موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

خیال #آرام

پنجشنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۵، ۱۱:۳۸ ب.ظ

گاهی فکر می کنم هیچ چیز جز خواب هایی که نمیتوانم برای کس دیگری تعریف کنم، مرا به این وبلاگ بر نمی گرداند.

از پله برقی ها بالا آمدم و رفتم توی صحن حرم. آسمان مثل کاغذ آبرنگی بود. قوس های دیوار سیاه و خاکستری و گوشه های آسمان نارنجی، صورتی و آبی سیر بود. آدم ها هرکدامشان را که نگاه می کردی گونه های گل کرده  و چشمهای درخشان داشتند.

من دویدم. یک چهره آشنا را کنار یک حوض مستطیلی دیدم. راستی کدام صحن امام رضا بود که حوض مستطیلی داشت؟ او مرا دید. چند سال بود ندیدمش؟ 4 سال؟ 5 سال؟ آن موقع اصلا یادم نمی آمد آخرین بار کجا دیدمش و کجا ندیدمش و چرا ندیدیمش. پنجه انداخت توی دستهایم و خم شد پیشانی ام را بوسید. پوست سرم مور مور شد، اما دلم، آرام آرام بودم.سرم را فروبردم وسط سینه اش. تیشرت خاکستری اش بوی عرق مردانه می داد. یک چیزهایی گفت، من یک چیزهایی گفتم. نه درمورد اینکه چند وقت است هم را ندیدیم و کجا رفت و چه شد. حال و احوال آن موقع خودمان را می پرسیدیم. گفتم باید یکبار دیگر بروم توی پارکینگ حرم. چرا؟ نمی دانستم. رفتم توی دستشویی. جوراب های شیشه ایم را در آوردم. روسری آبی سیرم را به یک گیره زنگ زده آویزان کردم. صورتم را شستم.پیشانی ام را محکم تر. مسح سر و پا کشیدم. آمدم بیرون. از پله ها دویدم بالا. کنار حوض، کنار ورودی حرم، پای قوس های رواق. همه جا را گشتم نبود. جای خالی اش بزرگ بود. قد تمام صحن های حرم. اشک توی چشم هایم جمع شد. گفتم شاید دنبال من آمده باشد توی پارکینگ. پله برقی ها خاموش بود. پاهایم مال خودم نبود. رسیدم به پارکینگ. مردهایی بودند که کیف و لباس زنانه در دست یا دست به جیب یا درحال سیبیل جویدن منتظر زنهایی بودند که توی دستشویی داشتند وضو می گرفتند. او نبود. نه کیفی از من داشت نه چادری. خیسی صورتم با اشک قاطی شده بود. دویدم سمت پله ها. یک پیرزن دستم را گرفت. یک کیف بزرگ و سنگین داشت. گفت که پاهایش تیر می کشد. پله ها بدموقع خاموش شده. دستش را پس زدم. باز هم دویدم توی صحن حرم. هیچ کسی نبودکه منتظر من باشد. دیگر آفتاب کامل غروب کرده بود. چشم کسی نمی درخشید. صورت کسی برق نمی زد. پیرزن بالاخره توانسته بود از پله ها بالا بیاید که پای حوض نشستم و چادرم را کشیدم توی سرم. بی هق هق بی صدا همینطور اشک ریختم.

توی تخت که نشستم، یادم نمی آمد آخرین بار کی یاد حرم کردم یا حتی وضو گرفتم ولی چشم هایم بی آنکه بسوزد خیس بود و قطره چکان. بین دو ابرویم می سوخت. دست کشیدم. زخم بود. انگار که توی خواب روی پیشانی ام پنجه کشیده باشم.

نظرات  (۸)

عجب خوابی!!!
خیره :)
۱۲ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۵۳ وال کوهان دار
یخ کردم
۱۲ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۰۸ منتظر اتفاقات خوب
عجب خوابی..حالتان خوب باشد.
۱۲ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۴۶ فاطیما کیان
چقدر خوابت رو دوست داشتم ^_^
یه جورایی حس ارامش و عزیز بودن و ترس و نرسیدن و خالی شدن رو بهم منتقل کرد , عالی بود , تمام مدت داشتم باهات اینور اونور میدویدم تا پیداش کنم :)
پاسخ:
:)))) جزو معدود خواب های دوست داشتنی اما غمگینم بود...
تحت تاثیر این خوابت، دیشب یک خواب دوست داشتنی دیدم
پاسخ:
مثله یکی از داستان های مارکز شدیم، خواب های همدیگه رو به هم قرض میدیم...
فانو چه مرگت شده دختر دنبال اون نوشته های قدیمتم:((
پاسخ:
منظور از قدیم کِیه؟
سال قبل حتی تا چندماه قبل :((((
اینی ک گفته چت شده راست گفته
منظورش همین سه، چهارماه پیشه. خب اگه مشکلی داره اونارم بنویس، آدم که نباید فقط از خوشیا بگه.
پاسخ:
چشم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">