موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

استاد عزیز

جمعه, ۲۱ آبان ۱۳۹۵، ۰۱:۱۴ ق.ظ

توی سالن پشت در یک کلاس ایستاده بود، یک چشمش به کلاس پر از دانش آموز بود و یک چشمش به حیاط. ممتحن خوبی نبود. چون یکباره از پشت در سبزرنگ شیشه ای نگاهش قفل شد روی من. دستش را بالا آورد و انگار که چیزی را توی هوا پاک می کند آن را تکان داد. منتظر بود ببیند آشنا هستم یا اینکه غریبه. دستم را بالا بردم و مثل یک چراغ چشمک زن آن را باز و بسته کردم. خندید. از آن فاصله سرش را تکان داد و دست توی هوا چرخاند که یعنی:« اینجا چکار می کنی؟» بعد کلافه شد و هی بادست اشاره کرد که بیا اینجا.

رفتم پشت در شیشه ای . در زدم، منشی قفل در را باز کرد و از من خواست که تا پایان امتحان منتظر بمانم. گفتم که دانش آموز نیستم و معلمی که پشت سرش ایستاده با من کار دارد. وقتی منشی را دور زدم او دیگر در کلاس را بسته بود. انگار نه انگار که ممتحن آن کلاس است. خندید:« خوبی؟ اینجا چکار میکنی؟»

- نمیدونم، شبیه بومرنگ شدم، هرجا میرم آخرش از اینجا سر در میارم.

- خوبه دیگه، هرچی بیشتر بیای به نفع ما.


۹۵/۰۸/۲۱

نظرات  (۱)

۲۱ آبان ۹۵ ، ۰۷:۱۶ منتظر اتفاقات خوب
:)))قدر استادای خوب رو بدونیم.
پاسخ:
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">