موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

زندگی پس از آن

دوشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۵، ۰۱:۰۰ ق.ظ
 فارغ التحصیل بودن در شرایط من، یعنی این که هر ننه یا بابا قمری تلاش می کند برایت مسیر تعیین کند. حتی کسانی که از بیرون شبیه احمق ها به نظر می رسند. مشکل این جاست که هرکس روحیه متفاوت و شرایط فکری و اجتماعی و اقتصادی متفاوتی دارد و ممکن است مسیر او هزار بار با مسیر دیگری فرق داشته باشد. نمی شود فرمول درس درس کار یا درس کار درس یا درس درس درس مرگ را برایش تعیین کرد. امشب رفته بودم پیش زیراکسی محله مان. من معمولا پیش زیراکس محله نمی روم چون ته پاساژ است و من ترجیح می دهم از مغازه هایی خرید کنم که لب راه هستند یا دَمِ پاساژ. اینجور مغازه ها معمولا کرایه بیشتری می دهند و ماندگار تر هم هستند. مغازه های داخل پاساژ بعد از سه چهارماه مایه و سودشان با هم نمی خواند و قید همه چیز را می زنند. مادر اما اصرار کرد که برویم پیش زیراکسی محله مان که آشنا و همشهری است. رفتیم. نزدیک بود وسط حرفهایش التماسش کنم، تمام پولهای توی کیفم(که سه چهارتومن بیشتر نبود) را جلویش بریزم تا ساکت شود. اول از همه چون مادر پیش او در مورد کلاس زبان من گفته بود شروع کرد انگلیسی حرف زدن. کلمات ساده با لهجه. من فارسی جوابش را دادم. اصرار کرد که انگلیسی جواب بده. می دانید من انگلیسی حرف زدن بیرون از کلاس زبان را دوست ندارم. غیر از وقتهایی که هیچ زبان مشترک دیگری با مخاطبم نداشته باشم. بعد از من پرسید هدفت چیست. چندتا هدف احمقانه و مسخره گفتم که خودم خنده ام گرفت. مگر می شود آدم هدف های بزرگش را توی  دستش بگیرد و به هر غریبه ای بگوید. گیر داد که برو نظام مهندسی، برو شهرداری، برو دم در شرکت های بزرگ التماس کن که به تو کار دهند! خندیدم. حتی مادر هم خنده اش گرفت. بعد اصرار کرد که بروم و در دانشگاه فرهنگیان ریاضی بخوانم و در آموزش و پرورش شاغل شوم. آخر کار هم ازمن خواست بروم مدرک تورلیدری بگیرم و تور بگردانم. شما فکر کنید، من که همیشه ته و توی اتاقم می چپم و عکسهای ونیز و آمستردام و رم و پاریس را هم با احتیاط نگاه می کنم یک تیم دنبال خودم راه بیندازم این طرف و آن طرف. تصورش خنده دار است.
بعد از من خواست بروم اتوکد یاد بگیرم. حتی به خودم زحمت ندادم بگویم حدود ده پروژه را با اتوکد بستم. گفتم چشم. گفت فوتوشاپ هم یاد بگیر. گفتم چشم. گفت سه بعدی هم یاد بگیر. چشم. سیویل راهسازی هم یاد بگیر. چشم. شروع کن یه زبان دیگه هم یاد بگیر. چشم. شروع کن به تدریس انگلیسی . چشم.موقع خداحافظی - وقتی که به زور برگه هارا از دستهایش جدا کردیم-گفت که به همین فوق دیپلم قناعت نکن. مادر بُراق شد. حتی سعی نکردم از لیسانسم دفاع کنم. چشم. مادر ناراحت شد. گفتم مهم نیست. به این فکر کن که من بعد از یکسال چقدر نسبت به نظرات آدم ها بی اعتنا شده ام. نگاه کن مادر، ببین چقدر خوشحال ترم. ببین زندگی را چقدر نرم و آهسته پیش می برم. به قول استاد مرادیان جوری که سی سالگی راحت می توانم بمیرم. بی حسرت، بی آرزوی دور و دراز، بی هیچ شعر یا داستان نیمه کاره ای... بی آنکه آدم ترسو یا بیچاره ای باشم، یک نفر که شبیه خودش زندگی کرد و مرد...

۹۵/۰۷/۰۵
فا نو

نظرات  (۶)

طفلی حس انساندوستیش گل کرده بوده و میخواسته کمک کنه با پیشنهاداتش :)))

+قبول دارم که حرف زدن یه زبون دیگه با کسی ک همزبونته یجوریه :| نمیدونم چرا ولی واقعا یجوریه. منم خنده م میگیره و فارسی جواب میدم و فک میکردم فقط خودم اینطوری م :/

و اینکه چقدرررر حرفات ملموس بود برام :|||
دقیقا از وقتی فارق التحصیل شدم هر ننه قمری میاد بهم میگه اینکارو کن اونکارو کن.
حتی چن روز پیش یه بنده خدایی میگفت یه جا سراغ دارم دفتر وکالت منشی میخواد. و در جواب من که گفتم با مدرک معماری برم منشی شم؟ گفت الان کار نمیاد باید هرچی گیر میاد رو بچسبی. دیگه نگم از پیشنهادات بورس و بازرگانی و بازاریابی و نمیدونم چی چی که اطرافیان میگن. تازه اونم موقعیتش نیستا، یه جااایی شنیدن که اینطوری.
کلا خیلی دوره ی مزخرفیه. البته که دارم کارای عقب مونده م و اینارو پی میگیرم اما این پیشنهادات دوروبریهای دلسوز خیلی میره رو مخ.
حالا اونایی که میگن درس و کار به چه دردت میخوره؟ ازدواج کن! رو فاکتور گرفتم

+دلم پر بوداا :))
پاسخ:
حس انسان دوستی نیست بنظرم. معمولا اینجور آدمها برای اثبات برتریشون سعی می کنن بدون اینکه کسی ازشون بخواد مدام راهکار و راهنمایی بدن.
معمولا دوستانی که تو این دوره از زندگی هستن همشون دلشون پره. چون معمولا یه عده آدم با یه نسخه فیکس شده میفتن دنبالشون.
۰۵ مهر ۹۵ ، ۰۸:۳۰ فاطیما کیان
خیلی تحمل کردی که نزدی توی دهنش!
چند هفته ی پیش فامیل های خارج رفته ! همچین باکلاس ! مون اومده بودن پیش ما, حدس بزن چی شد (گِس وات؟) :))
برام داشتن مسیر تعیین میکردن و میگفتن برو کارافرینی کن برو کار بساز برو عروسک بدوز برو خیاطی کن برو فلان مدرک رو بگیر ؛ برو بمیر! من فقط توی دلم بهشون میخندیدم , چی میگن اینا ؟ ما خیلی وقته مسیر مون رو پیدا کردیم فقط داریم توش پیش میریم و اصولا هر درختیم که بکاری باید چند سال طول بکشه تا قد بکشه ! یه شبه که هیچی به اوج کمالش نمیرسه تا توی چشم و چال اینا کنیم دست از سر کچل ما مثلا ! بیکار هابردارن ! یکی تو یکی من هیچ وقت بیکار نمیشینیم , توی خونمون اکتیو بودن هست و میمونه , بیخیال اینا اول صبحیم خونم به جوش اومد :))
پاسخ:
واقعا کاش اول صبح این پست رو نمی خوندی، چون خودمم میدونم خیلی رو مخه.
من دیگه به مرحله ای رسیدم که حتی بهشون می خندم. فکر می کنم هیچ جوره نمیشه بهشون ثابت کرد چقدر احمقانه دارن آدمو راهنمایی می کنن همین راه خودمونو بریم کافیشونه.
۰۵ مهر ۹۵ ، ۱۴:۲۵ منتظر اتفاقات خوب
برسه اون روزی که من و همه مثل من ها توی راه خودمون به جایی برسیم. والبته که همین راه رو رفتن هم قشنگه. همیشه موفق باشید.
پاسخ:
:)
یک نفر که شبیه خودش زندگی کرد و مرد.
این جمله سرشار از اعتماد به نفس و آرامش بود. از زبان یکی که می دونه از زندگی چی می خواد.
پاسخ:
امیدوارم همینطور باشه. حداقل تلاشم رو میکنم:)
چند خط اخر عالی بود.... 
بی هیچ داستان نانوشته ای...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">