موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

مرگی برای نترسیدن

پنجشنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۵، ۱۲:۲۰ ق.ظ

یکی از دلایلی که همیشه دلم خواسته خانواده ای از خودم داشته باشم، جوان مرگ نشدن است.

من از بچگی از مرگ می ترسیدم. یادم هست که یک نهال نازک خرمالو داشتیم که حتی با نسیم کم جان بهاری هم جا به جا می شد، من از اتاقمان می توانستم آن یک ساقه خرمالو را ببینم و هرشب به این فکر می کردم که امروز یا فردا من می میرم و این ساقه خرمالو همچنان جابه جا می شود اما من نمی بینمش. شب ها به مردن فکر می کردم. به این که اگر بمیرم همکلاسی هایم تا چه وقت جایم را خالی می گذراند. دوستان و دشمنانم چطور به رابطه مان فکر می کنند و مادر و پدرم چقدر احساس پشیمانی می کنند. در سن هفت هشت سالگی آدم خیال می کند مادر و پدرش ظالم ترین والدین دنیا هستند. من آن موقع می خواستم بمیرم ، قبل از نه سالگی در اوج از دنیا خداحافظی کنم و بعد که به دنیا نگاه می کردم، پوف! دیگر آن میوه گندیده را نمی خواستم. از همان وقتها شب بیداری سراغم می آمد اما اجازه نداشتم شب ها بیدار بمانم.توی تشک به تاریکی خیره می شدم و به مردن فکر می کردم... اما دبیرستان که رفتم بابت حجم درسهایی که مدام دوره می کردم اجازه داشتم بیدار بمانم، اوایل تا ساعت دوازده، بعدکه عشق نویسندگی به جانم افتاد تا ساعت 2 بعد نصفه شب، بعد که فهمیدم شبکه یک سریال های مورد علاقه ام را بازپخش می کند تا ساعت 4...بعد که با امین و آرشیو فیلمهایش آشنا شدیم تا ساعت 6...بعد که دانشجو شدم شبهای زیادی بود که نمی خوابیدم، تا از پا درنمی آمدم چشم روی هم نمی گذاشتم. فکر می کردم با ندیدن رویا از دست مرگ فرار می کنم. اما الان که مجبورم دوباره بخوابم، آرام و آسوده بخوابم مثل آدمیزاد هشت ساعت بدون استرس...به این فکر می کنم که مرگ مثل امتحان آنلاین است. گهگاهی که می خواهم از شر استرس آن راحت شوم زودتر از موعد به سایت می روم و آمادگی خودم را برای امتحان اعلام می کنم. بعد مرگ هم برایم همینطور است، از ترسش... زودتر به سراغش می روم...درست مثل سرخپوستی که برای غلبه بر ترسش به آغوش خرسی وحشی پناه می برد...


۹۵/۰۴/۱۰

نظرات  (۶)

سلام
خیلی خوب نوشته اید کلا میگویم
زبان حضورش پررنگه تو زندگیتون...خوندم  وخوندم
متنی بود در مورد همکلاسیت یا همون پارتنر کلاس زبانتون راستش را بخواهید (آها یادم رفت آماده ی چک خوردن هم هستیم)من هم زمان هنرستان همچین همکلاسی داشتم ولی خوب نشستم باهاش صحبت کردم وگفتم این راهشه و این روششه اگه قبول داری بسم الله.اخه رفتار باقی بچه هارو باهاش میدیدم .درست شد وشد یه همکلاسی با درک بالا و خوب....الان ازش خبر ندارم این برا 16 سال پیش بود....
پاسخ:
سلام، چون پست قدیمیه کتک نمی خوری...خداروشکر که اون خوب شد، راستش بعد از اون ترم همکلاسی جان خیلی اصرار کرد که بیا بریم بگردیم ولی نه حوصله شو داشتم و نه انگیزه ...
۱۰ تیر ۹۵ ، ۱۴:۰۸ مصطفی موسوی
فکر کردن به مرگ تخصص منه!
پاسخ:
عجب، نمیدونستم...
وااا:| همین چند ماه پیش بود که مشکوک به سرطان معده بودم خوشحال از رفتن فقط واسه خانواده ام ناراحت بودم خب نرمال نیست خوشحال باشی که میمیری ولی همش از مرگ ترسیدن هم بده واقعا:)
پاسخ:
امیدوارم که همیشه سالم باشی حق باتوئه این حس خوب نیست چون نمیذاره از زندگی روتین لذت ببری...
۱۰ تیر ۹۵ ، ۲۳:۴۱ گمـــــــشده :)
منم خیلی وقتا بود که بیدار می موندم ولی خدایی فقط یه شب تا 4 بیدار بودم. ما بقی شب ها حداکثر 2 و به ندرت 3. تو دیگه رکورد زدی
پاسخ:
2 و3 پیش من جوکه...
هممممممممممم.  مرگ!؟
مرگ برا من همیشه سه منظره داشته.
۱. خود مرگ که زیاد هراسی نیست اومد اومد دیگه 
۲. نحوه ی رفتن که نسبتا مهمه همیشه دوست داشتم یا تو تخت بمیرم واگه غیره این باشه ...فقط شهادت 
۳. غم  و ناراحتی دیگران مخصوصا خانواده ، آین چیزی هستش که بیشتر از خود مرگ رنج آوره....
همین😁
پاسخ:
درمورد یک و دو نظری ندارم اما خب وقتی آدم نیست غم واندوه قوم و خویش هم مهم نی دیگه
۲۷ تیر ۹۵ ، ۱۲:۱۵ منتظر اتفاقات خوب
مرگ....گاهی که بهش فکر میکنم ازش میترسم..گاهی فکر میکنم دروازه راحت شدنه...وگاهی به نظرم اتفاق عجیبیه..
پاسخ:
عجیب...راحت...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">