موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

دیروز

چهارشنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۵، ۰۱:۰۵ ق.ظ

نشسته ام آن شرلی می خوانم. چرا ؟ مرض دارم. هیچوقت برایم مهم نبود که آن شرلی چه سرنوشتی پیدا می کند یا نویسنده می شود یا نه، زندگی اش با گلیبرت خوب پیش می رود؟ در نظر من آنه بیشتر یک شاعر بود تا نویسنده. آن هم یک شاعر وراج و حوصله سر بر خودشیرین. برعکس او جودی آبوت قهرمان دوران کودکی من بود. او مثل آنه راحت به زندگی مجللش عادت نکرد. تا آخرین لحظه تفاوت های خودش را با پندلتون ها درک می کرد. از پوشیدن جوراب ابریشمی تا مغز استخوان لذت می برد و قبل از اینکه رابطه عاشقانه ای را شروع کند، هویت خودش را به دست آورده بود. با همه این ها آن شرلی می خواندم. چرا، چون تمام  ردیف کتاب های نوجوان را گشتم و تنها همین یک کتاب نظرم را به خودش جلب کرد. کتاب های اورول و چخوف و آخرین کتاب خالد حسینی را هم گرفتم اما، مغزم فقط در حد آنه شرلی می کشید(یا آن شرلی) چون موسسه به من گفته بود تا ساعت هشت و نیم به من زنگ می زند تا خبر بدهد در آزمون استخدامی پذیرفته شده ام. و اگر زنگ نزد خودم بفهمم که قبول نشده ام.

چه روش مسخره ای، نه؟

تا ساعت شش بعد از ظهر به خودم دلداری می دادم که به زودی زنگ می زنند. ساعت شش و نیم مادرم نگاهش را می دزدید انگار که اصلا حواسش به گوشی تلفنم نیست. قبل از اینکه خواهرم برگردد رفتم و روی تخت دراز کشیدم و آنه شرلی خواندم تا این دوساعت بگذرد. به خودم قول دادم حتی اگر زنگ نزدند هم خیلی ناراحت نشوم. اما داشت اشکم در می آمد. تنها چیزی که از کتاب می فهمیدم این بود:« وای تو چقدر کاملی آنه، تو لیسانس داری آنه، تو مدیر مدرسه شدی آنه، تو چه لبخند شیرین و موهای زیبایی داری آنه، تو چقدر کاملی و ما ناقص آنه، تو چقدر رویایی و جادویی تمام مشکلات را حل می کنی، تو چقدر خاصی! آسی! »

نمی توانستم آن کتاب لعنتی را کنار بگذارم. طی این یکسال سلیقه کتاب خواندنم به طرز وحشتناکی عوض شده ولی اگر کتاب نمی خواندم لابد می خواستم زل بزنم به صفحه گوشی ام. قل خوردم و خودم را بغل کردم و به کتاب خواندن ادامه دادم. اشک ریختم. اشک هایم را پاک کردم. مهم نبود چه اتفاقی بیفتد. من حالا توانایی های جدیدی داشتم و می توانستم جاهای مختلفی درخواست کار بدهم. بازهم اشک ریختم. مثل سگ از آینده مبهم می ترسیدم. مامان در را باز کرد. به روی خودش نیاورد که اشک هایم را دیده . گفت که بهتر است بخاری را نصب کنیم. بخاری را داخل آوردیم آن را مرتب کردیم، آن را وارسی کردیم و فهمیدیم لوله ها پوسیده و زانوها زنگ زده. داشتم زنگ می زدم به برادرم که موسسه به من زنگ زد.

مادرم را بغل کردم. مادر وسواسی ام که از بوس و بغل بدش می آید را بغل کردم. او را محکم به خودم چسباندم. من این سهم از بغل را می خواستم. گونه هایم را بوسید. مادرم که عید ها به زور مارا می بوسید. به من گفت که اگر قبول نمی شدم هم برایش فرقی نداشت. خدا می داند که من کاملا به این حرفش ایمان دارم. مادرم مرا همینطوری، شکست خورده و درب وداغان و له و لورده و بی پول و بی کار هم دوست دارد. راستی اگر او نبود، دنیا چه جای گندی می شد.

پی نوشت: این حکایت دیروزِ من است. امیدوارم موسسه این شیوه اطلاع رسانی اش را اصلاح کند.

۹۵/۰۷/۲۸
فا نو

نظرات  (۱۲)

مبارک باشه! 
پاسخ:
ممنون
۲۸ مهر ۹۵ ، ۰۶:۳۶ سورمه بانو
مبارک باشه
پاسخ:
ممنون
۲۸ مهر ۹۵ ، ۰۹:۱۶ مصطفی موسوی
تبریک میگم! شاغل شدن فصل خیلی متفاوتی از زندگی آدمو رقم میزنه. شاید اونقدری که فکر میکنی رویایی نباشه ولی بیشتر از اون مه فکر میکنی خوبه!
پاسخ:
ممنون، هنوز تا دست به جیب شدن  مونده ولی خودم از استقلال نسبی استقبال میکنم:)
۲۸ مهر ۹۵ ، ۱۰:۰۴ .: جیرجیرک :.
در حال حاضر نمی تونم با کلمات شسته رفته احساس خوبم رو مطرح کنم در نتیجه...

جیـــــــــــــــــــــــــــــــــغ ^_^
وی پراود آو یو... yesss
پاسخ:
ممنون بابت این همه ذوق و انرژی ، برای مصاحبه شفاهیمم دعا کن
اه، اعصابم بهم ریخت! مبارک باشه :-)
آخه همچین موسسه ای جای ِ رفتنه؟ :-))
حالا حداقل وقتی رفتی اول از همه مجری این شیوه اطلاع رسانیو نفله بکن!
پاسخ:
اتفاقا پدرم هم همینو گفت، قراره به استاد عزیزم بگم:)))
۲۸ مهر ۹۵ ، ۲۳:۵۱ گمـــــــشده :)
منم از آینده مبهم وحشت دارم
خدا رو شکر که قبول شدی .تبریک می گم
پاسخ:
خیلی وهمناکه(کلمه رو) ولی توکل برخدا همه چی درست میشه، ممنون
عههه مبارکههه دخترک جان
من تا اخر پست نفسم حبس بود ببینم چی میشه. تهش یه جیغ کوچولویی م کشیدم حتی :دی
پاسخ:
ممنون، عمدا اینجوری نوشتم با استرس من همراه بشین:)
۲۹ مهر ۹۵ ، ۰۱:۳۹ شیمیست خط خطی
یه تلفن میخوان بزنن نهایتش بگن قبول نشدی! چه پاتیناژی میرن رو اعصاب مردم!!!!!
پاسخ:
نکته پست هم همین بود، خبردادنشون خیلی ناجور بود
۲۹ مهر ۹۵ ، ۱۳:۱۶ منتظر اتفاقات خوب
مبارکهههههههه. 
این چند وقته نبودم چه پست ها که ازدست ندادم.
پاسخ:
ممنون
مبارک باشه
منم بعد از دو، سه جلسه کارم رو قبول کردن و گفتن بیا، پول اون جلساتم برام ریختن. از شهریور که دیگه رسمن فارغ التحصیل محسوب می شدم، یه خرده نظم زندگی از دستم رفته بود، ولی حالا چون سرکار میرم حس می کنم زمان کم میارم و بهتر از قبل به همه چی می رسم. 
قرار بود برای یه مناسبتی هم یه داستان بنویسم، ولی درست وقتی دست به قلم شدم که فهمیدم دارم زمانم رو جای دیگه ای هم استفاده می کنم، البته میدونم که این خوب نیست و باید درستش کنم.
راستی پیشنهادی واسه کسی که دسترسی به کلاس های نقد و داستان نداره، داری؟
کتابای کارگاه داستان و فنون و اینا رو دارم و می دونم که مهم ترین چیز تمرینه، اما یه فضای رقابتی و آشنا شدن با ایده های دیگران هم باید جالب باشه.
پاسخ:
تبریک میگم.
بله انجمن و محیط خیلی می تونه موثر باشه. بستگی به شهری داره که توش زندگی می کنی. در کل با یه سرچ کوچولو می تونی یکسری از انجمن ها یا جلسات نقد یا کلاس ها رو پیدا کنی، یکبار توشون شرکت کن و از افرادی که اونجان درخواست کن که جاهای دیگه رو بهت معرفی کنن و بعد یکی دوماه مطمئنا همه چی دستت میاد:)
۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۱:۵۲ فاطیما کیان
تبریک جانانه مرا پذیرا باش عزیزم :)
خدا میدونه چقدر خوشحالم برات 
این نبودن هات رو جبران میکنه اون هم یکدفعه :)
خداروشکر ...
پاسخ:
ممنون عزیزم، فدای خوشحالیت! ایشالا موفقیت های خودت:) البته این پست اصلا وظیفه توجیه نداشت:)
مرسی :) 
امیدوارم توی مصاحبه هم قبول بشی.
پاسخ:
ممنون:)))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">