موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سکانس های بی اهمیت دوست داشتنی» ثبت شده است

۰۸اسفند

قبلا زیاد در مورد سکانس های بی اهمیت اما دوست داشتنی فیلم ها نوشته ام، اینجا میتوانید تمام پست هایی که درباره اش نوشته ام را بخوانید. حالا فکر کنید فیلمی هست همین قدر خواستنی به اندازه تمام این سکانس های معمولی، درباره آدم ها و زندگی های معمولی، فیلم بروکلین(brooklyn). در این فیلم خبری از ستاره های راک یا قهرمان های ورزشی نیست. قرار نیست خونی ریخته شود یا انتقام خونی گرفته شود یا اتفاق عجیبی بیفتد که دهان همه از حیرت باز بماند. فیلم بروکلین شبیه یک نسیم است، یعنی شاید در ظاهر به اندازه بادهای پاییزی و طوفان های زمستان سوز و ساز نداشته باشد اما اثرش را به اندازه آنها، بعضا قوی تر می گذارد.

خلاصه داستان این است که دختری (به نام آیلیش) به دنبال سرنوشت بهتر کشورش را به قصد سرزمین فرصت ها (امریکا) ترک می کند و سعی می کند به زندگی تنها در کشوری غریب عادت کند...

نیمه اول فیلم بسیار منطقی و جالب است. شخصیت های اصلی یعنی آیلیش و تونی به خوبی پرداخته شده، با اینکه تونی فرصت کمی برای خودنمایی دارد اما در همین فرصت کوتاه شخصیت او به خوبی برای مخاطب باورپذیر می شود. شخصیت های فرعی تر هم به دور از کلیشه و یا باورناپذیری هستند.علی الخصوص شخصیت برادر تونی(فرانکی)و کشیشی که برای آیلیش کار جور کرده...

این فیلم حال خوب کن و قشنگ را ببینید، شاید نیمه اول قوی تر از نیمه دوم هست و گره گشایی فیلم کمی توی ذوق می زند ولی روی هم رفته فیلمی نیست که از دیدن آن پشیمان شوید;)

فا نو
۲۲بهمن

 من خیلی می ترسم. من قبلا بیشتر آدم ترساننده ای بودم اما وقتی وارد دانشگاه شدم ناگهان انسان محافظه کاری شدم. نمی خواستم مهم باشم. نمی خواستم موضوع بحث باشم. نمیخواستم سر زبان ها بیفتم. محیط دانشگاه ما کوچک بود، حداکثر 2000دانشجو داشت و رشته ما جوری بود که همه همیشه باهم در ارتباط بودند. نمی دانم چرا ، آن موقع 18 سالم بیشتر نبود، با خودم با دنیا با عقاید و زندگی هنوز کنار نیامده بودم.یک مقدار هم دیوانه بودم. قبلا در دبیرستان دیوانگی ام را به نمایش گذاشته بودم اما آن موقع، می خواستم خودم را پنهان کنم. معمولی باشم. کسی که آمد درسش را خواند و رفت. دانشجویی که استاد اسمش را یادش نماند و همکلاسی ها هم به زحمت قیافه اش را یادشان بیاید! نمیدانم چرا! هنوز گهگاهی مزه می پراندم، حرف می زدم اما هرگز آنجوری که باید به شرایط اعتراض نکردم. برای مذاکره با اساتید پیش قدم نشدم و در نظرسنجی ها شرکت نکردم. عشقم این بود که به خانه برگردم تمام کارهای شهرسازی را عقب بیندازم و فیلم ببینم یا کتاب بخوانم!

تا اینکه در فیلم Joy یک سکانس تاثیر گذار دیدم. تاثیرگذار از آن جهت که قسمتی از زندگی خودم در آن بود:« Joy که سرمایه گذاری اش شکسته خورده به دخترش که او را تشویق به ادامه دادن می کند می گوید:« این فکر از اولش هم اشتباه بود، نباید خودمون رو به دنیا نشون میدادیم، نباید سعی می کردیم آدم مهمی بشیم، باید مثل مامان بزرگت پشت تلوزیون قایم می شدیم تا دنیا از وجود ما با خبر نشه*» من تازه فهمیدم با آن همه ساکت بودن و خودم نبودن( وانمود کردن، کوتاه آمدن و اعتراض نکردن اصلا به گروه خونی من نمی خورد اما شاید یک واکنش دفاعی بود در برابر محیط جدیدم) خودم را از دنیا پنهان کردم.

الان چندوقتی است راحت نظرم را بیان می کنم. اگر اعتراضی داشته باشم می گویم. حتی اگر نظرم اشتباه باشد داغ ابراز نظر را به دلم نمی گذارم. از اینکه بقیه فکر کنند همیشه حق با آنهاست نمی ترسم. از اینکه بعضی ها حرفم را بی جواب بگذارند به این خیال که مرا تحقیر کنند یا اینکه با یک نوع تمسخر پاسخ بگویند هم نمی ترسم. از فراموش شدن، عادی بودن و پنهان شدن اما می ترسم. می ترسم کسی باشم که حرفش را نزد و مثل احمق ها مرد درحالی که چیزهایی میدانست...

* دیالوگ دقیق رو یادم نبود، چیزی که در خاطرم مانده و تاثیر گذاشته را نوشتم:)

فا نو
۲۷آبان

یادتان هست در مورد سکانس های بی اهمیت اما دوست داشتنی فیلمها نوشتم؟

سکانسی که امروز به آن اشاره می کنم هم تقریبا کم اهمیت است، در مقایسه با سکانس های پر تب و تاب و زرق و برق دار فیلم مکس دیوانه (جاده خشم) با این حال علی رغم خشونت این فیلم، این سکانس حال خوبی دارد.

درحالی که فیوریسا (تنها زن مبارز گروه) در حال آماده کردن تفنگش است جوی جاودان اورا نشانه می گیرد. در این زمان تنها زن باردارِجو در را باز می کند و خودش را بین فیوریسا و جو می گذارد. او خودش باور دارد که یک شیء نیست ولی این را هم می داند که در نظر جو جاودان او چیزی جز یک پوسته به دور پسربچه آینده نیست. بخاطر همین تنها سرمایه و دارایی اش(شکم برجسته و باردارش ) را قمار می کند. او اولین و ابتدایی ترین حقش را برای آزادی به خطر می اندازد. درحالی که در چهره زیبا و مادرانه اش کوچکترین پشیمانی یا ترسی نیست.

نکته دیگر این سکانس زنان دیگر است. دست زنان دیگر او را به ماشین (تنها امید رستگاری و آزادی) متصل می کند. اتحادی که ناشی از آگاهی است آنها را مصمم تر جلوه می دهد. زن جوری لبه ی ماشین ایستاده که انگار هرلحظه امکان دارد به بیرون بپرد. او هربهایی را برای بدست آوردن رستگاری و به حقیقت پیوستن رویاهایش خواهد داد. زنهای دیگر، امیدها و باورهای دیگر، مانند رشته ای نازک از زیبایی و کمال او را به مسیر رستگاری پیوند زده اند. زن دیگر(کامل ترین زن) کسی است که شلیک می کند(فیوریسا)

من جدا از دیدن این صحنه لذت می برم.

فا نو
۲۶مهر

فیلم «بی نهایت خرس قطبی» داستانی سرراست و یک خطی داشت اما بازی باورپذیر بازیگران (حتی دو دختر بچه ) و زمینه امیدوارانه فیلم باعث می شود شما آن را تا آخر ببینید. مخصوصا برای تفکر های سنتی تر و پایبند تر به خانواده این فیلم شاید بهترین پیشنهاد باشد. همچنین وجود گره اصلی داستان(بیماری ذهنی و افسردگی پدر احتمالا اختلال دو قطبی) هم یک نقطه قوت است. هرچند خیلی به بعد تاریک این بیماری و تاثیرات منفی اش پرداخته نشده اما شخصا از اینکه در سیر داستان پدر خانواده به خاطر بیماری اش به طور کامل از زندگی کنار گذاشته نمی شود و همچنان به عنوان « پدر» وظایفی را برعهده دارد بسیار لذت بردم. مهم ترین نکته این فیلم از نظر من این است که یکی از اعضای خانواده به خاطر بیماری اش از نقش خودش خط نخوردو به نظر من این یک هنر جمعی است(که برعهده سایر اعضای خانواده می باشد).
این فیلم پر از سکانس های مسخره و بی اهمیت اما دوستداشتنی بود، مثلا(خطر لوث شدن داستان):
در یکی از سکانس های فیلم ، وقتی دو دختر خانواده می خواهند با دوستانشان بیرون بروند پدر افسرده هم می خواهد همراه آنها شود اما دخترها قبول نمی کنند ،پدر تا لحظه آخر دنبال آنها می رود و با قیافه ای مغموم و دلگیر ته راهرو به آن ها زل می زند تا دختر ها بالاخره قبول کنند او هم همراهشان برود. دخترها دلشان برای پدرشان می سوزد و نمی توانند او را نادیده بگیرند. در سکانس های پایانی نیز یکبار دیگر پدر می خواهد دختر ها را با خود ببرد اما دخترها قبول نمی کنند و از او دور می شوند. دختر بزگتر به پدرش گوشزد می شود که اینبار دلش به حال او نخواهد سوخت و سمت او برنمی گردد، او با خواهر کوچکترش دور می شود و با اینکه سعی می کند برنگردد با تصور پدرش که از رفتن آن ها ناراحت ایستاده به گریه می افتد و دختر کوچکتر او را دلداری می دهد.

http://moviemag.ir/images/phocagallery/1/Infinitely_Polar_Bear/thumbs/phoca_thumb_l_1.jpg
منبع عکس ها:مووی مگ
پی نوشت: تِم این فیلم بسیار شبیه فیلم دفترچه ای با خطوط نقره ای (silver linings playbook) بود.
دفترچه ای با خطوط نقره ای : Silver Linings Playbook - See more at: http://moviemag.ir/cinema/movie-reviews/world/5064-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%B7%D9%88%D8%B7-%D9%86%D9%82%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-(-Silver-Linings-Playbook-)#sthash.oI35kTTq.dpuf
دفترچه ای با خطوط نقره ای : Silver Linings Playbook - See more at: http://moviemag.ir/cinema/movie-reviews/world/5064-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%B7%D9%88%D8%B7-%D9%86%D9%82%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-(-Silver-Linings-Playbook-)#sthash.oI35kTTq.dpuf
دفترچه ای با خطوط نقره ای : Silver Linings Playbook - See more at: http://moviemag.ir/cinema/movie-reviews/world/5064-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%B7%D9%88%D8%B7-%D9%86%D9%82%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-(-Silver-Linings-Playbook-)#sthash.oI35kTTq.dpuf
فا نو
۲۳مهر



جیمز برادوک شخص اول داستان در هیچکدام از تصاویر تحت تاثیر اطرافیانش قرار نمی گیرد.او متکی به نفس خود و شیوه تفکر خودش است. حتی زمانی که رقیبش به همسرش اهانت می کند او عصبانی نمی شود(درحالی که همسر و مربی او حسابی کفری می شوند و پدر رقیب را در می آورند) و زمانی که مجبور می شود برای حفظ قولی که به پسرش داده از سرمایه گذاران قدیمی اش اعانه جمع کند هم با وجود موج عظیمی از حقارت و ناتوانی اما باز هم از انجام این کار سرباز نمی زند. او در هرشرایطی همان کاری را انجام می دهد که به نظرش درست می رسد. این درحالی است که بسیاری از ما در احوالات مختلف زندگی خواهان نظر و ایده دیگران می شویم و ایده آن ها نه به صورت مشورت و نه به طور  مثبت ،بلکه اکثر اوقات در منفی ترین شکل ممکن بروز می دهد. بخاطر همین اکثر ما فرصت های مهم زندگیمان را ازدست می دهیم و وقت راتلف می کنیم. ما در حال عملی کردن ایده و عقاید و درخواست های دیگران هستیم و جایی برای عقاید خودمان که بر پایه تجربه و خواسته های خودمان است نمی گذاریم.

من شخصا موقعیت های بسیاری را به خاطر « دیگران » ها از دست داده ام و جز خودم، هیـــچ کسی را سرزنش نمی کنم. تکرار می کنم، هیچ کس! حتی مشاور مدرسه که در اول دبیرستان به من گفت حتما باید  وارد رشته ریاضی فیزیک بشوم!
فا نو
۲۲مهر

من قبلا فکر می کردم که این موضوع که از یک صحنه نه چندان مهم اما زیبای یک فیلم خوشم می آید یک موضوع شخصی است. اما از وقتی کتاب ناطورِدشت را تمام کردم فهمیدم نه، هولدون کالفید هم مثل من فکر می کند. او هم از سکانس های بی اهمیت ولی درخشان فیلم بیشتر از سکانس های مهم و تاثیر گذار آبکی خوشش می آید. مثلا همه دیالوگ های شاهکار فیلم پدرخوانده را حفظ هستند ولی وقتی من می گویم :« اون تیکه رو دیدی که سانی از مایکل می پرسه بهت گفتن چطور با اسلحه کار کنی؟ دیدی مایکل با چه معصومیتی میگه :« آره، یه میلیون بار». یه غم عجیب و خاصی توی صدا و حرکت و نگاه مایکل هست. بعد همه جواب دادند نه! ولی از اون قسمت ترور سانی و مایکل و سایر سکانس های شاخ خوشان آمده!

خلاصه دیشب اتفاقی فیلم مرد سیندرلایی را دیدم.

ممکن است بخش هایی از فیلم لوث شود. اگر فیلم را ندیده اید یا اسپویل دوست ندارید نخوانید.

این فیلم شاید شاهکار نباشد. به دلیل کلیشه های رایج و حالت فرمایشی ای که داشت. اما از سری فیلم های مورد علاقه من است. من عاشق فیلمهای امیدوارانه با تم خانوادگی هستم. فیلم هایی که یک خانواده را نشان می دهد . معمولی و ساده و بی شیله پیله. دیگر حالم از فیلمهایی که مدام خانواده های فروپاشیده ... زن و مرد از هم گسسته...خانواده درب و داغان و پدر عجیب مادر... و پسر منگل بدم می آید. این فیلم یک هدف داشت در کنارش موضوعات دیگر را به موازات پیش برد. فرد-خانواده- جامعه این سه عنصر(البته اگر به صورت جامع خانواده و جامعه را عنصر در نظر بگیریم.) هرکدام در طی حوادث معضلات و تاثیر های خود را بر سیر داستان می گذاشتند. نکته حائز اهمیت رابطه شخصیت اول داستان(راسل کرو) با فرزندان و همسرش بود.

چند اتفاق خوب این فیلم که همان سکانس های مسخره پیش پا افتاده بودند این ها بودند:

1- زمانی که جیمز به دخترک کوچکش بوکس یاد می دهد و دخترک با ضربه هایی جدی به کف دست بزرگ پدرش مشت می زند.

2- زمانی که همسر جیمز از او می پرسد این آخرین مسابقه بوده؟ و جیمز قول می دهد این آخرین مسابقه باشد.(کنار اجاق ایستاده به دیوار تکیه داده و سرش را روی شانه همسرش می گذارد و همسرش او را نوازش می کند. بچه ها در پس صحنه مشغول بازی و شادی هستند.)

3- زمانی که جیمز پیشنهاد یک باخت پردرآمد را در نهایت فقر مالی از دوستش دریافت می کند و وسط حرف زدن با بغض و اشک دوستش را بغل می کنند. سپاسگذاری برای جور کردن یک باخت!

4- زمانی که همسر جیمز در جواب اهانت رقیب جیمز به صورت او شراب می ریزد و بعد با ترس و خجالت و عدم اطمینان جمع را ترک می کند. او زنی است که کار درست را انجام داده اما تحمل نگاه جمع را ندارد.

5- زمانی که همسر جیمز با پسر مریض در حال مرگش صحبت می کند.

بازهم تکرار می کنم این فیلم شاهکار نیست اما در نوع خودش منحصر به فرد و جذاب است. در عین حال اگر بخواهم سه تا از بهترین فیلم ها با تم بوکس و رقابت را درجه بندی کنم:

1- گاو خشمگین2-عزیز میلیون دلاری3-مرد سیندرلایی

و اجازه بدهید یک فیلم دیگر را هم اضافه کنم که علی رغم جذابیتش هرگز نتوانست آنطور که لیاقت دارد دیده شود آن هم فیلم مبارز(warior) بود که در سال 2011 درپس سایه هالیوود باقی ماند.

فا نو
۰۴مهر



یکی از سکانس های مورد علاقه من در فیلم راننده تاکسی زمانی است که تراویس بعد از اتمام شب کاری و تحویل دادن تاکسی اش پیاده در شهر راه می افتد. اول صبح است. روز برای همه شروع شده. اما به سختی می توان حجم آدم های شب قبل را پیدا کرد. تیپ آدم ها هم متفاوت است. اما خیابان به همان اندازه کثیف به نظر می رسد. و انگار روز دوباره برای تراویس شروع شده. اصلا تمام نشده که بخواهد شروع شود. زندگی به طور مشقت باری ادامه دارد. مثل یک آدامس که دوسر آن را بکشی، زندگی کش آمده و انتهایی ندارد. وقتی خوابی وجود ندارد، در حقیقت آرامشی نیست. وقتی وجدانی پاک باشد.  هیچ راهی برای گول زدن پیدا نمی شود. وقتی تراویس آن همه جوان، صادق، بی دفاع و معصوم در خیابان هایی با آن عظمت پلشتی راه می رود، می توان به وضوح آسیب دیدن او را دید. او همانطور پاک و بی آلایش در آن جا ایستاده و شهر و آدم ها با تمام قدرت به او آسیب می رسانند. تنهایی، وجدان و بیداری در قدم های تراویس بوضوح پیداست، و همین مصیبتی دیگر را به همراه می آورد. سرآمدن طاقت و به دنبال راه حل گشتن. غافل از اینکه هیچ راه حلی نیست. مشکلی که تعریف شده، زخمی که عمیق شده و تنها زمان برای سرآمدن آن یا تغییر شکلش لازم است. اما تراویس آسیب پذیر تر و تنهاتر از آن است که طاقت بیاورد. تراویس که شب بیدار مانده با نوعی آگاهی در میان مردم که تمام شب قبل را به راحتی خوابیده اند قدم برمیدارد.
فا نو
۲۶شهریور




چند روز پیش اتفاقی شبکه ها را عوض می کردم که دیدم در یک شبکه دختری با موهای بلوند و تیپ سالهای 1950 در خیابان می دود و بعد مردی شبیه همفری بوگارت دست او را محکم می گیرد و می گوید:« منظورم این بود که توی مسابقات تند نویسی شرکت کنی نه اینکه با من بخوابی!»
خب بنظرم تمام عناصر لازم را داشت تا مرا به خودش جذب کند. فیلم populaire یک فیلم فرانسوی زیباست، شبیه به آنچه که در فیلم artist دیدیم ، اینجا هم شاهد هستیم. روایت زندگی دو نفر که در راه کشف استعداد ها و رسیدن به خواسته هایشان که همان مطرح کردن خودشان در دنیای مدرن است، به یکدیگر دل می بازند. و این دلباختگی اصلا کلیشه ای نیست چرا که از همان ابتدای فیلم به آن عادت می کنیم و بعد بیشتر از عشق و علاقه به کندوکاو میان شخصیت ها می پردازیم. لوییز مردی تنها، باهوش و اقتصاد دان و فرصت طلب است و یک نجیب زاده واقعی که دلش نمی خواهد قولی بدهد که نمی تواند پای آن بایستد منتها پای هزاران قول نداده می ایستد. رز ، دختر شخص اول داستان یک دختر دهاتی سر به هوا و احمق و دست و پا چلفتی است که فقط یک حسن خوب دارد و آن میل به تغییر سرنوشت خودش است. درحقیقت رز بیشتر از آنکه استعداد داشته باشد اراده دارد. در این میان رز بی استعداد و ابله تنها توانایی اش را کشف می کند و توجه لوییز را به آن جلب می کند و در مصاحبه کاری موفق می شود. بعدا لوییز تلاش می کند که از طریق همین استعداد که تند نویسی با ماشین تایپ است ، رز را به بالاترین مرحله ممکن در این زمینه برساند. لوییز در اینجا نقش مرشد و مربی پیدا می کند، نه در تند نویسی بلکه در کشف و پرورش استعداد، پشتکار داشتن و هماهنگی روح و روان با جسم...نکته دیگر شجاعت بی حد و حصر رز می باشد ...شجاعتی که از یک آدم بی حواس خیلی سراغ نداریم، رز بی نهایت در گفتن و عمل کردن جسور است، در ابراز عشق نیز هیچ ترسی ندارد... چیزی که بیشتر از همه لوییز محتاط و عقل گرا را می ترساند...
یکی از صحنه های قشنگ این فیلم وقتی است که لوییز از رز می خواهد که به روستایش برگردد و کریسمس را پیش پدرش بگذراند، رز که نمیخواهد پیش پدرش برگردد اصرار می کند که لوییز اجازه بدهد او بماند و با گفتن دیالوگ زیر سعی می کند لوییز را اغوا کند:


فیلم populaire  یک فیلم گرم و دوست داشتنی است که بیشتر دخترانه است( برای آقایان همان بهتر که مد مکس را چندبار دیگر ببینند) و به قول یکی از شخصیت های داستان ، باب:« امریکا برای تجارت است،فرانسه برای عشق».
فا نو
۲۴آذر

از سری بدبختی های آدم های شخصیت گرا و بازیگر گرا این است که به هوای بازی بندیکت کامبربتچ و تام هیدلستون فیلم طولانی و کشدار « اسب جنگی» را می بیند و متوجه می شود بیخودی ترین سکانس ها مربوط به همین دوبازیگر نه به خاطر ضعف بازی بلکه به خاطر ضعف فیلمنامه است.

اما درکل فیلم سرشار از احساسات انسانی ، شات های طولانی از طبیعت دلربای انگلیسی و البته اضطراب جنگ - البته نه خیلی خشن- است، قسمتی که من خیلی استرس داشتم، زمانی بود که اندرو در پشت جبهه باقی موند و به او دستور داده شد  تا به کسانی که برمیگردند و به دشمن پشت می کنند شلیک کند، اندرو می بایست به همرزمان خودش، دوستان و همشهری ها و هموطنانش شلیک می کرد، حتی فریاد دوستش آلبرت هم از وحشت او کم نمیکند:« اندرو اشکالی نداره، هیچکس برنمیگرده، تو مجبور نیستی به هیچکس شلیک کنی» اما حتی خود آلبرت هم شک داشت این اتفاق بیفتد، او به زور به سوی جبهه رانده شد و به دل جنگ پیوست، به شلیک ها، گلوله ها، آدم هایی که هر لحظه زمین می افتادند، نفر بعدی ای که ممکن بود او باشد، و بعد زمانی که حس می کرد همه چیز آرام شده، اندرو را پیدا کرد، اندرو زمانی که دید نمی تواند به هموطنانش شلیک کند خودش از خاکریز بالا رفت و به جبهه پیوست، قدم به قدم ، ذره به ذره پیش رفت، اگر قرار بود بمیرد، به هر نحو بازهم شرافتمندانه تر از کشتن هموطنانش بود، در لحظه ای که اندرو پا به زمین جنگ گذاشت صد در صد فاتحه خود را خوانده بود، او برای مردن آماده بود، اما او آلبرت راپیدا کرد، همدیگر را بغل کردند، همه چیز تمام شد بود ، بدترین چیز ممکن اتفاق افتاده بود و هردو سالم بودند، هردو به ده خود برمیگشتند و روزهای قدیمی از سر گرفته می شد اما ، مه سپید قبل از اینکه او خودش را به آلبرت برساند او را در برگرفت، گاز اشکاور، اندرو مرد، آن هم وقتی که فکر میکرد همه چیز به خوبی و خوشی پایان یافته، آلبرت درچند قدمی او بود و راه جدیدی برای فرار پیدا کرده بود اما اندرو باید می مرد، او کنار سرباز های دشمن می افتاد و می مرد، کنار آدم هایی که شب ها وحشت جنگیدن با آنها مو بر تنش راست می کرد، همه چیز تمام شده بود...

فیلمهای جنگی قلب مرا می شکند، بی رحمی ها، داستان های بیشماری که در قلب و جان و جیب های سربازان خفته است، من همیشه خودم را جای پرستار ها تصور میکنم، در حالی که در انبوه کمبود گاز استریل و دارو و مسکن و ضدعفونی می لولم و لباسهایم کثیف و بدبو و موهایم به پیشانی عرق کرده ام چسبیده، دست وپا و چشم و جسم سربازانی را پانسمان می کنم که روحشان سیاه شده، چشمهایی را می بینم که یکبار به طور کامل تا ته خط رفته و برگشته و رذیل ترین شکل بشریت را دیده، و در حالی که من محو سیاهی و تاریکی و سردی دنیای پشت آن چشم ها می شوم، او با دیدن من به چیز دیگری فکر میکند:« امنیت، خانه، زن ، خواهرم...مادرم و هر زن دیگری که در یک جای امن منتظر من است، آرامش»

فا نو