موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

نذری پزون

يكشنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۵، ۰۸:۴۸ ب.ظ

مامان بزرگ مرا سفت توی بغلش گرفته بود. کنار دیگ نذری نشسته بودیم.خودم را لوس کردم، به او گفتم که مادرم مرا نمی بوسد بغل نمی کند. مادر بزرگ کنج پیشانی ام، انگشت کوچک دستم و حتی چانه ام را بوسید و تمام مدت مرا تنگ توی بغلش گرفت. بعد به من گفت که از همان چندماهگی فهمیده بود من از این بچه های بغلی هستم. منتها همان موقع ها هم زیاد گریه می کردم چون مادرم اهل لوس کردن بچه نبود.

مادر بچه شده بود، دور دیگ بالا و پایین می پرید و مدام از مادربزرگ می پرسید که این را بریزم؟ چقدر دیگر غذا را بردارم؟ کی گوشت را اضافه کنم؟ با خودم فکر کردم پنجاه و یک سالگی سنی نیست که از مادرت سوال بپرسی ولی مگر نه اینکه همه ما با دیدن مادرهایمان بچگی می کنیم؟

نظرات  (۲)

۳۰ آبان ۹۵ ، ۲۱:۵۳ گمـــــــشده :)
والا به خدا
من مامانمو می بینم همه کارا رو ول می کنم.
:دی
 خوش بحالت مادربزرگی داری که لوست کنه!
من دیگه ندارمش:(
پاسخ:
خدارحمتشون کنه:(

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">