موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

در آستانه فصلی باحال

چهارشنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۰۷ ب.ظ

خب از غیبت من می شود راحت فهمید که دوباره شرایط جدیدی پیش آمده و من داشتم خودم را با آن وفق می دادم. قضیه این است که کلاس زبان و داستان و انیمیشن و هرجور کلاسی که فکرش را کنید تمام شد. ارشد آزاد قبول شدم. طی یک خلوت با خودم و مشورت بسیار زیاد با خودم، تصمیم گرفتیم(من و خودم) ارشد آزاد را نخوانیم.

یک وقفه دو هفته ای ایجاد شد. من کاملا بی کار بودم. مطلقا بی هیچ فعالیتی. نمی دانستم دقیقا چکار کنم. تلاش کردم یک داستان کوتاه پر هرج و مرج را بنویسم. بی نهایت زور زدم ولی خلوت و بیکاری می آمد و وسوسه ام می کرد که بیشتر بخوابم، بیشتر فیلم ببینم بیشتر بروم بیرون الکی بگردم(از این قسمت آخری پشیمان نیستم). آخر هفته خبری آمد. استاد عزیز خبر داد که من جزو 5 نفر قبول شده در آزمون جامع هستم و جزو 5 نفر برتر. هنوز نتایج به درستی اعلام نشده بود که پدر تصمیم گرفت مرا سر کار ببرد. خیلی جدی و محکم. یک میز بزرگ توی مغازه ابزار فروشی گذاشت. درست وسط مغازه. کلی ماژیک و خودکار و مداد ودفتر و دستک هم گفت بخرم. بعد من مسئول پیدا کردن میزان نسیه هر کس شدم. برای بدهکاران حساب باز کردم و با دقتی بی کران مشغول حسابرسی شدم. با ماژیک ها اسم هایشان را رنگی می کردم. پولهای دریافتی سبز. پول های کسر شده نارنجی. بدهکاران صورتی. بدهکاری های پرداخت شده بنفش.

چون قبلا سابقه دیوانه بازی درآوردن را داشتم برادرها و پدرم اذعان داشتند که عجله ای در وصول پول ها نیست. خوب بخور، خوب بگرد، هروقت حوصله ات سر رفت بیا جنس بفروش. آچار جغجغه ای، آچار شلاقی، واشر، بست، نوار تفلون، سیم بوکسل. محیط ابزار فروشی کاملا مردانه است. خیلی ها تا مرا آنجا می بینند جا می خورند. سراغ ابوی و اخوی را می گیرند. بعضی ها سرخ می شوند. یکی دو تایشان حتی به روی خودشان نیاورند من به آنها سلام کردم. منتظر ماندند و آنقدر حضور مرا نادیده گرفتند تا برادرهایم بیایند. خلاصه که خیلی جامعه برای پذیرش حضور زنان آماده است.

کار موقتی من کاملا وقتش آزاد است. اجازه دارم هرروز بعد از ظهر یا صبحی که خواستم بروم سراغ فعالیت های دلخواهم. به شرط اینکه یک نصف روز را حتما سر کار باشم. بخاطر همین سه شنبه به نمایشگاه تصویرگری کودک ماتیاس آدولفسن رفتم. روز افتتاحیه بود و آقای آدولفسن (صاحب آثار) هم حضور داشتند. منتها کسی خبر نداشت و جمعیت کم بود. دوست خبرنگارم سعی کرد مصاحبه کند اما زبان بلد نبود. من وظیفه مصاحبه را برعهده گرفتم. تا به خودمان آمدیم دیدیم مصاحبه از کفمان رفته. مشغول درد ودل شده بودیم. او از ترک کردن رشته معماری گفت و من از شهرسازی و خیری که از آن ندیدم. دوستم شاکی شد که تو مصاحبه را شخصی نکن. آقای آدولفسن خودش اما آدم خونسرد و منطقی ای بودو خیلی صادقانه و بی بهانه در مورد مسائل حتی شخصی حرف می زد. مثلا اینکه در اغلب تصاویر خودش حضور دارد. یا زنی که کنارش هست همسرش است و یا اتاق های به هم ریخته متعلق به دخترش هست.

خلاصه که شاید خبرنگار، مترجم یا حسابدار خوبی نباشم و هنوز هم تدریس زبان و چاپ کتاب یا شهرسازیگری را شروع نکرده باشم(اگر این آخری وجود داشته باشد) اما بی نهایت می توانم ادای همه این مشاغل را دربیاورم. می دانید جذاب چیست؟ اینکه فردا می روم اولین حقوقم را از کار مورد علاقه ام کسب کنم. از قصه گویی برای کودکان. با پول که برگشتم همه تان را می خرم.

پی نوشت: امروز نقد کتاب ملکوت بهرام صادقی بودم. در یک کافه. استادمان داشت یافته های خودش را با شاگردانش مطرح می کرد که ناگهان کافه چی استاد داستان از آب در آمد. یک تفسیر جانانه از کتاب را به زبان ساده گفت. من از صبح با چشم هایی خیره به در و دیوار دارم در مورد ملکوت دوباره و دوباره و دوباره فکر می کنم.

پی نوشت دو: استاد جانم گفت در آزمون استخدامی زبان شرکت کنم. هم چنین به هرکدام از همکلاسی های سابقم رسیده خبر دیپلم گرفتن من با بهترین نمره را داده. شما بگویید نباید شیفته چنین استادی شوم؟

نظرات  (۵)

۱۴ مهر ۹۵ ، ۲۳:۱۸ فاطیما کیان
دیگه کم کم داشتم فکر میکردم با ما قهری کلا نیستی :))
خداروشکر بهت نگفتم چی فکر کردم :))
ولی الان گفتم دیگه :|

مارو میخری؟ من قیمتم گرونه ها ! برو یک ماه دیگه کار کن بیا تا بعد با پیشنهادات پی در پی ات (بخوان منت کشی برای خریدنم) یک مشورتی با اهل و عیالم کنم و بهت میگم قابل خریدم یا که نه :)))))

یادته چه قول و قراری داشتیم ؟ من همچنان سرشم اون هم به شدتی که همش توی ذهنم تکرار میشه :)

خلاصه خوشحالم براتتتتتتتتتتتتت رفیققققققققققققققققق :)
پاسخ:
خداروشکر گفتی، چون منم الان فرصت دفاع دارم: نبودن رو نمیشه به قهر بودن ربط داد. حضور موثر و مفیدم خیلی بَعض وقت گذرونی های الکیمه که تو همین پست نوشتمشون. پس بنظرم مسیر موفقیت یکیش میشه همین مفید و مختصر بودن.
میخرمتون، همتونو..پیشنهادی میدم که نتونین رد کنین.
ممنون عزیزم.
۱۴ مهر ۹۵ ، ۲۳:۲۱ گمـــــــشده :)
من بیشتر شیفته اخلاق پدر و برادر هات شدم
خدا حفظشون کنه
درک بالایی از جامعه و شرایطت داشتن که این کارو بهت دادن
:))
پاسخ:
اوهوم...
مثل من که ادای عکاسها رو خوب در میارم؟ :-|
پاسخ:
دقیقا
بالاخره فانوی گذشته برگشت
سلام
من هم اخلاق پدرتون رو تحسین میکنم که به شما فرصت چنین تجربه ای رو دادن.
تو مسیر مدرسهء دخترم مغازه های ابزارفروشی زیاده. وقتی از اونجا رد میشم می ایستم و خرده ریزهای توی جعبه ها و وسایل عجیب و غریب پشت ویترین ها رو تماشا میکنم. گاهی هم چیزی میخرم. :)
موفق باشید
پاسخ:
سلام، خیلی ممنون:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">