موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

پاییز 95 دو

شنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۵، ۰۱:۳۷ ق.ظ
توی اتوبوس نشستم روبروی در ورودی، کنار زنی که چادرش را کشیده بود جلویش تا کسی متوجه غذا خوردنش نشود. هوا خنک بود و لرزان. اینجور وقتها که هوا کمی نمناک است و باد ذره ذره می وزد انگار که بخواهد با سرانگشتش موهای دختری را نوازد کند، هوا لرزان می شود. یعنی ته دل مرا مثل سیم های یک تار می لرزاند. باد دوباره دست کشید روی سیم های نازک خیال و ردیف ردیف برگهای نارنجی و قهوه ای سوخته را رقصاند. یکیشان که معلوم بود نمی خواهد مثل بقیه برگها بمیرد چند تا پیچ و تاب جهت دار زد و وارد اتوبوس شد، کنار در افتاد. خم شدم برداشتمش و گذاشتمش لای کتاب « تاویل ملکوت»، گوشی را برداشتم لیست آهنگ هارا زیر و رو کردم، رستاک گوشم را بوسید:« پاییز سال بعد».
۹۵/۰۸/۲۹

نظرات  (۵)

۲۹ آبان ۹۵ ، ۱۵:۳۶ منتظر اتفاقات خوب
حتی نمیگم کاش دنیامون اندازه هم بود..
پاسخ:
نفهمیدم یعنی چی؟
۲۹ آبان ۹۵ ، ۲۱:۵۰ گمـــــــشده :)
:))
خیلی خوب بود
معرفی کتاب و اهنگ و یه متن خوب
۲۹ آبان ۹۵ ، ۲۱:۵۰ گمـــــــشده :)
اون توصیفت از همه قشنگ تر....کاملا نو و تازه
به افتخارش کف مرتب
:))
پاسخ:
:)
۰۴ آذر ۹۵ ، ۱۸:۴۲ منتظر اتفاقات خوب
:) بعداز آهنگ رستاک که میگه"دنیای ما اندازه هم نیست"..یهو این جمله اومد تو ذهنم و نوشتم. ببخشید اگه بی ربط بود.
پاسخ:
فدات
گربهه رو

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">