موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

من طربم، طرب منم!

يكشنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۰۹ ق.ظ

روز پنجشنبه ای که گذشت روز خیلی باحالی بود! چرا در موردش ننوشتم نمی دانم. بی هوا زنگ زدم به مهتاب و رفتم خانه اش. دوتا کلاس نویسندگی داشتم یکی اش را پیچاندم و بغل دست مهتاب که از هم متنفر شده بودیم درمورد چیزهایی که دوست داشتیم حرف زدیم. همه اتفاقات یادمان بود و شاید هنوز هم ناراحتمان کند اما بعضی آدم ها واقعا به درد بعضی لحظه های زندگی می خورند... ما به درد هم می خوردیم اما آدم هایی، فکر هایی، اتفاقاتی در مسیر دوستیمان وجود داشت که حال هردویمان را به هم زد اما گوشه خانه بزرگش که نشسته بودیم و زوتوپیا می دیدیم، همه این اتفاقات کمرنگ به نظر می رسید.

صبح روز بعد تازه فهمیدم دیگر دلم نمی خواهد با کس خاصی کلاس خاصی داشته باشم.نه همکلاسی های قبلی، نه استاد فلانی نه فلان شعبه نه حتی آن مانتوی خال مخالی خوشگل پشت ویترین!هیچکدام را نمیخواستم تا خوشحال بشوم، می خواستم فقط فانوی خنده دار باشم. فانویی که وقتی فکر می کند لپ هایش را باد می کند. فانویی که فانتزی می نویسد، می خواند و می کشد(نقاشی منظورم هست ها...نه علف). صبح روز بعد با شجریان مدام می خواندم:« من طربم، طرب منم!»

پ.ن: عکس ربطی به مطلب نداره، غیر از قسمت«فانتزی»!

۹۵/۰۳/۳۰
فا نو

روزانه

نظرات  (۳)

همینطوریش مگه خنده دار نبودی؟! :-))
پاسخ:
سواستفاده گر!
۳۰ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۳۸ مصطفی موسوی
غم دوری از استاد قشنگ دیوونه ت کرده !
پاسخ:
برو عامو...
همه ی روزات باحال
پاسخ:
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">