موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

لایف آن شهریور

سه شنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۵، ۱۲:۳۸ ق.ظ

گوشی ام دوباره خل شده. انگار که بخواهد بگوید دست از سر من بردار و به زندگیت بچسب. البته این حرکتش بد نبوده. خیلی هم مفید واقع شده. مثلا اینکه باعث شد بالاخره بنشینم و صدسال تنهایی را با ترجمه بهمن فرزانه بخوانم. یا اینکه سریال پارک و تفریحات(!)(parks and recreations) را کامل ببینم. هنوز باعث نشده بنشینم درست درس بخوانم اما پای اینستاگرام و تلگرام و سایر گرام هارا هم از زندگی ام قطع کرده. قصد تعمیرش را هم ندارم. چرا؟ چون شاید الان نمیخواهم خیلی از حال دوستانم باخبر بشوم. الان که فصل هجرت و کوچ است. شایسته و مرضیه می روند. فاطی رفته و الی هم احتمالا یک ماه دیگه می رود. همه شان مسیری را انتخاب کردند که من انتخاب نکردم. کار و ادامه تحصیل. من وسط چندراهی هایم محکم و مقتدر ایستاده ام.

دلم برای استادهای زبانم تنگ شده. انگار که تمام این ده ماه آخر را که مدام پیششان بودم یادم داده بودند عین آدم زندگی کنم ولی در عین حال ننرم کردند. الان که باید خودم روی پای خودم بایستم دلم می خواهد دوباره تینیجر بازی در بیاورم و سرکلاسشان بنشینم. دیشب خواب دیدم علی بچه شده. پنج یا شش ماهش بود. روی پاهای من بی قراری می کرد. کلی گشتم تا یک پاکت شیر جستم و آن را گرم کردم و با قاشق به دهانش دادم(شیشه پیدا نکردم). علی می خندید و دل من غش می رفت. صبح که علی 8 ساله سر و مر و گنده را دیدم خوابم یادم آمد. دلم خواست به خوابم برگردم. یحتمل دوباره خوانی داستان های مارکز مرا به این روز انداخته. اینکه هرروز خواب هایی بهتر از واقعیت می بینم.

در آخر با یک توصیه به نویسنده بعد از این هایی مثل خودم تمام می کنم. قبل از اینکه یک کتاب را بخوانید یا یک فیلم را ببینید. منظورم یک اثر فوق العاده عالی و پرآوازه است. براساس پوستر، تریلر ، شنیده ها ، نقد ها، تحلیل ها یا تخیلات  خودتان چیزی در موردش بنویسید. در حد یک طرح یا سوژه. فکر کنید داستان از دید شما چطور است که این همه باحال شده.  بعد که فیلم را دیدید یا کتاب را خواندید می فهمید که شما یک ایده ناب و فوق العاده بر اساس تصورات خودتان داشته اید(حالا نه شاید خیلی ناب ولی جدید و منحصر به فرد).

چه پست در هم و برهمی.