موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۵۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فیلم نگاری» ثبت شده است

۲۳آذر


دیگه از دیدن تریلرش خسته شدم. ای فیلم تو را چه می شود؟ زودتر لو برو...

فا نو
۲۱آبان


من نمی توانم ترتیب سریال دیدنم یا منطق کتاب خواندنم را حالی بقیه کنم. اینکه یکباره تصمیم می گیرم جیمز جویس بخوانم فقط به خاطر این بود که توی قفسه کتابخانه یک ترجمه خوب از «دوبلینی ها» پیدا کردم و اینکه تصمیم گرفتم Person of Interest ببینم کاملا مربوط به این است که سرماخورده ام و گوشه خانه افتاده ام. از طرفی حوصله سریال های شاخ با یک موضوع یک پارچه را ندارم. سریال مظنون یا Person of Interest فیلمنامه قدرتمندی دارد و ایده ای بکر. هر قسمت تنوع و ویژگی خودش را دارد و از طرفی صحنه های خشن جنسی یا عاشقانه های منگل وار را ندارد از طرفی آنقدر ها هم سنگین نیست که بعد از دیدن آن به عنوان یک نویسنده بعد از این افسردگی بگیرید.

 بی خیال سریال، برنامه این هفته کلاس شخصیت فیلم فارست گامپ است. ای جان!

فا نو
۰۵آبان


تریلر آخرین قسمت ولورین با اسم لوگان پخش شده. بعد شما فکر می کنید این فیلم نیامده محبوبِ من چه آهنگی روی تریلرش دارد؟

johnny cash-hurt

که قبلا من دو پست غروب پنجشنبه و من و پنج زمزمه باقی را با این تم آهنگ نوشته بودم. آیا شما هم گمان می کنید این اتفاقی است؟ خیر! ولورین فور اِوِر

فا نو
۱۵مهر


قبلا در مورد این انیمه نوشته ام. دلیل آن که باز می خواهم بنویسم چیست؟

بنابه دلایلی که حتما کسانی که این انیمه را دیده اند می دانند من این انیمه را کامل ندیده بودم. یعنی اینکه تا قسمت 25 آن را دیدم و بعد یک گوشه از قلبم یکهو خالی شد. آنقدر این حس تهی بودن بر من غالب شد که نتوانستم به زندگی جدید انیمه عادت کنم. نویسنده مرا شوکه کرده بود. آنقدر در لبه ی مرز خوف و رجا مرا لرزاند که آخر خسته شدم. نخواستم همراه دیوانه بازی های نویسنده این اثر باشم. یک نگاه با دور تند به آخرین قسمت سریال انداختم و تمام( من از این حرکات زیاد انجام می دهم.)

گذشت تا اینکه دیشب  دمای اتاق سرد شد. آنقدر سرد که از خواب پریدم. پتو روی سرم انداختم. سوئی شرت بزرگ و گشاد چهارخانه آبی مردانه را دور خودم پیچیدم. بعد از ماه ها شلوار پاچه بلند پوشیدم و یک پتوی دیگر از توی کمد بیرون کشیدم. ولی باز هم خوابم نمی برد. اینترنت را قطع کرده بودم و فکر عبور از راه پله های سرد و روشن کردن مودم حوصله ام را سر می برد. در ثانی، بالفرض هم روشن می کردم. رفقای نیمه شبی نبودند. امین تهران بود،مرضیه هم. شبنم و راضی هم هفته بعد می رفتند. همه در حال کوچ بودند.

هاردم را برداشتم و مشغول وارسی فولدر ها شدم. دث نوت آنجا بود. هنوز قسمت های باقی مانده دست نخورده گوشه فولدر خاموش و روشن می شد. ادامه سریال حاصل تفکر همان نویسنده ای بود که چیزهایی را به من تقدیم کرد و بعد از من گرفت. تا صبح مشغول دیدن بودم. چیزهایی را فراموش کرده بودم. چیزهایی که مرا می ترساند. جمله ای که وسط انیمه مدام تکرار می شد. حقیقت محضی که مدام یادم می رفت. :«  انسان ها، همه ، بدون هیچ استثنائی ، خواهند مرد.»

هوای اتاق چند درجه سرد تر شد. ندای غریبی در ته گلویم آواز می خواند.

فا نو
۰۱مهر



فیلم خوش ساخت است. یعنی این که پوستر، طراحی صحنه، لباس و فیلمبرداری و حتی تریلرش به ما نوید یک فیلم خوب را می دهد. ولی حقیقت این است که ما با یک فیلم ضعیف روبرو هستیم که لباس فیلم های خوب را پوشیده. فقط دو سه تا از شخصیت ها درست از آب درآمده. داستان ها و خرده پیرنگ های بی ربط زیادی در داستان وجود دارد و مضمون اصلی داستان که می توانست هنرمندانه تر بیان شود در آخر فیلم در تُخم چشم بیننده فرو می رود انگار که کارگردان میخواهد مطمئن شود مخاطب فهمیده :« بفهم...بفهم...»
نقطه قوت فیلم ریتم جذاب و بستر خانوادگی و سنتی آن است. امکان ندارد کسی فیلم را نیمه کاره بگذارد، مخاطب برای یکبار هم که شده می خواهد فیلم را کامل ببیند. غیر از آن، شخصیت هایی مثل محدثه بسیار خوب پرداخته شده است. محدثه چالش برانگیز، قانون شکن و به قول خودش « یک مدل خاص» است. با این حال ماجرای او هم مثل باقی خرده پیرنگ ها بی هدف و بی خود تعریف شد و به پایان رسید. شخصیت پدر خانواده هم ملموس و قابل درک است، آسانگیری بیش از اندازه او برخلاف عقاید مذهبی اش هم در پایان فیلم توجیه پذیر به نظر می رسد. شیوه روایت فیلم هم به جز دقایق پایانی خیلی منطقی و شُسته رُفته پیش می رود.
ولی مثل اغلب فیلم ها، « کوچه های بی نام » هم با پایان یافتنش در ذهن مخاطب رمزگشایی شده و پایان می پذیرد. کمتر کسی میلی برای دوباره دیدن فیلم کوچه های بی نام پیدا می کند.
فا نو
۳۰شهریور



در سکانسی که صبا انگشتش را نزدیک دکمه ارسال پول می برد بعد برمی گرداند بعد دوباره کمی به دکمه نزدیک می شود بعد از یک کش و قوس دیگر دکمه را می زند می توان فهمید که کل فیلم همین ریتم یکنواخت و اعصاب خرد کن را خواهیم داشت. ریتمی که با پایان فیلم کاملا پایان می یابد و هیچ رغبتی برای دوباره دیدن فیلم نداریم.
اشکالات طرح داستان و فیلم و بازی خوبِ لیلا حاتمی (که در حقیقت آبروی فیلم محسوب می شود) موضوع اصلی این پست نیست. مهمترین موضوع این فیلم مطرح شدن زندگی واقعی و مجازی یک شخصیت امروزی است. کسی که وبلاگ می نویسد. پست های این بلاگر اغلب دو خطی و در معدود زمان ها پنج خط کوتاه هستند. از عبارات سبک و سطحی از بلاگر های دیگر تقاضای همدردی می کند. بلاگر حساس ، زودرنجی است و طاقت انتقاد ندارد. در تیتراژ ابتدایی فیلم هم می توان به دغدغه های او (که در غالب سرچ های گوگلی بیان می شود) پی برد:« نداشتن شوهر، پیرشدن، بالارفتن سن بچه دار شدن، نداشتن کار و رنج بردن از افسردگی».
شخصیت داستان از دیدن شادی دیگران رنج می برد. درونگرایی نفرت انگیزی دارد. او در درون خودش آدم ها را به غلط قضاوت می کند و فرصت تجدید نظر به آن ها نمی دهد. از آدم های مجازی التماس محبت دارد و با آدم های واقعی درست و صحیح صحبت نمی کند. همه این ها شخصیت داستان را شکل می دهد، ایراد جدی ای هم به آن وارد نیست. اما جایی که برای اولین بار شخصیت داستان ما نماز می خواند، یکی از مهم ترین دعاهایش این است که عادت وبلاگ نویسی از سرش بیفتد. این دعا در مجموع دعاهای او برای بهتر شدن زندگیش بیان می شود، سوال من بعد از دیدن « سر به مهر» این بود که آیا این فیلم تصویر درستی از یک وبلاگ نویس ارائه داده؟
بی ربط نوشت: بیایید یاد بگیریم که به رخ کشیدن اطلاعاتی که از دیگران داریم ما را در جمع، خاص یا برتر جلوه نمی دهد، تنها کمبود شعور ما را خارج از خلوت دونفره به نمایش می گذارد.

فا نو
۳۰شهریور


درچند روز آینده احتمالا سلسله پست های دنباله دار من را در مورد فیلم های ایرانی می خوانید.

سر و صدای فیلم های ایرانی معمولا از خودشان بیشتر است. بارکد اما شکل و قیافه اش هم آدم را گول می زند. حتی اسمش هم سعی می کند تفاوتش را به رخ بکشد. ایراد اصلی اما به داستان برمی گردد. داستان فیلم باگ دارد و شاید کوشیده با برعکس کردن شیوه روایت(تعریف کردن داستان از آخر به اول) این عیب را بپوشاند. در صورتی که این شیوه روایت خودش ضربه محکم تری به فیلم وارد کرده است. بعد از آن دیالوگ نویسی ها ایرادات جدی دارند. دیالوگ ها بد، غیر قابل باور و به زبانی غیر از زبان معیار نوشته شده است. برخی جزئیات هستند که شاید در کلیت فیلم مهم نباشند اما این جزئیات هستند که فیلم حرفه ای را از فیلم بد یا معمولی جدا می کنند و کلمات و جملات هم بخشی از این جزئیات حیاتی هستند. حتی بازیگر ها هم نتوانسته اند جوری دیالوگ ها را اداکنند که این ایراد پوشیده شود. خیلی از فعل ها، قید ها و  به طور کلی جمله هایی که بیان می شوند جایی در  گفت و گوی روزمره ما ندارند. آن ها در دهان بازیگرها گذاشته شده اند. اگر فقط یکی از شخصیت ها اینطور صحبت می کرد می شد گفت که بخشی از شخصیت پردازی است اما هم میلاد هم حامد و هم نازی و حتی شخصیت رئیس بد، همه و همه کلمات قلنبه سلنبه ادبی در لابلای گفتگوهایشان استفاده می کنند.

فرقی بین لباس های بازیگران این فیلم و فیلم خط ویژه نیست. در حقیقت حرف تازه ای هم این فیلم برای گفتن ندارد. روند داستان کاملا قابل حدس است. حداقل برای مخاطب های جوان این برهه از زمان که همگی با سینمای روز درگیر هستند داستان فیلم خیلی سر راست است. مخصوصا پایان بندی مزخرف فیلم که به نوعی قرار بوده ما را به هیجان بیاورد و شگفت زده کند.

شخصیت میلاد با بازی محسن کیایی بامزه از آب درآمده. شخصیت نازی هم تا حدودی قابل قبول است. باقی شخصیت ها، علی الخصوص حامد، رئیس بدجنس(با بازی همیشه یکنواخت رضا کیانی) ناقص و غیر قابل درک است. شخصیت ستاره هم که مثل اسمش وسط زمین و هوا معلق است و خودش هم نمی داند جایش در این فیلم چیست...

سیر داستان تکراری است. ایرانیزه کردن حجم زیادی از فیلم های امریکایی است. این فیلم متعلق به خود خود تهران نیست. چیزهایی دارد، اتفاقاتی، شخصیت هایی، پیچ و خم هایی که برای مخاطبی که  اصلا فیلم امریکایی ندیده شاید جذاب باشد.

دو نکته جذاب فیلم دارد اولی اسمش است و دومی هم مربوط به اسمش. اینکه روی هرکدام از ساختمان ها یک بارکد بزرگ می نشیند. مفهوم خاصی هم برایش پیدا نکردم فقط جالب بود.

فا نو
۱۳شهریور

چه چیزی باعث شد وسط تابستان بنشینم پای این فیلم که هم حال و هوایش زمستانی است و هم محتوایش نمی دانم. مهم این بود که فیلم حال خوبی داشت. آدم های فیلم کم بودند و دیالوگ هایش تقریبا جاندار و سرزنده. می شد فرو بروی در یک دنیای کوچک و خودمانی. در دنیای یک هنرمند که غم هایش را درون خودش حل می کند. با این حال هنوز زنده است و جویای زندگی. بخاطر همین، مثل برف که آرام آرام روی کاج ها می نشیند، او هم اجازه می دهد کسی آرام آرام وارد دنیایش شود، دوباره روزهایش را رنگ کند، دوباره از نفس کشیدن لذت ببرد انگار که هیچ وقت زندگی متوقف نشده بود و همه چیز درجریان همین ورود آهسته بود. ورودی که یک سال غمگین و آبی طول کشید.

پی نوشت: پست قبلی را انگار نه برای وبلاگ، بلکه برای خودم نوشته ام. هرچندساعت برمی گردم، می خوانمش، خوشحال و خندان سمت زندگی بر می گردم.پست قبلی انگار یک تکه جادویی از پازل زندگی من است.

فا نو
۱۲خرداد

I won’t give up
No I won’t give in till I reach the end, and then I’ll start again
No I won’t leave I want to try everything
I want to try even though I could fail

انقدر آدم بی جنبه ای هستم که هر روز یکساعت به این آهنگ گوش می دهم و با آن می رقصم. مخصوصا این قسمت آهنگ را بُرِس به دست  می خوانم و آنقدر بالا و پایین می پرم که صدای رامش در بیاید. خیلی وقت بود که یک آهنگ خوب اینطوری نشنیده بودم. منظورم ترانه هایی است که به آدم انگیزه و نیرو می دهد و در عین حال هیچ خبری از خوشی های زودگذر دنیوی (کتاب دینی) در آن نیست اما پند و نصیحت هم نمی کند... شاید آخرین آهنگ برانگیزنده-!!!- اینطوری آهنگ Roar از خواهر عزیز کیتی پری بود. البته لازم به ذکر است که اغلب آهنگ های خواهران ریانا و جنیفر لوپز هم فاز شادی دارند لکن انگیزه هایی که می دهند همه سالم نیستند.

+ عکس متعلق به فیلم زوتوپیا Zootopia

+  آهنگ معرفی شده  Try everything است از خواهر شکیرا

فا نو
۱۱خرداد

به عنوان تکلیف هر روز باید یک خبر داغ انگلیسی را سرکلاس تعریف کنیم. یکی از همکلاسی هایم امروز گفت:« تو جانی دپ رو میشناسی؟ زنشو کتک زده!»
چند لحظه بهش خیره شدم ببینم خودش خجالت می کشد یا باید سوال اهانت آمیزش را جواب بدهم.بعد گفتم:« من از وقتی قد این - اشاره کردم به یکی از همکلاسی های 14 ساله ام که تیزهوشان درس میخواند- بودم تمام فیلمهای دپ رو دیدم  تا وقتی که با این دختره گند بزنه به زندگی هنری و واقعیش!»
بعد یادم افتاد که به واسطه علاقه ای که به دپ داشتم عجب فیلم های معرکه ای دیدم! به واسطه جانی دپ با فیلمسازی تیم برتون آشنا شدم، بعد شروع کردم فیلم های بیشتر و عجیب و غریب تر... کارتون های وحشتناک بامزه ای که اصلا شبیه کارتون های دیگر نبود... حاضر بودم جان بدهم آن روزها تا بتوانم با کسی در مورد « ادوارد دست قیچی» یا « سویینی تاد» حرف بزنم، اما نبود، یا اگرم بود دور و ور من نبود... پنجره مخفی، عروس مرده، دزدان دریایی کارائیب... هر روز یک فیلم بهتر از دپ می آمد... آلیس در سرزمین عجایب، رنگو...می شد به تمام انتخاب هایش اعتماد کرد اما آدمها در لحظه سقوط می کنند... با اینحال من هنوز هم بابت تمام عکس هایی که از دپ روی کمدم چسباندم و جملاتی که حفظ کردم پشیمان نیستم، بنظرم داشتن الگویی مثل دپ، حتی شکست خورده و زخمی خیلی بهتر است دل و قلوه هایی است که این روزها خرج سلبریتی های تازه به دوران رسیده می کنند...اسطوره ای که من برای خودم انتخاب کردم مردی بود که چشم هایش از جنس احساس بود.
پی نوشت: عکس را از آرشیو عکسهایی که در 17 سالگی از او جمع می کردم برداشتم:)
فا نو