موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۷۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «روزانه» ثبت شده است

۲۱آذر

همه چیز از آن موقع شروع شد که ما تصمیم گرفتیم یک دوچرخه جدید بخریم. دوچرخه قبلی را ده سال پیش یکی از قوم و خویش ها قرض گرفته بود و بعد تا ابد ما آن را ندیدیم. داداش تصمیم گرفت دوچرخه بخرد و ماهمه تشویقش کردیم. وسط راه که داشتیم دوچرخه را به خانه می آوردیم به برادرم گفتم  دوچرخه را زمین بگذارد تا من با چرخ به خانه بیایم. برادرم با حیرت گفت که مگر تو بلدی؟ گفتم آره. تعجب کرد:« کِی یاد گرفتی؟» هیچوقت مرا پشت فرمان دوچرخه ندیده بود. گفتم که وقتی بچه بودم با دوچرخه قوم و خویش و بچه همسایه ها قایمکی یاد گرفتم. بازهم به من اعتماد نداشت. چرخ را زمین گذاشت. چندبار دورش چرخیدم تا ببینم از کدام طرف راحت تر می توانم سوارش شوم. بعد رکاب را تنظیم کردم و شروع کردم به پا زدن. برادرم با ماشین پشت سرم آهسته و آرام آمد. می ترسید هول شوم، تعادلم را از دست بدهم یا درست ترمز نکنم. بلند شدم روی زین ایستادم و شروع کردم به پا زدن. برادرم هم گاز داد و من را با مسیرم تنها گذاشت. به میدان خودمان که رسیدم چندبار دور زدم. برادرم پدرم را صدازد. پدر آمد و هردو مرا نگاه کردند. هیچوقت نفهمیدم اجازه دارم دوچرخه سوار شوم یا نه. من میدانستم خیلی کارها برای من منع است. دختر بزرگ تر بودم و دلم نمیخواست کسی به من بگوید چه کارهایی را نباید انجام دهم. انجام میدادم اما دور از چشمشان. هیچوقت نشد از او بپرسم بابا نظر تو درمورد این که من سوار دوچرخه شوم چیست. پیاده که شدم برادرم گفت:« من نمیدونستم بلده» پدرم خوشحال بود. واقعا انتظار نداشتم خوشحال باشد. گفت:« از کجا یاد گرفتی؟»  به آن دوره پر از ترس و استرس 4 ساله بین 10 تا 14 سالگی گفتم:« بچه که بودم» دوره ای که نپرسیدم و نمیدانستم درست است یا غلط. فقط می دانستم هیچ دختری توی فامیل ما دوچرخه سوار نمی شود. ولی بابا خیلی راحت گفت:« خب اومدنه یه زین دخترونه هم می خریدی.»چرا من ازت نپرسیدم؟ چرا به تو فرصت ندادم؟ چرا به خودم و خودت ها وقت ندادم خودش را نشان دهد. چرا تا وقتی که موزیک پاپیون پخش نشد نفهمیدم تو هم عاشق این فیلمی و چهاربار رفتی سینما و این فیلم را دیدی و اگر پایش بیفتد یکبار دیگه پای ال سی دی می نشینی و فیلم را با من می بینی؟ چرا من انقدر تورا کم و آهسته کشف می کنم؟چرا از ترس نه شنیدن ها، ترجیح دادم هیچ چیز نشنوم و در عوض، تورا نشنیدم...
+ آهنگ "قهرمان" سینا حجازی را به طور قانونی از یک جا دانلود کنید و گوش دهید.
فا نو
۲۹آبان
توی اتوبوس نشستم روبروی در ورودی، کنار زنی که چادرش را کشیده بود جلویش تا کسی متوجه غذا خوردنش نشود. هوا خنک بود و لرزان. اینجور وقتها که هوا کمی نمناک است و باد ذره ذره می وزد انگار که بخواهد با سرانگشتش موهای دختری را نوازد کند، هوا لرزان می شود. یعنی ته دل مرا مثل سیم های یک تار می لرزاند. باد دوباره دست کشید روی سیم های نازک خیال و ردیف ردیف برگهای نارنجی و قهوه ای سوخته را رقصاند. یکیشان که معلوم بود نمی خواهد مثل بقیه برگها بمیرد چند تا پیچ و تاب جهت دار زد و وارد اتوبوس شد، کنار در افتاد. خم شدم برداشتمش و گذاشتمش لای کتاب « تاویل ملکوت»، گوشی را برداشتم لیست آهنگ هارا زیر و رو کردم، رستاک گوشم را بوسید:« پاییز سال بعد».
فا نو
۲۱آبان

توی سالن پشت در یک کلاس ایستاده بود، یک چشمش به کلاس پر از دانش آموز بود و یک چشمش به حیاط. ممتحن خوبی نبود. چون یکباره از پشت در سبزرنگ شیشه ای نگاهش قفل شد روی من. دستش را بالا آورد و انگار که چیزی را توی هوا پاک می کند آن را تکان داد. منتظر بود ببیند آشنا هستم یا اینکه غریبه. دستم را بالا بردم و مثل یک چراغ چشمک زن آن را باز و بسته کردم. خندید. از آن فاصله سرش را تکان داد و دست توی هوا چرخاند که یعنی:« اینجا چکار می کنی؟» بعد کلافه شد و هی بادست اشاره کرد که بیا اینجا.

رفتم پشت در شیشه ای . در زدم، منشی قفل در را باز کرد و از من خواست که تا پایان امتحان منتظر بمانم. گفتم که دانش آموز نیستم و معلمی که پشت سرش ایستاده با من کار دارد. وقتی منشی را دور زدم او دیگر در کلاس را بسته بود. انگار نه انگار که ممتحن آن کلاس است. خندید:« خوبی؟ اینجا چکار میکنی؟»

- نمیدونم، شبیه بومرنگ شدم، هرجا میرم آخرش از اینجا سر در میارم.

- خوبه دیگه، هرچی بیشتر بیای به نفع ما.


فا نو
۱۹آبان
18 آبان ، تمام مدت یک نفر فکر می کرد که من از دست او ناراحت هستم. به خاطر همین مدام تکست می داد و سوالات بی ربط می پرسید به هوای این که سر صحبت دوستانه دوباره باز شود و مطمئن شود که من از دست او ناراحت نیستم. اولش گمان می کردم که او بعد از مدتها تصمیم گرفته رابطه دوستی را صمیمی تر کند ولی بعد متوجه شدم که این نوع پیام فرستادن از حالت عادی خارج شده و بالاخره علت را از او پرسیدم.

ناراحت نبودم. به خودش هم گفتم. گفتم که هیچ رنجشی از او به دل ندارم. پرسید یعنی کار دیروزش اشتباه نبوده. گفتم نه. حقیقتا کار بدی نکرده بود. یعنی می شد به طور نسبی گفت که کارش متوسط بود. از دیدگاهی اشتباه و از دیدگاهی دیگر منطقی. اما من همیشه توقعاتم را بر اساس شخصیت ها تنظیم می کنم. شخصیت او به گونه ای بود که امکان نداشت هرگز رنجش بزرگی را برای من بوجود بیاورد با این حال زمانی که با هم بودیم او شنونده خوب، ساکت و فهمیده ای بود. بخاطر همین می توانستم خیلی اشتباهات کوچکش را ببخشم. او معمولا تکست هارا جواب نمی دهد. تلفن ها را روی دیگران قطع می کند و متن های ادبی سنگین و طولانی و خسته کننده ای مدام درمورد شکست های عشقی اش می نویسد. من نمی توانستم به خاطر اینکه با من دوست است(ولو چند سال) شخصیت اصلی او را تغییر دهم. تصمیمی هم برای این نداشتم. بارها شده بود که داستان هایم را برایش فرستاده ام، جوابی نداده، چند هفته بعد اتفاقی او را دیده ام و نقد جانانه و راهگشایی به من گفته.
وقتی به او گفتم که من بابت اینجور چیزها هرگز ناراحت نمی شوم، خندید. واقعا ناراحت نمی شوم. می شود در این جهان نسبی خیلی اتفاقات را بخشید به خاطر مسائل بزرگتر.
فا نو
۱۴آبان

من الان گیج ترین شخصیت این حول و حوش هستم. به مثال های زیر توجه کنید:

برای کلاس شخصیت پردازی باید فیلم فهرست شیندلر را می دیدیم. حقیقتش این است که این فیلم را بارها نصفه و نیمه دیده بودم اما هربار وسط کار حوصله ام سر می رفت یا اعصابم خورد می شد. از آن جا که رامش دی وی دی فیلم را گم کرده بود و کلاس صبح زود برگزار می شد مجبور شدم ترافیک اینترنت را به فنا بدهم و فیلم را دانلود کنم. نشستم و با دقت تمام فیلم را که سه ساعت و ده دقیقه بود دیدم. وسط فیلم مجبور شدم برای بار دوم شام بخورم و چندبار نکته های مربوط به فیلم را یادداشت کنم که فردا یادم نرود. از آن جا که تحت تاثیر شخصیت آمون گات قرار گرفته بودم قسمت های مربوط به او را دوباره نگاه کردم. چقدر خوب این مرد عوضی بازی در می آورد. ساعت چهار و نیم به زور خوابیدم چرا که صبح ساعت هفت باید راه می افتادم. فکر می کنید چه اتفاقی افتاد؟

صبح ساعت هشت و نیم با تماس همکلاسی ام بیدار شدم. همکلاسی ام خبر داد که کلاس کنسل شده و حال استاد اول صبح بد شده. بهرحال که من وسط رخت خواب بودم و اگرهم حال استاد بد نمی شد نمی توانستم طی ده دقیقه مسیر یک ساعت و نیمه کلاس را طی کنم. وسط خواب و بیداری گفتم :« چقدر بد» نگاهی به ساعت کردم و ادامه دادم:« حیف شد، ممنون که خبر دادی».

دومین مثال از اولی بدتر است. حین دیدن فیلم فهرست شیندلر مدام با خودم فکر می کردم که اگر به جای استرن من حسابدار شیندلر بودم جفتمان را یحتمل به تیر می بستند. حتی ممکن بود آمون گات را هم به کشتن می دادم و هرچه هم نسل و هم کیش و دور و وری دارم. چرا؟ چون من شاید مزخرف ترین حسابدار این مرز و بوم باشم. تمام این ماه یک صفر اضافه جلوی مبلغ چک پدرم نوشته بودم و پدرم مدام فکر می کرد جای هشتصد هزارتومان یک چک هشت میلیونی دارد! یعنی امشب که معلوم شد اشتباه از من بوده مهر پدری مانع از به قتل رسیدنم شد.

سومین مثال، آیا واقعا مثال دیگه ای هم لازمه؟

خیله خب، طرف از من پرسیده که «پرزانته روز یکشنبه آماده است؟» جواب من:« آره باو، برای پایان نامه پرزانته زیاد داشتم، این برام کاری نداره» طرف:« میشه پرزانته رو ببینم؟» من:« نه مال پایان ناممه هنوز آماده نیست»

بیایید با هم به من بد و بیراه بگوییم:)

فا نو
۱۲آبان

گم شده بودم. باز هم. گم شدنم اوایل همه را نگران می کرد اما الان با آن کنار آمده اند. انگار که گم شدنم یک عادت همیشگی باشد. یک مسیر روزمره پر از اتفاقات جدید. یکبار به جای نورباران رفتم میدان فلسطین. یکبار دیگر به جای سه راه حکیم نظامی ، چهارراه توحید پیاده شدم. دو سه باری هم حوالی خانه مهتاب اطراف مادی گم شدم. یک بار توی راه خانه فهیمه که از قضا مسیر صاف و مستقیمی است گم شدم. مهتاب توی راه برگشت تمام مسیر را با ماشین گشت تا ببیند من کجا گم شده ام. آخرش معلوم شد که من وسط راه پیچیده ام توی یکی از فرعی ها.

هنوز ده دقیقه ای وقت داشتم که دوباره پیدا شوم. پیاده شدم و تاکسی گرفتم. به پیرمرد راننده گفتم هروقت رسید به سه راه جلوی آن موسسه مالی و اعتباری پیاده ام کند. پرسید پول خرد دارم یا نه. گفتم نه. گفت پس از کارت هوشمندت استفاده کن. گفتم مگر ممکن است. پیرمرد تا پنج دقیقه آینده روش استفاده از کارت هوشمند را توضیح داد و حتی ترفند های ممکن برای راننده تاکسی هارا هم رو کرد. ترفند هایی که ممکن است راننده ها با آن مرا گول بزنند و بگویند که دستگاه هوشمندشان کار نمی کند. قبل از پیاده شدن به پیرمرد گفتم:« نه اینکه همه آدم ها مثل شما خوب باشند.» ریش سپید پرپشتی داشت و لباس سیاه هنوز بر تنش بود. دلم خواست بروم آنطرف خیابان. آسمان مثل یک ملافه کهنه پر از لکه بود. نه سفید سفید نه خاکستری و کدر. رفتم آن طرف خیابان منتظر آن دیگری که گم نشده بود ولی دیر می آمد.

فا نو
۰۳آبان

به بابا می گویم یک کرسی بخر. یک کرسی بزرگ چوبی که رویش یک لحاف کرسی کلفت و قرمز پهن کنیم بعد هرکداممان یک گوشه اش لم بدهیم و حســـــابی استراحت کنیم. سماور را بیاوریم کنار کرسی، پایین پنجره روی گوشواره شومینه بگذاریم. یک سینی سنگین مسی هم می گذاریم وسط کرسی. پر از فنجان های نخودچی و کشمش و برنجک. یکسری مخده بزرگ هم دورتادورش می چینیم. تا از سرکار برمیگردیم همه سریع می خزیم زیر کرسی. تا مغز استخوانمان گرم می شود. همانجا غذا می خوریم، چای می نوشیم، فیلم می بینیم، چت می کنیم. فقط برای دبلیو سی از جا بلند خواهیم شد.

بابا می گوید کرسی آدم را تنبل می کند. آدم کنار کرسی که لم بدهد دیگر دلش نمی خواهد از جا بلند شود.

گفتم خب بیا بخوابیم. زندگی تا همین بیست و سه سال و چند ماهش هم خیلی برای من خسته کننده بوده. بیا بخوابیم. لم بدهیم و تا عمق جانمان استراحت کنیم. وسط کرسی یک کپه کتاب نخوانده می چینیم و هی ازدم می خوانیم. تو مولانا بخوان، من مارکز، چخوف، فوئنتس و این کتاب آخری استیون کینگ.

بابا می گوید کرسی به درد این روزها نمی خورد.این روزها باید دوید.

می گویم بیا کرسی بگیریم. حتی اگر مجبور باشیم صبح ها ساعت پنج بیدار شویم حداقل این فرصت را داریم که از ساعت نه شب استخوان هایمان را گرم کنیم.

بابا می گوید: قدیم ها که کرسی داشتند، زمستان هایش واقعا سرد بود. این سرماهای الان الکی است.

فا نو
۰۲آبان


رفتم توی موسسه دنبال خواهرم. دلم می خواست از سه تا پله سنگی خاکستری پایین می رفتم، آن در سبز کدر و تیره را باز می کردم و به اتاق مدیر شعبه بروم و غافلگیرش کنم. بعد مثل وقتی که استادِ عزیز غافلگیر شد او هم چند جمله نیم بند درمورد:« تو ...اینجا...سلام...نمرت...تبریک میگم...» میگفت و تا خودش را جمع و جور می کرد من حسابی بابت شوکه شدنش به او می خندیدم.
ولی این کار را نکردم. روی نیمکت نشستم تا خواهرم بیرون بیاید. بعد او را دیدم که در کلاس شماره دو را باز کرد. لیست همیشگی را به منشی داد.مثل همیشه قبل از اینکه وارد دفترش شود نیم نگاهی به حیاط انداخت. من نگاهم را دزدیدم. به کاکتوس هایی نگاه کردم که از دور کتابخانه برچیده شده بود. می خواستم مرا بعدا ببیند، بعد از اتفاقات بهتر. فانوی هیجان انگیز تر. یک فانوی سربه هوا و بازیگوش به درد او نمی خورد. یک فانوی استاد را می خواست. فانوی بالغ. من فانوی بچه بودم. فانوی لوس. فانویی که اگر با او حرف می زد دیگر دلش نمی خواست از آنجا بیرون برود.
خواهرم آمد. سمت انجمن داستان جدید راه افتادیم. گفت:« استاد کاف رو ندیدی؟» گفتم:« نه»
پی نوشت: دو پست اتفاق هایی که افتاده و اتفاق هایی که می افتد... و مرگی برای نترسیدن در سایت جیم بازنشرگشت.
فا نو
۳۰مهر


تو فکر کن کارگاه تحلیل شخصیت باشه. اولین فیلم انتخابی پدرخوانده باشه و اولین شخصیت مایکل.بعد تصور کن من یک درصد ساکت بمونم. مایکل حق منه ، سهم منه، عشق منه!


مصاحبه خوب پیش رفت. یعنی کمتر از سی ثانیه. تقریبا انقدر صحبت کردم که خودشون مجبور نشن هیچ سوالی بپرسن. بعد از این مصاحبه احتمالا باید چندین دوره تدریس ببینم بعد شروع به کار کنم. استاد عزیز امروز بیرون دفتر منتظرم ایستاده بود ببینه نتیجه مصاحبه ام چی میشه . انقدر نگران بود که اصلا خودم یادم رفت مصاحبه انقدر مهم بوده. بعد اطمینان داد که :« حتما تو گروه B افتادی» که اصلا روم نشد بهش بگم گروه B چیه! گویا گروهی است که از امتیازات بالاتری برخورداره ولی خب چه امتیازاتی ! کیه؟ چیه!


این اواخر یک تصمیمی گرفتم، یکی دوماهیه در موردش تحقیق کردم، تقریبا همه ابعادش درسته غیر از دل و جرات انجام این کار، نمی دونم انجامش بدم یا نه. نمی دونم اصلا مطرحش کنم یا نه. طبق معمول با لب و لوچه چک و چوله و قیافه درهم برهم سر دوراهی ایستادم و دارم ذکر می خونم بَلکَم معجزه ای بشه و یکی راهو به من نشون بده. شاید همینجا مطرحش کردم با همفکری دوستان به یه نتیجه برای ادامه زندگی رسیدیم:)

پی نوشت: پیشاپیش عذرمیخوام اگه این پست رو به زبان عامیانه نوشتم:)

فا نو
۲۷مهر

می خواهم یک اعترافی کنم ولی حمل بر خودستایی نکنید. چون واقعا خودستائی محض است اما. بگذارید قضیه را از ابتدا تعریف کنم. قبلا گفته بودم که بچه های کارگاه داستان نویسی ما چنگی به دل نمی زنند. و دو ترم بیشتر نگذشته که تقریبا همه شان جا زدند. یعنی هیچکدام دیگر به کلاس ها نیامدند و استادمان - که هنوزهم زیاد از من خوشش نمی آید- مجبور شد مرا وارد گروه یک ترم بالاترمان کند. گروه جدید متشکل است از ده پانزده خانم هنرمند و فعال. اجازه دارند استاد داستانمان را به اسم کوچک صدا بزنند چون خیلی خیلی با هم صمیمی هستند. من ولی اینکار را نمی کنم. دلیلش این است که من سیگنالهای منفی را از او دریافت می کنم. می دانم از من خوشش نمی آید. غیر از داستان هایم، هرگز نشده با هیچکدام از حرفهایی که سرکلاس می زنم موافقت کند. اما داستان هایم را، خب آن ها را دوست دارد. حالا یا واقعا خوب است یا خصومت شخصی اش روی سلیقه اش اثر نگذاشته .

همه اعضای گروه جدید دوستانی هنرمند و مهربان و با شخصیت و چه و چه ... هستند. حتی سعی کردند خیلی خوب مرا میان جمعشان بپذیرند اما- قدرت کلمه اما  در این است که تمام تعریف های قبلی را دود می کند و به هوا می رساند- هیچکدامشان نویسنده های خوبی نیستند. با اینکه نزدیک به یک سال است همه شان به طور جدی روی نوشتن کار می کنند و به قول استاد- که عاشق آنها است- از جانشان برای نوشته مایه می گذارند اما، نوشته های خوبی ندارند. بسیاری از بلاگر های ما از آنها قوی تر هستند. اغلبشان حتی در یک نقد ادبی هم شرکت نکرده اند و می گویند اعتماد به نفس این کار را ندارند. هیچکدام سعی نکردند سبک یا زبانی را ابداع کنند. مدام دور هم می نشینند، قربان صدقه روسری های رنگی، انگشترهای سنگی و  جنس کیف یکدیگر می روند.

اغلب اوقات ساعت های کلاس به هرز می رود. زنانگی ها بی داد می کنند. آنقدر درگیر جنسیت هستند، آنقدر از حس و حال های زنانگی، خانه داری، آشپزی ، گلدوزی، خیاطی و ... تعریف می کنند که گهگاهی یادشان می رود سرچه کلاسی هستیم. بدتر از همه اینها می دانید چیست؟ اینکه استادمان بی نهایت از اساتید و یا نویسنده های مرد می ترسد. من گمان می کنم استادمان در دنیای زنانه اش بیش از حد فرو رفته. همه آنها، چه مدرن و چه سنتی، همه شان جنسیت زده هستند. من منکر تفاوت های زن و مرد نیستم ولی برخی رفتار های اغراق آمیز ما را هم از اهداف و پیشرفت هایمان دور می کند.

پی نوشت: من خیلی خوبم.

فا نو