موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دانشگاه نوشت» ثبت شده است

۱۷ارديبهشت

 
من عاشق دانشگاه اصفهان هستم. هر بار که برای کنکور گذرم به آنجا می افتد این عشق درمن زنده می شود. هیچ وقت نشد که رشته ی مورد علاقه یا زمینه کاری من در این دانشگاه باشد اما می توان که عاشقش بود؟ مخصوصا که هرروز مسیرم از کنار این دانشگاه می گذرد. به درخت ها و چمن کاری ها و باغچه های پر از قاصدکش نگاه می کنم و می گویم چطور همه دانشجو های این دانشگاه شاعر نشدند؟ دانشگاه ما دو سه تا باغچه گلی پر از پیچک داشت که هرسال رئیس دانشگاه به زور هرچه گل بود در آن می کاشت. سعی می کرد از گل های زود شکوفنده(!) هم استفاده کند. پیچک ها و کاج ها و درخت گل های محمدی مرا دیوانه می کرد. گهگاهی هم استاد ف از کلاس بیرون می زد . موهای سفیدش را مرتب می کرد و سیگار می کشید و از آن باغچه های مست کننده یک کارت پستال برای من بی جنبه می ساخت. من فکر می کنم همه دانشجوهای دانشگاه اصفهان باید مَمدَسَن* بشوند.

میزان سرسبزی در هر شهر به نسبت کویری بودنش ارتباط زیادی با شاعر شدن مردمانش دارد. یا حداقل علاقه به شعر و احساس را در مردمانش بیدار می کند. من دیوانه دانشگاه اصفهان هستم و هر بار که می روم صندلی ام جایی میان راهرو های دانشکده ادبیات می افتد. بعد اعلان ها را می خوانم:« فراخوان جذب ویراستار، نویسنده، انجمن نویسندگان ماهتاب ، انجمن شعر ...» بعد فکر می کنم چرا به خودشان اجازه می دهند کنکور ارشد مهندسی را در دانشکده ادبیات برگزار کنند و کنکور ادبیات را در دانشکده فنی و مهندسی؟

*مَمدَسَن: این شخص را من نه دیده ام نه شنیده ام. فقط در انجمن ادبی تعریفش را از دوستانش شنیده ام. شعرهایش را خوانده ام. شنیده ام اینستا ندارد، تلگرام ندارد. به زحمت به تلفن خانه اش جواب می دهد در بیست سالگی شعر هایی نغز می گوید و از تمام تفریحات بیست ساله ها فراری است. دوستانش شیفته او هستند اما هرگز نشده به انجمن ها بیاید. ممدسن در نظر من نماینده تمام شاعرهای جوان است.

فا نو
۱۱ارديبهشت

پست قبلی باعث شد سری به اولین وبلاگم بزنم. زمانی که بی تکلف و ریا  می نوشتم که فقط نوشته باشم. یک پست از سال 92 توجهم را جلب کرد که به صورت موقت منتشر شده بود و هیچ کس غیر از خودم آن را نخوانده بود. پست شش روز بعد از تولدم بود. در این پست بیشتر از تصمیمات کوتاه مدتم نوشته ام، اتفاقاتی که در آینده نزدیکش قرار بوده رخ دهد و الان  تمام شده، بنابراین شما اول پست دوسال و نیم پیش را بخوانید و بعد من نتایج و اتفاقات بعد از آن را در ادامه مطلب می نویسم:

"سلام!

یه سلام با خجالت و حجب  وحیا ازونایی که قیافمو لوس میکنم که منو کتک نزنین بذارین توضیح بدم...

21 سالم تموم شد در حال و هوای 22 سالگی به سر می بریم به شدت از روزگار خسته و طبق معمول از

دانشگاه و درس و غیره و ذلک،از دانشگاه اگر بپرسید این ترم با یه پدیده عجیبی روبرو هستم به نام استاد نون این استاد آدم عجیبیه و عجیب تر از خودش و اخلاق وسواس گونه زنانه اش-البته مذکره استاد- رابطه عجیبش بامنه؟

بعضی وقتا کلی من و طرح هامو تحویل میگیره و بعضی وقتا یجوری باهام حرف میزنه انگار میخواد سر به تن من

نباشه..خلاصه این موجود از همه موجودات قبلی عجیب و غریب تره

این ترم هم با استاد ف کلاس نداریم از دور میبینمش سری تکون میده در جواب سلامم ...چهره متفکر همیشه دوستداشتنی اش مثل همیشه در کادر حلقه های دود قرار داره....

یه داستان تخیلی رو تقریبا تموم کردم -400 صفحه اش رو فیکس نوشتم-و به درخواست پدر قراره تو مسابقه افسانه ها -یا افسانه اسمش رو نمی دونم -شرکت کنم...

بازهم به درخواست پدر یه مقاله نوشتم و قراره تو همایش بزرگ و بین المللی دانشگاه کوچیکمون شرکت

کنم...

بازهم به درخواست پدر دارم به ارشد فکر میکنم...

نه جدا از درخواست های دوستانه و معقولانه پدر تصمیم دارم اگر تونستم رمانم رو چاپ کنم یا کوچکترین موفقیتی در زمینه نگارش کسب کنم ارشد شرکت نکنم...به جای تلاش در زمینه ای که در اون استعداد ندارم ...استعداد حقیقی خودم رو شکوفا کنم..."

حالا اتفاقات بعد از این پست را در ادامه مطلب بخوانید...

فا نو
۲۵مهر

ساعت شش و نیم که از پشت لپ تاپ بلند شدم بابا و رامش و سیا تازه از خواب بلند شده بودند تا به ترتیب به سر کار و دانشگاه و خدمت بروند. من ؟ من رفتم بخوابم تا ساعت یازده بروم دانشگاه. از خانه که بیرون آمدم یادم آمد یک هفته است از خانه بیرون نرفته ام. تاکسی نگرفتم. پیاده راه افتادم سمت دانشگاه . هوا نرم نرم داشت سرد می شد. نور چشمم را میزد.

برگشتنه با مهتاب تا ایستگاه اتوبوس رفتم و منتظر ماندم تا اتوبوسش بیاید و او برود. فکر کردم رمانتیک است آدم زیر باران کنار دوستش منتظر اتوبوسی بماند که سوارش نمی شود. خوب است آدم تنها زیر باران برگردد، بی نقشه، بی فکر ، بی ترس بی اضطراب، بی انگیزه ای برای رفتن و جایی ماندن...برگشتن به اتاقی که هفته قبل را در آن سر کرده بودم.

خانه که آمدم با خوشحالی به سیا خبر دادم که بالاخره کارهای پایان نامه رو به اتمام و نوبت دفاع زده شد. سیا بیشتر از خودم خوشحال شد.حالا دلم می خواهد از خانه بیرون بروم، اما مادر و پدر مثل هرروز رفته اند باغ، رامش رفته دانشگاه و سیا رفته سرکار

آسمان پر از ابر است. سفید مایل به استخوانی، هوا بدجـــــــور با من غریبی می کند.

+ این پاییز باید عاشق شد.

+یادش بخیر وقتی دانشگاه می رفتم سرکلاس پست هایم خنده دار تر بود.

فا نو
۲۲شهریور

من نمیدونم این موضوع رو کسی بهشون گفته یا نه ولی حقیقتا سامی بیگی، شهرام شب پره و شماعی زاده و حامد پهلان و اندی و سایر اساتید خزعبل خوان عرصه موسیقی خدمت بزرگی به پروژه های دانشجویی کرده اند، اگر هنر آنها در همین تزریق الکی خوشیسم مفرط در حین نوشتن پایان نامه و انجام پروژه ها حساب کنیم، به راستی این سرزمین مردمانی دارد که دور از این آب و خاک به گسترش علم و صنعت و آینده با ریتم شیش و هشتشان ادامه می دهند.

از همین جا مراتب احترامشان را به جا می آورم و همچنان سعی می کنم حساب سیاوش قمیشی را از آن ها جدا کنم هرچند این اواخر با خواندن ترانه « گلی جان» صدمات جبران ناپذیری به قلب ما وارد کرد اما به احترام آلبوم گل و تگرگ همچنان سکوت اختیار می کنیم...

فا نو
۱۵شهریور

یعنی یک صداقت عذاب آور درون وجود من هست که خودم و اطرافیانم را بدجور به فنا می دهد، مثلا امروز که رفتم از حسابداری بپرسم هزینه تمدید دفاع پایان نامه چقدر است استاد راهنمایم را دیدم و با خنده گفتم:« من میخواستم یه جور بیام شما منو نبینید»

او اول شوکه شد و بعد گفت:« پس حواست باشه که شنبه ها و سه شنبه ها نیایی » منم چشمی گفتم و او را با چشمانی بهت زده ترک کردم...یعنی عین کف دست چرک ندار هستم، اینجوری...

فا نو
۰۴تیر

به نظر شما اینکه آخرین امتحانی که من باید برای دوره کارشناسی پاس کنم امتحان ادبیات فارسی است، یکجورهایی کنایه روزگار نیست؟ مثلا چرخه دهر نشسته و مرا فیلم کرده؟

جدا از اون دیشب که داشتم برای این امتحان درس می خواندم یاد خاطره ای سرکلاس افتادم، استاد ما شاعر برجسته ای است، چندین کتاب دارد و مدام در این شب شعر ها و همایش ها و مکان های شاخص ادبی که همه دور هم جمع می شوند و قربان صدقه هم می روند و آخر کار چند تندیس رد و بدل می کنند شرکت می کند، فردایش هم می آمد دانشگاه و هی به ما می گفت:« دیروز هتل عباسی همایش بودم، امروز هتل آسمان گردهمایی دارم، محمد اصفهانی هم شرکت می کند، افتخاری هم هست، جناب آقای فلانی خطاط معروف هم هست، یکی دیگه هم هست که معروفه»

خلاصه که غرق در شهرت دوست داشتنی خودش است، اما  یکبار وقتی که داشت سرکلاس سفرنامه ناصر خسرو در باب سفر به اصفهان را می خواند رو کرد به من و گفت:« اگر خواستی از زادگاهت دفاع کنی این سفرنامه رو بخون» من هم گفتم:« آخه زادگاه من اصفهان نیست  » او با چهره ای در هم گفت:« پس کجاس؟» من هم مثل همیشه با کبر و غرور گفتم:« من بختیاریم!»

او ناگهان گفت :« اوه اوه من از شما ها خیلی ضربه خوردم» گفتم:« استاد ما چیکار شما داریم که به شما ضربه بزنیم، لربه این بی آزاری» اما او خاطره ای تعریف کرد که جای تامل دارد ، او گفت:« در یکی از مسابقه های شعر نویسی پایتخت من داور بودم و به خانم فلانی گفتم که تو شرکت کردی و او گفت بله استاد و من گفتم خیله خب من تورابرنده اعلام می کنم تا پرچم شهرمون بالا باشه، خلاصه خانم فلانی برنده شد  و وقتی رفت تا 14 سکه و تندیس جایزه اش را بگیرد در سخنرانی اش به یکباره گفت:« من این را به سرزمینم چهارمحال و بختیاری تقدیم می کنم» و من تازه فهمیدم او اهل اینجا نیست...»

خاطره را که تعریف کرد ، خنده ام گرفت، هم به خودم هم به استاد، به خودم که این همه داستان برای این مسابقه های معتبر فرستاده بودم و تازه می فهمیدم داور این مسابقات چجور آدمهایی هستند، و به استاد که اینطور رَکَب خورده ...

دیشب که دوباره سفرنامه ناصرخسرو را خواندم یادم افتاد این خاطره را  لابلای نگرانی های اردیبهشت ماهم جا انداختم ....


۲۵خرداد
ترم آخری انگار کک افتاده تو تومبون بچه های دانشگاه ، هرروز  که میری یا یکیشون ازدواج کرده، یا عقد، یا نامزدی، یا بالاخره عکس دوست پسری که انکار می کرده رو توی فیسبوکش گذاشته  و متن عاشقانه زیرش نوشته...همه از تنهایی وحشت کردن، همه رابطه ها جدی شده، حتی اونایی که متاهل بودن دارن بچه دار می شن و اونایی که بچه داشتن دارن طلاق می گیرن(انگار  مرحله آخر جدیت همینه) حتی من دقت کردم ودیدم ما مجردهای بی عشق هم در رابطه های نداشتمون جدی تر شدیم!

لابد می پرسید من چکار کردم؟(یا نمی پرسید) خب من نه فقط رابطه عشقیمو بلکه سایر ارتباطات زندگیمو هم جدی کردم ، مثلا دیگه قرار نیست با غبار روی آیینه حرف بزنم، تمیزش کردم، دیگه واسه دوست دوران دبستانم تو تلگرام جوک جدید نمیفرستم چون بعدش زنگ میزنه میگه بیا بریم بیرون، در عوض میخوام کاج هایی که رفتم تو پارک جنگلی جمع کردم رو از سقف اتاقم آویزون کنم، با حسن یوسف هم دیگه کات کردم، چون اتاقم کولر نداشت حسن یوسفم داشت می پژمرد و ترجیح داد بره و تو اتاق مامان اینا به زندگیش ادامه بده، در عوض چند تا مورچه بالدار گوشه اتاق پیدا کردم که موقعی که بهشون دست میزنی دیگه پرواز نمی کنن، راستی بهتون گفتم همینگوی مرد؟ دیروز داشتم یه کارتون آشغال رو از اتاقم می بردم، دیدم همینگوی با گلدونش افتاده کف کارتون، و اصلا من متوجش نشده بودم! تمام تیغاش پخش زمین شده بود و به طرز اسفباری خشک شده بود، دوست زبون نفهمم هم رفته دوست دختر پیدا کرده و هرروز عکس دوست دخترش رو برام میفرسته، دوست دخترش رو هنوز از نزدیک ندیده، اینترنتی آشنا شدن، ولی از وقتی باهاش آشنا شده همش منو زیر پست های « lonely for ever» اینستاگرام تگ میکنه ، منم از لیست دوستای گوگل پلاسم حذفش کردم، راستی بالاخره با بیان هم ارتباطم خوب شده و الان خیلی هم راحت توش مینویسم...
خب ارتباط دیگه ای نمونده؟ هان ارتباطم رو با دشمنام هم جدی کردم، اون دورویی و سلام و علیک و فحش پشت سر رو گذاشتم کنار،مرد و مردونه، از هرکی خوشم نمیاد بهش سلام نمی کنم انگار نه انگار وجود داره، هفته پیش یکیشون اومد و سریع سلام کرد و تندی شروع کرد به پرس و جو کردن درمورد شخصی ترین مسائلم،وسط حرف زدنش پاشدم رفتم سلف آب یخ خوردم و بعد  رفتم کتابخونه کتابامو تمدید کردم و برگشتم سرکلاس، وقتی برگشتم هنوزم هاج و واج همونجا نشسته بود...

به عنوان یه تجربه براتون میگم، همه رابطه هاتونو جدی کنید حتی اگه سال اول دانشگاهید یا فارغ التحصیلید یا دارین میمیرین یا مردین خودتون خبر ندارین، یا چند وقت دیگه خبر مرگتون میاد و.... فقط یادتون باشه جدی کردن روابط سرآغاز نوعی دیوانگی است مخصوص خودتون، که  در نهایت یا موجب رستگاری میشه و یا نابودی...