موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

قسمت تلخ آن روز بارانی

سه شنبه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۰:۲۷ ق.ظ

توی خونه مهتاب بودیم. من و مهتاب و فهیمه.آخر وقت بود داشتیم با تلوزیون سه بعدی آواتار می دیدیم. یکم که گذشت برق قطع شد. وحشت کردیم. مهتاب و فهیمه رفتند آشپزخانه تا جعبه تقسیم را نگاه کنند. من وسط سالن جلوی تلوزیون نشسته بودم و قصد نداشتم عینک سه بعدی را بردارم. انتظار داشتم هرلحظه عروس دریایی های معلق و نورانی فیلم وسط خانه ظاهر شوند. رعد و برق زد. من وحشت کردم. :« بچه ها، بچه ها کجایین؟»

فهیمه از ته خونه صدای هی هی وحشتناکی درآورد. ال ای دی گوشی را روشن کردم و رفتم نور انداختم توی چشم هردوتایشان. صدای جیغشان بلند شد. باران شدت گرفت. کف ایوان و نورگیر مهتاب خیس شده بود. مهتاب گفت:« درد بگیری کورمون کردی، باید صب کنیم همسرم بیاد درستش کنه» مهتاب از کلمه شوهر خوشش نمی آمد. فقط میگفت همسر. شبیه سریال های شبکه یک حرف می زد . نسکافه هایمان را برداشتیم و رفتیم روی کاناپه به هم چِلیدیم و بارش باران را از پشت پرده های حریرِ پرنقش و نگاه مهتاب تماشا کردیم. هوا تاریک و تاریک تر می شد. گفتم:« مهتاب»

- هان

- الان که فکر می کنم می بینم جهازت واقعا قشنگه!

- ممنون

- بعدا اومدی خونه من توقع جهاز همچینی نداشته باشا.

- زهر مار

رعد و برق زد، گفتم:« باغچت قشنگه ، پسرم میتونه بیاد اینجا بازی کنه»

فهیمه پرسید:« آرش؟»

هردوشون خندیدند. گفتم:« اوهوم»

مهتاب گفت:« شرط می بندم مثله خودت وحشیه. بهش بگو مواظب گلهای توی باغچه باشه، اونا ناموس همسرمن»

- فکر کن ما سه تایی پیش هم پیر بشیم.

الان که فکر می کنم ما پیر می شیم ولی نه پیش هم. تمام خاطره های قشنگ رد شد. قسمت تلخ ماجرا آخرش بود. ما قرار نبوده با هم پیر بشیم و تا ابد دوستای دانشگاهی بمونیم.

نظرات  (۹)

تا جایی که یادمه همچین دل خوشی هم ازشون نداشتیا؟
پاسخ:
"الان که فکر می کنم ما پیر می شیم ولی نه پیش هم. تمام خاطره های قشنگ رد شد. قسمت تلخ ماجرا آخرش بود. ما قرار نبوده با هم پیر بشیم و تا ابد دوستای دانشگاهی بمونیم."

وقتی پست رو کامل نمی خونی و انتقاد می کنی آدم مجبور میشه تو کامنت پایان بندی رو بذاره ...دیگه اگه بازهم متوجش نشدی بیخیال...
کاش میشد پایان تلخ رد شه بره و  تمام خاطره های قشنگ بمونن. 
پاسخ:
ای کاش...
چه دوست داشتنی بود این واقعه
پاسخ:
خودم با یادآوریش خاطرات تلخ رو برای چند ثانیه فراموش میکنم

دلم میخواد با دوتا از دوستام پیر بشم :)
میشه یعنی ؟ یعنی این زمونه لعنتی میذاره ؟ یعنی معرفت هامون بازم کِش میاد ؟!
پاسخ:
انشالله که میشه، انشالله اگه خدا بخواد وصلاح بدونه همینطور میشه، برای من که دوتا از دوستام از زمان دبیرستان اینطور بودن، دعا دعا میکنم اینا حفظ بشن...
:)
چقدر خوب بود.همه اش رو تصور کردم.شب باحالی بود.
پاسخ:
دم غروب باحالی بود:)
۰۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۰۷ چشم به راهم ...
خب سکته که نکردید اون وسط ؟؟؟ :|
پاسخ:
نه:ا قبلش داشتم اواتار میدیدم آخه:)
فکر‌کردم‌منظورت از «آخرش» همین با هم پیر نشدنه نه آخرای دوران دوستی
۰۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۳۷ ܓ✿اناربانو ܓ✿
دانش آموختگیت مبارک فانو...

:)


پاسخ:
ممنون عزیزم:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">