موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اندکی صبر سحر نزدیک است» ثبت شده است

۰۲آبان


رفتم توی موسسه دنبال خواهرم. دلم می خواست از سه تا پله سنگی خاکستری پایین می رفتم، آن در سبز کدر و تیره را باز می کردم و به اتاق مدیر شعبه بروم و غافلگیرش کنم. بعد مثل وقتی که استادِ عزیز غافلگیر شد او هم چند جمله نیم بند درمورد:« تو ...اینجا...سلام...نمرت...تبریک میگم...» میگفت و تا خودش را جمع و جور می کرد من حسابی بابت شوکه شدنش به او می خندیدم.
ولی این کار را نکردم. روی نیمکت نشستم تا خواهرم بیرون بیاید. بعد او را دیدم که در کلاس شماره دو را باز کرد. لیست همیشگی را به منشی داد.مثل همیشه قبل از اینکه وارد دفترش شود نیم نگاهی به حیاط انداخت. من نگاهم را دزدیدم. به کاکتوس هایی نگاه کردم که از دور کتابخانه برچیده شده بود. می خواستم مرا بعدا ببیند، بعد از اتفاقات بهتر. فانوی هیجان انگیز تر. یک فانوی سربه هوا و بازیگوش به درد او نمی خورد. یک فانوی استاد را می خواست. فانوی بالغ. من فانوی بچه بودم. فانوی لوس. فانویی که اگر با او حرف می زد دیگر دلش نمی خواست از آنجا بیرون برود.
خواهرم آمد. سمت انجمن داستان جدید راه افتادیم. گفت:« استاد کاف رو ندیدی؟» گفتم:« نه»
پی نوشت: دو پست اتفاق هایی که افتاده و اتفاق هایی که می افتد... و مرگی برای نترسیدن در سایت جیم بازنشرگشت.
فا نو
۰۲دی

من کار پیدا کردم(با خواندن این جمله شاد نشوید و سریع کامنت تبریک نگذارید)، خیلی آسون خیلی عالی خیلی خوش جا، یک کار که دوستش داشتم(طراحی دکوراسیون داخلی و نما)  و هیچ تجربه ای نداشتم( خخخ) کار تازه پیدا شده را پتکی کردم و کوفتم بر سر پدر و برادرم که مدام می گفتند عمرا بتوانی کار پیدا کنی.مادرم صاحب شرکت را می شناخت و می گفت که فعلا خیلی سرشان شلوغ نیست و انشالله قدم من خوب است و کلی مشتری پیدا می کنند، ولی اصلا این طور نشد، آخرین چیزی که خوب بود همین قدم من بود.

روز اول فقط نشستیم با خانم مهندس رئیس و تنها کارمند شرکت حرف زدیم. در مورد دکوراسیون داخلی و نما و ... روز دوم آقای مهندس شوهر خانم مهندس شغل خودش را در شرکتی دیگر از دست داد و آمد و نشستیم باهم سریال دیدیم. اوج ماجرا اینجاست که او سلیقه ای بسیار مزخرف در انتخاب سریال داشت! بریکینگ بد را ندیده بود اما عاشق بلک لیست بود و از فیلم های علمی تخیلی (مثل اونجرز و ایکس من و استارترک و فیلمهای نولان)بدش می آمد! من هم به ناچار به همان بلک لیست قانع شدم. صبح روز سوم یک پیشنهاد طراحی داخلی سوپرمارکت به ما داده شد و ظهرش کنسل شد، بعد از ظهر داشتم مشق های دختر خانم مهندس را می نوشتم.

اما اوج ماجرا روز چهارم بود که خانم و آقای مهندس فهمیدند باید خانه شان را عوض کنند و رفتند دنبال خانه جدید گشتند و من در دفتر شرکت تنها ماندم و بخاری گاز تمام کرد و تا ظهر مثل سگ لرزیدم(غمگینانه زوزه کشیدم). ظهر که خانم مهندس آمد با عجله خداحافظی کردم و به خانه برگشتم و سه ساعت جلوی شومینه دراز کشیدم تا گرم شدم.

روز پنجم به خانم مهندس گفتم که من دیگر به دفترش نمی آیم. او با حیرت و ناراحتی گفت که چــــــــــرا و من خیلی راحت  وجدی گفتم:« چون دفترتان خیلی سرد است» و قرار شد اگر پیشنهادطراحی گرفت من برایش در خانه طراحی کنم!

حالا نقطه های اوج ماجرا:

1- پدرم بی نهایت از این تجربه کاری من راضی است اصلا انگار روی ابرها راه می رود. اصلا اگر خیلی دوستش نداشتم می گفتم که او خودش ترتیب این قضیه را داده و دستش با خانم مهندس در یک کاسه است تا مرا از این که هستم نا امید تر و سرخورده تر کند.

2- برادرم دو روز است دارد به جمله :« من دیگه نمیتونم باهاتون کارکنم چون دفترتون خیلی سرده » به سختی می خندد.

3- شوهر خانم مهندس سریال بلک لیست را به من داد و من در عوض به او سریال پیکی بلایندرز را دادم. فکرش را بکنید! کدام احمقی پیکی بلایندرز را با بلک لیست طاق می زند!!!

4- خانم مهندس روز اول فکر می کرد من فقط اتوکد بلدم، روزهای بعد که فهمید وی ری و فوتوشاپ و رویت و سیویل و جی آی اس و ...را بلدم هرشب به من زنگ می زد. روز آخر که به او گفتم در دفترش نمی مانم نزدیک بود گریه کند!از من قول گرفت تابستان که هوا گرم شد به دفترش بروم(اجازه دارید هرچقدر می خواهید به این قضیه بخندید)

5- پارسال همین موقع یک نفر پیشنهاد داد که امتیاز شرکتش را به من بدهد و من با مهر او کار کنم چون خودش قادر نبود کار کند، من آن موقع اصلا موقعیت انجام این کار را نداشتم. پدر و عمویم هرگز نتوانستند آن امتیاز شرکت را فراموش کنند. هرروز هر دقیقه هر ثانیه که به من نگاه می کنند یاد آن امتیاز لعنتی و مهر و شرکت می افتند!

6- تمام این قضایا باعث شد قدر بخاری و گازشهری اتاق خودم را بیشتر بدانم.

7- شاید روزهای خوب یکجای دوری قایم شده اند که مرا سورپرایز کنند و از این حقارت بیرون بیاروند.

فا نو