موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۳۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «روانی نوشت» ثبت شده است

۱۵آذر
و شما هرگز نخواهید دانست...
آن 598 پُست که به صورت پیش نویس نوشته شده راجع به چیست...
(ستاد جذاب کردن مطالب وبلاگ)

فا نو
۱۴آبان

من الان گیج ترین شخصیت این حول و حوش هستم. به مثال های زیر توجه کنید:

برای کلاس شخصیت پردازی باید فیلم فهرست شیندلر را می دیدیم. حقیقتش این است که این فیلم را بارها نصفه و نیمه دیده بودم اما هربار وسط کار حوصله ام سر می رفت یا اعصابم خورد می شد. از آن جا که رامش دی وی دی فیلم را گم کرده بود و کلاس صبح زود برگزار می شد مجبور شدم ترافیک اینترنت را به فنا بدهم و فیلم را دانلود کنم. نشستم و با دقت تمام فیلم را که سه ساعت و ده دقیقه بود دیدم. وسط فیلم مجبور شدم برای بار دوم شام بخورم و چندبار نکته های مربوط به فیلم را یادداشت کنم که فردا یادم نرود. از آن جا که تحت تاثیر شخصیت آمون گات قرار گرفته بودم قسمت های مربوط به او را دوباره نگاه کردم. چقدر خوب این مرد عوضی بازی در می آورد. ساعت چهار و نیم به زور خوابیدم چرا که صبح ساعت هفت باید راه می افتادم. فکر می کنید چه اتفاقی افتاد؟

صبح ساعت هشت و نیم با تماس همکلاسی ام بیدار شدم. همکلاسی ام خبر داد که کلاس کنسل شده و حال استاد اول صبح بد شده. بهرحال که من وسط رخت خواب بودم و اگرهم حال استاد بد نمی شد نمی توانستم طی ده دقیقه مسیر یک ساعت و نیمه کلاس را طی کنم. وسط خواب و بیداری گفتم :« چقدر بد» نگاهی به ساعت کردم و ادامه دادم:« حیف شد، ممنون که خبر دادی».

دومین مثال از اولی بدتر است. حین دیدن فیلم فهرست شیندلر مدام با خودم فکر می کردم که اگر به جای استرن من حسابدار شیندلر بودم جفتمان را یحتمل به تیر می بستند. حتی ممکن بود آمون گات را هم به کشتن می دادم و هرچه هم نسل و هم کیش و دور و وری دارم. چرا؟ چون من شاید مزخرف ترین حسابدار این مرز و بوم باشم. تمام این ماه یک صفر اضافه جلوی مبلغ چک پدرم نوشته بودم و پدرم مدام فکر می کرد جای هشتصد هزارتومان یک چک هشت میلیونی دارد! یعنی امشب که معلوم شد اشتباه از من بوده مهر پدری مانع از به قتل رسیدنم شد.

سومین مثال، آیا واقعا مثال دیگه ای هم لازمه؟

خیله خب، طرف از من پرسیده که «پرزانته روز یکشنبه آماده است؟» جواب من:« آره باو، برای پایان نامه پرزانته زیاد داشتم، این برام کاری نداره» طرف:« میشه پرزانته رو ببینم؟» من:« نه مال پایان ناممه هنوز آماده نیست»

بیایید با هم به من بد و بیراه بگوییم:)

فا نو
۱۴آبان


زندگی کردن مثل هیچ کس، غرق شدن به شیوه خودم

فا نو
۰۵آبان


تریلر آخرین قسمت ولورین با اسم لوگان پخش شده. بعد شما فکر می کنید این فیلم نیامده محبوبِ من چه آهنگی روی تریلرش دارد؟

johnny cash-hurt

که قبلا من دو پست غروب پنجشنبه و من و پنج زمزمه باقی را با این تم آهنگ نوشته بودم. آیا شما هم گمان می کنید این اتفاقی است؟ خیر! ولورین فور اِوِر

فا نو
۲۱مهر
در اتاقم هنوز باز است و صدای تک نوازی پیانو از گوشی تلفن پخش می شود. حتی حوصله خاموش کردن موبایل را هم نداشتم. روی پشت بام نشسته ام. همان دم در. نور اتاقم روی کف پشت بام افتاده. خودم در تاریکی هستم. از دور دست همه جور صدایی می آید. صدای زن، بچه . صدای تلوزیون. صدای نوحه شام غریبان. همه اینها با هق هق خودم ترکیب می شود. برای خودم گریه می کنم. برای موقعیت موقتی که در آن گیر افتاده ام. اشک ها روی یقه ی کاپشن پسرانه ای که به تن کرده ام می چکند. معلوم نشد این کاپشن مال کیست. اول متعلق به برادر بزرگتر بود، بعد سیا، بعد چند وقتی مادرم آن را پوشید و حالا هم کسی جرات ندارد آن را از تن من درآورد. انقدر گشاد هست که جای زیر انداز و کاپشن و پتو را با هم بگیرد. غمی به اندازه یک ماهی قزل آلا توی گلویم گیر کرده و از درون مرا می خورد. بارها برایش عزاداری کردم تا کمرنگ شود اما هربار همانقدر مرا آزار می دهد. گهگاهی احساس می کنم تنهایی شبیه هیولای سیاهی مرا در بغل گرفته.
یک نوحه دیگر به گوش می رسد. به زبان محلی خودمان می خواند. گریه می کنم. سخت گریه می کنم. انقدر بی صدا و شدید گریه می کنم که حتی ماهی توی گلویم هم دردش می گیرد.
فا نو
۱۵مهر


قبلا در مورد این انیمه نوشته ام. دلیل آن که باز می خواهم بنویسم چیست؟

بنابه دلایلی که حتما کسانی که این انیمه را دیده اند می دانند من این انیمه را کامل ندیده بودم. یعنی اینکه تا قسمت 25 آن را دیدم و بعد یک گوشه از قلبم یکهو خالی شد. آنقدر این حس تهی بودن بر من غالب شد که نتوانستم به زندگی جدید انیمه عادت کنم. نویسنده مرا شوکه کرده بود. آنقدر در لبه ی مرز خوف و رجا مرا لرزاند که آخر خسته شدم. نخواستم همراه دیوانه بازی های نویسنده این اثر باشم. یک نگاه با دور تند به آخرین قسمت سریال انداختم و تمام( من از این حرکات زیاد انجام می دهم.)

گذشت تا اینکه دیشب  دمای اتاق سرد شد. آنقدر سرد که از خواب پریدم. پتو روی سرم انداختم. سوئی شرت بزرگ و گشاد چهارخانه آبی مردانه را دور خودم پیچیدم. بعد از ماه ها شلوار پاچه بلند پوشیدم و یک پتوی دیگر از توی کمد بیرون کشیدم. ولی باز هم خوابم نمی برد. اینترنت را قطع کرده بودم و فکر عبور از راه پله های سرد و روشن کردن مودم حوصله ام را سر می برد. در ثانی، بالفرض هم روشن می کردم. رفقای نیمه شبی نبودند. امین تهران بود،مرضیه هم. شبنم و راضی هم هفته بعد می رفتند. همه در حال کوچ بودند.

هاردم را برداشتم و مشغول وارسی فولدر ها شدم. دث نوت آنجا بود. هنوز قسمت های باقی مانده دست نخورده گوشه فولدر خاموش و روشن می شد. ادامه سریال حاصل تفکر همان نویسنده ای بود که چیزهایی را به من تقدیم کرد و بعد از من گرفت. تا صبح مشغول دیدن بودم. چیزهایی را فراموش کرده بودم. چیزهایی که مرا می ترساند. جمله ای که وسط انیمه مدام تکرار می شد. حقیقت محضی که مدام یادم می رفت. :«  انسان ها، همه ، بدون هیچ استثنائی ، خواهند مرد.»

هوای اتاق چند درجه سرد تر شد. ندای غریبی در ته گلویم آواز می خواند.

فا نو
۱۴مهر

خب از غیبت من می شود راحت فهمید که دوباره شرایط جدیدی پیش آمده و من داشتم خودم را با آن وفق می دادم. قضیه این است که کلاس زبان و داستان و انیمیشن و هرجور کلاسی که فکرش را کنید تمام شد. ارشد آزاد قبول شدم. طی یک خلوت با خودم و مشورت بسیار زیاد با خودم، تصمیم گرفتیم(من و خودم) ارشد آزاد را نخوانیم.

یک وقفه دو هفته ای ایجاد شد. من کاملا بی کار بودم. مطلقا بی هیچ فعالیتی. نمی دانستم دقیقا چکار کنم. تلاش کردم یک داستان کوتاه پر هرج و مرج را بنویسم. بی نهایت زور زدم ولی خلوت و بیکاری می آمد و وسوسه ام می کرد که بیشتر بخوابم، بیشتر فیلم ببینم بیشتر بروم بیرون الکی بگردم(از این قسمت آخری پشیمان نیستم). آخر هفته خبری آمد. استاد عزیز خبر داد که من جزو 5 نفر قبول شده در آزمون جامع هستم و جزو 5 نفر برتر. هنوز نتایج به درستی اعلام نشده بود که پدر تصمیم گرفت مرا سر کار ببرد. خیلی جدی و محکم. یک میز بزرگ توی مغازه ابزار فروشی گذاشت. درست وسط مغازه. کلی ماژیک و خودکار و مداد ودفتر و دستک هم گفت بخرم. بعد من مسئول پیدا کردن میزان نسیه هر کس شدم. برای بدهکاران حساب باز کردم و با دقتی بی کران مشغول حسابرسی شدم. با ماژیک ها اسم هایشان را رنگی می کردم. پولهای دریافتی سبز. پول های کسر شده نارنجی. بدهکاران صورتی. بدهکاری های پرداخت شده بنفش.

چون قبلا سابقه دیوانه بازی درآوردن را داشتم برادرها و پدرم اذعان داشتند که عجله ای در وصول پول ها نیست. خوب بخور، خوب بگرد، هروقت حوصله ات سر رفت بیا جنس بفروش. آچار جغجغه ای، آچار شلاقی، واشر، بست، نوار تفلون، سیم بوکسل. محیط ابزار فروشی کاملا مردانه است. خیلی ها تا مرا آنجا می بینند جا می خورند. سراغ ابوی و اخوی را می گیرند. بعضی ها سرخ می شوند. یکی دو تایشان حتی به روی خودشان نیاورند من به آنها سلام کردم. منتظر ماندند و آنقدر حضور مرا نادیده گرفتند تا برادرهایم بیایند. خلاصه که خیلی جامعه برای پذیرش حضور زنان آماده است.

کار موقتی من کاملا وقتش آزاد است. اجازه دارم هرروز بعد از ظهر یا صبحی که خواستم بروم سراغ فعالیت های دلخواهم. به شرط اینکه یک نصف روز را حتما سر کار باشم. بخاطر همین سه شنبه به نمایشگاه تصویرگری کودک ماتیاس آدولفسن رفتم. روز افتتاحیه بود و آقای آدولفسن (صاحب آثار) هم حضور داشتند. منتها کسی خبر نداشت و جمعیت کم بود. دوست خبرنگارم سعی کرد مصاحبه کند اما زبان بلد نبود. من وظیفه مصاحبه را برعهده گرفتم. تا به خودمان آمدیم دیدیم مصاحبه از کفمان رفته. مشغول درد ودل شده بودیم. او از ترک کردن رشته معماری گفت و من از شهرسازی و خیری که از آن ندیدم. دوستم شاکی شد که تو مصاحبه را شخصی نکن. آقای آدولفسن خودش اما آدم خونسرد و منطقی ای بودو خیلی صادقانه و بی بهانه در مورد مسائل حتی شخصی حرف می زد. مثلا اینکه در اغلب تصاویر خودش حضور دارد. یا زنی که کنارش هست همسرش است و یا اتاق های به هم ریخته متعلق به دخترش هست.

خلاصه که شاید خبرنگار، مترجم یا حسابدار خوبی نباشم و هنوز هم تدریس زبان و چاپ کتاب یا شهرسازیگری را شروع نکرده باشم(اگر این آخری وجود داشته باشد) اما بی نهایت می توانم ادای همه این مشاغل را دربیاورم. می دانید جذاب چیست؟ اینکه فردا می روم اولین حقوقم را از کار مورد علاقه ام کسب کنم. از قصه گویی برای کودکان. با پول که برگشتم همه تان را می خرم.

پی نوشت: امروز نقد کتاب ملکوت بهرام صادقی بودم. در یک کافه. استادمان داشت یافته های خودش را با شاگردانش مطرح می کرد که ناگهان کافه چی استاد داستان از آب در آمد. یک تفسیر جانانه از کتاب را به زبان ساده گفت. من از صبح با چشم هایی خیره به در و دیوار دارم در مورد ملکوت دوباره و دوباره و دوباره فکر می کنم.

پی نوشت دو: استاد جانم گفت در آزمون استخدامی زبان شرکت کنم. هم چنین به هرکدام از همکلاسی های سابقم رسیده خبر دیپلم گرفتن من با بهترین نمره را داده. شما بگویید نباید شیفته چنین استادی شوم؟

فا نو
۲۹شهریور

با شلوار جینم که هنوز نم داشت لم دادم روی صندلی اتوبوس. کیفم را گذاشتم کنار دستم مبادا کسی کنارم بنشیند. این خصلت را از مادر به ارث برده ام. گهگاهی تلاش می کنم از آن فرار کنم ولی آخر فهمیدم چیزی شبیه گروه خونیم شده. نمی خواهم آدم ها را از یک حدی به بعد بیشتر به خودم نزدیک کنم. دختری آمد، انقدر ایستاد تا از رو بروم. کیفم را برداشتم. توی بغلم گرفتم. دنباله روسری مرطوبم را توی صورتم کشیدم. صورتم را چسباندم به شیشه. بین خواب و بیداری بودم.

اون روزا ما دلی داشتیم...واسه بردن جونی داشتیم...واسه مردن کسی بودیم...

مهتاب گفت چقدر این رو می خونی؟

گفتم : نمی دونم چرا، همش حس می کنم باید این آهنگ رو بخونم. با اینکه می دونم اون روزا چیزی نبوده که الان نباشه. من همچنان می گم می خندم می گردم.

مهتاب گفت: ولی من بعد اون چهارسال نتونستم انقدر بخندم.

نگفتم که من هرروز  این تابستون به اندازه اون چهارسال کیف کردم.

آهنگ شروع شد. فواره ها باز شد. مهتاب گفت میای بریم. ریتم آهنگ کند بود. گفتم بیا تا تند نشده بریم. فهیمه و منصوره همونجا نشستن. انقدر ذوق داشتم که حتی یادم رفت به مهتاب بگویم چادرش را دربیاورد. از بین استپ ها رد شدیم. ریتم تند شد. روسری بزرگ من و چادر مهتاب خیس شد. کفشها، مانتوها، پاچه های گشاد شلوار جینم. فهیمه و منصوره چادرهارا از سر در آوردند. دوسه بار دیگه رفتیم. کامل همه خیس شدیم. همه روسری ها، پاچه ها، آستین ها و یقه ها رو همان وسط چلاندیم. ولی باز هم وسوسه شدیم. یکبار دیگر با پای پیاده از روی چمن ها رد شدیم رسیدیم وسط استیج . ریتم آهنگ تند شد. باد می زد. من مثل سگ می لرزیدم. مهتاب گفت اگه مثل ما محافظ چربی داشتی اینجوری نمی شدی. گفتم منصوره از همه ما لاغر تره ولی هیچی سردش نیست. گفت پس چرا تو انقدر می لرزی؟ گفتم من دلم سرده آبجی...

توی مسیر باغ تا چهارراه نم روسری و مانتوی حریرم برداشته شد ولی دو سه تا ایستگاه بی آر تی را سرپا ایستادم تا شلوارم خشک شود مبادا لکه ی گرد خیس روی صندلی اتوبوس مردم را به غلط بیندازد. فایده ای نداشت. این شلوار باید چندساعتی زیر آفتاب می خوابید تا خشک شود.

از خواب بیدار شدم. رسیدیم به شهر.

توسرا ما سری داشتیم...عشقی و دلبری داشتیم...

پاییز خودش را به من رساند. هنوز شروع نشده ولی ترانه های سیاوش قمیشی را در سر من هجی می کند، انگار که بخواهد خیال این تابستان گرم پر از اتفاق را ببرد و جا برای یک پاییز خیال انگیز باز کند...

فا نو
۲۸شهریور

امروز مامان گردو پوست کند و دانه دانه گذاشت توی دهانم. البته من مجبورش کردم. گهگاهی هم مجبورش می کنم بگوید:« فانو خوشگل ترین دختری که زاییده شده.» اینطوری هم به خودش اعتبار داده هم به من. یک عالمه پروژه ی طراحی نقاشی و کاردستی راه انداختم که بیشتر لذت ببرم از زندگی. وسط همه این رنگ ها، قلمو ها، مداد طراحی ها، شیشه ها، سرامیک ها، تابلو ها وول می خورم و دور خودم می چرخم. گردوهای خالی شده را امشب به هم چسباندم. مثل روز اولشان. همه راه چیدم روی اوپن بین گردوهای سالم. همه را به فحش دادن انداختم. این وسط بابا عصبانی بود که چرا گردوهایی که من با این همه زحمت به هم چسبانده ام را بقیه باز کرده اند! والو! این خانواده باید یاد بگیرد که گردو را بدون شکستن بفهمد. فردا کلی پروژه عملی دیگر دارم که برایشان برنامه ریزی کرده ام. یکی شان فقط دزدیدن شال های رامش و رنگ کردنشان است. رامش سلیقه جالبی نداره و اگر شالهایش خراب شود کسی غمگین نمی شود.

بی ربط نوشته : می خواهم همینجا اسکار با احساس ترین جمله استادانه را به استاد کاف بدهم. وقتی که کلافه و سرگردان بین ردیف های دانشجویان بالا و پایین می شد و امضا می گرفت و با عصبانیت به من گفت:« خانم اسمتون چیه؟»اسم و فامیل را که شنید تخته شاسی را پایین آورد و خندید:« عه...اینکه فانوی خودمونه».

من فانوی خودشونم، شیرفهم شد؟!

فا نو
۱۱شهریور

گاهی فکر می کنم هیچ چیز جز خواب هایی که نمیتوانم برای کس دیگری تعریف کنم، مرا به این وبلاگ بر نمی گرداند.

از پله برقی ها بالا آمدم و رفتم توی صحن حرم. آسمان مثل کاغذ آبرنگی بود. قوس های دیوار سیاه و خاکستری و گوشه های آسمان نارنجی، صورتی و آبی سیر بود. آدم ها هرکدامشان را که نگاه می کردی گونه های گل کرده  و چشمهای درخشان داشتند.

من دویدم. یک چهره آشنا را کنار یک حوض مستطیلی دیدم. راستی کدام صحن امام رضا بود که حوض مستطیلی داشت؟ او مرا دید. چند سال بود ندیدمش؟ 4 سال؟ 5 سال؟ آن موقع اصلا یادم نمی آمد آخرین بار کجا دیدمش و کجا ندیدمش و چرا ندیدیمش. پنجه انداخت توی دستهایم و خم شد پیشانی ام را بوسید. پوست سرم مور مور شد، اما دلم، آرام آرام بودم.سرم را فروبردم وسط سینه اش. تیشرت خاکستری اش بوی عرق مردانه می داد. یک چیزهایی گفت، من یک چیزهایی گفتم. نه درمورد اینکه چند وقت است هم را ندیدیم و کجا رفت و چه شد. حال و احوال آن موقع خودمان را می پرسیدیم. گفتم باید یکبار دیگر بروم توی پارکینگ حرم. چرا؟ نمی دانستم. رفتم توی دستشویی. جوراب های شیشه ایم را در آوردم. روسری آبی سیرم را به یک گیره زنگ زده آویزان کردم. صورتم را شستم.پیشانی ام را محکم تر. مسح سر و پا کشیدم. آمدم بیرون. از پله ها دویدم بالا. کنار حوض، کنار ورودی حرم، پای قوس های رواق. همه جا را گشتم نبود. جای خالی اش بزرگ بود. قد تمام صحن های حرم. اشک توی چشم هایم جمع شد. گفتم شاید دنبال من آمده باشد توی پارکینگ. پله برقی ها خاموش بود. پاهایم مال خودم نبود. رسیدم به پارکینگ. مردهایی بودند که کیف و لباس زنانه در دست یا دست به جیب یا درحال سیبیل جویدن منتظر زنهایی بودند که توی دستشویی داشتند وضو می گرفتند. او نبود. نه کیفی از من داشت نه چادری. خیسی صورتم با اشک قاطی شده بود. دویدم سمت پله ها. یک پیرزن دستم را گرفت. یک کیف بزرگ و سنگین داشت. گفت که پاهایش تیر می کشد. پله ها بدموقع خاموش شده. دستش را پس زدم. باز هم دویدم توی صحن حرم. هیچ کسی نبودکه منتظر من باشد. دیگر آفتاب کامل غروب کرده بود. چشم کسی نمی درخشید. صورت کسی برق نمی زد. پیرزن بالاخره توانسته بود از پله ها بالا بیاید که پای حوض نشستم و چادرم را کشیدم توی سرم. بی هق هق بی صدا همینطور اشک ریختم.

توی تخت که نشستم، یادم نمی آمد آخرین بار کی یاد حرم کردم یا حتی وضو گرفتم ولی چشم هایم بی آنکه بسوزد خیس بود و قطره چکان. بین دو ابرویم می سوخت. دست کشیدم. زخم بود. انگار که توی خواب روی پیشانی ام پنجه کشیده باشم.

فا نو