موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

این شب بیگانه...

چهارشنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۵، ۰۸:۱۶ ب.ظ
در اتاقم هنوز باز است و صدای تک نوازی پیانو از گوشی تلفن پخش می شود. حتی حوصله خاموش کردن موبایل را هم نداشتم. روی پشت بام نشسته ام. همان دم در. نور اتاقم روی کف پشت بام افتاده. خودم در تاریکی هستم. از دور دست همه جور صدایی می آید. صدای زن، بچه . صدای تلوزیون. صدای نوحه شام غریبان. همه اینها با هق هق خودم ترکیب می شود. برای خودم گریه می کنم. برای موقعیت موقتی که در آن گیر افتاده ام. اشک ها روی یقه ی کاپشن پسرانه ای که به تن کرده ام می چکند. معلوم نشد این کاپشن مال کیست. اول متعلق به برادر بزرگتر بود، بعد سیا، بعد چند وقتی مادرم آن را پوشید و حالا هم کسی جرات ندارد آن را از تن من درآورد. انقدر گشاد هست که جای زیر انداز و کاپشن و پتو را با هم بگیرد. غمی به اندازه یک ماهی قزل آلا توی گلویم گیر کرده و از درون مرا می خورد. بارها برایش عزاداری کردم تا کمرنگ شود اما هربار همانقدر مرا آزار می دهد. گهگاهی احساس می کنم تنهایی شبیه هیولای سیاهی مرا در بغل گرفته.
یک نوحه دیگر به گوش می رسد. به زبان محلی خودمان می خواند. گریه می کنم. سخت گریه می کنم. انقدر بی صدا و شدید گریه می کنم که حتی ماهی توی گلویم هم دردش می گیرد.
۹۵/۰۷/۲۱