موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رامش» ثبت شده است

۰۹فروردين

داشتم پرتقال ها را یکجوری توی ظرف کریستال جا می دادم که رامش گفت:« اه ، ازشون بدم میاد، دوباره این انجمن خفاش ها  اومدن نشستن» گفتم:« طوری نیست بابا سالی چهل و پنج دقیقه تحملش سخته برات؟»رامش کمی سرش را این سو و آن سو کرد تا از روی اوپن بتواند محل نشستن همه شان را بببیند، بعد با صدایی خفه گفت:« هیچی! هیچی نمی گن! هیچ خانواده ای نیست تو این شهر که خونه ما بیاد و صدای خندشون بلند نشه ! غیر این خفاش ها! » از حرفش خنده ام گرفت، جلوی دهانم را محکم گرفتم، او که فرصت پیدا کرده بود نشست و گفت:« پاشو قیافه بابا رو ببین! حاضره پول دستی به اینا بده ولی یه چیزی بگن! » بعد دندان هایش را روی هم فشرد و گفت:« خبرمرگتون یکیتون یچیزی بگه »من  نمی توانستم از جایم بلند شوم. می ترسیدم صدای خنده ام بلندتر شود و سکوت جگرخراشی که تمام خانه را مثل کابوس مهر و موم کرده بود را بشکنم و بشوم اولین کسی که درمقابل خانواده خفاش ها خندیده!

رامش هم کف آشپزخانه افتاد، دوتایی ریز ریز خندیدیم، مادر گفت:« رامش ! فانو! میوه بیارین دیگه! » بعد احتمالا سمت خانم خانواده خفاش ها گفت:« ببین آخه! پیش دستی و کارد و چنگال گذاشتن میوه نیاوردن!» خفاش خانم جوابی به مادر نداد، ما نمیتوانستیم قیافه کسی را از آنجا ببینیم، احتمالا خفاش خانم لب و لوچه ای جهت همدردی به مادر نشان داده بود.یک سیب گندیده زیر کابینت ها دیدیم و خنده مان شدت گرفت. هر چیزی آن لحظه باعث می شد بیشتر بخندیم. مادر با صدایی بلند تر گفت:« فانو!»

خودمان را جمع و جور کردیم، در این جور مواقع سعی می کردیم به چشم های هم نگاه نکنیم.رامش نمکدان ها را برد و من میوه ها را ... بعد قبل از اینکه بتوانم به کسی میوه تعارف کنم یک پرتقال از لبه کریستال قل خورد و افتاد توی قندان. من و رامش پقی زدیم زیر خنده و مادر بالاخره توانست موضوع دیگری برای حرف زدن پیدا کند:« پرتقال های امسال اصلا خوب نیستند، همشون زیادی بزرگن و بی مزه »

خفاش خانم سری تکان داد.داشتم میوه تعارف می کردم اما زیر چشمی می دیدم که رامش داشت می لرزید از خنده. نشستیم. دوباره همه در سکوت. خانواده خفاش داشتند خون خانواده خون گرم و همیشه شاد ما را می مکیدند. تلوزیون یک موتوری نشان داد. گفتم:« چقدر موتوری ها خطرناکن تو اصفهان! تعدادشون هم داره زیاد میشه» پدرم جواب داد :« آره، بخاطر اینکه سرعت کار رو بالا می برن» رامش وارد مکالمه سه نفری شد:« بابا یادته تصادف شما با موتوری رو» بابا لبخندی زد، چشمانش گشاد شد و نوک سیبیل هایش بالا رفت. شروع کرد به تعریف کردن قصه تصادف. قصه پایان خنده داری داشت و هیچ کس آسیبی ندیده بود، من و رامش حداقل ده بار قصه را شنیده بودیم اما با اشتیاق گوش می دادیم. خفاش هابه در و دیوار خانه زل زده بودند. فقط بچه خفاش داشت یک پرتقال کوچک را می مکید. داستان تمام شد، من و رامش و مادر و پدر خندیدیم. خفاش خانم لبهایش را کج و کوله کرد، آقای خفاش لبخند بی دندانی زد. رامش دستش را مشت کرد... مادر بی آنکه دهانش را باز کند خمیازه کشید. پدر سعی کرد چند اتفاق کوچک و خاطره انگیز سال گذشته را تعریف کند. همچنان من و رامش مخاطبش بودیم.

در که بسته شد، تلوزیون داشت آهنگ « دلم رنجوره ...رفیقم یارم را می خواند و من و رامش داشتیم وسط سالن بین پیش دستی های کثیف می رقصیدیم. بابا کتش را درآورد و پرید وسط:« آخ جون رفتن! امسالم تموم شد!» سه تایی همدیگر را بغل کردیم و بالا و پایین پریدیم...

فا نو
۲۹اسفند
یکی از لذت های زندگی، که بالاتر از چاقاله خوردن و جیغ کشیدن توی عقد بهترین دوست دوران کودکی قرار  می گیرد، زندگی به عنوان عضوی از خانواده ام است. اصلا فکر نکنید قصد دارم از این پست های حماسی و پرغرور خانوادگی مثبت بنویسم. نه ، عضوی از خانواده من بودن، یعنی اینکه همیشه حق باتو باشد اما هرگز کسی به حرفت گوش ندهد! بعد که کار از کار گذشت تو می توانی بیایی بالذت بنشینی و جملاتی اعم از :« مگه من نگفتم...دیدی گفتم... من که بهت گفته بودم» و سایر اشکال فعل « گفتن» را به رُخِشان بکشی!
مثلا من می دانستم رامش نباید جوجه اردک می خرید. اما مادر برای او خرید. می دانستم مثل همیشه اردک ها یا مریض می شوند و رامش به گریه می افتد. یا می میرند و رامش بیشتر گریه می کنند. یا بزرگ می شوند و آنها را سر می برند و رامش گریه می کند. خب درست است که برای پذیرفتن فلسفه مرگ و اینجور مزخرفات باید بچه ها حیوان خانگی داشته باشند ولی باور کنید رامش بزرگ شده است. رامش دبیرستان رفته ، آنجا از پشت خنجر خورده و خنجر خوردن رایاد گرفته. دانشگاه رفته و از زیر کار در رفتن را هم یاد گرفته. شکست خورده و زمین خورده و بلند شده و دیگر غولی شده برای خودش! آنقدر بزرگ شده که توی عروسی ها به من گیر بدهد که این کار را بکن و آن کار را نکن. بعد مادر بازهم برایش جوجه رنگی و جوجه اردک می خرد روی پشت بام کنار اتاق من قایم می کند و فکر می کند من خر هستم(که هستم دو روز روی پشت بام بود و من نفهمیدم) بازهم اردک ها می میرند، باز هم رامش گریه می کند، بازهم مادر با او دعوایش می شود بازهم پدر غمگین و کلافه می شود...باز هم من باید بگویم:« من که گفتم» وگرنه بیخ گلویم باد می کند  و خفه می شوم و بازهم با این حرفم اعصاب همه را خرد تر از چیزی که بوده می کنم...
ببینید، سال 94 هنوز نفس می کشد...
فا نو
۱۶اسفند
دیشب یک گربه از شب تا صبح پشت اتاق رامش سر و صداهای مختلف از خودش درآورده و رامش صبح اول صبح که بیدار شد یاد گرفته بود صدای گربه در بیاورد، آن هم به چند قشنگی! یعنی اوج و فرودی که رامش در طی ادای صدای گربه خاطی نشان می داد را پانیدا نتوانست با آخرین آهنگ راکی که اجرا کرد نشان دهد! لب هایش را گرد می کند و میو میوی ملایمی می کند بعد کم کم قدرت می گیرد، خرخری با صدای گربه ترکیب می شود و ته هر آوا را می کشد. گربه عصبانی می شود، بعد بدون وقفه اما کشیده تر صدا می دهد، و آخر کار بایک غرش نیمه پلنگی- نیمه گربه ای کارش را به اتمام می رساند.

رامش قبلا هم صدای یک جوجه مریض، یک بزغاله تازه به دنیا آمده و لهجه بریتیش شرلوک هولمز مدرن و لهجه کاپیتان جک اسپارو را با همین دقت بی نظیرش شبیه سازی کرده بود و اگر روزی  برنامه استعداد یابی  دوباره در ایران برگزار شود حتما او را به جهانیان معرفی خواهم کرد و نسلهای بعد از این را با وجود او آشنا خواهم کرد.
فا نو
۲۴بهمن

یک قضیه هست که من اصلا نمی توانم هضمش کنم. آن هم رابطه داشتن با دبیری، معلمی، استادی، رئیس گروهی یا .... بیرون از محیط دانشگاه یا مدرسه است. من هرگز نتوانستم با دبیری گرم بگیرم. همیشه جایگاه دبیری مسخره اش بالاتر بود و من نمی توانستم به چشم یک انسان به او نگاه کنم :« او استاد فلانی است هرگز یادت نره، اون همون کسیه که آخر کار نمره ها رو داد و تو تونستی لیسانس بگیری» حتی وقتی بیرون هم آنها را می بینم بسیار برایم دشوار است که با آنها چند کلمه ای مکالمه عادی داشته باشم، یک موضوع مسخره است . خواهرم هرروز با استادهایش توی تلگرام چت می کند. عکس مدل های لباس برایشان می فرستد و آن ها هم در عوض با او صحبت می کنند. گهگاهی حتی با آنها شوخی رکیک هم می کند. از این شوخی های مبهمی که نه زشت است و نه زشت نیست.

قضیه دیگر این است که بعد از دانشگاه به هر معلمی می گویم استاد! نمی دانم چه مرگم شده! این رگ خودشیرینی دانشگاه هنوز از بدنم خارج نشده...شبیه یک جور ویروس عفونی است که مدتهاست خونم را آلوده کرده و هرکار که می کنم نمی توانم از شرش راحت شوم. به معلم کلاس زبانم گفتم استاد کلی من و خودش را مسخره کرد! (البته او کلا دوست دارد از هرچیزی جوک درست کند)

به معلم کلاس داستان نویسی ام هم می گویم استاد. نمی دانم او نسبت به این قضیه چه احساسی دارد ولی من خودم راحت نیستم. قیافه اش اصلا شبیه استاد ها نیست. نه اینکه به خاطر جوان بودنش باشد. اغلب استادهای ما در دانشگاه جوان بودند. بخاطر یکجور حس منفی است که از او میگیرم. یکجورهایی او از من خوشش نمی آید. نوشته هایم را دوست دارد و همیشه تایید می کند اما همین! نه راهنمایی ای نه نقد به درد بخوری! حس خوبی ندارم، او استاد نیست و من لقبی را به او داده ام که نمی توانم پس بگیرم!

به داور کلاس نقد هم می گویم استاد! البته این یکی واقعا حقش بود. او حقیقتا مرد پخته و با شخصیت است و اگر جلسه دوم نقد هم من حرفی نمی زدم فکر می کرد لال هستم. می گفت دختری هستم با چشم های گشاد و بزرگ و علامت سوال! خب در همین حد که مرا شناخته استادی است!

فقط خیلی جلوی خودم را گرفتم به آقای الف نگفتم استاد! آقای الف منتقد خیلی خوب و نابغه ادبی است اما دوسال از من کوچکتر است و من چند حرکت جلف و سبک از او دیدم که بنظرم هر بچه بیست ساله ای انجام می دهد که بگوید استاد نشده هنوز..

خلاصه که من با دوموضوع بغرنج دست و پنجه نرم می کنم این روزها،دبیرها و استاد ها...

فا نو
۱۸بهمن

تلفن را برداشتم و دیدم یکی از اقوام دور است که با مادرم کار دارد.معمولا فقط اوقاتی زنگ می زد که کاری داشت. زنی است ریزجثه و ضعیف الحال. عادت دارد خودش را ریاضت بدهد و لاغر تر از این که هست بشود و همیشه وقتی او راببینید از مصیبت ها و بدبختی ها و مشکلاتش می گوید. به زحمت شاید سی و خرده ای سال داشته باشد .به ندرت می توان کلمه ای مثبت میان طوفان جملات منفی و پرمصیبتش شنید. وقتی فهمید مادرم نیست احوال خودش را پرسیدم و دو بچه نازنینش را . من بچه هایش را دوست دارم. شبیه بچه موش های بامزه ای هستند که همیشه ریز ریز می خندند. گفت :« بچه ها حالی بهتر از مادشون ندارند. من چی شدم که اونا بشن، منم مثل مادر تو هستم،زندگیم پر از اعصاب خردکنی و استرسه»

راستش را بخواهید در یک دوره بلند مدتی که ما مهاجرت کردیم و از شهرمادرزادیمان به اینجا آمدیم مادرم خیلی سختی کشید، رامش نوزاد بود و همیشه مریض. من کنجکاو بودم و در صدد یادگرفتن زبان مردم اینجا هرروز میخواستم از خانه بزنم بیرون. برادرهایم به مدرسه های شهر عادت نمی کردند. هرروز جنگ و درگیری بود. غیر از این خانه ما هنوز کامل نشده بود و همسایه های خیلی کمی داشتیم. خود شهر تازه ساخته شده بود و امکانات وحشتناک کمی داشت. پدرم آن موقع ها فقط یک دوچرخه داشت. رامش دهانش زخم شده بود و نه شیر می توانست بخورد نه غذا. مادر و پدرم هم آن موقع شاید سی و خرده ای سن داشتند. من یادم هست که شب هایی که رامش نمی توانست غذا بخورد آنها هم غذا نمی خوردند. سیا هم غذا نمی خورد. من گشنه ام بود و به اصرار مادر غذا می خوردم اما همیشه احساس گناه داشتم.برادر بزرگترم همیشه بعد از مدرسه همراه پدرم سرکار می رفت. برادر کوچکترم همیشه برای سرکار رفتن آنقدر اصرار داشت که پدرم را دیوانه کرده بود، سنش برای کمک کردن خیلی کم بود.آن موقع ها پدرم برای خودش کار نمی کرد و کافرماهایش هم در دادن پول خیلی تعلل می کردند.همه چیز در وضعیت بحرانی بود، ولی یک چیزی را همیشه یادم هست. مادر و پدرم هیچوقت نگفتند ما بدبختیم. پدرم همیشه در بدترین شرایط می گفت همه چیز بهتر می شود. اشک و آه و ناله و مشکلات همیشه بود اما ، هیچ وقت یکدیگر را مقصر نمی کردیم. هیچ کدام از اقواممان اینجا نبودند و ما با تنهایی واقعا خوش بودیم. از هیچکس انتظار نداشتیم بیاید زندگیمان را بهتر کند.میدانستیم اینجا خودمان باید مراقب خودمان باشیم. حتی وقتی کسی به ما کمکی می کرد آنقدر از او تشکر می کردیم که حالیش کنیم نمیخواهیم محتاج کمک دائمی او باشیم

حالا که فکر می کنم می بینم حتی الان هم وقتی بگویم :« خاک بسرم شد، بدبخت شدیم، بیچاره شدیم ، وا مصیبتا» به سختی از طرف پدر و مادر مواخذه می شویم. همه چیز همیشه برای ما در حال بهتر شدن بوده همیشه ،حتی اگر واقعا این طور نبود و فقط به طور لفظی این را می گفتیم.شاید آن ها غمگین و عصبانی و ندار بودند اما هیچوقت فکر نمی کردند داریم بدبخت می شویم. هیچ وقت به زندگی به چشم بدبختی نگاه نکردند.حتی وقتی که با هم اختلاف داشتند . بنابراین ما همیشه فکر می کردیم که شاید الان اوضاع خوب نباشد اما مطمئنا شرایط آنقدرها هم بحرانی نیست...حداقل مامان و بابا که آنقدرها نگران نیستند، آنها که از چیزهای پیچیده سر در می آورند خیلی وحشتزده نیستند پس همه چیز ممکن است بهتر شود...

حالا به بچه های قوم و خویشمان فکر می کنم. اینکه مادر آنها در حالی که همه چیز روبراه است مدام در حال عز و جز و تراشیدن بدبختی است...اینکه تصویر آنها از آینده همان:« همه چیز بهتر می شود» نیست، برای آنها یحتمل همه چیز مزخرف است و مزخرف تر هم خواهد شد...آنها مشکل پول نقد ندارند( مشکلی که ما داشتیم) ، خانه شان نیمه کاره نیست(که هفده سال پیش از ما بود)، تلوزیونشان رنگی است( که ما تا ده سال پیش نبود) ، اینترنت ، تلفن، دوستان و آشنایان زیاد و تن سالم هم دارند(سیا و رامش مدتها مریض بودند) و پدرو مادرشان در تمامی جشن های مدرسه شان وقت دارند شرکت کنند(روز اول دبستان نه مادرم خانه بود نه پدرم، ما تنها به مدرسه می رفتیم.)اما برای آنها هیچ چیز درحال بهتر شدن نیست، و مادرشان هرروز بیشتر از « استرس و عذاب» ناشی از « همه چیز و هیچ چیز» آب می شود، به مادرم گفتم:« گناه اون دوتا بچه چیه؟» مادرم گفت:« هیچی، اونا خودشون یه روز راهشون رو پیدا می کنن انشالله بهتر از مادرشون میشن. معمولا اینجور بچه ها خودشون زندگی بهتری می سازن»

گفتم که در نظر آنها همیشه همه چیز درحال بهتر شدن است.

فا نو
۲۲شهریور
رامش نقطه عطف زندگی منه، مگه میشه یه آدم بشه نقطه عطف زندگی کسی؟
بله میشه، وقتی که یه نفر تو نقطه های حساس زندگیت بشه اولین کسی که مهم ترین تصمیمات و مهم ترین ضعف هاتو بهش بگی اون میشه نقطه عطف زندگیت، رامش یعنی وقتی که من راستش رو میگم، وقتی که تلخ ترین حقایق رو می گم، رامش یعنی روراست بودن، حرف حق زدن، حرف دل گفتن و شنیدن...

اینه که وقتی خدا رامش رو می آفریده با خودش می گفته که :« این بچه (فانو) هم بالاخره یه وقتایی باید حرف دلشو به یکی بزنه، کی بهتر از یه خواهر یاغی»


فا نو
۱۴مرداد
بی هویت ترین شکل زندگی ام را در عروسی ها و عقد ها و حنابندان ها می گذارنم، نه اینکه بدم بیاید ها، نه اگر مرا یک گوشه رها کنند که فقط دست بزنم و سوت بکشم و ذوق کنم و میوه و شیرینی بخورم خیلی هم راضی ام،اما معمولا برای دخترها اینجور مراسم رفتن ها سه فاکتور مهم نیاز دارد که من از هر سه محرومم، یکی آرایش غلیظ که من نه بلدم نه خوشم می آید، دیگری رقصیدن و سومی لذت بردن از رقص جوری که آهنگ را زیر لبت زمزمه کنی و قر بدهی عشوه بیایی انگار که آهنگ بخشی از وجودت باشد...من بلد نیستم، یعنی گاها پیش آمده که وسط رقص همه من عین بز به همه خیره شده ام و منتظر تمام شدن آهنگم، یا اینکه دستهایم بی هدف و مسخره می چرخند و با خودم فکر می کنم چرا تا بحال این آهنگ را گوش نداده ام و اگر گوش داده ام چرا یادم نیست، در حین رقصیدن ها هیچکس حاضر نیست روبروی من برقصد و اگر رامش هم نبود ناچار بودم بروم روبروی دیوار با سایه ام برقصم، رامش و مینو اما از سر ناچار و شایدم اجبار با من می رقصند و خودم می دانم چقدر حرکت دست و پا و کله ام با آهنگ ناهماهنگ است! مگر جرم است! خب یکی بلد نیست مثل شما برقصد! خوب است من شما را مجبور کنم مثل خودم برقصید؟ آهنگ کولد پلی و امینم و ریحانا بگذارید و ادای گیتار الکتریکی در بیارید؟ دلم می خواهد گهگاهی مثل بیژن بزغاله اخراجی ها برقصم ، هندل بزنم و اونقدر مسخره بازی دربیارم که همه را فراری بدهم بعد مادر که دیگر خیالش راحت شده که من نه میتوانم برقصم و نه آبروداری کنم بالاخره اجازه می دهد من صحنه را ترک کنم و دیگر یاد می گیرد که هرگز نباید مرا به زور به صحنه رقص بفرستد...اما بخاطر آبروی رامش هم که شده هیچوقت اینکار را نمی کنم، رامش از بچگی می رقصید، هرجوری که فکرش را بکنید، اسپانیایی در حد جنیفر لوپز، داش مشتی در حد خردادیان، و حتی عربی بَعض نانسی عجرم! 
تنها کسی که رقص مرا دوست دارد رامش است، بعد از چندبار که تلاش کرد تکون دادن سر و دست و پارا به من یاد بدهد و بعد فهمید امیدی نیست، هردو به این نتیجه رسیدیم که در کروموزوم هایمان تفاوت هایی بنیادین داریم، کاملا برخلاف قیافه هایمان، این شد که او شد مجلس گرم کن، رقاص و دلنشین جمع، من هم شدم آن دختره که عین منگل ها شلنگ تخته می اندازد و آویزان خواهر خوش رقصش هست!

امشب حنابندان ناهید بود، من ناهید را بیشتر از همه خانواده اش دوست دارم و برایش خیلی خوشحال بودم، بنظرم بهتر بود راهی بهتر از رقص گَندَم برای ابراز محبت هایم انتخاب کنم...
۲۴تیر

رامش سر کار می رود، حالا من می گویم کار و شما به فکر معدن ذغال سنگ نیفتید، دم دست خیاط محله مان کار می کند تا خیاط در عوض به او خیاطی یاد دهد، از آنجا که رامش می خواهد طراحی لباس بخواند مطمئن هستم در آینده این تجربه کاری به دردش می خورد،رامش بسیار خود رای و مستقل است(بر خلاف من) قبل از اینکه با ما هماهنگ کند خودش رفته به خیاط گفته خانم فلانی مرا به غلامی قبول می کنید؟ و خانم خیاط بعد از هماهنگی با مادرم قبول کرده، رامش هرروز از صبح تا شب به خیاطی می رود و وقتی به خانه بر می گردد همه سعی می کنیم برایش خوراکی و میوه و غذا و چای بیاوریم و از کارش بپرسیم و تشویقش کنیم، بی نهایت دلم میخواهد در کارش موفق شود، رامش پولی در نمیاورد برعکس مادر به خانم خیاط گفته که در ازای آموزش اختصاصی خیاطی به رامش هزینه ای را خواهیم پرداخت، از آنجا که رامش بی نهایت مرتب و تر و تمیز و وسواسی است، همان روز اول مغازه خیاطی را آنقدر مرتب کرده که خانم خیاط وحشتزده تشکر کرده و کار اتو کردن را به رامش سپرده و ازآنجا که رامش سلطان اتو کردن هست آنقدر دقیق و تمیز اتو کرده که باز هم مشتری ها را تحت تاثیر قرار داده، اما رامش اخلاق تند و تیزی هم دارد، بخاطر همین وقتی که مشتری بی ملاحظه لباس اتو شده را تحویل گرفته و در کیفش چپانده (صحنه ای که احتمالا حرکات مرا برای رامش تداعی کرده) رامش با خشم طوری به مشتری نگاه کرده که مشتری بیچاره دستپاچه شده و من مطمئنم اگر خانم خیاط نبود رامش اورا وادار به عذرخواهی می کرد(که باز هم تداعی کننده غلط کردم های من برایش خواهد بود).اما خب رامش اهل نوشتن نیست، در عوض یک خفاش بالای اتاقش زندگی می کند که علاقه زیادی به ثبت خاطرات تاثیر گذار دارد، و من وظیفه خود میدانم که در این برهه حساس و تاریخی مملکتم ثبت کنم که رامش سر کار می رود اما من تصمیم دارم ادامه تحصیل بدهم و بعد پشت میز بشینم و ریاست کنم(شاید شهردار ) بعد رامش می تواند یک لباس مناسب مقام و منصب من برایم طراحی کند:)

پی نوشت: با رفتن رامش به سر کار ، الان از 4 فرزند خانواده ما 3 نفرشان کار می کنند، پیدا کنید آن یک نفر بیکار را:)

فا نو
۰۲تیر

کم کم دارم به این نتیجه می رسم که داستان های من جادو شدن، نخندید واقعیت زندگی منه، بحث مرگ و زندگیه، بحث سر این نیست که من خیلی قشنگ می نویسم بحث سر اینه که داستان ها به دست هرکسی که میرسه به طور مرموزی وقت طرف پر میشه، بطوری که یا اصلا داستان ها رو نمی خونه و یا زمانی می خونه و جواب میده که دیگه نظرش برای من اهمیتی نداره(یکجورهایی درست وقتی که من از فضای داستانم اومدم بیرون وهیچ انگیزه ای برای ویرایش و بهتر کردن داستان ندارم و داستان در زباله دانی ذهنم خاک می خورد) آخرین نمونه اش همین انجمن داستان نویسی که مدتها پیش رفتم و بعد به علت همزمانی با امتحانات موقتا کنسل شد، من داستان هارو برای رئیس انجمن(یا هر سمت دیگه ای که داره ) فرستادم و ایشون بعد از هشت هفته جواب دادن،اونم درست زمانی که من تصمیم گرفتم کلا نویسندگی را برای مدتی بوسیده و کنج طاقچه بگذارم تا از هوای تابستانی و باد کولر لذت ببره:)

بعد ضمیمه نوشته اینه که :« لطفا حتما این هفته به انجمن بیایید و خودتون داستان رو بخونید»

خب بیایید با هم نگاهی به این هفته بیندازیم:« یک قرار ملاقات با استاد پایان نامه، یک ملاقات حضوری با رئیس شرکت دوست برادرم برای کاراموزی و در آخر یک امتحان و صبح روز شنبه تحویل پروژه »

از همه این ها گنده تر کنکور اسکیس طراحی شهری است که بالای سر همه چیز ایستاده و دارد چماقش را کف دستش می کوبد.کاش می شد شرکت گوگل راه حلی برای کتک زدن با جیمیل پیدا کند، البته من مخالف خشونت هستم اما باور کنید، باور کنید گاهی هیچ چیز مثل کتک زدن شما را آرام نمی کند، قبول ندارید؟ از رامش بپرسید:)

۲۷خرداد

همیشه از همون موقع که بچه بودم دلم میخواست مامانم یکم نسبت به من سخت گیر تر بود، اما نبود، همیشه زیادتر از حد لازم درکم می کرد، یعنی موقع امتحانا میذاشت هرچقدر دلم میخواد شلخته باشم، بعدا این عادتم شد و همیشه بابت این موضوع تو فکرم مادرم رو مقصر میدونستم، چون دوستای دیگم اکثرا بخاطر گوشزد های مادرشون(شما بخونید ترس از مادر) اتاقاشون رو تمیز می کردن، لباساشونو مرتب و تمام وسایلشون سرجاش بود!

تا این که این خواهر کوچیکه بزرگ شد و یهو وسواسی ترین موجود روی زمین از آب درومد جوری که همه فکر میکنن اون بزرگتره من کوچیکتر! امروز صبح که داشتم وسایلم رو از گوشه سالن جمع میکردم مامان گفت اشکال نداره بذار بعدا برشون دار،نا خودآگاه جواب دادم:« نه رامش عصبانی میشه» بعد فکر کردم به درک که رامش عصبانی بشه، مگه رامش 5 سال از من کوچیکتر نیست؟ اصلا به رامش چه ربطی داره، اصلا این خونه مگه بزرگتر نداره ، اصلا چه معنی داره ... بعد رامش اومد و یه چشم غره رفت و بقیه وسایلو هم جمع کردم، همه زندگی ها یه رامش لازم داره بنظرم...

پی نوشت: پست «خواهرک بزرگ شده » ی فاطیما باعث شد...