موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۴۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تصیماتم برای این زندگانی» ثبت شده است

۲۱آذر

همه چیز از آن موقع شروع شد که ما تصمیم گرفتیم یک دوچرخه جدید بخریم. دوچرخه قبلی را ده سال پیش یکی از قوم و خویش ها قرض گرفته بود و بعد تا ابد ما آن را ندیدیم. داداش تصمیم گرفت دوچرخه بخرد و ماهمه تشویقش کردیم. وسط راه که داشتیم دوچرخه را به خانه می آوردیم به برادرم گفتم  دوچرخه را زمین بگذارد تا من با چرخ به خانه بیایم. برادرم با حیرت گفت که مگر تو بلدی؟ گفتم آره. تعجب کرد:« کِی یاد گرفتی؟» هیچوقت مرا پشت فرمان دوچرخه ندیده بود. گفتم که وقتی بچه بودم با دوچرخه قوم و خویش و بچه همسایه ها قایمکی یاد گرفتم. بازهم به من اعتماد نداشت. چرخ را زمین گذاشت. چندبار دورش چرخیدم تا ببینم از کدام طرف راحت تر می توانم سوارش شوم. بعد رکاب را تنظیم کردم و شروع کردم به پا زدن. برادرم با ماشین پشت سرم آهسته و آرام آمد. می ترسید هول شوم، تعادلم را از دست بدهم یا درست ترمز نکنم. بلند شدم روی زین ایستادم و شروع کردم به پا زدن. برادرم هم گاز داد و من را با مسیرم تنها گذاشت. به میدان خودمان که رسیدم چندبار دور زدم. برادرم پدرم را صدازد. پدر آمد و هردو مرا نگاه کردند. هیچوقت نفهمیدم اجازه دارم دوچرخه سوار شوم یا نه. من میدانستم خیلی کارها برای من منع است. دختر بزرگ تر بودم و دلم نمیخواست کسی به من بگوید چه کارهایی را نباید انجام دهم. انجام میدادم اما دور از چشمشان. هیچوقت نشد از او بپرسم بابا نظر تو درمورد این که من سوار دوچرخه شوم چیست. پیاده که شدم برادرم گفت:« من نمیدونستم بلده» پدرم خوشحال بود. واقعا انتظار نداشتم خوشحال باشد. گفت:« از کجا یاد گرفتی؟»  به آن دوره پر از ترس و استرس 4 ساله بین 10 تا 14 سالگی گفتم:« بچه که بودم» دوره ای که نپرسیدم و نمیدانستم درست است یا غلط. فقط می دانستم هیچ دختری توی فامیل ما دوچرخه سوار نمی شود. ولی بابا خیلی راحت گفت:« خب اومدنه یه زین دخترونه هم می خریدی.»چرا من ازت نپرسیدم؟ چرا به تو فرصت ندادم؟ چرا به خودم و خودت ها وقت ندادم خودش را نشان دهد. چرا تا وقتی که موزیک پاپیون پخش نشد نفهمیدم تو هم عاشق این فیلمی و چهاربار رفتی سینما و این فیلم را دیدی و اگر پایش بیفتد یکبار دیگه پای ال سی دی می نشینی و فیلم را با من می بینی؟ چرا من انقدر تورا کم و آهسته کشف می کنم؟چرا از ترس نه شنیدن ها، ترجیح دادم هیچ چیز نشنوم و در عوض، تورا نشنیدم...
+ آهنگ "قهرمان" سینا حجازی را به طور قانونی از یک جا دانلود کنید و گوش دهید.
فا نو
۲۸ارديبهشت
سریال «آشنایی با مادر» اصلا به دل من ننشست. نه شوخی هایش و نه سیر داستان هایش و نه ارتباطات بی بند و بار بی دلیل تحقیر آمیزش برای زنان. با این حال اگر فقط یک ویژگی مثبت این سریال داشته باشد اعتقادش به تقدیر و سرنوشت است. منظورم خرافه نیست. اعتقاد به این که یک اتفاق کوچک ممکن است مسیر زندگی یک نفر را عوض کند. در سریال این ماجراها کاملا تصادفی و اتفاقی منظور می شود اما من به واسطه نگاه شرقی و معنوی ای که از کودکی با آن بزرگ شده ام آن ها را جور دیگری تعبیر می کنم.
در یکی معدود قسمت های زیبای این سریال، تِد خسته و غمگین شده است. از پیدا کردن نیمه گمشده اش نا امید شده و حتی می خواهد خانه رویاهایش را که خریده، بفروشد. خانه کهنه و زهوار دررفته ای که به امید تعمیر و نوسازی خریده بود. لی لی سعی می کند او را منصرف کند. به او می گوید:« من مطمئنم نیمه گمشده تو همین الان بیرون از اینجا داره مسیر خودشو طی می کنه که به تو برسه، دختری که راه می ره و داره به سمت تو میاد، یه جایی همین بیرون بین مردم نیویورک» و دوربین همسرآینده تد را نشان می دهد که چمدان و سازش را برمیدارد و از باجه بلیط فروشی بلیط می گیرد در حالی که یک چتر زرد را بالای سرش گرفته و تد می گوید:« عمرا عمرا...»
شاید دیالوگ ها را پس و پیش گفته باشم یا کمی تصرف و تلخیص هم در آن برده باشم( که انشالله بهتر شده باشد نه بدتر) اما نکته مهم برای من این است که اتفاق های خوب آینده یک جایی بیرون ما منتظر ما هستند. اتفاقات خوب گذشته هم همینطور. به جای فکر کردن به از دست دادن های گذشته و آینده بهتر است به این فکر کنیم که آدم های خوبی در میان میلیون ها آدم دیگر راه می روند و زندگی می کنند که ممکن است در آینده وارد زندگی ما شوند، حال ما را بهتر کنند و زندگی ما را قشنگ تر کنند. این که در تاریک ترین نقطه زندگی لازم نیست سیاه ترین و تلخ ترین ابعاد اتفاقات را بررسی کنیم.
مثلا خود من ، بارها شده بود در دوران کودکی و نوجوانی مرضیه را دیده بودم اما عمرا فکر نمی کردم در پیش دانشگاهی با او رفیق جان در یک غالب شوم و زندگی ام بی او بی معنی شود. یا همین استاد زبانمان را بارها در موسسه دیده بودم اما هرگز فکر نکرده بودم کلاس داشتن با او چقدر ممکن است شیوه درس خواندن مرا تغییر دهد، یا هزاران اتفاق خوب و بدی که در گذشته و آینده افتاده و می افتد...(افعال و قید ها و کلا همشون تو حلقم)
مخلص کلام(بعد از دوساعت داستان بافتن): بیایید امیدوار باشیم:)
فا نو
۲۴ارديبهشت

تصور کنید که شما با یک نفر دوست هستید. با خیال راحت با او گپ می زنید، درد و دل می کنید و هر صحبتی که هر آدم عادی دیگری با دوستش دارد را شما هم دارید... بعد می فهمید آن دوست غنچه نشکفته عشقی داشت که اکنون استخوان ترکانده و آتش شورانگیز عشق اش عالم و آدم را ورداشته. خوشحال می شوید و برایش آرزوی موفقیت می کنید. بعد می فهمید تمام پیام ها و صحبت های میان شما دو نفر را نفر سوم خوانده. که همان عاشق واله و شیدای عزیز است.

شما ناراحت می شوید. احساس می کنید که به حریم خصوصیتان تجاوز شده . یک نفر سوم در رابطه دونفره و رفاقتی شما بوده و شما تنها کسی بوده اید در این مکالمه که از وجود نفر سوم اطلاع نداشته اید! دوست شما با ذوق اینها را به شما می گوید. یعنی انتظار دارد که وقتی شما شنیدید پیام هایتان توسط یار یکی یکدانه ی او خوانده شده باید مثل او ذوق کنید، بال دربیاورید و بگویید:« عجیجم، چه عجق قَجَنگی! جِقَد شما دوتا شوکول بهم میاین!»

طبق معمول نَفَرِ خَرِ این قصه من بودم. توی بیشتر قصه هایی که برایتان تعریف می کنم من آدم خَرِ قصه هستم. نیازی هم به توضیح نیست. اوایل سعی کردم این موضوع را نادیده بگیرم و بیشتر برای سر و سامان گرفتن دوستم خوشحال باشم اما دوستم  مدام این قضیه را پیش می کشید که :« ما دوتا هیچی بینمون نیست و حتی گوشی هامون دست همه»

من فکر می کنم علت اغلب رابطه های شکست خورده و مزخرف این روزها همین از بین بردن همه چیز است. زن و مرد به پرو پای هم می پیچند و کوچکترین حریم خصوصی ای برای یکدیگر باقی نمی گذارند. نمی توانند تنها باشند، خلوت کنند یا عالمی جدا برای خودشان داشته باشند. این است که در صورت یکدیگر پنجه می کشند و فکر می کنند دیگری عامل بدبختی آن هاست. البته امیدوارم این دوستم هرگز دچار این اتفاق نشود. هرچند که دیگر نمی توانم با او درد و دل کنم، حرف بزنم، شوخی کنم یا حتی دلم نمی خواهد با او مشورت کنم اما امیدوارم همیشه خوشبخت و سرحال باشد.

فا نو
۱۱ارديبهشت

من دوست دارم سرم را بلند کنم و با دیده شگفتی به دنیا نگاه کنم. جوری که قبلا ندیدم. دوست دارم اتفاقات را جور دیگری بیان کنم، نوع دیگری نمایش دهم. شیفته گول زدن دیگران هستم، اغراق کردن... باوراندن حرفهایی که خودم هم چندان به آن ها اعتقاد ندارم...

فا نو
۲۲فروردين

اگر یک روز جایی شنیدید:« طرف دلش سوخت اموالشو به نام یکی زد» یا « طرف دلش سوخت زن فلانی شد» یا « طرف دلش سوخت به جای فلانی مُرد» مطمئن باشید منظور از « طرف» یا من هستم ، یا شبیه ترین همزاد من!

حقیقت این است که من زیاد دچار عذاب وجدان می شوم. این تعریف از خود نیست، به صورت بیمارگونه ای عذاب وجدان دارم. طوری که حتی روی گفتن این راندارم به خاطر چه چیزهایی احساس گناه می کنم.اما باید بگویم تا بهتر شوم. مثلا استاد داستان نویسی ما علنا از من خوشش نمی آید و بارها هم این را عنوان کرده. اوایل انکار می کردم و با خوشبینی وحشتناک خودم به خودم و همه القا می کردم که همه اینها چوب معلم است و از این مزخرفات، تا اینکه همین پنج شنبه خودش نشان داد کلا از ریخت من خوشش نمی آید! حالا من به جای او احساس گناه دارم! یک نفر بدون اینکه به من چیزی بگوید به جای من مطلبی را به شخصی انتقال داده و من کلی بابت این قضیه شاکی شدم(چون الان من آدم بد قصه شده ام) ولی بازهم بابت اینکه آن یک نفر را دعوا کردم عذاب وجدان دارم! کادوی دوستم را در خانه جا گذاشتم و تمام امروز راعذاب وجدان داشتم! هروقت از خانه بیرون می روم تا با دوستانم خوش بگذرانم بابت اینکه مادر در خانه است عذاب وجدان دارم! اوضاع حادتر هم شده، بابت اینکه کسی مرا دوست داشت و من از او خوشم نمی آمد عذاب وجدان دارم. من در امتحان قبول شدم و دوستم نه، من عذاب وجدان دارم. یکی از دختران انجمن که از قضا رابطه خیلی خوبی با او دارم داستان خیلی بدی نوشته بود و من آن را نقد کردم، خودش هم بسیار استقبال کرد اما، از اینکه تمام اعضای انجمن با من موافق بودند که داستان او خوب نیست عذاب وجدان دارم! یکی از دوستان پدرم داستانش را داد تا بخوانم، تمام مدت که داستانش را می خواندم حس خیلی بدی داشتم، ساده ترین اصول نگارش را هم رعایت نکرده بود. من حین خواندن داستان او عذاب وجدان داشتم!!!

گاهابابت اینکه این حس مزخرف از وجودم  برود بهای بسیار زیادی پرداخته ام و بی نهایت از خودم متنفر شده ام اما فکر می کنم این قضیه فقط ریشه در این موضوع دارد که من دلم می خواهد همه مردم دوستم داشته باشند، اما من که شکلات تلخ، مارشملو یا فیلم شوالیه تاریکی نیستم که همه دوستم داشته باشند، من فانو هستم، یک خرخاکی بی خاصیت که به مرض عذاب وجدان کشنده مبتلاست...

فا نو
۰۴فروردين

سلام دخترم/پسرم!

اگر الان داری این مطلب را می خوانی پس باید از همین جا به بیان بیست سال بعد درود بفرستم که این حجم از مطالب را که ما مینویسیم توسط سرور های قدرتمند همیشه در صحنه اش حفظ کرده و به دست تو رسانده...

یحتمل اگر پست های دیگرم را خوانده باشی می گویی مادرجان شما که این همه چرت و پرت از خودتان در فضا پراکنده کردید دیگر چرا برای این یکی مرا مخاطب قرار داده اید، باید بگویم علتش آن است که این قضیه مربوط به تو هم می شود و می خواهم بدانی که من در اوج جوانی زمانی که تو هنوز زاده نشده ای و پدرت مرا که همچون دُر گرانبهایی هستم را در این اقیانوس پر از داف و پاف پیدا نکرده ، «من به فکر تو بودم».

می خواستم برایت بگویم بعد از بیست سال همه چیز می افتد روی دور تکرار. یعنی این را در این 2 سال گذشته فهمیدم. بعد از بیست سالگی سخت شگفت زده می شوی، خیلی کم پیش می آید از ته دل بخندی یا تعجب کنی یا شوکه شوی. همه چیز کمرنگ یا پر رنگ همان قبلی هاست. بخاطر همین باید دیدت را وسیع کنی، و یاد بگیری که خودت، نه منظره اطرافت شگفتی شود. از همین جا یاد بگیر که شگفت انگیز ترین و خارق العاده ترین اتفاق اطرافی، تو و تصمیم هایی که می گیری، تو همان سنگی هستی که در آب می افتد و امواج را شکل می دهد. پس موج ها، هرچقدر دوار و بزرگ و وسیع اما، اگر تو نبودی آن ها هم به وجود نمی آمدند. مادرت بهای سنگینی داد تا این را بفهمد اما دلم می خواهد تو بدانی که بی توجه به اطراف امواجت را شکل دهی و هر روز شگفت انگیز تر از روز قبل باشی...

پی نوشت: این پست را پارسال نوشتم ولی توی پیش نویس های وبلاگ داشت خاک می خورد. دیدم بد نیست در این ایام عیدی ازش رونمایی کنم:)

فا نو
۲۸اسفند

شاید اگر حقیقت اوضاع مرا می دانستید می گفتید الان بدترین موقع برای نوشتن در مورد سال 94 است اما از آنجا که اغلب دوستان مصمم و جدی در مورد این موضوع نوشته اند و من هم بسیار آدم جوگیری هستم دیدم زشت است که ننویسم.

سال 94 به معنای کلمه برای من موقتی و ناپایدار بود. یعنی همه چیز در حال غیر ثابت قرار داشت. درسم هم تمام شده بود هم نشده بود. سه ماه تمام بعد از پایان نامه درگیر گرفتن امضای پایانی از مدیر گروه بودیم. یک ماه و نیم بعد از کنکور نمیدانستم ارشد می خوانم یا نه. دو ماه بعد از گرفتن لیسانسم نمیدانستم می خواهم کار کنم، ادامه تحصیل دهم یا به نوشتن بپردازم. تکلیف هیچ چیز معلوم نبود. همه چیز در حال تغییر بود. دوستانم یکی یکی درحال ازدواج بودند و آنهایی که ازدواج نمی کردند یا سر کار می رفتند یا ادامه تحصیل می دادند. حتی سرکار که رفتم بازهم شرایطم مسخره به نظر می رسید و سعی کردم از این مسخره بازی خودم را بیرون بکشم!

البته در روی یک پاشنه نچرخید،مثلا در این سال خانواده ام یک بیزینس وقت گیر و جدید راه انداخته اند که شکرخدا جواب داده درحالی که تقریبا تمام مدت هیچکدام مطمئن نبودیم جواب بدهد. خواهرم به دانشگاه رفت و در رشته ای که دوست داشت شروع به تحصیل کرد اما مسیر دانشگاه و سختی های رشته اش نشان داد که در ره منزل لیلی فلان می شود و بیصار! اما او رشته اش را دوست دارد و توانست شرایط را تحمل کند. برادرم سربازی اش را تمام کرد و توانست از این کابوس لعنتی سربازی خلاص شود. خانه را تغییر دکوراسیون دادم و بالاخره خانواده قبول کردند که بهتر است گاهی به حرفهای من گوش کنند. 5 بز خریدیم و آنها 2 بز دیگر زائیدند و الان 7 بز داریم! داستان نویسی را محکم و جدی و اصولی شروع کردم و توانستم به شبکه ادبیات داستانی وارد شوم، مطالعه ام نسبت به قبل بالاتر رفت و توانستم علائقم را جدی تر دنبال کنم. دوستان جدید خوبی پیدا کردم و یکسری آدم های مسخره قبلی را از زندگی ام پاک کردم که الان فکر می کنم نبودشان چقدر بهتر از بودنشان هست. من امسال زمین خوردم. خیلی سفت و سخت زمین خوردم. خیلی هم توی زمین ماندم. یعنی درهمان حالت زمین خورده نشستم و عز و جز  کردم. مثل قبل نشد که عین فنر از جا بلند می شدم، آهسته آهسته خیز گرفتم و کم کم قدم برداشتم. انقدر آرام راه رفتم که هیچ کسی حرکتم را متوجه نشد. الان ، در آستانه دویدن هستم، هنوز هم درخیلی از زمینه ها در مرز آسمان و زمین هستم اما حالم خوب است. از همه مهم تر، حال عزیزانم خوب است.

 + میدانم ما کریسمس نداریم اما دیدن فیلم « این یک زندگی شگفت انگیز است» یا

It's a Wonderful Life در شروع هر سالی (شمسی ،میلادی قمری) خالی از لطف نیست. مارا به داشته هایمان نزدیک تر می کند.

فا نو
۱۷اسفند

منبع عکس

آدم ها را از خیلی چیزهایشان میتوان شناخت تا تکلیف رابطه را با آن ها مشخص کرد. شاید اولین و بهترینشان عکس پروفایلشان باشد. شخصا نمی توانم به آدمهایی که عکس پروفایلشان گل و در و تخته و نوشته هست اعتماد کنم. نوعی بدبینی یا خودبینی درون آن ها وجود دارد که با وجود استفاده از فضای مجازی اما اصرار به مخفی کردن هویتشان نزد عزیز ترین کانتکت هایشان دارند! خب به جهنم!

آدم هایی که نوشته های با مسما می گذارند که دیگر از همه بدترند.معلوم نیست با چه کسی دعوا دارند باقی مخاطبینشان را مجبور می کنند یک نوشته پند آمیز در عین حال گشایش برای عقده را بخوانند:« آدم ها هرگز سرشان شلوغ نیست اولویتشان نیستی» یا مثلا « مهربون ها مشکلشون اینه که همه رو مثله خودشون مهربون می دونن» یا مثلا « هیچوقت برای کسی نمیر که برات تب نمی کنه » (این آخری گندزده به ضرب المثل قدیمی!) بعد تازه خیلی کم منبع جمله را ذکر می کنند معمولا هم این منبع ها موثق نیست از سهراب سپهری و خسروشکیبایی گرفته تا پائولو کوئیلو و همینگوی و تولستوی و جانی دپ و آل پاچینو!

دنیای مدرن، امکانات مدرن، رابطه های مدرن، اما آدم ها هنوز همان گندی هستند که قبلا بودند...(حساب گلهایی که گل باقی می مانند همیشه سواست)


فا نو
۱۵اسفند

جارویس: قربان شما برای پرواز نیاز به تمرین دارید!
تونی استارک:جارویس آدم بعضی اوقات قبل اینکه راه رفتن یاد بگیره باید بدوه...
فیلم Iron man سال 2008


فا نو
۲۲بهمن

 من خیلی می ترسم. من قبلا بیشتر آدم ترساننده ای بودم اما وقتی وارد دانشگاه شدم ناگهان انسان محافظه کاری شدم. نمی خواستم مهم باشم. نمی خواستم موضوع بحث باشم. نمیخواستم سر زبان ها بیفتم. محیط دانشگاه ما کوچک بود، حداکثر 2000دانشجو داشت و رشته ما جوری بود که همه همیشه باهم در ارتباط بودند. نمی دانم چرا ، آن موقع 18 سالم بیشتر نبود، با خودم با دنیا با عقاید و زندگی هنوز کنار نیامده بودم.یک مقدار هم دیوانه بودم. قبلا در دبیرستان دیوانگی ام را به نمایش گذاشته بودم اما آن موقع، می خواستم خودم را پنهان کنم. معمولی باشم. کسی که آمد درسش را خواند و رفت. دانشجویی که استاد اسمش را یادش نماند و همکلاسی ها هم به زحمت قیافه اش را یادشان بیاید! نمیدانم چرا! هنوز گهگاهی مزه می پراندم، حرف می زدم اما هرگز آنجوری که باید به شرایط اعتراض نکردم. برای مذاکره با اساتید پیش قدم نشدم و در نظرسنجی ها شرکت نکردم. عشقم این بود که به خانه برگردم تمام کارهای شهرسازی را عقب بیندازم و فیلم ببینم یا کتاب بخوانم!

تا اینکه در فیلم Joy یک سکانس تاثیر گذار دیدم. تاثیرگذار از آن جهت که قسمتی از زندگی خودم در آن بود:« Joy که سرمایه گذاری اش شکسته خورده به دخترش که او را تشویق به ادامه دادن می کند می گوید:« این فکر از اولش هم اشتباه بود، نباید خودمون رو به دنیا نشون میدادیم، نباید سعی می کردیم آدم مهمی بشیم، باید مثل مامان بزرگت پشت تلوزیون قایم می شدیم تا دنیا از وجود ما با خبر نشه*» من تازه فهمیدم با آن همه ساکت بودن و خودم نبودن( وانمود کردن، کوتاه آمدن و اعتراض نکردن اصلا به گروه خونی من نمی خورد اما شاید یک واکنش دفاعی بود در برابر محیط جدیدم) خودم را از دنیا پنهان کردم.

الان چندوقتی است راحت نظرم را بیان می کنم. اگر اعتراضی داشته باشم می گویم. حتی اگر نظرم اشتباه باشد داغ ابراز نظر را به دلم نمی گذارم. از اینکه بقیه فکر کنند همیشه حق با آنهاست نمی ترسم. از اینکه بعضی ها حرفم را بی جواب بگذارند به این خیال که مرا تحقیر کنند یا اینکه با یک نوع تمسخر پاسخ بگویند هم نمی ترسم. از فراموش شدن، عادی بودن و پنهان شدن اما می ترسم. می ترسم کسی باشم که حرفش را نزد و مثل احمق ها مرد درحالی که چیزهایی میدانست...

* دیالوگ دقیق رو یادم نبود، چیزی که در خاطرم مانده و تاثیر گذاشته را نوشتم:)

فا نو