موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۲۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شخصیت های بزرگ زندگی ام» ثبت شده است

۰۳دی

هارولد فینچ. مردی که با کتاب خواستگاری کرد. آن هم کتاب « عقل و احساس» از جین آستین. به راستی کدامین شخصیت در کدامین سریال توانسته اینگونه عاشقانه دور از معشوقش به پای او پیر شود؟

پی نوشت: از کار و زندگیتان بزنید و این سریال را ببینید.

فا نو
۲۱آذر

همه چیز از آن موقع شروع شد که ما تصمیم گرفتیم یک دوچرخه جدید بخریم. دوچرخه قبلی را ده سال پیش یکی از قوم و خویش ها قرض گرفته بود و بعد تا ابد ما آن را ندیدیم. داداش تصمیم گرفت دوچرخه بخرد و ماهمه تشویقش کردیم. وسط راه که داشتیم دوچرخه را به خانه می آوردیم به برادرم گفتم  دوچرخه را زمین بگذارد تا من با چرخ به خانه بیایم. برادرم با حیرت گفت که مگر تو بلدی؟ گفتم آره. تعجب کرد:« کِی یاد گرفتی؟» هیچوقت مرا پشت فرمان دوچرخه ندیده بود. گفتم که وقتی بچه بودم با دوچرخه قوم و خویش و بچه همسایه ها قایمکی یاد گرفتم. بازهم به من اعتماد نداشت. چرخ را زمین گذاشت. چندبار دورش چرخیدم تا ببینم از کدام طرف راحت تر می توانم سوارش شوم. بعد رکاب را تنظیم کردم و شروع کردم به پا زدن. برادرم با ماشین پشت سرم آهسته و آرام آمد. می ترسید هول شوم، تعادلم را از دست بدهم یا درست ترمز نکنم. بلند شدم روی زین ایستادم و شروع کردم به پا زدن. برادرم هم گاز داد و من را با مسیرم تنها گذاشت. به میدان خودمان که رسیدم چندبار دور زدم. برادرم پدرم را صدازد. پدر آمد و هردو مرا نگاه کردند. هیچوقت نفهمیدم اجازه دارم دوچرخه سوار شوم یا نه. من میدانستم خیلی کارها برای من منع است. دختر بزرگ تر بودم و دلم نمیخواست کسی به من بگوید چه کارهایی را نباید انجام دهم. انجام میدادم اما دور از چشمشان. هیچوقت نشد از او بپرسم بابا نظر تو درمورد این که من سوار دوچرخه شوم چیست. پیاده که شدم برادرم گفت:« من نمیدونستم بلده» پدرم خوشحال بود. واقعا انتظار نداشتم خوشحال باشد. گفت:« از کجا یاد گرفتی؟»  به آن دوره پر از ترس و استرس 4 ساله بین 10 تا 14 سالگی گفتم:« بچه که بودم» دوره ای که نپرسیدم و نمیدانستم درست است یا غلط. فقط می دانستم هیچ دختری توی فامیل ما دوچرخه سوار نمی شود. ولی بابا خیلی راحت گفت:« خب اومدنه یه زین دخترونه هم می خریدی.»چرا من ازت نپرسیدم؟ چرا به تو فرصت ندادم؟ چرا به خودم و خودت ها وقت ندادم خودش را نشان دهد. چرا تا وقتی که موزیک پاپیون پخش نشد نفهمیدم تو هم عاشق این فیلمی و چهاربار رفتی سینما و این فیلم را دیدی و اگر پایش بیفتد یکبار دیگه پای ال سی دی می نشینی و فیلم را با من می بینی؟ چرا من انقدر تورا کم و آهسته کشف می کنم؟چرا از ترس نه شنیدن ها، ترجیح دادم هیچ چیز نشنوم و در عوض، تورا نشنیدم...
+ آهنگ "قهرمان" سینا حجازی را به طور قانونی از یک جا دانلود کنید و گوش دهید.
فا نو
۲۷خرداد

+ کلاس دکتر...برای سعدی شناسی خوبه؟

- خودت سعدی رو بخون.

+آخه کلاس دکتر... و دکتر...هم هست.

- خودت سعدی رو بخون.

+ آخه می ترسم نفهمم.

- تو استارت بزن. اون کتابو وا کن! نفهمیدی من اسممو عوض می کنم.

+عصبانی نشین، خودم سعدی رو می خونم.

هیچوقت برای خودتون منتقد شخصی جور نکنید، احتمال این می رود که طرف شمارا بهتر از خودتان بشناسد و بعد دستتان فرت و فرت پیشش رو شود. ولی جدا از شوخی هروقت با او صحبت می کنم انگار همینگوی هستم که با گرترود استاین حرف می زنم(فیلم نیمه شب در پاریس).

فا نو
۰۲خرداد

+کلارا، تمام این مدت همه چیز کف دست تو نوشته شده بود و من خبر نداشتم!

دکتر هو فصل هفت قسمتش یادم نیس:)

فا نو
۱۹ارديبهشت

مهران مدیری از محبتی می گوید که تمام نمی شود. از مهر پدر و مادر که همیشه زنگ می زنند و احوالت را می پرسند و کلی انرژی می ریزند توی رگهات. از دعاهایی که تمام نمی شوند. مادر کنارم نشسته بود. به چهره بی تفاوتش زل زدم. همیشه سعی می کند این جور وقت ها احساساتی نشود. از لوس بازی متنفر است. یادم آمد به دیروز  و پریروز که بعد از کنکور له له میزدم یکی شان به من زنگ بزند. مامان که زنگ زد دلم می خواست بزنم زیر گریه. وقتی گوشی را داد که با بابا حرف بزنم پاهایم شل شد. برای اولین بار از درون گریه کردم. شقایق داشت کنارم راه می رفت و نه می خواستم ونه می توانستم جلوی آدمی مثل او گریه کنم. به خودم قول داده بودم بیرون خانه گریه نکنم. شقایق! او اولین و آخرین دشمن خونی من بود.

مهران مدیری از مادرها گفت که گهگاهی الکی زنگ می زنند و فقط «حال» تورا می خواهند بدانند. بعد سوال می شود که پدر و مادر ها عاشق ترین و علاف ترین آدم های روی کره زمین هستند، نیستند؟

مادر متوجه نگاهم شد. برگشت نگاهم کرد. صورتم را باد کردم و چشم هایم را قیچ. مادر سرش را به نشانه تاسف تکان داد و من شکلک دیگری در آوردم. مهران مدیری هنوز داشت حرف می زد چسبیدم به مامان لپش را بوسیدم، اما نه آبدار. مامان تمام لب و لوچه اش را جمع کرد و موهای دستش سیخ شد. از بوسیدن و بوسیده شدن بدش می آید. من همیشه زورکی می بوسمش. همیشه هم صورتش منقبض می شود و دست و پایش را جمع می کند. یاد روزی می افتم که از سالن انجمن بیرون می آمدم، از سالن تکواندو، از دانشگاه، از شهرکرد، از کلاس درس استاد واو، از تمام مراحل سخت زندگی ام...وقتی بر می گشتم فقط دعا دعا می کردم مامان اینا زودتر زنگ بزنند و احوالم را بپرسند. یکبار دیگر بوسیدمش. قید دورهمی دیدن را زد و پا شد رفت اتاقش.

فا نو
۲۸اسفند

واسطه فروختن یک زمین شده بود که نزدیک یک دبستان دخترانه بود. برای فروختن زمین سعی کرده بود هرچقدر که می تواند بازار گرمی کند. برای تشویق خریدار گفته بود :« می تونید بعدا کاربری زمین رو تجاری کنید و لوازم التحریری یا کتابفروشی راه بندازین»

خریدار با خانواده اش کمی مشورت کرد و حتی زنگ زد تا از پسرارشدش نظرخواهی کند.بعد که تلفن را قطع کرد گفت:« مسعود گفت بخرین! مدرسه اگه دخترونه است بعدا لوازم آرایشی می فروشیم و کلی سود می کنیم! تمام این دخترچیا میان از این چیزا می خرن»

برای چند ثانیه از تک و تا افتاد.به عنوان واسطه زیادی ساکت شده بود.خریدار را دوستش معرفی کرده بود و فروشنده قوم و خویشش بود، زمین را فروخت اما کلی تحقیق کرد تا مطمئن شود به زمین های آن منطقه کاربری تجاری تعلق نمی گیرد.

فا نو
۱۹اسفند

یه روز یه مردی تو خیابون میرفته همسایشون میبینتش بهش میگه سلام ،اون مرد هم در جواب میگه سلام از ماس...بله اون مرد کسی نبود جز پروفسور سمیعی

»استانیسلاوسکی‏«
حالا هی داستان بی منبع شِر  و کپی کنیم.
فا نو
۲۲بهمن

 من خیلی می ترسم. من قبلا بیشتر آدم ترساننده ای بودم اما وقتی وارد دانشگاه شدم ناگهان انسان محافظه کاری شدم. نمی خواستم مهم باشم. نمی خواستم موضوع بحث باشم. نمیخواستم سر زبان ها بیفتم. محیط دانشگاه ما کوچک بود، حداکثر 2000دانشجو داشت و رشته ما جوری بود که همه همیشه باهم در ارتباط بودند. نمی دانم چرا ، آن موقع 18 سالم بیشتر نبود، با خودم با دنیا با عقاید و زندگی هنوز کنار نیامده بودم.یک مقدار هم دیوانه بودم. قبلا در دبیرستان دیوانگی ام را به نمایش گذاشته بودم اما آن موقع، می خواستم خودم را پنهان کنم. معمولی باشم. کسی که آمد درسش را خواند و رفت. دانشجویی که استاد اسمش را یادش نماند و همکلاسی ها هم به زحمت قیافه اش را یادشان بیاید! نمیدانم چرا! هنوز گهگاهی مزه می پراندم، حرف می زدم اما هرگز آنجوری که باید به شرایط اعتراض نکردم. برای مذاکره با اساتید پیش قدم نشدم و در نظرسنجی ها شرکت نکردم. عشقم این بود که به خانه برگردم تمام کارهای شهرسازی را عقب بیندازم و فیلم ببینم یا کتاب بخوانم!

تا اینکه در فیلم Joy یک سکانس تاثیر گذار دیدم. تاثیرگذار از آن جهت که قسمتی از زندگی خودم در آن بود:« Joy که سرمایه گذاری اش شکسته خورده به دخترش که او را تشویق به ادامه دادن می کند می گوید:« این فکر از اولش هم اشتباه بود، نباید خودمون رو به دنیا نشون میدادیم، نباید سعی می کردیم آدم مهمی بشیم، باید مثل مامان بزرگت پشت تلوزیون قایم می شدیم تا دنیا از وجود ما با خبر نشه*» من تازه فهمیدم با آن همه ساکت بودن و خودم نبودن( وانمود کردن، کوتاه آمدن و اعتراض نکردن اصلا به گروه خونی من نمی خورد اما شاید یک واکنش دفاعی بود در برابر محیط جدیدم) خودم را از دنیا پنهان کردم.

الان چندوقتی است راحت نظرم را بیان می کنم. اگر اعتراضی داشته باشم می گویم. حتی اگر نظرم اشتباه باشد داغ ابراز نظر را به دلم نمی گذارم. از اینکه بقیه فکر کنند همیشه حق با آنهاست نمی ترسم. از اینکه بعضی ها حرفم را بی جواب بگذارند به این خیال که مرا تحقیر کنند یا اینکه با یک نوع تمسخر پاسخ بگویند هم نمی ترسم. از فراموش شدن، عادی بودن و پنهان شدن اما می ترسم. می ترسم کسی باشم که حرفش را نزد و مثل احمق ها مرد درحالی که چیزهایی میدانست...

* دیالوگ دقیق رو یادم نبود، چیزی که در خاطرم مانده و تاثیر گذاشته را نوشتم:)

فا نو
۱۹بهمن

شرلوک هولمز:من ممکنه طرف فرشته ها باشم...

ولی یک لحظه هم تصور نکن که یکی از اونام.

فا نو
۱۹بهمن
  • « درس خوندن مزخرفه ، آخرش خیلی هم خر بزنید از من بهتر نمی شید، بین پول و ثروت هزار بار هم اگه ثروت رو انتخاب کنید بازهم کمه، این که بتونی رشته ای که دوست داری رو یه دانشگاه خوب بخونی فقط با پول امکان پذیره...»
  • « زبان یاد گرفتن اینجوری فایده نداره، شما هرگز نمیتونید اونجوری که باید انگلیسی حرف بزنید آخرشم تلفظاتون مشکل داره، اصطلاحاتشون رو بلد نیستید و نمی تونید به جوکاشون بخندید، باید از بچگی همونجا به دنیا میومدید حالا هم که بدنیا نیومدید به همین زبان دست و پا شکسته ای که یاد میگیرد قانع باشید سعی نکنید از خودتون لهجه دربیارید»
  • « یه دانش آموز لب شکری داشتم که الیزابث رو بامزه تلفظ می کرد، هرروز که میرفتم سرکلاس می گفتم:« سلام، مهیار بگو الیزابث» بعد درس دادن رو شروع می کردم»
  • « یه بار موضوع درسمون حیوانات بودبا دانش آموزای پسر.هرکدوم از حیوونا رو میخواستن بگن به من نگاه می کردن و می خندیدن:« الاغ، گوساله، میمون، گوریل، کرگدن» بعد من هم برای انتقام بهشون می گفتم :« animals» همه که جا می خوردن و ناراحت می شدن می گفتم:« منظورم موضوع درسه»
  • انقدر از این نوجوونا با این ایده های خلاقانشون بدم میاد، چون نود و پنج درصدشون یه زندگی عادی رو در پیش می گیرن و فقط اون پنج درصدی که هیچ ادعایی ندارن به مدارج بالامیرسن اما قبل از اون ، نود و پنج درصد بی خاصیت مخ منو میخورن!
  • هرکدوم از شما اگه پنج میلیون دلار جلوتون بذارن و بتونید جوری بدزدیدش که کسی ردتون رو نگیره وسوسه میشید که بدزدید اما الان پیش من ادای باوجدانا رو در میارید.
  • یه ترم با دانش آموزان کنکوری کلاس داشتم،چون موسسه مجبورم کرده بود ساعت هفت بیام درس بدم لج کرده بودم هی می گفتم :« با درس خوندن به هیچ جا نمی رسید که الان ساعت هفت اومدید کلاس زبان» آخر سر بابای یکی از بچه ها بمن زنگ زد گفت که دخترش دیگه درس نمی خونه، بخاطر حرفهای شما، منم جواب دادم:« من چطور میتونم با درس خوندن بد باشم اونم وقتی که خودم هرچی دارم از درس خوندن دارم» بعد رفتم سرکلاس و بازهم بهشون گفتم درس خوندن فایده نداره، والا! خودشون باید زرنگ باشن به حرف من گوش ندن.
قبلا که به شما گفته بودم عاشق معلم زبانمان هستم. بی نهایت شخصیت جالبی دارد و متنفر است از هرچه کلیشه و تکرار است.انقدر حرف باحال بلد است بزند که نگو و نپرس! جمله های شکسته و اشتباه گرامری را اصلا جواب نمی دهد تا جمله را خود دانش آموز تصحیح کند. آنقدر به اشتباهاتمان خندیده و آنها را تکرار کرده که می توانیم از سوتی هایمان یک کلکسیون درست کنیم. درعوض مطمئن هستیم که هرگز و هرگز اشتباه را تکرار نمی کنیم. از طرفی جمع دانش آموزان کلاس زبان بی نهایت جور و مچ هستند(غیر از پارتنر من). درحدی که یکبار که داشتیم اشتباه یکی از بچه ها را همه با هم اصلاح می کردیم استاد در حالی که با چشمانی قلبی شکل نگاهمان می کرد گفت:« از من یک توصیه رو بپذیرید، جمع کلاستان را حفظ کنید و سعی کنید همه با هم ترم های بعد را بیایید» بعد کلاس رفت روی هوا، هفتاد درصد بچه ها نمی خواستند ترم فشرده بعدی را بیایند و من جزو سی درصدی بودم که می خواستم هرچه سریع تر دوره زبانم را تمام کنم.
پی نوشت: عکس متعلق به شخصیت آقای بیتس در سریال Downton abbey است که شباهت زیادی به استاد زبان ما دارد. با این تفاوت که استاد به جای لباس رسمی،تی شرت های ورزشی باحال با رنگ های تند و شاد به تن می کند.
فا نو