موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اشتباهاتم» ثبت شده است

۲۶آذر

یک مشکلی که من همیشه در زمینه صحبت های کاری و درسی و دوستانه با جنس مخالف داشته ام این است که آن ها یک مرتبه مرزهای صمیمیت را در می نوردند. مثلا بابت اینکه به آن ها جواب سلام داده ای، یا شماره تلفن تو را به خاطر گروهی، کلاسی، موضوعی دارند، یا اینکه حداقل یکبار بخاطر کلاسی، انجمنی کنار آن ها نشسته ای احساس می کنند هر طور که می خواهند می توانند با شما رفتارکنند.

این طور می شود که سعی می کنند دست بدهند. دستشان را بی جواب بین زمین و هوا می گذاری. سعی می کنند شوخی رکیک کنند. به شوخی شان نمی خندی و نشان می دهی که به تو برخورده. به تو توهین می کنند، خاطرنشان می کنی که حتی دوستان صمیمی چندساله ات هم این طور با توبرخورد نکرده اند. سعی می کنند جوک زشت تعریف کنند،  حرفشان را می بُری، که یعنی دهانت را ببند برادر(فرضی).

همه این حماقت ها در برخورد با یک نفر برای من پیش نیامده. معمولا همیشه بوده اند افرادی که مرا از صحبت کردن پشیمان کنند. ولی واقعا، در محیط کاری و آموزشی و فرهنگی این همه خاطرنشان کردن و خط و نشان کشیدن ضروری است؟ نمی توانند تصور کنند که این برخورد احمقانه و کودکانه شان چقدر تصویر همجنسانشان را نابود می کنند؟


فا نو
۲۳شهریور
داشتم این پست از وبلاگ نیمه سیب سقراطی را می خواندم که یک هو به این فکر کردم :« مگر می شود به بقیه گفت بلاگر هستم؟»
نه فقط بلاگر بودن، اهل قلم بودن و دلی نوشتن را هم مگر می شود گفت؟
می دانم که خیلی ها راحت در مورد وبلاگشان می گویند و خیلی ها هم با اسم اصلی شان می نویسند و حتی آدم های حقیقی زندگیشان هم نوشته های آنان را می خوانند کاری که من در 17 سالگی می کردم و تا سال اول و دوم دانشگاه هم ادامه دادم و بعد ناگهان دست کشیدم. در دبیرستان تقریبا همه میدانستند من نویسنده هستم برای موضوعات مختلف داستان هایی در مورد بچه های مدرسه مان می نوشتم(با شخصیت های اصلی) که مثلا زامبی ها به مدرسه ما حمله کرده اند یا با روح های خبیث قبرستان شهر مبارزه کردیم و بعد سر صف مدرسه می خواندم و حتی همین الان هم خیلی از بچه های هم مدرسه ایم مرا می شناسند و من آن ها را نمی شناسم. بخاطر همان داستان های ت.خ.می تخیلی سر صف که من می نوشتم می خواندم. اما وقتی وارد دانشگاه شدم تصمیم گرفتم به هیچ کس نگویم که من دوست دارم نویسنده شوم. یا می نویسم یا وبلاگ دارم یا هر کوفت و خوره دیگری راجبه نوشتن، چرایش را خودم هم نفهمیدم، یک واکنش کاملا غیر ارادی و بدون برنامه ریزی بود. من دیگر نمی خواستم مردم بدانند می نویسم. دوستانم اطرافیانم، بهترین آدم هایی که در دانشگاه با آن ها آشنا می شدم حتی اساتیدم... هیچکس...تا اینکه یکی از دوستانم از طریق دوست مشترکمان که در دوره راهنمایی با من دوست بود و در دوره دبیرستان با او فهمیدو از فردا هی می گفت:« به قیافت نمیاد نویسنده باشی همش خل و چل گیری در میاری» اما خب بعد تمام طومار ها و نامه ها و گزارش ها و متن های پایان نامه و گزارش کار را به من میداند تا بنویسم. درمورد وبلاگ هم همینطور بعد که دیدم بابت هر پستی که می گذارم دفعه بعد که با آدم های حقیقی زندگی ام که نوشته ها را می خوانند روبرو می شوم و باید به آن ها جواب پس دهم شروع کردم به مزخرف ترین کار ممکن یعنی خود سانسوری، آنقدر خودسانسوری داشتم که نوشته های هر پستم تقلیل پیدا کرده بود که یک انشای«روز خود را چگونه گذراندید و برای فردا چه آرزو هایی دارید و اهداف خود را در یک جمله بیان کنید» و بعد هم کم کم از نوشتن به معنای واقعی افتادم...بعد از یکسال ننوشتن و نخواندن و غرق شدن در یک زندگی بی هدف...رو به انزوا آوردم، جدا کردن عمیق ترین احساسات درونیم از افراد حقیقی زندگی...یعنی همین مخفیانه نوشتن برای کسانی که فقط میخواهند خواننده باشند، نه قاضی نه داور نه شاهد... و الحق و الانصاف که وبلاگ نویسی از آن لحظه شد حقیقی ترین نوشته های من، مهم نیست چند نفر خواننده داشته باشم یا اصلا نداشته باشم... مهم همان خودسانسوری احمقانه است که دیگر وجود ندارد. آن آزادی بی حد و حصر در استفاده از لغات و بروز احساسات...آن رک گویی برنده که بواسطه آن می توان انسانی ترین (و نه فرشته گونه ) حرفهای ممکن را زد...
بعد حالا داشتم فکر می کردم مگر می توان به کسی که میخواهم با او ازدواج کنم بگویم وبلاگ دارم؟
« میدانید من یک وبلاگ دارم که ممکن است شما بعد از خواندنش از من بدتان بیاید...»

فا نو
۲۱خرداد
تصور کنید من رو تویه جمعی، یه دختر معمولی بیست و دو ساله( اون قسمت خوش قد و بالا و زیبا و ... رو عجالتا نادیده بگیرید) بعد در حق این دختر یه ظلم خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی (+صد تا خیلی دیگه ) کوچیکی میشه! قبل از اینکه خودش بفهمه چی شده سگ درونش رو آزاد میکنه پاچه تمام جمع رو میگیره و حق خودش رو با اشک و عصبانیت می گیره و وقتی برمیگیرده خونه باز تکرار میکنه که:« گند زدم!»

چقدر یه آدم میتونه از خودش بدش بیاد؟ من دقیقا همونقدر الان از خودم بدم اومده!
بعد میام عین هر گنهکار دیگه ای قضیه رو براش تعریف میکنم:« صد دفعه گفتم از حقتون نگذرید، نذارین حقتون پایمال بشه ولی جوری اینکارو بکنید که اعصاب خودتون رو خط خطی نکنید!»
- خب چجوری میشه آدم عصبانی نشه و حقشو بگیره؟
- مُصر باش، اصرار کن روی حقت پافشاری کن روی حرفت از رو نرو ولی با خنده با خونسردی با آرامش!
- مگه میشه..
میشه، خودش همیشه همینکارو میکنه، همیشه تو دعواهاش با نجار و بنا و مامورای شهرداری و بانک میبینم که وسط مکالمه میخنده، جوری میخنده که حتی طرف دعوا با حس نا امنی یه لبخند میزنه...توی اختلاف نظر ها چه طرف برنده باشه یا بازنده باز هم موفق میشه طرف مقابلش رو دچار احساس ترس وشک کند...
با کدام خط میتوانم به راه تو نزدیک شوم...