...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">