موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «استاد و شاگردی» ثبت شده است

۰۲آبان


رفتم توی موسسه دنبال خواهرم. دلم می خواست از سه تا پله سنگی خاکستری پایین می رفتم، آن در سبز کدر و تیره را باز می کردم و به اتاق مدیر شعبه بروم و غافلگیرش کنم. بعد مثل وقتی که استادِ عزیز غافلگیر شد او هم چند جمله نیم بند درمورد:« تو ...اینجا...سلام...نمرت...تبریک میگم...» میگفت و تا خودش را جمع و جور می کرد من حسابی بابت شوکه شدنش به او می خندیدم.
ولی این کار را نکردم. روی نیمکت نشستم تا خواهرم بیرون بیاید. بعد او را دیدم که در کلاس شماره دو را باز کرد. لیست همیشگی را به منشی داد.مثل همیشه قبل از اینکه وارد دفترش شود نیم نگاهی به حیاط انداخت. من نگاهم را دزدیدم. به کاکتوس هایی نگاه کردم که از دور کتابخانه برچیده شده بود. می خواستم مرا بعدا ببیند، بعد از اتفاقات بهتر. فانوی هیجان انگیز تر. یک فانوی سربه هوا و بازیگوش به درد او نمی خورد. یک فانوی استاد را می خواست. فانوی بالغ. من فانوی بچه بودم. فانوی لوس. فانویی که اگر با او حرف می زد دیگر دلش نمی خواست از آنجا بیرون برود.
خواهرم آمد. سمت انجمن داستان جدید راه افتادیم. گفت:« استاد کاف رو ندیدی؟» گفتم:« نه»
پی نوشت: دو پست اتفاق هایی که افتاده و اتفاق هایی که می افتد... و مرگی برای نترسیدن در سایت جیم بازنشرگشت.
فا نو
۱۲مرداد

کلاس ما از پنج نفر شروع شد. کسی که این کار را به من پیشنهاد داد معلم دبیرستانم بود. زنی که می توانم بگویم به اندازه مادرم دوستش دارم. قرار بر این شد که کلاس را جذاب برگزار کنم.منظور آنها را از "جذاب برگزار کردن" نمی دانم ولی از اول تصمیم گرفتم کلاسی داشته باشیم که هم به خودم خوش بگذرد هم به بچه ها. سریع استاد ها و معلم ها را در ذهنم مرور کردم. نه آقای کاف نه استاد ف و نه حتی استاد عزیزی که همین سه چهار ماه پیش شیفته مسلکش شده بودم... فقط استاد حسینی می توانست بهترین الگو باشد! مرد شماره یک زندگی من! کسی که به اندازه موهای سرم به من توهین کرد و اعتماد به نفس داد! در ازا از آن فانوی خموده و عصبی و خرخوان یک فانوی سرحال و شاد و پررو ساخت! برای کلاس فن بیان باید آقای حسینی می شدم!

کلی بین داستان های قرآن جستجو کردم و بهترین داستان ها را گلچین کردم. داستان هایی که خیال انگیزی بیشتری دارند و کمتر تعریف شده اند! هفته قبل اولین داستان را تعریف کردم: حضرت سلیمان و ملکه سبا

همان اول کلاس گفتم که داستانمان کلی حیوانات مختلف دارد،قصر شیشه و لباس زیبا و کادو و ملکه دارد!
گفتند چه حیواناتی!
گفتم مورچه، هدهد، فیل..
عسل(سوپراستار کلاسم) گفت: من صدای اسب بلدم دربیارم! هرجا لازم بود بگین من صدای اسب دربیارم!
من: باشه!
هرجایی که حضرت سلیمان رخت سفر می بست یا ملکه سبا عازم می شد عسل شیهه می کشید!
یکی شان گفت:« کجای داستان ملکه داشت؟»
گفتم : ملکه سبا پس چی بود این وسط؟
گفت: نه من باربی می خواستم!
گفتم: دفعه بعد برای قصه گفتن به سفارشات شما هم رسیدگی می کنیم!
حس طنز بچه ها عالی است! همه شوخی هایم را می فهمند و همه با هم می خندیم. همان اول کار اسم همه شان را یاد گرفتم و سعی کردم به اسم صدایشان بزنم. غیر از یکیشان که شاید اسکل ترین بچه ی آن محله باشد، بقیه شان بی نهایت باهوش هستند. (همان یک دانه اسکل هم لازمه ی هرکلاسی است).چون کلاس فن بیان است، اغلبشان کمرو بودند اما از جلسه دوم شروع کردند به شرکت کردن در بحث ها. بی نهایت فعال هستند(عسل گاهی از دیوار کلاس بالا می رود.) بی نهایت سوال دارند:« خانم مگه باد دهن داره که حضرت سلیمان باهاش حرف می زد؟ خانم ملکه سبا چرا تا اون موقع شوهر نکرده بود؟  خانم مگه خورشید همون خدا نبود؟ خانم خانم میشه یه قصه برامون بگی که شخصیت اولش فقط دختر باشه؟»
من عاشق اولین شاگردهایم هستم، عاشق کلاسی هستم که خودم هم نمیدانم قرار است خروجی اش چه باشد...ما فعلا خودمان را به دست خنده و گفتگو و خیال و از همه مهم تر داستان های خدا سپرده ایم...
فا نو