موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۶۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نویسنده درون» ثبت شده است

۲۹آبان
توی اتوبوس نشستم روبروی در ورودی، کنار زنی که چادرش را کشیده بود جلویش تا کسی متوجه غذا خوردنش نشود. هوا خنک بود و لرزان. اینجور وقتها که هوا کمی نمناک است و باد ذره ذره می وزد انگار که بخواهد با سرانگشتش موهای دختری را نوازد کند، هوا لرزان می شود. یعنی ته دل مرا مثل سیم های یک تار می لرزاند. باد دوباره دست کشید روی سیم های نازک خیال و ردیف ردیف برگهای نارنجی و قهوه ای سوخته را رقصاند. یکیشان که معلوم بود نمی خواهد مثل بقیه برگها بمیرد چند تا پیچ و تاب جهت دار زد و وارد اتوبوس شد، کنار در افتاد. خم شدم برداشتمش و گذاشتمش لای کتاب « تاویل ملکوت»، گوشی را برداشتم لیست آهنگ هارا زیر و رو کردم، رستاک گوشم را بوسید:« پاییز سال بعد».
فا نو
۲۱آبان


من نمی توانم ترتیب سریال دیدنم یا منطق کتاب خواندنم را حالی بقیه کنم. اینکه یکباره تصمیم می گیرم جیمز جویس بخوانم فقط به خاطر این بود که توی قفسه کتابخانه یک ترجمه خوب از «دوبلینی ها» پیدا کردم و اینکه تصمیم گرفتم Person of Interest ببینم کاملا مربوط به این است که سرماخورده ام و گوشه خانه افتاده ام. از طرفی حوصله سریال های شاخ با یک موضوع یک پارچه را ندارم. سریال مظنون یا Person of Interest فیلمنامه قدرتمندی دارد و ایده ای بکر. هر قسمت تنوع و ویژگی خودش را دارد و از طرفی صحنه های خشن جنسی یا عاشقانه های منگل وار را ندارد از طرفی آنقدر ها هم سنگین نیست که بعد از دیدن آن به عنوان یک نویسنده بعد از این افسردگی بگیرید.

 بی خیال سریال، برنامه این هفته کلاس شخصیت فیلم فارست گامپ است. ای جان!

فا نو
۱۲آبان

گم شده بودم. باز هم. گم شدنم اوایل همه را نگران می کرد اما الان با آن کنار آمده اند. انگار که گم شدنم یک عادت همیشگی باشد. یک مسیر روزمره پر از اتفاقات جدید. یکبار به جای نورباران رفتم میدان فلسطین. یکبار دیگر به جای سه راه حکیم نظامی ، چهارراه توحید پیاده شدم. دو سه باری هم حوالی خانه مهتاب اطراف مادی گم شدم. یک بار توی راه خانه فهیمه که از قضا مسیر صاف و مستقیمی است گم شدم. مهتاب توی راه برگشت تمام مسیر را با ماشین گشت تا ببیند من کجا گم شده ام. آخرش معلوم شد که من وسط راه پیچیده ام توی یکی از فرعی ها.

هنوز ده دقیقه ای وقت داشتم که دوباره پیدا شوم. پیاده شدم و تاکسی گرفتم. به پیرمرد راننده گفتم هروقت رسید به سه راه جلوی آن موسسه مالی و اعتباری پیاده ام کند. پرسید پول خرد دارم یا نه. گفتم نه. گفت پس از کارت هوشمندت استفاده کن. گفتم مگر ممکن است. پیرمرد تا پنج دقیقه آینده روش استفاده از کارت هوشمند را توضیح داد و حتی ترفند های ممکن برای راننده تاکسی هارا هم رو کرد. ترفند هایی که ممکن است راننده ها با آن مرا گول بزنند و بگویند که دستگاه هوشمندشان کار نمی کند. قبل از پیاده شدن به پیرمرد گفتم:« نه اینکه همه آدم ها مثل شما خوب باشند.» ریش سپید پرپشتی داشت و لباس سیاه هنوز بر تنش بود. دلم خواست بروم آنطرف خیابان. آسمان مثل یک ملافه کهنه پر از لکه بود. نه سفید سفید نه خاکستری و کدر. رفتم آن طرف خیابان منتظر آن دیگری که گم نشده بود ولی دیر می آمد.

فا نو
۱۴مهر

خب از غیبت من می شود راحت فهمید که دوباره شرایط جدیدی پیش آمده و من داشتم خودم را با آن وفق می دادم. قضیه این است که کلاس زبان و داستان و انیمیشن و هرجور کلاسی که فکرش را کنید تمام شد. ارشد آزاد قبول شدم. طی یک خلوت با خودم و مشورت بسیار زیاد با خودم، تصمیم گرفتیم(من و خودم) ارشد آزاد را نخوانیم.

یک وقفه دو هفته ای ایجاد شد. من کاملا بی کار بودم. مطلقا بی هیچ فعالیتی. نمی دانستم دقیقا چکار کنم. تلاش کردم یک داستان کوتاه پر هرج و مرج را بنویسم. بی نهایت زور زدم ولی خلوت و بیکاری می آمد و وسوسه ام می کرد که بیشتر بخوابم، بیشتر فیلم ببینم بیشتر بروم بیرون الکی بگردم(از این قسمت آخری پشیمان نیستم). آخر هفته خبری آمد. استاد عزیز خبر داد که من جزو 5 نفر قبول شده در آزمون جامع هستم و جزو 5 نفر برتر. هنوز نتایج به درستی اعلام نشده بود که پدر تصمیم گرفت مرا سر کار ببرد. خیلی جدی و محکم. یک میز بزرگ توی مغازه ابزار فروشی گذاشت. درست وسط مغازه. کلی ماژیک و خودکار و مداد ودفتر و دستک هم گفت بخرم. بعد من مسئول پیدا کردن میزان نسیه هر کس شدم. برای بدهکاران حساب باز کردم و با دقتی بی کران مشغول حسابرسی شدم. با ماژیک ها اسم هایشان را رنگی می کردم. پولهای دریافتی سبز. پول های کسر شده نارنجی. بدهکاران صورتی. بدهکاری های پرداخت شده بنفش.

چون قبلا سابقه دیوانه بازی درآوردن را داشتم برادرها و پدرم اذعان داشتند که عجله ای در وصول پول ها نیست. خوب بخور، خوب بگرد، هروقت حوصله ات سر رفت بیا جنس بفروش. آچار جغجغه ای، آچار شلاقی، واشر، بست، نوار تفلون، سیم بوکسل. محیط ابزار فروشی کاملا مردانه است. خیلی ها تا مرا آنجا می بینند جا می خورند. سراغ ابوی و اخوی را می گیرند. بعضی ها سرخ می شوند. یکی دو تایشان حتی به روی خودشان نیاورند من به آنها سلام کردم. منتظر ماندند و آنقدر حضور مرا نادیده گرفتند تا برادرهایم بیایند. خلاصه که خیلی جامعه برای پذیرش حضور زنان آماده است.

کار موقتی من کاملا وقتش آزاد است. اجازه دارم هرروز بعد از ظهر یا صبحی که خواستم بروم سراغ فعالیت های دلخواهم. به شرط اینکه یک نصف روز را حتما سر کار باشم. بخاطر همین سه شنبه به نمایشگاه تصویرگری کودک ماتیاس آدولفسن رفتم. روز افتتاحیه بود و آقای آدولفسن (صاحب آثار) هم حضور داشتند. منتها کسی خبر نداشت و جمعیت کم بود. دوست خبرنگارم سعی کرد مصاحبه کند اما زبان بلد نبود. من وظیفه مصاحبه را برعهده گرفتم. تا به خودمان آمدیم دیدیم مصاحبه از کفمان رفته. مشغول درد ودل شده بودیم. او از ترک کردن رشته معماری گفت و من از شهرسازی و خیری که از آن ندیدم. دوستم شاکی شد که تو مصاحبه را شخصی نکن. آقای آدولفسن خودش اما آدم خونسرد و منطقی ای بودو خیلی صادقانه و بی بهانه در مورد مسائل حتی شخصی حرف می زد. مثلا اینکه در اغلب تصاویر خودش حضور دارد. یا زنی که کنارش هست همسرش است و یا اتاق های به هم ریخته متعلق به دخترش هست.

خلاصه که شاید خبرنگار، مترجم یا حسابدار خوبی نباشم و هنوز هم تدریس زبان و چاپ کتاب یا شهرسازیگری را شروع نکرده باشم(اگر این آخری وجود داشته باشد) اما بی نهایت می توانم ادای همه این مشاغل را دربیاورم. می دانید جذاب چیست؟ اینکه فردا می روم اولین حقوقم را از کار مورد علاقه ام کسب کنم. از قصه گویی برای کودکان. با پول که برگشتم همه تان را می خرم.

پی نوشت: امروز نقد کتاب ملکوت بهرام صادقی بودم. در یک کافه. استادمان داشت یافته های خودش را با شاگردانش مطرح می کرد که ناگهان کافه چی استاد داستان از آب در آمد. یک تفسیر جانانه از کتاب را به زبان ساده گفت. من از صبح با چشم هایی خیره به در و دیوار دارم در مورد ملکوت دوباره و دوباره و دوباره فکر می کنم.

پی نوشت دو: استاد جانم گفت در آزمون استخدامی زبان شرکت کنم. هم چنین به هرکدام از همکلاسی های سابقم رسیده خبر دیپلم گرفتن من با بهترین نمره را داده. شما بگویید نباید شیفته چنین استادی شوم؟

فا نو
۰۱مهر


امروز استاد داشت مکتب رمانتیک را درس می داد. از استادمان (که هنوز عادت استاد خطاب کردنش از سرم نیفتاده ) پرسیدم:« داستانی هست که از زبون معشوق بیان بشه، معشوقی که زیاد براش مهم نباشه به طرف برسه یا نه فقط خوشش بیاد که قضیه کش پیدا کنه  ...»  یکی از همکلاسی ها گفت:«  معشوق کِرم داره» گفتم:« کرم نه، منظورم معشوقیه که از ستایش شدن لذت ببره ولی نخواد درگیر  بشه؟» سوال مسخره ای بود. نباید هرچه در سرم هست را بپرسم. بعضی چیزها را تا به زبان بیاوری تازه می فهمی چقدر مضحک است. استاد گفت که داستان جذابی می شود. عاشقانه ای که از زبان سرد قصه بیان شود. ایده لو رفت و چند نفر خواستند در مورد آن بنویسند. چند نفری که من جزوشان نبودم. می شود یک قصه بی مزه را دوباره نوشت؟ نوشتن پایان های مرده کارِ من یکی نیست.

یکی از افتخارات امسال تابستان نوشتن پنج داستان کوتاه ویرایش شده و تمیز است. چقدر از این سالی که گذشت خوشحالم. چقدر نسبت به اول مهر بی تفاوت. پاییز می آید و من می دانم شگفتی های دیگری در راه است...

فا نو
۲۹شهریور

با شلوار جینم که هنوز نم داشت لم دادم روی صندلی اتوبوس. کیفم را گذاشتم کنار دستم مبادا کسی کنارم بنشیند. این خصلت را از مادر به ارث برده ام. گهگاهی تلاش می کنم از آن فرار کنم ولی آخر فهمیدم چیزی شبیه گروه خونیم شده. نمی خواهم آدم ها را از یک حدی به بعد بیشتر به خودم نزدیک کنم. دختری آمد، انقدر ایستاد تا از رو بروم. کیفم را برداشتم. توی بغلم گرفتم. دنباله روسری مرطوبم را توی صورتم کشیدم. صورتم را چسباندم به شیشه. بین خواب و بیداری بودم.

اون روزا ما دلی داشتیم...واسه بردن جونی داشتیم...واسه مردن کسی بودیم...

مهتاب گفت چقدر این رو می خونی؟

گفتم : نمی دونم چرا، همش حس می کنم باید این آهنگ رو بخونم. با اینکه می دونم اون روزا چیزی نبوده که الان نباشه. من همچنان می گم می خندم می گردم.

مهتاب گفت: ولی من بعد اون چهارسال نتونستم انقدر بخندم.

نگفتم که من هرروز  این تابستون به اندازه اون چهارسال کیف کردم.

آهنگ شروع شد. فواره ها باز شد. مهتاب گفت میای بریم. ریتم آهنگ کند بود. گفتم بیا تا تند نشده بریم. فهیمه و منصوره همونجا نشستن. انقدر ذوق داشتم که حتی یادم رفت به مهتاب بگویم چادرش را دربیاورد. از بین استپ ها رد شدیم. ریتم تند شد. روسری بزرگ من و چادر مهتاب خیس شد. کفشها، مانتوها، پاچه های گشاد شلوار جینم. فهیمه و منصوره چادرهارا از سر در آوردند. دوسه بار دیگه رفتیم. کامل همه خیس شدیم. همه روسری ها، پاچه ها، آستین ها و یقه ها رو همان وسط چلاندیم. ولی باز هم وسوسه شدیم. یکبار دیگر با پای پیاده از روی چمن ها رد شدیم رسیدیم وسط استیج . ریتم آهنگ تند شد. باد می زد. من مثل سگ می لرزیدم. مهتاب گفت اگه مثل ما محافظ چربی داشتی اینجوری نمی شدی. گفتم منصوره از همه ما لاغر تره ولی هیچی سردش نیست. گفت پس چرا تو انقدر می لرزی؟ گفتم من دلم سرده آبجی...

توی مسیر باغ تا چهارراه نم روسری و مانتوی حریرم برداشته شد ولی دو سه تا ایستگاه بی آر تی را سرپا ایستادم تا شلوارم خشک شود مبادا لکه ی گرد خیس روی صندلی اتوبوس مردم را به غلط بیندازد. فایده ای نداشت. این شلوار باید چندساعتی زیر آفتاب می خوابید تا خشک شود.

از خواب بیدار شدم. رسیدیم به شهر.

توسرا ما سری داشتیم...عشقی و دلبری داشتیم...

پاییز خودش را به من رساند. هنوز شروع نشده ولی ترانه های سیاوش قمیشی را در سر من هجی می کند، انگار که بخواهد خیال این تابستان گرم پر از اتفاق را ببرد و جا برای یک پاییز خیال انگیز باز کند...

فا نو
۲۶شهریور

قبل از همه پست نوشتن ها بگم که امتحان جامع داشتم و برای گرفتن مدرک اصلیم دوهفته اخیر را مشغول کتاب جویدن بودم.

دوتا داستان نوشتم که از اولی بیشتر از دومی راضی بودم. استاد از دومی بیشتر از اولی خوشش آمد. من اولی را بازنویسی کردم ولی دومی را همانطوری هرتی پرتی برای فصلنامه فرستادم. حالا داورهای فصلنامه که تعریف های جالبی هم درموردشان نشنیده ام باید تصمیم بگیرند دومی خوب است یا نه.(پیدا کنید دخترعمه ی پرتقال فروش را)

کلاس داستان و فن بیان را یادتان هست؟ هفته پیش کلاسها تمام شد. تصمیم گرفتیم برای جشن یک نمایش اجرا کنیم. با کمک خود بچه ها یک نمایشنامه نوشتیم که داستان هایش واقعا غیر قابل پیش بینی بود. نمایشنامه درمورد حیوانات بود و مثلا شیر قصه به خاطر درد و رنجی که می کشید و کسی به او گوش نمی داد می رفت و خودش را می انداخت جلوی شکارچی. یا مثلا وقتی شیر مُرد خرگوش تصمیم گرفت پادشاهی جنگل را برعهده بگیرد. چون نمایش برای کودکان بود قسمت های خون و خونریزی را کمتر کردیم و بعد نمایش را اجرا کردیم. چیز مسخره و آبکی ای از آب درآمد ولی در عین حال خیلی باحال بود.

به طرز باورنکردنی و عجیبی دلم می خواد زاینده رود دوباره جاری بشود. یک جورهایی هر دفعه از کنار یکی از پل ها می گذرم دلم می خواهد جریان آب را ببینم.  پل خواجو، بزرگمهر، پل آذر، پل چوبی...
به قول یکی، انگار که این پل ها از اول روی دشت های خشک ساخته شده...کم کم داریم رودخانه را فراموش می کنیم.


فا نو
۱۶شهریور

گوشی ام دوباره خل شده. انگار که بخواهد بگوید دست از سر من بردار و به زندگیت بچسب. البته این حرکتش بد نبوده. خیلی هم مفید واقع شده. مثلا اینکه باعث شد بالاخره بنشینم و صدسال تنهایی را با ترجمه بهمن فرزانه بخوانم. یا اینکه سریال پارک و تفریحات(!)(parks and recreations) را کامل ببینم. هنوز باعث نشده بنشینم درست درس بخوانم اما پای اینستاگرام و تلگرام و سایر گرام هارا هم از زندگی ام قطع کرده. قصد تعمیرش را هم ندارم. چرا؟ چون شاید الان نمیخواهم خیلی از حال دوستانم باخبر بشوم. الان که فصل هجرت و کوچ است. شایسته و مرضیه می روند. فاطی رفته و الی هم احتمالا یک ماه دیگه می رود. همه شان مسیری را انتخاب کردند که من انتخاب نکردم. کار و ادامه تحصیل. من وسط چندراهی هایم محکم و مقتدر ایستاده ام.

دلم برای استادهای زبانم تنگ شده. انگار که تمام این ده ماه آخر را که مدام پیششان بودم یادم داده بودند عین آدم زندگی کنم ولی در عین حال ننرم کردند. الان که باید خودم روی پای خودم بایستم دلم می خواهد دوباره تینیجر بازی در بیاورم و سرکلاسشان بنشینم. دیشب خواب دیدم علی بچه شده. پنج یا شش ماهش بود. روی پاهای من بی قراری می کرد. کلی گشتم تا یک پاکت شیر جستم و آن را گرم کردم و با قاشق به دهانش دادم(شیشه پیدا نکردم). علی می خندید و دل من غش می رفت. صبح که علی 8 ساله سر و مر و گنده را دیدم خوابم یادم آمد. دلم خواست به خوابم برگردم. یحتمل دوباره خوانی داستان های مارکز مرا به این روز انداخته. اینکه هرروز خواب هایی بهتر از واقعیت می بینم.

در آخر با یک توصیه به نویسنده بعد از این هایی مثل خودم تمام می کنم. قبل از اینکه یک کتاب را بخوانید یا یک فیلم را ببینید. منظورم یک اثر فوق العاده عالی و پرآوازه است. براساس پوستر، تریلر ، شنیده ها ، نقد ها، تحلیل ها یا تخیلات  خودتان چیزی در موردش بنویسید. در حد یک طرح یا سوژه. فکر کنید داستان از دید شما چطور است که این همه باحال شده.  بعد که فیلم را دیدید یا کتاب را خواندید می فهمید که شما یک ایده ناب و فوق العاده بر اساس تصورات خودتان داشته اید(حالا نه شاید خیلی ناب ولی جدید و منحصر به فرد).

چه پست در هم و برهمی.

فا نو
۱۱شهریور

گاهی فکر می کنم هیچ چیز جز خواب هایی که نمیتوانم برای کس دیگری تعریف کنم، مرا به این وبلاگ بر نمی گرداند.

از پله برقی ها بالا آمدم و رفتم توی صحن حرم. آسمان مثل کاغذ آبرنگی بود. قوس های دیوار سیاه و خاکستری و گوشه های آسمان نارنجی، صورتی و آبی سیر بود. آدم ها هرکدامشان را که نگاه می کردی گونه های گل کرده  و چشمهای درخشان داشتند.

من دویدم. یک چهره آشنا را کنار یک حوض مستطیلی دیدم. راستی کدام صحن امام رضا بود که حوض مستطیلی داشت؟ او مرا دید. چند سال بود ندیدمش؟ 4 سال؟ 5 سال؟ آن موقع اصلا یادم نمی آمد آخرین بار کجا دیدمش و کجا ندیدمش و چرا ندیدیمش. پنجه انداخت توی دستهایم و خم شد پیشانی ام را بوسید. پوست سرم مور مور شد، اما دلم، آرام آرام بودم.سرم را فروبردم وسط سینه اش. تیشرت خاکستری اش بوی عرق مردانه می داد. یک چیزهایی گفت، من یک چیزهایی گفتم. نه درمورد اینکه چند وقت است هم را ندیدیم و کجا رفت و چه شد. حال و احوال آن موقع خودمان را می پرسیدیم. گفتم باید یکبار دیگر بروم توی پارکینگ حرم. چرا؟ نمی دانستم. رفتم توی دستشویی. جوراب های شیشه ایم را در آوردم. روسری آبی سیرم را به یک گیره زنگ زده آویزان کردم. صورتم را شستم.پیشانی ام را محکم تر. مسح سر و پا کشیدم. آمدم بیرون. از پله ها دویدم بالا. کنار حوض، کنار ورودی حرم، پای قوس های رواق. همه جا را گشتم نبود. جای خالی اش بزرگ بود. قد تمام صحن های حرم. اشک توی چشم هایم جمع شد. گفتم شاید دنبال من آمده باشد توی پارکینگ. پله برقی ها خاموش بود. پاهایم مال خودم نبود. رسیدم به پارکینگ. مردهایی بودند که کیف و لباس زنانه در دست یا دست به جیب یا درحال سیبیل جویدن منتظر زنهایی بودند که توی دستشویی داشتند وضو می گرفتند. او نبود. نه کیفی از من داشت نه چادری. خیسی صورتم با اشک قاطی شده بود. دویدم سمت پله ها. یک پیرزن دستم را گرفت. یک کیف بزرگ و سنگین داشت. گفت که پاهایش تیر می کشد. پله ها بدموقع خاموش شده. دستش را پس زدم. باز هم دویدم توی صحن حرم. هیچ کسی نبودکه منتظر من باشد. دیگر آفتاب کامل غروب کرده بود. چشم کسی نمی درخشید. صورت کسی برق نمی زد. پیرزن بالاخره توانسته بود از پله ها بالا بیاید که پای حوض نشستم و چادرم را کشیدم توی سرم. بی هق هق بی صدا همینطور اشک ریختم.

توی تخت که نشستم، یادم نمی آمد آخرین بار کی یاد حرم کردم یا حتی وضو گرفتم ولی چشم هایم بی آنکه بسوزد خیس بود و قطره چکان. بین دو ابرویم می سوخت. دست کشیدم. زخم بود. انگار که توی خواب روی پیشانی ام پنجه کشیده باشم.

فا نو
۰۱شهریور

اتوبوس که توی ترمینال صفه ایستاد دلم خواست پسر باشم. از اتوبوس پیاده بشم و برم توی چمن های کچلی گرفته زیر یکی از درختا دراز بکشم. بعد نیم خیز یک سیگار روشن کنم. زیر بید جوون زل بزنم به آدم هایی که دنبال اتوبوس می دوون. به دخترهایی که چمدونشونو می کشن و دنبال یک تاکسی می گردن و از کنار شخصی ها رد میشن. دلم خواست که سیگار دوم رو دود می کردم و به ماه که سه برابر اندازه معمولیش شده بود زل می زدم. ساعت از ده می گذشت و کسی به من زنگ نمی زد. بعد سرجایم می نشستم، ریش هایم را می خاراندم و به مردی که می پرسید:« این پراید مشکیه مال شماست؟»  سر تکان می دادم. بعد که پراید مشکی می رفت چندتا فحش از مرد می خوردم. سیگار سوم را کشیده و نکشیده روی زمین می انداختم. یک چایی کیسه ای می گرفتم، سرمی کشیدم از روی مانع یک متری می پریدم توی پیاده رو. کنار بزرگراه راه می افتادم تا برسم به ایستگاه اتوبوس بعدی. شاید اصلا به شهر. ماه هم هرلحظه گنده تر می شد وسط های مسیر می زدم به گریه و به سمندی که می ایستاد و می گفت:« داداش مشکلی پیش اومده» میگفتم:« نه قربونت»

اتوبوس حرکت کرد. من هنوز دختر بودم، روی صندلی کنار شیشه زیر نور آبی بدرنگ اتوبوس. با یک قلب بید خورده. توی ایستگاه پیاده شدم. از پارک دربسته شهر گذشتم. توی مغازه، بابایم با یک لیوان چای منتظرم بود. نه اینکه همیشه دلم بخواهد پسر باشم. نه اینکه همیشه دلم شکسته باشد.

فا نو