موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

مهربان ها

يكشنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۴۶ ق.ظ

دوماه پیش که با استاد کاف درد ودل کردم و قرار شد مشکلم را حل کند و نتوانست، به مادرم گفتم که نباید اجازه می دادم آدم های مهربانی همچون او این همه روی من تاثیر بگذارد. آدم های مهربان قلبم را قلقلک می دهند، خنده به لبم می آورند. از شادی ها و غصه هایم می پرسند و بانگاهشان مدام مراقب هستند که مبادا به گوشه ای خیره شوم یا آهی بکشم. این آدم ها مرا لوس می کنند. درست شبیه گربه ای می شوم که زیر گلویش را ناز می کنند. کش و قوس می آیم، شاد می شوم، دلم می خواهد همه دنیا را بغل کنم. یک آن ستاره می شوم و می درخشم... آدم هایی که درکم می کنند، مرا می ترسانند. توقعاتم را بالا می برند. دلم می خواهد همه دوستم داشته باشند. دلم می خواهد توی دل همه همین طور جا داشته باشم. همین ماه پیش که رفتم پیش رئیس آن یکی شعبه و یک «نه» سفت و محکم گفت و من گریه ام گرفت، به این نتیجه رسیدم که آدم هایی مثل استاد کاف مرا ضعیف و آسیب پذیر می کنند. من را به شکل خود من در می آوردند و خود واقعی من خیلی زود می شکند.

بخاطر همین، این ترم که می توانستم پیش او برگردم، این کار را نکردم. همین جا، پیش همین مدیر بداخلاق و معلم های بداخم و رو ماندم. مادرم گفت که اگر می خواهی مثل دفعه قبل عزا بگیری، برگرد پیش استاد و دوستانت، برگرد همان جا که منشی ها قربان صدقه ات می روند. اما من از استاد کاف و دوستانی می ترسیدم که بی نهایت دوستم داشتند. گفتم همین جا می مانم. همین جا که تنهایی هایم بیشتر و مسیرم طولانی تر و آه هایم کشدار تر است. امروز که روی صندلی های چرمی آموزشگاه نشسته بودم. مدیر شعبه بداخلاق جدید آمد و از من پرسید که چرا انقدر زود آمده ام؟ عذرخواهی کردم و گفتم که چون اتوبوس زود راه افتاد، خیلی زودتر از موعد رسیدم و می دانم که نباید این همه زود بیایم. خندید و گفت منظورش این بوده که مشکلی برایم پیش آمده یا نه، چون زیادی توی فکر بودم. گفتم نه. خداراشکری گفت و رفت.

با خودم فکر کردم ترم آخر است و لازم نیست از این مدیر مهربان شده هم فرارکنم.

۹۵/۰۵/۱۷
فا نو

نظرات  (۴)

۱۷ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۵۷ فاطیما کیان
درکت میکنم , خودم وقتی یک مدت با یک مدل از دوستان میگردم که درک بالایی دارن و خوش برخورد و مهربونن بعد یک چیزی میشه و سرشون گرم زندگی شخصی و مشکلاتشون میشه و مجبوری با یک مدل از آدمهایی همراه میشم که نمیشه بهشون گفت رفیق اینجاست که واقعا اذیت میشم ! دست خودمم نیست ...
پاسخ:
دقیقا، آدم عادت می کنه به خوبی هاشون...
این آدمها که همیشه دور و برت نیستن که!
یه جایی یه روزایی، یه لحظه هایی یهو اونقدر تنها میشی و تنهایی رو احساس میکنی،، مثل یه پس گردنیه محکم! باید امیدوار باشی اونجا به خودت بیای، تا اینکه زیر بار اون پس گردنی، بشکنی. 
بعدش میشه خودتو با شرایط محیطت و آدمهای اطرافت وفق بدی. با خوبها، راحت و خوش باشی... از بدی و بداخلاقیهای آدم بدها هم اذیت نشی، به دل نگیری، راحت بگذری، یا جلوشون وایستی یا دفاع بکنی یا فراار! :-)
راهت، راه بدی نیس.
پاسخ:
خب من همین رو تو این پست گفتم ، اینکه این آدم ها همیشه نیستن، ولی انقدر خوبن که میخوان تو باور کنی همیشه کنارتن...
۱۷ مرداد ۹۵ ، ۱۰:۱۷ منتظر اتفاقات خوب
بودن آدم هایی که دوستت دارند حتی اگر لوست کرده باشند غنیمتی است در این دنیای تنهایی.
پاسخ:
قبول دارم...
۱۸ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۲۴ فاطمه نظری
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">