موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

خودت را به دنیا نشان بده...

پنجشنبه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۴، ۱۲:۲۹ ق.ظ

 من خیلی می ترسم. من قبلا بیشتر آدم ترساننده ای بودم اما وقتی وارد دانشگاه شدم ناگهان انسان محافظه کاری شدم. نمی خواستم مهم باشم. نمی خواستم موضوع بحث باشم. نمیخواستم سر زبان ها بیفتم. محیط دانشگاه ما کوچک بود، حداکثر 2000دانشجو داشت و رشته ما جوری بود که همه همیشه باهم در ارتباط بودند. نمی دانم چرا ، آن موقع 18 سالم بیشتر نبود، با خودم با دنیا با عقاید و زندگی هنوز کنار نیامده بودم.یک مقدار هم دیوانه بودم. قبلا در دبیرستان دیوانگی ام را به نمایش گذاشته بودم اما آن موقع، می خواستم خودم را پنهان کنم. معمولی باشم. کسی که آمد درسش را خواند و رفت. دانشجویی که استاد اسمش را یادش نماند و همکلاسی ها هم به زحمت قیافه اش را یادشان بیاید! نمیدانم چرا! هنوز گهگاهی مزه می پراندم، حرف می زدم اما هرگز آنجوری که باید به شرایط اعتراض نکردم. برای مذاکره با اساتید پیش قدم نشدم و در نظرسنجی ها شرکت نکردم. عشقم این بود که به خانه برگردم تمام کارهای شهرسازی را عقب بیندازم و فیلم ببینم یا کتاب بخوانم!

تا اینکه در فیلم Joy یک سکانس تاثیر گذار دیدم. تاثیرگذار از آن جهت که قسمتی از زندگی خودم در آن بود:« Joy که سرمایه گذاری اش شکسته خورده به دخترش که او را تشویق به ادامه دادن می کند می گوید:« این فکر از اولش هم اشتباه بود، نباید خودمون رو به دنیا نشون میدادیم، نباید سعی می کردیم آدم مهمی بشیم، باید مثل مامان بزرگت پشت تلوزیون قایم می شدیم تا دنیا از وجود ما با خبر نشه*» من تازه فهمیدم با آن همه ساکت بودن و خودم نبودن( وانمود کردن، کوتاه آمدن و اعتراض نکردن اصلا به گروه خونی من نمی خورد اما شاید یک واکنش دفاعی بود در برابر محیط جدیدم) خودم را از دنیا پنهان کردم.

الان چندوقتی است راحت نظرم را بیان می کنم. اگر اعتراضی داشته باشم می گویم. حتی اگر نظرم اشتباه باشد داغ ابراز نظر را به دلم نمی گذارم. از اینکه بقیه فکر کنند همیشه حق با آنهاست نمی ترسم. از اینکه بعضی ها حرفم را بی جواب بگذارند به این خیال که مرا تحقیر کنند یا اینکه با یک نوع تمسخر پاسخ بگویند هم نمی ترسم. از فراموش شدن، عادی بودن و پنهان شدن اما می ترسم. می ترسم کسی باشم که حرفش را نزد و مثل احمق ها مرد درحالی که چیزهایی میدانست...

* دیالوگ دقیق رو یادم نبود، چیزی که در خاطرم مانده و تاثیر گذاشته را نوشتم:)

نظرات  (۷)

۲۲ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۵۳ فاطیما کیان
باید به احترام این حست و این تغییرت بلند شد و ایستاد و دست زد :)
پاسخ:
ممنون عزیزم:)
میدونی، به نظر من آدمی که دلش بخواد خاص باشه، نمیتونه خودش بمونه! مجبوره برای اینکه توی نظر دیگران خاص بمونه، دست به کارهایی بزنه که معمولاً به حماقت کشیده میشه. یه مرز و حدهایی رو رد بکنه، یه حریم هایی بدی رو بشکنه و...
معمولی بودن و خوب بودن، خیلی سخت تره و خاص تره. اینکه راحت باشی و راحت ابراز نظر بکنی و راحت و معقول اعتراض بکنی و حرفتو بزنی و نظر و حرف کسی زیاد برات مهم نباشه... اما در عین این رفتارها، خیلی دیده نشی و پشت پرده تر بمونی و مثال ِ مردم نشی و... :-) 
امیدوارم خوب منظورمو رسونده باشم.
منم شانسی که آوردم، این بود که توی بچه گی مظلوم و کمی خجالتی بودم و روند پررو شدن و حرف زدن و فکر کردن و اعتراض کردن رو از حماقت های بچگی همرام نیاوردم و توی نوجوانی و جوانی کم کم آموزش دیدم.
ریا نباشه، اما راضی ام از خودم :-))
پاسخ:
من برعکس، من در دوران کودکی و نوجوانی یه روحیه اعتراضی و حماسی خاص داشتم که باعث شد سیر نزولی بگیرم...متوجه منظورتون شدم، منم از انگشت نما شدن خوشم نمیاد اما نه به قیمت نامرئی و گم شدن. حد اعتدال!
این فیلم جوی رو باید ببینم. به نظر خوب میاد. 
پاسخ:
حتما ببین:)
۲۳ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۱۳ مصطفی موسوی
«پشت تلوزیون» رو خیلی خوب گفته!
پاسخ:
بله، میشه اصطلاح پشت مانیتور رو هم براش استفاده کرد;)
من الان که توی دانشگاهم سعی میکنم ناشناس و مثل یک سایه باشم. دوست ندارم هیشکی ده سال دیگه منو یادش باشه :/
پاسخ:
من از نامرئی بودن خویش در دانشگاه راضی نیستم، فرصتی دوباره باشه اینکارو نمی کنم و به کسی هم پیشنهاد نمی کنم، خود واقعیت باش!
۲۳ بهمن ۹۴ ، ۱۸:۰۲ آدرینا عظیمی
تجربه ی من از بی هیاهو بودن در دانشگاه طور دیگری ست. فهمیدم هنوز هم آدم ها از حریم و تناسب و فهم متقابل بی بهره نیستند! همین ساکت بودن برایم دوستی هایی به همراه داشت که حالمان را خوش می کرد. و استادهایی که اتفاقا یادشان می ماند تو آدم ِ ساکت و بی حرف کلاسشان بوده ای در میان این حجم از حرف ها و شلوغ بازی ها. 
پاسخ:
منم دوستای خوبی داشتم و اکیپ جمع و جوری اما بی هویتی و سرگشتگی (اگه درست نوشته باشم) خاصی برام داشت که باعث شد تو یه دوره خودم نباشم. طرفدار هیاهو نیستم اما از زندگی خالی هم بدم میاد...
اصلا ترست رو درک نمی کنم. دقیقا برعکس تو هستم. فکر نکنم هیچکودوم اشتباه باشه.
پاسخ:
نه بحث اشتباه یا درست بودن نیست، مساله ایست کاملا شخصی :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">