موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۲۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سریال» ثبت شده است

۰۳دی

هارولد فینچ. مردی که با کتاب خواستگاری کرد. آن هم کتاب « عقل و احساس» از جین آستین. به راستی کدامین شخصیت در کدامین سریال توانسته اینگونه عاشقانه دور از معشوقش به پای او پیر شود؟

پی نوشت: از کار و زندگیتان بزنید و این سریال را ببینید.

فا نو
۲۱آبان


من نمی توانم ترتیب سریال دیدنم یا منطق کتاب خواندنم را حالی بقیه کنم. اینکه یکباره تصمیم می گیرم جیمز جویس بخوانم فقط به خاطر این بود که توی قفسه کتابخانه یک ترجمه خوب از «دوبلینی ها» پیدا کردم و اینکه تصمیم گرفتم Person of Interest ببینم کاملا مربوط به این است که سرماخورده ام و گوشه خانه افتاده ام. از طرفی حوصله سریال های شاخ با یک موضوع یک پارچه را ندارم. سریال مظنون یا Person of Interest فیلمنامه قدرتمندی دارد و ایده ای بکر. هر قسمت تنوع و ویژگی خودش را دارد و از طرفی صحنه های خشن جنسی یا عاشقانه های منگل وار را ندارد از طرفی آنقدر ها هم سنگین نیست که بعد از دیدن آن به عنوان یک نویسنده بعد از این افسردگی بگیرید.

 بی خیال سریال، برنامه این هفته کلاس شخصیت فیلم فارست گامپ است. ای جان!

فا نو
۱۵مهر


قبلا در مورد این انیمه نوشته ام. دلیل آن که باز می خواهم بنویسم چیست؟

بنابه دلایلی که حتما کسانی که این انیمه را دیده اند می دانند من این انیمه را کامل ندیده بودم. یعنی اینکه تا قسمت 25 آن را دیدم و بعد یک گوشه از قلبم یکهو خالی شد. آنقدر این حس تهی بودن بر من غالب شد که نتوانستم به زندگی جدید انیمه عادت کنم. نویسنده مرا شوکه کرده بود. آنقدر در لبه ی مرز خوف و رجا مرا لرزاند که آخر خسته شدم. نخواستم همراه دیوانه بازی های نویسنده این اثر باشم. یک نگاه با دور تند به آخرین قسمت سریال انداختم و تمام( من از این حرکات زیاد انجام می دهم.)

گذشت تا اینکه دیشب  دمای اتاق سرد شد. آنقدر سرد که از خواب پریدم. پتو روی سرم انداختم. سوئی شرت بزرگ و گشاد چهارخانه آبی مردانه را دور خودم پیچیدم. بعد از ماه ها شلوار پاچه بلند پوشیدم و یک پتوی دیگر از توی کمد بیرون کشیدم. ولی باز هم خوابم نمی برد. اینترنت را قطع کرده بودم و فکر عبور از راه پله های سرد و روشن کردن مودم حوصله ام را سر می برد. در ثانی، بالفرض هم روشن می کردم. رفقای نیمه شبی نبودند. امین تهران بود،مرضیه هم. شبنم و راضی هم هفته بعد می رفتند. همه در حال کوچ بودند.

هاردم را برداشتم و مشغول وارسی فولدر ها شدم. دث نوت آنجا بود. هنوز قسمت های باقی مانده دست نخورده گوشه فولدر خاموش و روشن می شد. ادامه سریال حاصل تفکر همان نویسنده ای بود که چیزهایی را به من تقدیم کرد و بعد از من گرفت. تا صبح مشغول دیدن بودم. چیزهایی را فراموش کرده بودم. چیزهایی که مرا می ترساند. جمله ای که وسط انیمه مدام تکرار می شد. حقیقت محضی که مدام یادم می رفت. :«  انسان ها، همه ، بدون هیچ استثنائی ، خواهند مرد.»

هوای اتاق چند درجه سرد تر شد. ندای غریبی در ته گلویم آواز می خواند.

فا نو
۰۲تیر

سریال جنگ و صلح را دیدم. معمولا سریال قالب بهتری برای رمان های حجیم است نسبت به فیلم که کوتاه و فشرده می خواهد سر هم بندی کند.علی الخصوص آثار کلاسیک در قالب سریال جزئیات جذاب تری را به داستان اضافه می کنند. ادبیات سخت روسیه و اسامی رنج آورشان را هم راحت تر می توان به خاطر سپرد. در عوض بنظرم فیلم قالب مناسبی برای داستان های کوتاه است، مثل فیلم « drop» که از روی یک داستان کوتاه نوشته شده...بگذریم...

سریال جذاب و قشنگ و پرتعلیق درست مانند رمان حجیم و جذابش است. شخصیت پردازی ها دقیق و هنرمندانه است و تعداد شخصیت ها به نسبت نیاز مسائل مطرح شده در سریال کافی است. ما حتی سزار و ناپلئون را هم می توانیم ببینیم. رنگ ها، موقعیت ها، نحوه لبخند ها و بازی بازیگران همه مناسب و به جاست و تنها چیزی که شاید آزاردهنده است شاید درجا زدن در معدود سکانس ها باشد یا نشان دادن بی اندازه و بی جهت برهنگی و یا برهم خوردن تعادل سکانس های جنگی با سکانس های غیر جنگی(این شاید به دلیل عدم علاقه من به ژانر جنگ باشد)... با این حال سریال خوش ساخت و جذابی است از یک اثر ادبی قدرتمند و دیدن آن به بالای هجده سال و دور از چشم خانواده توصیه می شود. بعدا درمورد سکانس های بی اهمیت اما دوست داشتنی این سریال می نویسم:)

فا نو
۰۲تیر


نمی دانم چند نفر از شما انیمه ی «دفترچه مرگ» یا همان« death note» را دیده اید و اصلا چند نفر از شما اهل انیمه دیدن هستند. دفترچه مرگ تنها انیمه ای بود که من در بزرگسالی دیدم( در کودکی انیمه های زیبا و دلنشین بابا لنگ دراز و فوتبالیست ها و آن شرلی و امثالهم را اغلب ما دیده ایم) و از اینکه چرا زودتر این انیمه را ندیدم بسیار پشیمان شدم. بعد از آن هم نتوانستم دیگر انیمه ببینم. ترسیدم اتفاقی که بعد از دیدن دو کارتون «شهر اشباح» و «قلعه متحرک هاول» برایم افتاد تکرار شود. سطح توقعم بی نهایت بالارفت و دیگر نتوانستم خیال کنم انیمه ای به جذابیت و پیچیدگی دفترچه مرگ ساخته شده...
چه شد که یاد این انیمه افتادم. حقیقتش به اصرار پدر و مادرم برنامه دیروز ماه عسل و جوان هکر را دیدم. فارغ از صداقت عجیب پسر و استعداد به هرز رفته ی او اما شخصیت پسر بی نهایت مرا یاد این انیمه می انداخت. اینکه یک انسان زمانی که قدرت پیدا می کند فکر می کند می تواند جای خداوند متعال برای بندگان او تصمیم بگیرد.انسانی که با این خیال باطل سعی در بُر زدن آدم ها بی توجه به قانون و قاعده های موجود دارد. کاری که شاید از همه ما سر بزند. نکته دیگری که مرا یاد این انیمه انداخت جمله ای بود که مدام در میان اپیزود های انیمه تکرار می شد:« انسان پس از مرگ راهی نیستی و پوچی خواهد شد.» این دیدگاه آتئیستی حاکم بر انیمه هربار که ظاهر می شد بند بند وجود مرا می لرزاند. من از این جمله  و تصویر پوچ و خالی بیابانی که نشان می داد
متنفر بودم. این انیمه بی شک یک اثر هنرمندانه و قدرتمند در دنیای دیالوگ و داستان قلمداد می شود منتها این درس را به من داد که هنر، هرچقدر هم جذاب و زیبا و شکیل اما وقتی فارغ از ارزش های متعالی باشد  نمی تواند روح انسان کمال طلب و ناآرام را آرامش ببخشد.
فا نو
۰۲خرداد

+کلارا، تمام این مدت همه چیز کف دست تو نوشته شده بود و من خبر نداشتم!

دکتر هو فصل هفت قسمتش یادم نیس:)

فا نو
۲۸ارديبهشت
سریال «آشنایی با مادر» اصلا به دل من ننشست. نه شوخی هایش و نه سیر داستان هایش و نه ارتباطات بی بند و بار بی دلیل تحقیر آمیزش برای زنان. با این حال اگر فقط یک ویژگی مثبت این سریال داشته باشد اعتقادش به تقدیر و سرنوشت است. منظورم خرافه نیست. اعتقاد به این که یک اتفاق کوچک ممکن است مسیر زندگی یک نفر را عوض کند. در سریال این ماجراها کاملا تصادفی و اتفاقی منظور می شود اما من به واسطه نگاه شرقی و معنوی ای که از کودکی با آن بزرگ شده ام آن ها را جور دیگری تعبیر می کنم.
در یکی معدود قسمت های زیبای این سریال، تِد خسته و غمگین شده است. از پیدا کردن نیمه گمشده اش نا امید شده و حتی می خواهد خانه رویاهایش را که خریده، بفروشد. خانه کهنه و زهوار دررفته ای که به امید تعمیر و نوسازی خریده بود. لی لی سعی می کند او را منصرف کند. به او می گوید:« من مطمئنم نیمه گمشده تو همین الان بیرون از اینجا داره مسیر خودشو طی می کنه که به تو برسه، دختری که راه می ره و داره به سمت تو میاد، یه جایی همین بیرون بین مردم نیویورک» و دوربین همسرآینده تد را نشان می دهد که چمدان و سازش را برمیدارد و از باجه بلیط فروشی بلیط می گیرد در حالی که یک چتر زرد را بالای سرش گرفته و تد می گوید:« عمرا عمرا...»
شاید دیالوگ ها را پس و پیش گفته باشم یا کمی تصرف و تلخیص هم در آن برده باشم( که انشالله بهتر شده باشد نه بدتر) اما نکته مهم برای من این است که اتفاق های خوب آینده یک جایی بیرون ما منتظر ما هستند. اتفاقات خوب گذشته هم همینطور. به جای فکر کردن به از دست دادن های گذشته و آینده بهتر است به این فکر کنیم که آدم های خوبی در میان میلیون ها آدم دیگر راه می روند و زندگی می کنند که ممکن است در آینده وارد زندگی ما شوند، حال ما را بهتر کنند و زندگی ما را قشنگ تر کنند. این که در تاریک ترین نقطه زندگی لازم نیست سیاه ترین و تلخ ترین ابعاد اتفاقات را بررسی کنیم.
مثلا خود من ، بارها شده بود در دوران کودکی و نوجوانی مرضیه را دیده بودم اما عمرا فکر نمی کردم در پیش دانشگاهی با او رفیق جان در یک غالب شوم و زندگی ام بی او بی معنی شود. یا همین استاد زبانمان را بارها در موسسه دیده بودم اما هرگز فکر نکرده بودم کلاس داشتن با او چقدر ممکن است شیوه درس خواندن مرا تغییر دهد، یا هزاران اتفاق خوب و بدی که در گذشته و آینده افتاده و می افتد...(افعال و قید ها و کلا همشون تو حلقم)
مخلص کلام(بعد از دوساعت داستان بافتن): بیایید امیدوار باشیم:)
فا نو
۰۵ارديبهشت

قبلا مادرم می نشست پای تلوزیون و به قول خودش چرت و پرت های رامبد جوان را گوش می داد. حتی سفرنامه بی مزه و لوس بهروز بقایی را هم کامل می دید تا وقتی که نوبت اجراهای منحصر به فرد جناب خان برسد که تازه احتمالش بود که اصلا پخش نشود. ولی الان دیگر حتی به خاطر همان چند دقیقه ی جناب خانی هم پای خندوانه نمی نشیند. معیار از این مهم تر که رامبد جوان باید دنبال یک راه نجات برای خندوانه باشد؟

+برنامه مصاحبه با عقاب آسیا جذاب بود،نه بخاطر خود برنامه، بخاطر عقاب آسیا.

+ یعنی واقعا هیچ کس دور و ور من نیست که دکتر هو را دیده باشد؟

+ من عاشق معلم زبانم شدم، حیف که قصد ازدواج ندارم.

فا نو
۱۹بهمن

شرلوک هولمز:من ممکنه طرف فرشته ها باشم...

ولی یک لحظه هم تصور نکن که یکی از اونام.

فا نو
۱۴دی

من عاشق وقتاییم که مترجم این طوری صمیمی و مهربون وسط سریال از طریق زیرنویس با آدم صحبت می کنه، حالا جَهَندَم که طوفان اومده و صید ماهی از بین رفته و توی معدن هم خبری از مِس نیست و توی شهر پر شده از شایعه ...مهم ادب و لطافت  این مترجم عزیزه که علی رغم علاقش دیگه نمیتونه سریال ترجمه کنه!

+ اسکار این ارتباط زیرنویسی رو مترجم فیلم ثور می گیره،وسط فیلم  وقتی ثور پیرهنش رو درمیاره مترجم زیرنویس مینویسه:« هیکلش خیلی ردیفه: نظر شخصی مترجم»

پی نوشت: این پست ادامه همون پست قبلیه که شکر خدا هیشکی نفهمید کدوم سریاله:)

فا نو