موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۲۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خـ مثل خانواده من» ثبت شده است

۱۲آبان


یکی از زیباترین دیالوگ های سال نه اصلادهه توسط مادرم همین چند دقیقه پیش گفته شد.

مادر: یه پنجاه هزارتومن پول بده به من .

پدر: پنجاه تومن میخوای چیکار؟

مادر: میخوام دیگه...بالاخره به دردم می خوره.

مادر می توانست حدود یک میلیون جمله دیگر به جای این یک جمله بگوید.

فا نو
۰۳مرداد

بابا دیشب یک فحش خیلی زشت داد. بابای مهربان و فهیم و همه چیز تمام من وقتی داشتیم شام را می کشیدیم یک فحش داد و بعد خودش از فحشی که داده بود هم تعجب کرد و هم خنده اش گرفت.مخاطب فحش حضور نداشت و پدر حین تعریف یک خاطره این فحش از دهانش در رفت، بعد ریسه رفت. از اینکه پیش مثبت ترین بچه اش بدترین فحش ممکن را داده بود هم خجالت می کشید، هم نمی کشید. من هیچی نگفتم فقط با ابروهایی بالا رفته و یک لبخند نمی دانستم آرمان های له شده ام را زیر کدام گوشه موکت پنهان کنم...

فا نو
۱۹ارديبهشت

مهران مدیری از محبتی می گوید که تمام نمی شود. از مهر پدر و مادر که همیشه زنگ می زنند و احوالت را می پرسند و کلی انرژی می ریزند توی رگهات. از دعاهایی که تمام نمی شوند. مادر کنارم نشسته بود. به چهره بی تفاوتش زل زدم. همیشه سعی می کند این جور وقت ها احساساتی نشود. از لوس بازی متنفر است. یادم آمد به دیروز  و پریروز که بعد از کنکور له له میزدم یکی شان به من زنگ بزند. مامان که زنگ زد دلم می خواست بزنم زیر گریه. وقتی گوشی را داد که با بابا حرف بزنم پاهایم شل شد. برای اولین بار از درون گریه کردم. شقایق داشت کنارم راه می رفت و نه می خواستم ونه می توانستم جلوی آدمی مثل او گریه کنم. به خودم قول داده بودم بیرون خانه گریه نکنم. شقایق! او اولین و آخرین دشمن خونی من بود.

مهران مدیری از مادرها گفت که گهگاهی الکی زنگ می زنند و فقط «حال» تورا می خواهند بدانند. بعد سوال می شود که پدر و مادر ها عاشق ترین و علاف ترین آدم های روی کره زمین هستند، نیستند؟

مادر متوجه نگاهم شد. برگشت نگاهم کرد. صورتم را باد کردم و چشم هایم را قیچ. مادر سرش را به نشانه تاسف تکان داد و من شکلک دیگری در آوردم. مهران مدیری هنوز داشت حرف می زد چسبیدم به مامان لپش را بوسیدم، اما نه آبدار. مامان تمام لب و لوچه اش را جمع کرد و موهای دستش سیخ شد. از بوسیدن و بوسیده شدن بدش می آید. من همیشه زورکی می بوسمش. همیشه هم صورتش منقبض می شود و دست و پایش را جمع می کند. یاد روزی می افتم که از سالن انجمن بیرون می آمدم، از سالن تکواندو، از دانشگاه، از شهرکرد، از کلاس درس استاد واو، از تمام مراحل سخت زندگی ام...وقتی بر می گشتم فقط دعا دعا می کردم مامان اینا زودتر زنگ بزنند و احوالم را بپرسند. یکبار دیگر بوسیدمش. قید دورهمی دیدن را زد و پا شد رفت اتاقش.

فا نو
۰۳ارديبهشت

من می خواستم اگر اشکی به خاطر من می ریزی اشک شوق و افتخار باشد. هیچوقت نخواستم به خاطر من  آن چروک های زیر چشمت با اشکِ غم خیس شود. ببخشید اگر مایه عذابت شدم. خودت خوب می دانی من  دیگر تراکتورت نیستم. خوبِ تو نیستم. حالم خراب است. نه به خاطر توست نه به خاطر کسی. خودم مریضم. خودم می سوزم و خودت می دانی هروقت می سوزم یا رشد می کنم یا می میرم. تا بحال که نمردم،نه ؟ پس این دفعه هم زنده می مانم و آدم بهتری می شوم. خودت که می گفتی ، شرح غم و اندوه را نباید به تفصیل گفت، آدم های دیگر این قصه را با هرجزئیات و زاویه دیدی که تعریف کنیم نه می فهمند و نه سعی می کنند بفهمند. برای خودت گفتم که خیالت را راحت کنم، که من درد دارم اما درمان می شوم. حتی اگر وسط پیاده رو بین آن هزار نفر بشوم همان یکی که گریه می کند، حتی اگر نتوانم  جواب تلفن هارا بدهم. تو هیچوقت فکر نکن من با این چشمها دنیا را به دیده شکایت نگاه می کنم، من جز عشق از دنیا نخواستم و نمی خواهم. یا از آن عشق می گیرم و یا در آن عشق می دمم.

من تمام تلاشم را می کنم که بار دیگری روی دوش تو که این روزها از همیشه خم تر شده ای، نشوم. شده بال در بیاورم، پرواز کنم، هرگز دوباره کاری نمی کنم که مرا با این حال و روز ببینی. تو نگران من نباش، خب؟ تو خوب باش. تو که خوب باشی، من از هوای بودنت جان می گیرم و دوباره زنده می شوم به عشق.

فا نو
۲۹فروردين

+ فردا دیگه چی بپزم!؟آخه فقط من و تو و سیا و باباتیم.

- مامان فردا فقط رامش خونه نیست، چهار نفری که اسم بردی هستن!

فا نو
۱۲فروردين

صورتش را چسباند به شیشه و گفت:« پوستش ترک برداشته» گفتم :« نه بخاطر اینه که پف کرده» چراغ را روشن کردم ، نور می زد به سینی و به صورت جفتمان می تابید. نگاهش کردم، از دستش هم عصبانی بودم، هم رنجیده و هم ناراحت!  اگر زورم به او می رسیددلم می خواست یک کتک سفت می زدمش. اما نمی شد. گفتم:« دو لایش می کنم، بینش خامه و موز میذارم» نگاهی به موز ها کرد. به گلیم زیرپایش دستی کشید و بعد ابروهایش را خاراند. دوباره صورتمان را به فر چسباندیم، گفت:« مطمئنی نمی سوزه» ، گفتم:« نه » گفت:« به جای موز ، مربا بریز» گفتم:« باشه »

آن لحظه انگار پنج سالش بود، شاید هم کمتر...

فا نو
۰۹فروردين

داشتم پرتقال ها را یکجوری توی ظرف کریستال جا می دادم که رامش گفت:« اه ، ازشون بدم میاد، دوباره این انجمن خفاش ها  اومدن نشستن» گفتم:« طوری نیست بابا سالی چهل و پنج دقیقه تحملش سخته برات؟»رامش کمی سرش را این سو و آن سو کرد تا از روی اوپن بتواند محل نشستن همه شان را بببیند، بعد با صدایی خفه گفت:« هیچی! هیچی نمی گن! هیچ خانواده ای نیست تو این شهر که خونه ما بیاد و صدای خندشون بلند نشه ! غیر این خفاش ها! » از حرفش خنده ام گرفت، جلوی دهانم را محکم گرفتم، او که فرصت پیدا کرده بود نشست و گفت:« پاشو قیافه بابا رو ببین! حاضره پول دستی به اینا بده ولی یه چیزی بگن! » بعد دندان هایش را روی هم فشرد و گفت:« خبرمرگتون یکیتون یچیزی بگه »من  نمی توانستم از جایم بلند شوم. می ترسیدم صدای خنده ام بلندتر شود و سکوت جگرخراشی که تمام خانه را مثل کابوس مهر و موم کرده بود را بشکنم و بشوم اولین کسی که درمقابل خانواده خفاش ها خندیده!

رامش هم کف آشپزخانه افتاد، دوتایی ریز ریز خندیدیم، مادر گفت:« رامش ! فانو! میوه بیارین دیگه! » بعد احتمالا سمت خانم خانواده خفاش ها گفت:« ببین آخه! پیش دستی و کارد و چنگال گذاشتن میوه نیاوردن!» خفاش خانم جوابی به مادر نداد، ما نمیتوانستیم قیافه کسی را از آنجا ببینیم، احتمالا خفاش خانم لب و لوچه ای جهت همدردی به مادر نشان داده بود.یک سیب گندیده زیر کابینت ها دیدیم و خنده مان شدت گرفت. هر چیزی آن لحظه باعث می شد بیشتر بخندیم. مادر با صدایی بلند تر گفت:« فانو!»

خودمان را جمع و جور کردیم، در این جور مواقع سعی می کردیم به چشم های هم نگاه نکنیم.رامش نمکدان ها را برد و من میوه ها را ... بعد قبل از اینکه بتوانم به کسی میوه تعارف کنم یک پرتقال از لبه کریستال قل خورد و افتاد توی قندان. من و رامش پقی زدیم زیر خنده و مادر بالاخره توانست موضوع دیگری برای حرف زدن پیدا کند:« پرتقال های امسال اصلا خوب نیستند، همشون زیادی بزرگن و بی مزه »

خفاش خانم سری تکان داد.داشتم میوه تعارف می کردم اما زیر چشمی می دیدم که رامش داشت می لرزید از خنده. نشستیم. دوباره همه در سکوت. خانواده خفاش داشتند خون خانواده خون گرم و همیشه شاد ما را می مکیدند. تلوزیون یک موتوری نشان داد. گفتم:« چقدر موتوری ها خطرناکن تو اصفهان! تعدادشون هم داره زیاد میشه» پدرم جواب داد :« آره، بخاطر اینکه سرعت کار رو بالا می برن» رامش وارد مکالمه سه نفری شد:« بابا یادته تصادف شما با موتوری رو» بابا لبخندی زد، چشمانش گشاد شد و نوک سیبیل هایش بالا رفت. شروع کرد به تعریف کردن قصه تصادف. قصه پایان خنده داری داشت و هیچ کس آسیبی ندیده بود، من و رامش حداقل ده بار قصه را شنیده بودیم اما با اشتیاق گوش می دادیم. خفاش هابه در و دیوار خانه زل زده بودند. فقط بچه خفاش داشت یک پرتقال کوچک را می مکید. داستان تمام شد، من و رامش و مادر و پدر خندیدیم. خفاش خانم لبهایش را کج و کوله کرد، آقای خفاش لبخند بی دندانی زد. رامش دستش را مشت کرد... مادر بی آنکه دهانش را باز کند خمیازه کشید. پدر سعی کرد چند اتفاق کوچک و خاطره انگیز سال گذشته را تعریف کند. همچنان من و رامش مخاطبش بودیم.

در که بسته شد، تلوزیون داشت آهنگ « دلم رنجوره ...رفیقم یارم را می خواند و من و رامش داشتیم وسط سالن بین پیش دستی های کثیف می رقصیدیم. بابا کتش را درآورد و پرید وسط:« آخ جون رفتن! امسالم تموم شد!» سه تایی همدیگر را بغل کردیم و بالا و پایین پریدیم...

فا نو
۲۹اسفند
یکی از لذت های زندگی، که بالاتر از چاقاله خوردن و جیغ کشیدن توی عقد بهترین دوست دوران کودکی قرار  می گیرد، زندگی به عنوان عضوی از خانواده ام است. اصلا فکر نکنید قصد دارم از این پست های حماسی و پرغرور خانوادگی مثبت بنویسم. نه ، عضوی از خانواده من بودن، یعنی اینکه همیشه حق باتو باشد اما هرگز کسی به حرفت گوش ندهد! بعد که کار از کار گذشت تو می توانی بیایی بالذت بنشینی و جملاتی اعم از :« مگه من نگفتم...دیدی گفتم... من که بهت گفته بودم» و سایر اشکال فعل « گفتن» را به رُخِشان بکشی!
مثلا من می دانستم رامش نباید جوجه اردک می خرید. اما مادر برای او خرید. می دانستم مثل همیشه اردک ها یا مریض می شوند و رامش به گریه می افتد. یا می میرند و رامش بیشتر گریه می کنند. یا بزرگ می شوند و آنها را سر می برند و رامش گریه می کند. خب درست است که برای پذیرفتن فلسفه مرگ و اینجور مزخرفات باید بچه ها حیوان خانگی داشته باشند ولی باور کنید رامش بزرگ شده است. رامش دبیرستان رفته ، آنجا از پشت خنجر خورده و خنجر خوردن رایاد گرفته. دانشگاه رفته و از زیر کار در رفتن را هم یاد گرفته. شکست خورده و زمین خورده و بلند شده و دیگر غولی شده برای خودش! آنقدر بزرگ شده که توی عروسی ها به من گیر بدهد که این کار را بکن و آن کار را نکن. بعد مادر بازهم برایش جوجه رنگی و جوجه اردک می خرد روی پشت بام کنار اتاق من قایم می کند و فکر می کند من خر هستم(که هستم دو روز روی پشت بام بود و من نفهمیدم) بازهم اردک ها می میرند، باز هم رامش گریه می کند، بازهم مادر با او دعوایش می شود بازهم پدر غمگین و کلافه می شود...باز هم من باید بگویم:« من که گفتم» وگرنه بیخ گلویم باد می کند  و خفه می شوم و بازهم با این حرفم اعصاب همه را خرد تر از چیزی که بوده می کنم...
ببینید، سال 94 هنوز نفس می کشد...
فا نو
۱۸بهمن

تلفن را برداشتم و دیدم یکی از اقوام دور است که با مادرم کار دارد.معمولا فقط اوقاتی زنگ می زد که کاری داشت. زنی است ریزجثه و ضعیف الحال. عادت دارد خودش را ریاضت بدهد و لاغر تر از این که هست بشود و همیشه وقتی او راببینید از مصیبت ها و بدبختی ها و مشکلاتش می گوید. به زحمت شاید سی و خرده ای سال داشته باشد .به ندرت می توان کلمه ای مثبت میان طوفان جملات منفی و پرمصیبتش شنید. وقتی فهمید مادرم نیست احوال خودش را پرسیدم و دو بچه نازنینش را . من بچه هایش را دوست دارم. شبیه بچه موش های بامزه ای هستند که همیشه ریز ریز می خندند. گفت :« بچه ها حالی بهتر از مادشون ندارند. من چی شدم که اونا بشن، منم مثل مادر تو هستم،زندگیم پر از اعصاب خردکنی و استرسه»

راستش را بخواهید در یک دوره بلند مدتی که ما مهاجرت کردیم و از شهرمادرزادیمان به اینجا آمدیم مادرم خیلی سختی کشید، رامش نوزاد بود و همیشه مریض. من کنجکاو بودم و در صدد یادگرفتن زبان مردم اینجا هرروز میخواستم از خانه بزنم بیرون. برادرهایم به مدرسه های شهر عادت نمی کردند. هرروز جنگ و درگیری بود. غیر از این خانه ما هنوز کامل نشده بود و همسایه های خیلی کمی داشتیم. خود شهر تازه ساخته شده بود و امکانات وحشتناک کمی داشت. پدرم آن موقع ها فقط یک دوچرخه داشت. رامش دهانش زخم شده بود و نه شیر می توانست بخورد نه غذا. مادر و پدرم هم آن موقع شاید سی و خرده ای سن داشتند. من یادم هست که شب هایی که رامش نمی توانست غذا بخورد آنها هم غذا نمی خوردند. سیا هم غذا نمی خورد. من گشنه ام بود و به اصرار مادر غذا می خوردم اما همیشه احساس گناه داشتم.برادر بزرگترم همیشه بعد از مدرسه همراه پدرم سرکار می رفت. برادر کوچکترم همیشه برای سرکار رفتن آنقدر اصرار داشت که پدرم را دیوانه کرده بود، سنش برای کمک کردن خیلی کم بود.آن موقع ها پدرم برای خودش کار نمی کرد و کافرماهایش هم در دادن پول خیلی تعلل می کردند.همه چیز در وضعیت بحرانی بود، ولی یک چیزی را همیشه یادم هست. مادر و پدرم هیچوقت نگفتند ما بدبختیم. پدرم همیشه در بدترین شرایط می گفت همه چیز بهتر می شود. اشک و آه و ناله و مشکلات همیشه بود اما ، هیچ وقت یکدیگر را مقصر نمی کردیم. هیچ کدام از اقواممان اینجا نبودند و ما با تنهایی واقعا خوش بودیم. از هیچکس انتظار نداشتیم بیاید زندگیمان را بهتر کند.میدانستیم اینجا خودمان باید مراقب خودمان باشیم. حتی وقتی کسی به ما کمکی می کرد آنقدر از او تشکر می کردیم که حالیش کنیم نمیخواهیم محتاج کمک دائمی او باشیم

حالا که فکر می کنم می بینم حتی الان هم وقتی بگویم :« خاک بسرم شد، بدبخت شدیم، بیچاره شدیم ، وا مصیبتا» به سختی از طرف پدر و مادر مواخذه می شویم. همه چیز همیشه برای ما در حال بهتر شدن بوده همیشه ،حتی اگر واقعا این طور نبود و فقط به طور لفظی این را می گفتیم.شاید آن ها غمگین و عصبانی و ندار بودند اما هیچوقت فکر نمی کردند داریم بدبخت می شویم. هیچ وقت به زندگی به چشم بدبختی نگاه نکردند.حتی وقتی که با هم اختلاف داشتند . بنابراین ما همیشه فکر می کردیم که شاید الان اوضاع خوب نباشد اما مطمئنا شرایط آنقدرها هم بحرانی نیست...حداقل مامان و بابا که آنقدرها نگران نیستند، آنها که از چیزهای پیچیده سر در می آورند خیلی وحشتزده نیستند پس همه چیز ممکن است بهتر شود...

حالا به بچه های قوم و خویشمان فکر می کنم. اینکه مادر آنها در حالی که همه چیز روبراه است مدام در حال عز و جز و تراشیدن بدبختی است...اینکه تصویر آنها از آینده همان:« همه چیز بهتر می شود» نیست، برای آنها یحتمل همه چیز مزخرف است و مزخرف تر هم خواهد شد...آنها مشکل پول نقد ندارند( مشکلی که ما داشتیم) ، خانه شان نیمه کاره نیست(که هفده سال پیش از ما بود)، تلوزیونشان رنگی است( که ما تا ده سال پیش نبود) ، اینترنت ، تلفن، دوستان و آشنایان زیاد و تن سالم هم دارند(سیا و رامش مدتها مریض بودند) و پدرو مادرشان در تمامی جشن های مدرسه شان وقت دارند شرکت کنند(روز اول دبستان نه مادرم خانه بود نه پدرم، ما تنها به مدرسه می رفتیم.)اما برای آنها هیچ چیز درحال بهتر شدن نیست، و مادرشان هرروز بیشتر از « استرس و عذاب» ناشی از « همه چیز و هیچ چیز» آب می شود، به مادرم گفتم:« گناه اون دوتا بچه چیه؟» مادرم گفت:« هیچی، اونا خودشون یه روز راهشون رو پیدا می کنن انشالله بهتر از مادرشون میشن. معمولا اینجور بچه ها خودشون زندگی بهتری می سازن»

گفتم که در نظر آنها همیشه همه چیز درحال بهتر شدن است.

فا نو
۱۹دی

آیا شما برادری دارید که به محض دیدن شما که پیاده از ته کوچه می آیید با ماشین به قصد زیر گرفتن سمت شما بیاید و دو سه کوچه دنبالتان کند؟

آیا شما مادری دارید که به محض کم شدن جوهر خودکار های گرانتان را ببرد و به اندازه جوهر باقیمانده خودکار را کوتاه کند؟

آیا شما خواهری دارید که خیاط باشد و لباستان را شش ماه پیش خودش نگه دارد و رفو نکند و زمانی به شما لباس را برگرداند که دیگر شما به آن احتیاجی نداشته باشید؟

اگر ندارید پس شما یکی از سایر هفت میلیارد آدم غیر عادی ای هستید که فکر می کنید خانواده من غیر طبیعی هستند - که نیستند- بنابراین از قضاوت در مورد خانواده این جانب دست بکشید و به قضاوت درباره خانواده خودتان بپردازید، چراغ های اضافه را خاموش کنید و نخ دندان هم بکشید و کمتر به شبکه های مجازی سر بزنید...دیگر عرضی نیست:)

فا نو