موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۱۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آدم های دور و ور» ثبت شده است

۲۶آذر

یک مشکلی که من همیشه در زمینه صحبت های کاری و درسی و دوستانه با جنس مخالف داشته ام این است که آن ها یک مرتبه مرزهای صمیمیت را در می نوردند. مثلا بابت اینکه به آن ها جواب سلام داده ای، یا شماره تلفن تو را به خاطر گروهی، کلاسی، موضوعی دارند، یا اینکه حداقل یکبار بخاطر کلاسی، انجمنی کنار آن ها نشسته ای احساس می کنند هر طور که می خواهند می توانند با شما رفتارکنند.

این طور می شود که سعی می کنند دست بدهند. دستشان را بی جواب بین زمین و هوا می گذاری. سعی می کنند شوخی رکیک کنند. به شوخی شان نمی خندی و نشان می دهی که به تو برخورده. به تو توهین می کنند، خاطرنشان می کنی که حتی دوستان صمیمی چندساله ات هم این طور با توبرخورد نکرده اند. سعی می کنند جوک زشت تعریف کنند،  حرفشان را می بُری، که یعنی دهانت را ببند برادر(فرضی).

همه این حماقت ها در برخورد با یک نفر برای من پیش نیامده. معمولا همیشه بوده اند افرادی که مرا از صحبت کردن پشیمان کنند. ولی واقعا، در محیط کاری و آموزشی و فرهنگی این همه خاطرنشان کردن و خط و نشان کشیدن ضروری است؟ نمی توانند تصور کنند که این برخورد احمقانه و کودکانه شان چقدر تصویر همجنسانشان را نابود می کنند؟


فا نو
۳۰آبان

مامان بزرگ مرا سفت توی بغلش گرفته بود. کنار دیگ نذری نشسته بودیم.خودم را لوس کردم، به او گفتم که مادرم مرا نمی بوسد بغل نمی کند. مادر بزرگ کنج پیشانی ام، انگشت کوچک دستم و حتی چانه ام را بوسید و تمام مدت مرا تنگ توی بغلش گرفت. بعد به من گفت که از همان چندماهگی فهمیده بود من از این بچه های بغلی هستم. منتها همان موقع ها هم زیاد گریه می کردم چون مادرم اهل لوس کردن بچه نبود.

مادر بچه شده بود، دور دیگ بالا و پایین می پرید و مدام از مادربزرگ می پرسید که این را بریزم؟ چقدر دیگر غذا را بردارم؟ کی گوشت را اضافه کنم؟ با خودم فکر کردم پنجاه و یک سالگی سنی نیست که از مادرت سوال بپرسی ولی مگر نه اینکه همه ما با دیدن مادرهایمان بچگی می کنیم؟

فا نو
۲۸شهریور

امروز مامان گردو پوست کند و دانه دانه گذاشت توی دهانم. البته من مجبورش کردم. گهگاهی هم مجبورش می کنم بگوید:« فانو خوشگل ترین دختری که زاییده شده.» اینطوری هم به خودش اعتبار داده هم به من. یک عالمه پروژه ی طراحی نقاشی و کاردستی راه انداختم که بیشتر لذت ببرم از زندگی. وسط همه این رنگ ها، قلمو ها، مداد طراحی ها، شیشه ها، سرامیک ها، تابلو ها وول می خورم و دور خودم می چرخم. گردوهای خالی شده را امشب به هم چسباندم. مثل روز اولشان. همه راه چیدم روی اوپن بین گردوهای سالم. همه را به فحش دادن انداختم. این وسط بابا عصبانی بود که چرا گردوهایی که من با این همه زحمت به هم چسبانده ام را بقیه باز کرده اند! والو! این خانواده باید یاد بگیرد که گردو را بدون شکستن بفهمد. فردا کلی پروژه عملی دیگر دارم که برایشان برنامه ریزی کرده ام. یکی شان فقط دزدیدن شال های رامش و رنگ کردنشان است. رامش سلیقه جالبی نداره و اگر شالهایش خراب شود کسی غمگین نمی شود.

بی ربط نوشته : می خواهم همینجا اسکار با احساس ترین جمله استادانه را به استاد کاف بدهم. وقتی که کلافه و سرگردان بین ردیف های دانشجویان بالا و پایین می شد و امضا می گرفت و با عصبانیت به من گفت:« خانم اسمتون چیه؟»اسم و فامیل را که شنید تخته شاسی را پایین آورد و خندید:« عه...اینکه فانوی خودمونه».

من فانوی خودشونم، شیرفهم شد؟!

فا نو
۲۹مرداد


آدم هایی که مارا به خاطر خودمان دوست دارند، زود می بخشند و دیر ناراحت می شوند. آن ها ارزشمند و عزیز و یکی یکدانه هستند. خواه ناخواه زیاد آزارشان می دهیم. از همه بیشتر با آن ها رک هستیم.سوتی های بیشتری از ما د ارند وپیششان بی دقت تر حرف می زنیم. گهگاهی فقط حرف می زنیم که حالمان بهتر شود، اصلا خودمان هم نمیدانیم چرا اینها را به او می گوییم.  خاطرات و جوک ها و مسخره بازی ها و موفقیت های کوچکمان در یادشان می ماند. اشتباهات بزرگمان را کوچک جلوه می دهند و راحت می توانی پیششان به بدترین اشتباهاتت اعتراف کنی. آنها کمتر قضاوت می کنند، بیشتر دلداری می دهند.

برای آنها می توانی طولانی تایپ کنی و مطمئن باشی کلمه کلمه اش را با جان و دل می خوانند. اصلا دری وری بنویسی. گهگاهی بروی پیششان اصلا حرف نزنی یکم آه و ناله کنی و برگردی خانه. حماقت هایت را با غرور تعریف کنی. می توانی خودت را ول کنی توی بغلشان زار زار گریه کنی و مطمئن باشی تو برای آن ها همیشه همان آدم عزیز همیشگی هستی...

فا نو
۱۵مرداد

اولش که برخلاف میلم مجبور شدم بمانم همه چیز آزاردهنده به نظر می رسید غیر از رفقایم. همه یک گوشه کلاس می نشستیم و به همکلاسی های عجیب و غریبمان نگاه می کردیم. یکی شان بود که از همه عجیب و غریب تر بود. با خودش حرف می زد، گهگاهی با خودش دعوا و حتی بعد آشتی می کرد. همه اینها را جلوی ما انجام می داد. گاهی حتی دقت می کردم لب بر می چید و خودش را لوس می کرد بعد توی هوا دست تکان می داد چیزی را حل می کرد سرش را تکان تکان می داد انگار که قانع شده باشد دوباره به سمت کتابش بر می گشت.


چون دانشجوی پزشکی بود استاد قبلی خیلی به او علاقه داشت. در عوض از ما زیاد خوشش نمی آمد. نفرت عجیبی از مهندس های بیکار داشت. برایم مهم نبود،هروقت دانشجوی پزشکی خل و چل حرف می زد، من تا دقایقی طولانی او را زیر نظر می گرفتم. حتی وقتی حرفش با استاد تمام می شد با خودش پچ پچ کنان موضوع مورد نظرش را تحلیل می کرد.

دیروز توی راه پله ها طبق معمول نشسته بودیم و داشتیم تند و تند کلماتی که استاد جدید ردیف کرده بود را حفظ می کردیم. دانشجوی پزشکی خل و چل هم جفت ما نشسته بود و هر کلمه را که می گفتیم با شکلکی، ادایی یا حداقل اگر شده شعری (!) همراه می کرد. ما تازه فهمیدیم او با همین ترفند ها کنکور قبول شده. بعد من از سعیده پرسیدم:« از کی این قاطی دار و دسته ما شد؟»

سعید خنده اش گرفت:« نمیدونم، ولی باحاله نه؟ فقط همین یکی رو کم داشتیم.»

بعضی آدم ها همینطوری می آیند و ما به وجودشان عادت می کنیم. خوب یا بد، انگار از قبل وجود داشته اند.

فا نو
۳۰خرداد

احساس آدم هایی رو دارم که از خارج برگشتن. از یه قاره دیگه. ساعت خواب و بیداری ام به هم خورده. بعد وقتی با مردم هم حرف می زنم هی الکی فکر می کنم چقدر همه چیز خوب شده. انگار مثلا ده سال بین مردم نبودم و الان برگشتم و می بینم چقدر همه چیز تغییر کرده. حتی امروز که با فهیمه رفتیم وسط آمادگاه دیدم دو تا از کتابفروشی ها جوری رفتن که انگار از اول اونجا نبودند. جای اونها دو تا مغازه گیفت و عطر زده بودند. گیفت ها و عطر ها دارند جای کتاب فروشی های مارا می گیرند و هیچ کس پاسخگو نیست. بعد به فهیمه گفتم می ترسم این کلاسی که قصد داریم برویم informative نباشد. فهیمه هم گفت زهرمار عین آدم حرف بزن باز تو چهارتا ترم پشت سر هم رفتی زبان خوندی ننه بابات یادت رفتن. من هم گفتم هیچ چیز از اون موقع تاحال فرق نکرده...

فهیمه نفهمید منظورم از کی بوده اما احتمالا منظورم همان ده سال فرضی است که در خارجه ( یک قاره دیگر) زندگی کرده بودم و از ایران خبر نداشتم.

امضا: یک دختر جوگیر

پ.ن: بعضی وقتها می نویسم که روزانه هایم را گم نکنم. شما خیلی جدی نگیرید و اصلا سعی نکنید سیر منطقی یا خط فرضی یا هرچیزی بین این نوشته های شلخته پیدا کنید.

فا نو
۱۲خرداد
یکی مان 13 سالش هست، یکی 31 سال. آن یکی مدیر یک مدرسه است، این یکی استاد دانشگاه، من بیکار و علاف، کسی هم که گوشه کلاس می نشیند دستبند می بافد و می فروشد.
یکی دارد بچه دار می شود آن یکی برادرش آخر هفته به دنیا می آید. من می خواهم نویسنده بشوم، مهزاد می خواهد برود انگلیس زندگی کند ، پریسا می خواهدیک خواستگار مستعد سیتیزنی پیدا کند حدیث می خواهد آخر تابستان عروسی اش را بگیرد...
ما همه با هم خیلی فرق داریم، نقطه اشتراکمان درست وسط کلاس زبان است. آن جا همه یکی می شویم. 10 دوست خوب و باحال در یک کلاس فعال و دوست داشتنی!

+ من دیگر دلم برای استاد قبلی تنگ نشد:)
#بیوفایی#شادی#همکلاسی#خوشحالی#همه_چی_باحاله

فا نو
۰۷ارديبهشت

توی خونه مهتاب بودیم. من و مهتاب و فهیمه.آخر وقت بود داشتیم با تلوزیون سه بعدی آواتار می دیدیم. یکم که گذشت برق قطع شد. وحشت کردیم. مهتاب و فهیمه رفتند آشپزخانه تا جعبه تقسیم را نگاه کنند. من وسط سالن جلوی تلوزیون نشسته بودم و قصد نداشتم عینک سه بعدی را بردارم. انتظار داشتم هرلحظه عروس دریایی های معلق و نورانی فیلم وسط خانه ظاهر شوند. رعد و برق زد. من وحشت کردم. :« بچه ها، بچه ها کجایین؟»

فهیمه از ته خونه صدای هی هی وحشتناکی درآورد. ال ای دی گوشی را روشن کردم و رفتم نور انداختم توی چشم هردوتایشان. صدای جیغشان بلند شد. باران شدت گرفت. کف ایوان و نورگیر مهتاب خیس شده بود. مهتاب گفت:« درد بگیری کورمون کردی، باید صب کنیم همسرم بیاد درستش کنه» مهتاب از کلمه شوهر خوشش نمی آمد. فقط میگفت همسر. شبیه سریال های شبکه یک حرف می زد . نسکافه هایمان را برداشتیم و رفتیم روی کاناپه به هم چِلیدیم و بارش باران را از پشت پرده های حریرِ پرنقش و نگاه مهتاب تماشا کردیم. هوا تاریک و تاریک تر می شد. گفتم:« مهتاب»

- هان

- الان که فکر می کنم می بینم جهازت واقعا قشنگه!

- ممنون

- بعدا اومدی خونه من توقع جهاز همچینی نداشته باشا.

- زهر مار

رعد و برق زد، گفتم:« باغچت قشنگه ، پسرم میتونه بیاد اینجا بازی کنه»

فهیمه پرسید:« آرش؟»

هردوشون خندیدند. گفتم:« اوهوم»

مهتاب گفت:« شرط می بندم مثله خودت وحشیه. بهش بگو مواظب گلهای توی باغچه باشه، اونا ناموس همسرمن»

- فکر کن ما سه تایی پیش هم پیر بشیم.

الان که فکر می کنم ما پیر می شیم ولی نه پیش هم. تمام خاطره های قشنگ رد شد. قسمت تلخ ماجرا آخرش بود. ما قرار نبوده با هم پیر بشیم و تا ابد دوستای دانشگاهی بمونیم.

فا نو
۱۷فروردين

زهرا بعد از سه سال پیام می دهد. سه حالت دارد. یا سوال(کار) ی دارد، یا می خواهد آخرین وضعیت تاهل یا تجرد مرا بداند و یا اینکه کلازده به سرش و هیچکس غیر از من در لیست مخاطبینش آنلاین نیست. بعد از چندتا استیکر ماچ و بوسه می پرسد:« مریدی ، مرادی نداری؟» خب ، گزینه دوم بود. گفتم:« نه » بعد او احوال پرسی کرد و گفت:« دلم خیلی برات تنگ شده»وقتی «منم» را تایپ می کردم حواسم اصلا به صفحه مانیتور نبود. داشتم سریال یوسف پیامبر را که برای دهمین بار از آی فیلم پخش می شد می دیدم.

فا نو
۱۷اسفند

منبع عکس

آدم ها را از خیلی چیزهایشان میتوان شناخت تا تکلیف رابطه را با آن ها مشخص کرد. شاید اولین و بهترینشان عکس پروفایلشان باشد. شخصا نمی توانم به آدمهایی که عکس پروفایلشان گل و در و تخته و نوشته هست اعتماد کنم. نوعی بدبینی یا خودبینی درون آن ها وجود دارد که با وجود استفاده از فضای مجازی اما اصرار به مخفی کردن هویتشان نزد عزیز ترین کانتکت هایشان دارند! خب به جهنم!

آدم هایی که نوشته های با مسما می گذارند که دیگر از همه بدترند.معلوم نیست با چه کسی دعوا دارند باقی مخاطبینشان را مجبور می کنند یک نوشته پند آمیز در عین حال گشایش برای عقده را بخوانند:« آدم ها هرگز سرشان شلوغ نیست اولویتشان نیستی» یا مثلا « مهربون ها مشکلشون اینه که همه رو مثله خودشون مهربون می دونن» یا مثلا « هیچوقت برای کسی نمیر که برات تب نمی کنه » (این آخری گندزده به ضرب المثل قدیمی!) بعد تازه خیلی کم منبع جمله را ذکر می کنند معمولا هم این منبع ها موثق نیست از سهراب سپهری و خسروشکیبایی گرفته تا پائولو کوئیلو و همینگوی و تولستوی و جانی دپ و آل پاچینو!

دنیای مدرن، امکانات مدرن، رابطه های مدرن، اما آدم ها هنوز همان گندی هستند که قبلا بودند...(حساب گلهایی که گل باقی می مانند همیشه سواست)


فا نو