موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «انیمه» ثبت شده است

۱۵مهر


قبلا در مورد این انیمه نوشته ام. دلیل آن که باز می خواهم بنویسم چیست؟

بنابه دلایلی که حتما کسانی که این انیمه را دیده اند می دانند من این انیمه را کامل ندیده بودم. یعنی اینکه تا قسمت 25 آن را دیدم و بعد یک گوشه از قلبم یکهو خالی شد. آنقدر این حس تهی بودن بر من غالب شد که نتوانستم به زندگی جدید انیمه عادت کنم. نویسنده مرا شوکه کرده بود. آنقدر در لبه ی مرز خوف و رجا مرا لرزاند که آخر خسته شدم. نخواستم همراه دیوانه بازی های نویسنده این اثر باشم. یک نگاه با دور تند به آخرین قسمت سریال انداختم و تمام( من از این حرکات زیاد انجام می دهم.)

گذشت تا اینکه دیشب  دمای اتاق سرد شد. آنقدر سرد که از خواب پریدم. پتو روی سرم انداختم. سوئی شرت بزرگ و گشاد چهارخانه آبی مردانه را دور خودم پیچیدم. بعد از ماه ها شلوار پاچه بلند پوشیدم و یک پتوی دیگر از توی کمد بیرون کشیدم. ولی باز هم خوابم نمی برد. اینترنت را قطع کرده بودم و فکر عبور از راه پله های سرد و روشن کردن مودم حوصله ام را سر می برد. در ثانی، بالفرض هم روشن می کردم. رفقای نیمه شبی نبودند. امین تهران بود،مرضیه هم. شبنم و راضی هم هفته بعد می رفتند. همه در حال کوچ بودند.

هاردم را برداشتم و مشغول وارسی فولدر ها شدم. دث نوت آنجا بود. هنوز قسمت های باقی مانده دست نخورده گوشه فولدر خاموش و روشن می شد. ادامه سریال حاصل تفکر همان نویسنده ای بود که چیزهایی را به من تقدیم کرد و بعد از من گرفت. تا صبح مشغول دیدن بودم. چیزهایی را فراموش کرده بودم. چیزهایی که مرا می ترساند. جمله ای که وسط انیمه مدام تکرار می شد. حقیقت محضی که مدام یادم می رفت. :«  انسان ها، همه ، بدون هیچ استثنائی ، خواهند مرد.»

هوای اتاق چند درجه سرد تر شد. ندای غریبی در ته گلویم آواز می خواند.

فا نو
۰۲تیر


نمی دانم چند نفر از شما انیمه ی «دفترچه مرگ» یا همان« death note» را دیده اید و اصلا چند نفر از شما اهل انیمه دیدن هستند. دفترچه مرگ تنها انیمه ای بود که من در بزرگسالی دیدم( در کودکی انیمه های زیبا و دلنشین بابا لنگ دراز و فوتبالیست ها و آن شرلی و امثالهم را اغلب ما دیده ایم) و از اینکه چرا زودتر این انیمه را ندیدم بسیار پشیمان شدم. بعد از آن هم نتوانستم دیگر انیمه ببینم. ترسیدم اتفاقی که بعد از دیدن دو کارتون «شهر اشباح» و «قلعه متحرک هاول» برایم افتاد تکرار شود. سطح توقعم بی نهایت بالارفت و دیگر نتوانستم خیال کنم انیمه ای به جذابیت و پیچیدگی دفترچه مرگ ساخته شده...
چه شد که یاد این انیمه افتادم. حقیقتش به اصرار پدر و مادرم برنامه دیروز ماه عسل و جوان هکر را دیدم. فارغ از صداقت عجیب پسر و استعداد به هرز رفته ی او اما شخصیت پسر بی نهایت مرا یاد این انیمه می انداخت. اینکه یک انسان زمانی که قدرت پیدا می کند فکر می کند می تواند جای خداوند متعال برای بندگان او تصمیم بگیرد.انسانی که با این خیال باطل سعی در بُر زدن آدم ها بی توجه به قانون و قاعده های موجود دارد. کاری که شاید از همه ما سر بزند. نکته دیگری که مرا یاد این انیمه انداخت جمله ای بود که مدام در میان اپیزود های انیمه تکرار می شد:« انسان پس از مرگ راهی نیستی و پوچی خواهد شد.» این دیدگاه آتئیستی حاکم بر انیمه هربار که ظاهر می شد بند بند وجود مرا می لرزاند. من از این جمله  و تصویر پوچ و خالی بیابانی که نشان می داد
متنفر بودم. این انیمه بی شک یک اثر هنرمندانه و قدرتمند در دنیای دیالوگ و داستان قلمداد می شود منتها این درس را به من داد که هنر، هرچقدر هم جذاب و زیبا و شکیل اما وقتی فارغ از ارزش های متعالی باشد  نمی تواند روح انسان کمال طلب و ناآرام را آرامش ببخشد.
فا نو