موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

سرما در راه است...

دوشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۵، ۰۲:۵۹ ق.ظ

با شلوار جینم که هنوز نم داشت لم دادم روی صندلی اتوبوس. کیفم را گذاشتم کنار دستم مبادا کسی کنارم بنشیند. این خصلت را از مادر به ارث برده ام. گهگاهی تلاش می کنم از آن فرار کنم ولی آخر فهمیدم چیزی شبیه گروه خونیم شده. نمی خواهم آدم ها را از یک حدی به بعد بیشتر به خودم نزدیک کنم. دختری آمد، انقدر ایستاد تا از رو بروم. کیفم را برداشتم. توی بغلم گرفتم. دنباله روسری مرطوبم را توی صورتم کشیدم. صورتم را چسباندم به شیشه. بین خواب و بیداری بودم.

اون روزا ما دلی داشتیم...واسه بردن جونی داشتیم...واسه مردن کسی بودیم...

مهتاب گفت چقدر این رو می خونی؟

گفتم : نمی دونم چرا، همش حس می کنم باید این آهنگ رو بخونم. با اینکه می دونم اون روزا چیزی نبوده که الان نباشه. من همچنان می گم می خندم می گردم.

مهتاب گفت: ولی من بعد اون چهارسال نتونستم انقدر بخندم.

نگفتم که من هرروز  این تابستون به اندازه اون چهارسال کیف کردم.

آهنگ شروع شد. فواره ها باز شد. مهتاب گفت میای بریم. ریتم آهنگ کند بود. گفتم بیا تا تند نشده بریم. فهیمه و منصوره همونجا نشستن. انقدر ذوق داشتم که حتی یادم رفت به مهتاب بگویم چادرش را دربیاورد. از بین استپ ها رد شدیم. ریتم تند شد. روسری بزرگ من و چادر مهتاب خیس شد. کفشها، مانتوها، پاچه های گشاد شلوار جینم. فهیمه و منصوره چادرهارا از سر در آوردند. دوسه بار دیگه رفتیم. کامل همه خیس شدیم. همه روسری ها، پاچه ها، آستین ها و یقه ها رو همان وسط چلاندیم. ولی باز هم وسوسه شدیم. یکبار دیگر با پای پیاده از روی چمن ها رد شدیم رسیدیم وسط استیج . ریتم آهنگ تند شد. باد می زد. من مثل سگ می لرزیدم. مهتاب گفت اگه مثل ما محافظ چربی داشتی اینجوری نمی شدی. گفتم منصوره از همه ما لاغر تره ولی هیچی سردش نیست. گفت پس چرا تو انقدر می لرزی؟ گفتم من دلم سرده آبجی...

توی مسیر باغ تا چهارراه نم روسری و مانتوی حریرم برداشته شد ولی دو سه تا ایستگاه بی آر تی را سرپا ایستادم تا شلوارم خشک شود مبادا لکه ی گرد خیس روی صندلی اتوبوس مردم را به غلط بیندازد. فایده ای نداشت. این شلوار باید چندساعتی زیر آفتاب می خوابید تا خشک شود.

از خواب بیدار شدم. رسیدیم به شهر.

توسرا ما سری داشتیم...عشقی و دلبری داشتیم...

پاییز خودش را به من رساند. هنوز شروع نشده ولی ترانه های سیاوش قمیشی را در سر من هجی می کند، انگار که بخواهد خیال این تابستان گرم پر از اتفاق را ببرد و جا برای یک پاییز خیال انگیز باز کند...

نظرات  (۷)

۲۹ شهریور ۹۵ ، ۰۹:۲۹ محمدمهدی طاهری
حسش خیلی خوب بود... :)
۲۹ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۰۹ وال کوهان دار
چه خوب می نویسید
عالی بود پستتون
بعد از خوندن متن وقتی دوباره به تصویر نگاه کردم یاد صحنه ی آخر فیلم Interstellar افتادم. وقتی که کوپر میره دنبال برند، که تنها توی یه سیاره ی دیگه منتظره تا بهش برسن. 
هر کسی توی یه برهه از زمان انگار همون نقش رو ایفا می کنه. اولین نفرِ سیاره ی خودش میشه و منتظر تا یک نفر پیداش کنه و بهش برسه. 
پاسخ:
من چقدر این کامنت رو دوست داشتم. مخصوصا این جمله اخر.
چقدر زیبا و قوی نوشتید، شبیه مصطفی مستور :)
پاسخ:
قسمت اول کامنت رو که خوندم می تونستم حدس بزنم قسمت دوم توهین در انتظارمه.

۳۰ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۵۴ منتظر اتفاقات خوب
پاییزتان پراز اتفاقات خوب.
پاسخ:
ممنون
من یه کامنتی واسه این پست گذاشتم ک ظاهرا بعدش نتم قط شد و بروزرو بستم و بلابلابلا.. ثبت نشد خلاصه

یادم نیست دقیقا چی گفته بودم، ولی های فایو بابت روسری بزرگ و خیس شدن توسط فیس فیسی های پارک رو یادمه :)) 
پاسخ:
:) از کامنت شما با تاخیر استقبال می گردد...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">