موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۹۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زندگی خنده دار من» ثبت شده است

۳۰آبان

مامان بزرگ مرا سفت توی بغلش گرفته بود. کنار دیگ نذری نشسته بودیم.خودم را لوس کردم، به او گفتم که مادرم مرا نمی بوسد بغل نمی کند. مادر بزرگ کنج پیشانی ام، انگشت کوچک دستم و حتی چانه ام را بوسید و تمام مدت مرا تنگ توی بغلش گرفت. بعد به من گفت که از همان چندماهگی فهمیده بود من از این بچه های بغلی هستم. منتها همان موقع ها هم زیاد گریه می کردم چون مادرم اهل لوس کردن بچه نبود.

مادر بچه شده بود، دور دیگ بالا و پایین می پرید و مدام از مادربزرگ می پرسید که این را بریزم؟ چقدر دیگر غذا را بردارم؟ کی گوشت را اضافه کنم؟ با خودم فکر کردم پنجاه و یک سالگی سنی نیست که از مادرت سوال بپرسی ولی مگر نه اینکه همه ما با دیدن مادرهایمان بچگی می کنیم؟

فا نو
۱۲آبان


یکی از زیباترین دیالوگ های سال نه اصلادهه توسط مادرم همین چند دقیقه پیش گفته شد.

مادر: یه پنجاه هزارتومن پول بده به من .

پدر: پنجاه تومن میخوای چیکار؟

مادر: میخوام دیگه...بالاخره به دردم می خوره.

مادر می توانست حدود یک میلیون جمله دیگر به جای این یک جمله بگوید.

فا نو
۲۷مهر

می خواهم یک اعترافی کنم ولی حمل بر خودستایی نکنید. چون واقعا خودستائی محض است اما. بگذارید قضیه را از ابتدا تعریف کنم. قبلا گفته بودم که بچه های کارگاه داستان نویسی ما چنگی به دل نمی زنند. و دو ترم بیشتر نگذشته که تقریبا همه شان جا زدند. یعنی هیچکدام دیگر به کلاس ها نیامدند و استادمان - که هنوزهم زیاد از من خوشش نمی آید- مجبور شد مرا وارد گروه یک ترم بالاترمان کند. گروه جدید متشکل است از ده پانزده خانم هنرمند و فعال. اجازه دارند استاد داستانمان را به اسم کوچک صدا بزنند چون خیلی خیلی با هم صمیمی هستند. من ولی اینکار را نمی کنم. دلیلش این است که من سیگنالهای منفی را از او دریافت می کنم. می دانم از من خوشش نمی آید. غیر از داستان هایم، هرگز نشده با هیچکدام از حرفهایی که سرکلاس می زنم موافقت کند. اما داستان هایم را، خب آن ها را دوست دارد. حالا یا واقعا خوب است یا خصومت شخصی اش روی سلیقه اش اثر نگذاشته .

همه اعضای گروه جدید دوستانی هنرمند و مهربان و با شخصیت و چه و چه ... هستند. حتی سعی کردند خیلی خوب مرا میان جمعشان بپذیرند اما- قدرت کلمه اما  در این است که تمام تعریف های قبلی را دود می کند و به هوا می رساند- هیچکدامشان نویسنده های خوبی نیستند. با اینکه نزدیک به یک سال است همه شان به طور جدی روی نوشتن کار می کنند و به قول استاد- که عاشق آنها است- از جانشان برای نوشته مایه می گذارند اما، نوشته های خوبی ندارند. بسیاری از بلاگر های ما از آنها قوی تر هستند. اغلبشان حتی در یک نقد ادبی هم شرکت نکرده اند و می گویند اعتماد به نفس این کار را ندارند. هیچکدام سعی نکردند سبک یا زبانی را ابداع کنند. مدام دور هم می نشینند، قربان صدقه روسری های رنگی، انگشترهای سنگی و  جنس کیف یکدیگر می روند.

اغلب اوقات ساعت های کلاس به هرز می رود. زنانگی ها بی داد می کنند. آنقدر درگیر جنسیت هستند، آنقدر از حس و حال های زنانگی، خانه داری، آشپزی ، گلدوزی، خیاطی و ... تعریف می کنند که گهگاهی یادشان می رود سرچه کلاسی هستیم. بدتر از همه اینها می دانید چیست؟ اینکه استادمان بی نهایت از اساتید و یا نویسنده های مرد می ترسد. من گمان می کنم استادمان در دنیای زنانه اش بیش از حد فرو رفته. همه آنها، چه مدرن و چه سنتی، همه شان جنسیت زده هستند. من منکر تفاوت های زن و مرد نیستم ولی برخی رفتار های اغراق آمیز ما را هم از اهداف و پیشرفت هایمان دور می کند.

پی نوشت: من خیلی خوبم.

فا نو
۲۲مرداد

امروز جمعه بود. دیر رسیدم سر کلاس. وقتی نشستم هنوز نفس نفس می زدم. استاد عزیز گفت:

-سلام گنگستر، شنیدم گنگستر ها روزهای تعطیل دیر مشغول به کار می شن.

خنده ام گرفت. سلام کردم. یادم رفته بود چه اسم هایی رویم گذاشته... بعد رفت سراغ لپ تاپش ولی پشیمان شد. روبه من کرد و گفت:« فانو حالت خوبه ؟»

نفسم تازه جا آمده بود. گفتم:« بله، ممنون»

برگشت، سرش را خاراند. نگاهم کرد. آب دهانش را قورت داد و گفت:

-منم خوبم فانو، یکم خسته ام ولی حالم خوبه، ممنونم که پرسیدی!

دومین نفری بود که این هفته خیلی دلم می خواست حالش را بدانم، خیلی، ولی نپرسیده بودم و دلخور شد و خودش، بی آن که بپرسم،گفت که خوب است و نمی دانست چقدر می خواستم که همین طور خوب باشد.

فا نو
۱۲مرداد
دوشنبه گذشته که ملت قدم به قدم فرانسوی دان از آب درمی آمدند و دوستهای فرانسوی ام را به حرف می گرفتند، فهمیدم که می توانستم حداقل یک نموره این زبان مسخره را یاد بگیرم که اینطور گنگ نمانم... این شد که یک اپلیکیشن یادگیری زبان فرانسه روزانه نصب کردم. هرروز چند لغت ساده را آموزش می دهد. چند روز پیش امتحان داشتم وقت نکردم یکی آموزش هایش را ببینم و تستش را انجام دهم. اپلیکیشن به ایمیل و جی میلم پیغام زد و روی صفحه گوشی ام یک علامت هشدار فرستاد و توی تلگرامم نوشت:« یادگیری زبان در یک روز اتفاق نمی افتد فانو خانم( به انگلیسی و اسم حقیقی ام را نوشته بود). »
خلاصه قبل از آن که به پدر و مادرم زنگ بزند و فحش ناموسی بدهد که دخترتان یادگیری زبان را نیمه کاره گذاشته و با دوستاش رفته سینما سیگار کشیده ...درس فراموش شده را چک کردم و تست هایش را زدم.
اپلیکیشن وحشی ندیده بودیم که دیدیم...
پی نوشت: به دلیل استقبال گسترده دوستان اسم اپلیکیشن هست: duolingo
فا نو
۱۲مرداد

کلاس ما از پنج نفر شروع شد. کسی که این کار را به من پیشنهاد داد معلم دبیرستانم بود. زنی که می توانم بگویم به اندازه مادرم دوستش دارم. قرار بر این شد که کلاس را جذاب برگزار کنم.منظور آنها را از "جذاب برگزار کردن" نمی دانم ولی از اول تصمیم گرفتم کلاسی داشته باشیم که هم به خودم خوش بگذرد هم به بچه ها. سریع استاد ها و معلم ها را در ذهنم مرور کردم. نه آقای کاف نه استاد ف و نه حتی استاد عزیزی که همین سه چهار ماه پیش شیفته مسلکش شده بودم... فقط استاد حسینی می توانست بهترین الگو باشد! مرد شماره یک زندگی من! کسی که به اندازه موهای سرم به من توهین کرد و اعتماد به نفس داد! در ازا از آن فانوی خموده و عصبی و خرخوان یک فانوی سرحال و شاد و پررو ساخت! برای کلاس فن بیان باید آقای حسینی می شدم!

کلی بین داستان های قرآن جستجو کردم و بهترین داستان ها را گلچین کردم. داستان هایی که خیال انگیزی بیشتری دارند و کمتر تعریف شده اند! هفته قبل اولین داستان را تعریف کردم: حضرت سلیمان و ملکه سبا

همان اول کلاس گفتم که داستانمان کلی حیوانات مختلف دارد،قصر شیشه و لباس زیبا و کادو و ملکه دارد!
گفتند چه حیواناتی!
گفتم مورچه، هدهد، فیل..
عسل(سوپراستار کلاسم) گفت: من صدای اسب بلدم دربیارم! هرجا لازم بود بگین من صدای اسب دربیارم!
من: باشه!
هرجایی که حضرت سلیمان رخت سفر می بست یا ملکه سبا عازم می شد عسل شیهه می کشید!
یکی شان گفت:« کجای داستان ملکه داشت؟»
گفتم : ملکه سبا پس چی بود این وسط؟
گفت: نه من باربی می خواستم!
گفتم: دفعه بعد برای قصه گفتن به سفارشات شما هم رسیدگی می کنیم!
حس طنز بچه ها عالی است! همه شوخی هایم را می فهمند و همه با هم می خندیم. همان اول کار اسم همه شان را یاد گرفتم و سعی کردم به اسم صدایشان بزنم. غیر از یکیشان که شاید اسکل ترین بچه ی آن محله باشد، بقیه شان بی نهایت باهوش هستند. (همان یک دانه اسکل هم لازمه ی هرکلاسی است).چون کلاس فن بیان است، اغلبشان کمرو بودند اما از جلسه دوم شروع کردند به شرکت کردن در بحث ها. بی نهایت فعال هستند(عسل گاهی از دیوار کلاس بالا می رود.) بی نهایت سوال دارند:« خانم مگه باد دهن داره که حضرت سلیمان باهاش حرف می زد؟ خانم ملکه سبا چرا تا اون موقع شوهر نکرده بود؟  خانم مگه خورشید همون خدا نبود؟ خانم خانم میشه یه قصه برامون بگی که شخصیت اولش فقط دختر باشه؟»
من عاشق اولین شاگردهایم هستم، عاشق کلاسی هستم که خودم هم نمیدانم قرار است خروجی اش چه باشد...ما فعلا خودمان را به دست خنده و گفتگو و خیال و از همه مهم تر داستان های خدا سپرده ایم...
فا نو
۰۶مرداد

در این روز فرخنده اتفاقات عجیب و هیجان انگیزی افتاد که البته همه شان برنامه ریزی شده بود اما قرار نبود انقدر عالی شود که شبش از بس روز خوبی داشتم به گریه بیفتم!

احتمالا بخشی از آن را در اینستاگرام دیده و حدس زده باشید اما ماجرا ها از آن چیزی که شما فکر می کنید پیچیده تر هستند! برای من روز پنجشنبه از ساعت 5 شروع شد! ساعت پنج داشتم امتحان می دادم! آن هم امتحان راتینگ انگلیسی! سوال مسخره و عجیبی داشت :«شباهت های دانشگاه های آزاد و دولتی را بنویسید!» به قول رفقا تا ما خبر داشتیم اینها با هم فرق داشتند ولی لامصب شباهت می خواست و اول صبح ما در بدر دنبال شباهت بودیم! آخر کار که چرت و پرت ها را نوشتیم اینتر را زدیم و امتحان تمام شد!

از کلاس اول صبح که برگشتم، دو اتفاق جالب در انتظار من بود، اول از همه اینکه معلم شده بودم. باید می رفتم سرکلاس. چه کلاسی؟ باور کنید خودم هم از عنوان کلاس حیرت کرده ام:« داستان گویی و فن بیان با رویکرد داستان های قرآن» چون معلم دبیرستانم ازمن خواسته بود چنین عنوانی را تدریس کنم، رویم نشد بپرسم چی به چیه! شاگردهایم همه کلاس سوم دبستان هستند و بین هشت تا نه سال سنشان است.

اتفاق دوم این بود که دو دوست فرانسوی جدید که اهل ناف پاریس بودند از من قول گرفته بودند بعد از ظهر آن ها را ملاقات کنم، هردویشان رشته شان بیزینس بود اما یکی از آن ها می خواست که شب ها نویسنده باشد. هزاران داستان نوشته شده و چاپ نشده داشت. عین همین جمله را توی پروفایل من دیده بود و به محض اینکه جمله چاپ نشده را خوانده برای من پیام داده ... اولش آمده بود که ایران را ببیند بعد فهمید که یک نفر درست با شرایط خودش گوشه یک شهر سنتی و تاریخی مشغول زندگی خودش است و از قضا علاقه عجیبی هم به زبان انگلیسی دارد!

از آنجا که هردوی این اتفاقات به یک اندازه پرخاطره است هرکدام را در پست جداگانه می نویسم که هم اتوبیوگرافی ای باشد و هم ثبت خاطرات برای روزهای بعد... منتها این را به خاطر داشته باشید که :

- آشنایی با این دوستان عزیز را مدیون سایت کوچ سرفینگ هستم.

- آشنایی با سایت را مدیون دکتر میم.

یک نکته مهم تر:اگر می خواهید زرناله کنید دکتر میم رفیق خوبی نیست، دکتر میم دوست آینده روشن است. او همواره افق های روشنی را برای شما در نظر دارد، چیزی که خودتان هم نمی بینید. حالا دیگر خودتان دانید...(دکتر پورسانت من یادت نره).

فا نو
۰۳مرداد

بابا دیشب یک فحش خیلی زشت داد. بابای مهربان و فهیم و همه چیز تمام من وقتی داشتیم شام را می کشیدیم یک فحش داد و بعد خودش از فحشی که داده بود هم تعجب کرد و هم خنده اش گرفت.مخاطب فحش حضور نداشت و پدر حین تعریف یک خاطره این فحش از دهانش در رفت، بعد ریسه رفت. از اینکه پیش مثبت ترین بچه اش بدترین فحش ممکن را داده بود هم خجالت می کشید، هم نمی کشید. من هیچی نگفتم فقط با ابروهایی بالا رفته و یک لبخند نمی دانستم آرمان های له شده ام را زیر کدام گوشه موکت پنهان کنم...

فا نو
۳۱خرداد
دوراهی خیلی بد است. دوراهی خر و خنگ و بی کله است. دوراهی آدم را پیر و زمین گیر می کند. دوراهی کیلو کیلو از وزن آدم کم می کند. دو راهی زیر چشمانتان را گود می اندازد و دوطرف لب هایتان می نشیند و شکل غم به صورتتان می دهد.دوراهی حس طنز شما را بالا می برد و باعث می شود از تمام حربه هایتان برای غلبه کردن به آن استفاده کنید اما آخرش شما یک آدم مسخره هستید سر یک دوراهی که هیچ تابلویی بالای هیچکدام از راه هایش نیست...

میدانید همه این ها به خاطر دست بلند نکردن و سوال نکردن است... منظورم از کسی است که همه جواب هارا می داند...
فا نو
۳۰خرداد

احساس آدم هایی رو دارم که از خارج برگشتن. از یه قاره دیگه. ساعت خواب و بیداری ام به هم خورده. بعد وقتی با مردم هم حرف می زنم هی الکی فکر می کنم چقدر همه چیز خوب شده. انگار مثلا ده سال بین مردم نبودم و الان برگشتم و می بینم چقدر همه چیز تغییر کرده. حتی امروز که با فهیمه رفتیم وسط آمادگاه دیدم دو تا از کتابفروشی ها جوری رفتن که انگار از اول اونجا نبودند. جای اونها دو تا مغازه گیفت و عطر زده بودند. گیفت ها و عطر ها دارند جای کتاب فروشی های مارا می گیرند و هیچ کس پاسخگو نیست. بعد به فهیمه گفتم می ترسم این کلاسی که قصد داریم برویم informative نباشد. فهیمه هم گفت زهرمار عین آدم حرف بزن باز تو چهارتا ترم پشت سر هم رفتی زبان خوندی ننه بابات یادت رفتن. من هم گفتم هیچ چیز از اون موقع تاحال فرق نکرده...

فهیمه نفهمید منظورم از کی بوده اما احتمالا منظورم همان ده سال فرضی است که در خارجه ( یک قاره دیگر) زندگی کرده بودم و از ایران خبر نداشتم.

امضا: یک دختر جوگیر

پ.ن: بعضی وقتها می نویسم که روزانه هایم را گم نکنم. شما خیلی جدی نگیرید و اصلا سعی نکنید سیر منطقی یا خط فرضی یا هرچیزی بین این نوشته های شلخته پیدا کنید.

فا نو