موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۲۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دوستام» ثبت شده است

۲۹شهریور

با شلوار جینم که هنوز نم داشت لم دادم روی صندلی اتوبوس. کیفم را گذاشتم کنار دستم مبادا کسی کنارم بنشیند. این خصلت را از مادر به ارث برده ام. گهگاهی تلاش می کنم از آن فرار کنم ولی آخر فهمیدم چیزی شبیه گروه خونیم شده. نمی خواهم آدم ها را از یک حدی به بعد بیشتر به خودم نزدیک کنم. دختری آمد، انقدر ایستاد تا از رو بروم. کیفم را برداشتم. توی بغلم گرفتم. دنباله روسری مرطوبم را توی صورتم کشیدم. صورتم را چسباندم به شیشه. بین خواب و بیداری بودم.

اون روزا ما دلی داشتیم...واسه بردن جونی داشتیم...واسه مردن کسی بودیم...

مهتاب گفت چقدر این رو می خونی؟

گفتم : نمی دونم چرا، همش حس می کنم باید این آهنگ رو بخونم. با اینکه می دونم اون روزا چیزی نبوده که الان نباشه. من همچنان می گم می خندم می گردم.

مهتاب گفت: ولی من بعد اون چهارسال نتونستم انقدر بخندم.

نگفتم که من هرروز  این تابستون به اندازه اون چهارسال کیف کردم.

آهنگ شروع شد. فواره ها باز شد. مهتاب گفت میای بریم. ریتم آهنگ کند بود. گفتم بیا تا تند نشده بریم. فهیمه و منصوره همونجا نشستن. انقدر ذوق داشتم که حتی یادم رفت به مهتاب بگویم چادرش را دربیاورد. از بین استپ ها رد شدیم. ریتم تند شد. روسری بزرگ من و چادر مهتاب خیس شد. کفشها، مانتوها، پاچه های گشاد شلوار جینم. فهیمه و منصوره چادرهارا از سر در آوردند. دوسه بار دیگه رفتیم. کامل همه خیس شدیم. همه روسری ها، پاچه ها، آستین ها و یقه ها رو همان وسط چلاندیم. ولی باز هم وسوسه شدیم. یکبار دیگر با پای پیاده از روی چمن ها رد شدیم رسیدیم وسط استیج . ریتم آهنگ تند شد. باد می زد. من مثل سگ می لرزیدم. مهتاب گفت اگه مثل ما محافظ چربی داشتی اینجوری نمی شدی. گفتم منصوره از همه ما لاغر تره ولی هیچی سردش نیست. گفت پس چرا تو انقدر می لرزی؟ گفتم من دلم سرده آبجی...

توی مسیر باغ تا چهارراه نم روسری و مانتوی حریرم برداشته شد ولی دو سه تا ایستگاه بی آر تی را سرپا ایستادم تا شلوارم خشک شود مبادا لکه ی گرد خیس روی صندلی اتوبوس مردم را به غلط بیندازد. فایده ای نداشت. این شلوار باید چندساعتی زیر آفتاب می خوابید تا خشک شود.

از خواب بیدار شدم. رسیدیم به شهر.

توسرا ما سری داشتیم...عشقی و دلبری داشتیم...

پاییز خودش را به من رساند. هنوز شروع نشده ولی ترانه های سیاوش قمیشی را در سر من هجی می کند، انگار که بخواهد خیال این تابستان گرم پر از اتفاق را ببرد و جا برای یک پاییز خیال انگیز باز کند...

فا نو
۳۰خرداد

احساس آدم هایی رو دارم که از خارج برگشتن. از یه قاره دیگه. ساعت خواب و بیداری ام به هم خورده. بعد وقتی با مردم هم حرف می زنم هی الکی فکر می کنم چقدر همه چیز خوب شده. انگار مثلا ده سال بین مردم نبودم و الان برگشتم و می بینم چقدر همه چیز تغییر کرده. حتی امروز که با فهیمه رفتیم وسط آمادگاه دیدم دو تا از کتابفروشی ها جوری رفتن که انگار از اول اونجا نبودند. جای اونها دو تا مغازه گیفت و عطر زده بودند. گیفت ها و عطر ها دارند جای کتاب فروشی های مارا می گیرند و هیچ کس پاسخگو نیست. بعد به فهیمه گفتم می ترسم این کلاسی که قصد داریم برویم informative نباشد. فهیمه هم گفت زهرمار عین آدم حرف بزن باز تو چهارتا ترم پشت سر هم رفتی زبان خوندی ننه بابات یادت رفتن. من هم گفتم هیچ چیز از اون موقع تاحال فرق نکرده...

فهیمه نفهمید منظورم از کی بوده اما احتمالا منظورم همان ده سال فرضی است که در خارجه ( یک قاره دیگر) زندگی کرده بودم و از ایران خبر نداشتم.

امضا: یک دختر جوگیر

پ.ن: بعضی وقتها می نویسم که روزانه هایم را گم نکنم. شما خیلی جدی نگیرید و اصلا سعی نکنید سیر منطقی یا خط فرضی یا هرچیزی بین این نوشته های شلخته پیدا کنید.

فا نو
۱۲خرداد
یکی مان 13 سالش هست، یکی 31 سال. آن یکی مدیر یک مدرسه است، این یکی استاد دانشگاه، من بیکار و علاف، کسی هم که گوشه کلاس می نشیند دستبند می بافد و می فروشد.
یکی دارد بچه دار می شود آن یکی برادرش آخر هفته به دنیا می آید. من می خواهم نویسنده بشوم، مهزاد می خواهد برود انگلیس زندگی کند ، پریسا می خواهدیک خواستگار مستعد سیتیزنی پیدا کند حدیث می خواهد آخر تابستان عروسی اش را بگیرد...
ما همه با هم خیلی فرق داریم، نقطه اشتراکمان درست وسط کلاس زبان است. آن جا همه یکی می شویم. 10 دوست خوب و باحال در یک کلاس فعال و دوست داشتنی!

+ من دیگر دلم برای استاد قبلی تنگ نشد:)
#بیوفایی#شادی#همکلاسی#خوشحالی#همه_چی_باحاله

فا نو
۲۴ارديبهشت

تصور کنید که شما با یک نفر دوست هستید. با خیال راحت با او گپ می زنید، درد و دل می کنید و هر صحبتی که هر آدم عادی دیگری با دوستش دارد را شما هم دارید... بعد می فهمید آن دوست غنچه نشکفته عشقی داشت که اکنون استخوان ترکانده و آتش شورانگیز عشق اش عالم و آدم را ورداشته. خوشحال می شوید و برایش آرزوی موفقیت می کنید. بعد می فهمید تمام پیام ها و صحبت های میان شما دو نفر را نفر سوم خوانده. که همان عاشق واله و شیدای عزیز است.

شما ناراحت می شوید. احساس می کنید که به حریم خصوصیتان تجاوز شده . یک نفر سوم در رابطه دونفره و رفاقتی شما بوده و شما تنها کسی بوده اید در این مکالمه که از وجود نفر سوم اطلاع نداشته اید! دوست شما با ذوق اینها را به شما می گوید. یعنی انتظار دارد که وقتی شما شنیدید پیام هایتان توسط یار یکی یکدانه ی او خوانده شده باید مثل او ذوق کنید، بال دربیاورید و بگویید:« عجیجم، چه عجق قَجَنگی! جِقَد شما دوتا شوکول بهم میاین!»

طبق معمول نَفَرِ خَرِ این قصه من بودم. توی بیشتر قصه هایی که برایتان تعریف می کنم من آدم خَرِ قصه هستم. نیازی هم به توضیح نیست. اوایل سعی کردم این موضوع را نادیده بگیرم و بیشتر برای سر و سامان گرفتن دوستم خوشحال باشم اما دوستم  مدام این قضیه را پیش می کشید که :« ما دوتا هیچی بینمون نیست و حتی گوشی هامون دست همه»

من فکر می کنم علت اغلب رابطه های شکست خورده و مزخرف این روزها همین از بین بردن همه چیز است. زن و مرد به پرو پای هم می پیچند و کوچکترین حریم خصوصی ای برای یکدیگر باقی نمی گذارند. نمی توانند تنها باشند، خلوت کنند یا عالمی جدا برای خودشان داشته باشند. این است که در صورت یکدیگر پنجه می کشند و فکر می کنند دیگری عامل بدبختی آن هاست. البته امیدوارم این دوستم هرگز دچار این اتفاق نشود. هرچند که دیگر نمی توانم با او درد و دل کنم، حرف بزنم، شوخی کنم یا حتی دلم نمی خواهد با او مشورت کنم اما امیدوارم همیشه خوشبخت و سرحال باشد.

فا نو
۱۳ارديبهشت

http://bayanbox.ir/preview/2376929273351033486/v.jpg


من شیفته  وبلاگ سورمه هستم.نمی دانم چرا سورمه کم می نویسد. به نظرم آدم هایی مثل سورمه به نوشتن بدهکار هستند.(مخصوصا الان که دارم کتاب سمفونی مردگان عباس معروفی را برای اولین بار می خوانم سورمه بودنش و اسم سورمه تازه برایم معنی دار شده هی دلم می خواهد بنویسم سورمه سورمه سورمه). مثلا پست ناجیان من  را که خواندم ترتیب لیست کتاب هایی که باید بخوانم را عوض کردم. یا مثلا پست ما یا آن ها را دقیقا زمانی خواندم که دلم نمی آمد غرور مردان اطرافم را خرد کنم و به خاطر این قضیه خودم خیلی عذاب می کشیدم، درحالی که مردهای اطراف به همان بی ملاحظگی و بی دقتی قبل بودند. بنظر من برای جامعه جنسیت زده ما که زن ها و دختر ها با معیار و محک های سنگینی در آن سنجیده می شوند وبلاگ نویس هایی مثل سورمه کم است. حداقل برای دختر های بی دست و پایی مثل من که دنیا را زیادی گل و بلبل می بینند ، خواندن دست نوشته بانوانی با عقاید شکل گرفته و منحصر به فرد باعث می شود نخواهم شبیه به همه بشوم، می خواهم مثل سورمه، شبیه خودِخودم بشوم.

فا نو
۱۲ارديبهشت

+ نویسنده  اثر نیومده؟

- چرا همون دخترچی گوشه کلاسه ...


بعد نویسنده چی که گوشه کلاس نشسته بود نیم خیز شد و سلام کرد و پرسید:« یعنی منو نشناختین؟»

+شرمنده، سه چهارماه پیش خیلی سرخ و سفید بودی، خیلی بیشتر از چیزی که باید لاغر شدی...

گونه ها زیر چشم های گود رفته بالا رفت و کمی سرخ و سفید شد. یاد ایام قدیم لب و لوچه اش را جمع کرد و جای حرف زدن خندید. بعد با تسبیحی که همیشه از گردنش می آویخت آنقدر بازی کرد تا نوبت داستان خوانی او برسد.

پی نوشت: داستان نقد های بجایی داشت اما کلیت آن را همه درک کرده بودند  و دوست داشتند.

پی نوشت دو: چند نفر که در جمع دانشجوی ارشد روانشناسی بودند نظرات امیدوارانه ای فی الباب شخصیت پردازی داستان گفتند که مایه قوت قلب بود.

پی نوشت سه: با فاطی رفته بودم. دوست دوران دبستانم که با هم فارغ التحصیل شدیم.

پی نوشت چهار: بخاطر این جلسه، کلاس استاد زبانم را از دست دادم، چون پرسپولیس باخته یحتمل تنهایی از خودش دفاع کرده امروز:(

فا نو
۰۷ارديبهشت

توی خونه مهتاب بودیم. من و مهتاب و فهیمه.آخر وقت بود داشتیم با تلوزیون سه بعدی آواتار می دیدیم. یکم که گذشت برق قطع شد. وحشت کردیم. مهتاب و فهیمه رفتند آشپزخانه تا جعبه تقسیم را نگاه کنند. من وسط سالن جلوی تلوزیون نشسته بودم و قصد نداشتم عینک سه بعدی را بردارم. انتظار داشتم هرلحظه عروس دریایی های معلق و نورانی فیلم وسط خانه ظاهر شوند. رعد و برق زد. من وحشت کردم. :« بچه ها، بچه ها کجایین؟»

فهیمه از ته خونه صدای هی هی وحشتناکی درآورد. ال ای دی گوشی را روشن کردم و رفتم نور انداختم توی چشم هردوتایشان. صدای جیغشان بلند شد. باران شدت گرفت. کف ایوان و نورگیر مهتاب خیس شده بود. مهتاب گفت:« درد بگیری کورمون کردی، باید صب کنیم همسرم بیاد درستش کنه» مهتاب از کلمه شوهر خوشش نمی آمد. فقط میگفت همسر. شبیه سریال های شبکه یک حرف می زد . نسکافه هایمان را برداشتیم و رفتیم روی کاناپه به هم چِلیدیم و بارش باران را از پشت پرده های حریرِ پرنقش و نگاه مهتاب تماشا کردیم. هوا تاریک و تاریک تر می شد. گفتم:« مهتاب»

- هان

- الان که فکر می کنم می بینم جهازت واقعا قشنگه!

- ممنون

- بعدا اومدی خونه من توقع جهاز همچینی نداشته باشا.

- زهر مار

رعد و برق زد، گفتم:« باغچت قشنگه ، پسرم میتونه بیاد اینجا بازی کنه»

فهیمه پرسید:« آرش؟»

هردوشون خندیدند. گفتم:« اوهوم»

مهتاب گفت:« شرط می بندم مثله خودت وحشیه. بهش بگو مواظب گلهای توی باغچه باشه، اونا ناموس همسرمن»

- فکر کن ما سه تایی پیش هم پیر بشیم.

الان که فکر می کنم ما پیر می شیم ولی نه پیش هم. تمام خاطره های قشنگ رد شد. قسمت تلخ ماجرا آخرش بود. ما قرار نبوده با هم پیر بشیم و تا ابد دوستای دانشگاهی بمونیم.

فا نو
۲۲فروردين

اگر یک روز جایی شنیدید:« طرف دلش سوخت اموالشو به نام یکی زد» یا « طرف دلش سوخت زن فلانی شد» یا « طرف دلش سوخت به جای فلانی مُرد» مطمئن باشید منظور از « طرف» یا من هستم ، یا شبیه ترین همزاد من!

حقیقت این است که من زیاد دچار عذاب وجدان می شوم. این تعریف از خود نیست، به صورت بیمارگونه ای عذاب وجدان دارم. طوری که حتی روی گفتن این راندارم به خاطر چه چیزهایی احساس گناه می کنم.اما باید بگویم تا بهتر شوم. مثلا استاد داستان نویسی ما علنا از من خوشش نمی آید و بارها هم این را عنوان کرده. اوایل انکار می کردم و با خوشبینی وحشتناک خودم به خودم و همه القا می کردم که همه اینها چوب معلم است و از این مزخرفات، تا اینکه همین پنج شنبه خودش نشان داد کلا از ریخت من خوشش نمی آید! حالا من به جای او احساس گناه دارم! یک نفر بدون اینکه به من چیزی بگوید به جای من مطلبی را به شخصی انتقال داده و من کلی بابت این قضیه شاکی شدم(چون الان من آدم بد قصه شده ام) ولی بازهم بابت اینکه آن یک نفر را دعوا کردم عذاب وجدان دارم! کادوی دوستم را در خانه جا گذاشتم و تمام امروز راعذاب وجدان داشتم! هروقت از خانه بیرون می روم تا با دوستانم خوش بگذرانم بابت اینکه مادر در خانه است عذاب وجدان دارم! اوضاع حادتر هم شده، بابت اینکه کسی مرا دوست داشت و من از او خوشم نمی آمد عذاب وجدان دارم. من در امتحان قبول شدم و دوستم نه، من عذاب وجدان دارم. یکی از دختران انجمن که از قضا رابطه خیلی خوبی با او دارم داستان خیلی بدی نوشته بود و من آن را نقد کردم، خودش هم بسیار استقبال کرد اما، از اینکه تمام اعضای انجمن با من موافق بودند که داستان او خوب نیست عذاب وجدان دارم! یکی از دوستان پدرم داستانش را داد تا بخوانم، تمام مدت که داستانش را می خواندم حس خیلی بدی داشتم، ساده ترین اصول نگارش را هم رعایت نکرده بود. من حین خواندن داستان او عذاب وجدان داشتم!!!

گاهابابت اینکه این حس مزخرف از وجودم  برود بهای بسیار زیادی پرداخته ام و بی نهایت از خودم متنفر شده ام اما فکر می کنم این قضیه فقط ریشه در این موضوع دارد که من دلم می خواهد همه مردم دوستم داشته باشند، اما من که شکلات تلخ، مارشملو یا فیلم شوالیه تاریکی نیستم که همه دوستم داشته باشند، من فانو هستم، یک خرخاکی بی خاصیت که به مرض عذاب وجدان کشنده مبتلاست...

فا نو
۱۴اسفند

از دیشب که دوست دوران دبستانم زنگ زد و مرا دعوت کرد به مراسم عقدش شوکه هستم. یعنی این آخر هفته آخر هفته عجیب و غریبی بود، کلی اتفاق مسخره افتاد که  برایتان تعریفش نمی کنم چون ممکن است مرا قضاوت کنید، ممکن هم هست که اصلا اتفاق مهمی حساب نشود اما هفته دیوانه واری بود!

فکرش را بکنید که بعد از هفت هشت اتفاق که ممکن است مسیر زندگی آدم را عوض کند، آخر شب دوست دوران کودکی شما زنگ بزند و بگوید که :« دوهفته بعد عقد من است» شاید بگویید دخترجان خب کجایش عجیب است! اما من با دو نکته شما را توجیه می کنم:

اول اینکه، او از هشت سالگی تا همین یک سال پیش صمیمی ترین دوست من بود، ما با هم بیرون می رفتیم و من عمیق ترین و حساس ترین راز های زندگی ام را به او می گفتم.

دومین نکته اینکه من یک سال پیش به نوعی دوستیم را با او به هم زدم. اس ام اس هایش را جواب ندادم و در دانشگاه هم اگر او را می دیدم سعی می کردم خودم را قایم کنم(از این اخلاق ها هم دارم).

بعد دوستم دو سال و نیم است که با این آقای داماد دوست بوده(و در یک سالی که فصل مشترک رابطه ما بوده)و درموردش به من هیچ حرفی نزده!یک زخم خطی روی شانه چپم هست(دوست مورد نظر چپ دست است)، شما بگویید من چی بپوشم تو عقدش که زخمم پیدا نباشد؟

*پی نوشت: عکس این پست مربوط به سریال friends یا دوستان هست که ریچل در جواب خیانت دوستش میگه:« متاسفم که کمرم به چاقوت آسیب رسوند»

فا نو
۱۸بهمن
بعد از مدتها وارد اکانت اینستاگرامی می شوم که متعلق به دنیای واقعیم است. با اسم واقعیم. با عکس واقعیم. با هویت واقعیم:«مهندس شهرساز، فارغ التحصیل دانشگاه ...، درحال یادگیری زبان » همین ها. من در دنیای واقعی همینقدر ساده و مسخره هستم. برخلاف اینستاگرام وبلاگم در این اکانت فقط عکس دورهمی های دوستانه و پیشرفت های تحصیلی و شغلی را به نمایش می گذارم. خبری از کپشن طولانی و متن زیاد نیست درعوض آدم های زیادی روی عکس ها تگ شده اند. هیچ پستی از هیچ فیلمی نیست و به ندرت کتابی را معرفی کرده ام. بیشتر آدمها، دانشگاه هست. میروم و فالوور هایم را که کمتر از سی نفر هستند را پیدا می کنم و تک تک آخرین عکس هایی که ماه پیش به اشتراک گذاشته اند را بدون توجه لایک می کنم. کاری است که انجام دادنش مسخره  انجام ندادنش زشت است. آخرین عکس را که لایک می کنم مال نازنین است. همان کسی که مهمانی دوستانه را به عقب انداخت به خاطر کارش. گفت که اصلا فرصت مرخصی ندارد. تولد مرا هم خراب کرد. گفت که خوابش می آید. عجله دارد زود شیرینی خورد و سرمن داد زد:« کادو ها رو باز کن باید برم خونه» من آن روز خیلی بچه شده بودم. هیچی نگفتم. همان روزهایی بود که نوزاد شده بودم. بی دفاع و بی حرف. روز بعدش که عذرخواهی کرد اصلا یادم نمی آمد دقیقا چه کاری کرده... امروز عکسهای سفر جاده ای اش با دوستانش را به اشتراک گذاشته بود. می خواستم تف کنم روی گوشی. تف کنم به تکنولوژی . به گند رفاقت و ارتباطات سریع و آشغالی که حال مرا هر روز بیشتر به هم می زند. تف کنم به تمام دنیای واقعی . به تمام اتفاقات واقعی. زندگی خالی. کله پوک و بی احساس و بی تخیل. به آدمهای خالی. به خودم وقتی که در دنیای واقعی خالی و پوچ می شوم. حتی انگیزه آنفالو کردن او را هم نداشتم. لوگ اوت شدم و وارد اکانت رویایی شدم و با خودم گفتم این ماه هم گذشت...
فا نو