موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کتاب باز» ثبت شده است

۰۴مهر


Image result for ‫عقاید یک دلقک‬‎

فیلم های مربوط به زندگی هنرمندان برایم از همه ناراحت کننده ترند. این فیلمها را معمولا کسانی می سازند که به ونگوگ در مقالب یک تابلو نه یک پاکت پر، بلکه یک پاکت نصفه توتون می دادند و بعد پشیمان می شدند چون به این نتیجه می رسیدند که تابلو را برای یک سرچپق توتون هم به آنها می داده  است. در فیلمهای هنری همیشه دردهای روح هنرمند ، احتیاج و جنگ او با شیطان مربوط به گذشته است. یک هنرمند زنده که سیگار ندارد و نمی تواند برای زنش کفش بخرد برای آن ها جالب نیست. چون هنوز یاوه گویان و شیادان سه نسل تمام تایید نکرده اند که او یک نابغه است. یاوه گویان یک نسل برایشان کافی نیست.

عقاید یک دلقک/ هاینریش بل/ترجمه شریف لنکرانی/چاپ چهارم/ صفحه 118

فا نو
۱۳خرداد

صبح از خواب بیدار شدم لابلای بیست تا کتابی که دیشب داشتم مرتب می کردم و آخر قیدش رو زدم و همانجاولو شدم. بعد که بیدار شدم رمان «همسایه ها»ی احمد محمود توی بغلم بود و مرشد و مارگاریتا زیر پام و کتاب « اسکیس و راندو در 13 فصل» بالای سرم.

الان همه شان را روی هم گذاشته ام یک ستون قد خودم از کتاب ها درست کرده ام. بازهم رغبتی برای مرتب کردنش ندارم.همین شنبه  توی لپ تاپ جدید فایل های قدیمی را مرتب کردم و فکر می کنم در یک هفته دوبارمرتب کردن زیادی است. ستون را گذاشته ام بغل میز. هروقت از کارکردن با سیستم خسته می شوم یک کتاب برمیدارم و ورق می زنم. یک بار vocabulary builder  دفعه بعد « طراحی فضاهای شهری سرزنده » و بار دیگر « اصول داستان نویسی»... یک ستون از تناقضاتم کنار خودم درست کرده ام تا به من دهن کجی کند.

فا نو
۱۸ارديبهشت

"یک مملکت را نابود کرده اند که تهران را بسازند . پس چه بهتر که آدم برود آنجا و هر کار که بخواهد از آنجا شروع کند ."سمفونی مردگان، عباس معروفی.

 قبلا می خواستم بگویم داستان کوتاه های سلینجر را در بیست و سه سالگی نخوانید. اغلب شخصیت های داستان کوتاه بیست و دو الی بیست و سه سال دارند و این اصلا خوب نیست. آن ها سرباز، نویسنده مزدوج یا عاشق هستند و در هر حالی درحال تجربه اتفاقاتی هستند که در عین عادی بودن اما جذاب است و خواستنی و من همانها را هم در زندگیم ندارم.

اما خب بعد «سمفونی مردگان » را خواندم . و به این نتیجه رسیدم تا وقتی با افکار درهم برهم کتاب بخوانید نتیجه یکی است. شما مدام زندگی خودتان را با شخصیت ها مقایسه می کنید و گند می زنید به خودتان. (لااقل من که اینطور هستم) دیالوگی که آیدین شخصیت اصلی کتاب تکرار می کند. اینکه پدرش می پرسد:

-دنبال چه هستی؟

-دنبال خودم.

بی نهایت دلپذیر است. سرگشتی آیدین. آشفتگی خانواده اش. رابطه های ناقص و ناتمامش با تمام عالم. همه این ها را می توانم درک کنم. زمستان های سرد تبریز را. حتی کارخانه پنکه سازی را می توانم ببینم. کلاغ هایی که روی سیم به جای قار قار می گویند برف برف آشنا به نظر می رسند و سورمه، سورمه انگار خود من هستم. انگار آیدا هم هستم. اورهان و آیدین هم هستم. حتی گهگاهی پدر می شوم و به بچه ها سخت می گیرم. گاهی هم مادر می شوم و برایشان دل می سوازنم. من حتی آبادانی ، سهراب و جمشید دیلاق را هم درک می کنم. کتاب درعین سیال بودن پیوستگی بی نظیری دارد. نحوه تزریق اطلاعات تدریجی است و همیشه  مخاطب را درعین سیراب کردن تشنه نگه می دارد. توصیف ها به جا مناسب و مختصر است. شخصیت ها خاکستری و در عین حال قابل ترحم.امروز بعد از کنکور ارشد ادبیات کتاب را تمام کردم. الان یک جایی نزدیک شورآبی نشسته ام. بعد از آن احتمالا سری به قهوه خانه می زنم و بعد به کارونسرا می روم. آخر وقت هم یکسری به حجره می زنم. هم تکه پاره های مجله های کهنه را برمی دارم و ماشین کرایه می کنم و زودتر به خانه می آیم تا حساب و کتاب های مغازه را یکبار دیگر چک کنم.

فا نو
۲۱اسفند

چیزی که این مدت فهمیدم این است که خواندن هزار تاکتاب «اصول داستان نویسی» و « نکاتی درباره داستان نویسی» و «چگونه داستان بنویسیم» و « بیا با هم داستان بنویسیم» هیچ کدام به اندازه خواندن یک داستان خوب روی نوشتن من تاثیر نمی گذارد. وقتی یک داستان خوب با استخوان بندی عالی می خوانم ناخودآگاه تمام اتفاقات و توانمندی های نویسنده را درک می کنم داستان هایش را دوباره و سه باره می خوانم ... هرچند تعداد زیادی کتاب برای یادگیری چهارچوب داستان نویسی برای خواندن دارم و خواهم خواند اما بین این کتاب ها با خواندن یک داستان، از جی دی سلینجر یک بار به آسمان می روم بعد دوباره فرود می آیم و غرق می شوم در باقی کتاب های باقیمانده ...خسته می شوم و دوباره یک داستان دیگر از او می خوانم...شبیه مواد است، نباید همه اش با هم مصرف شود...

فا نو
۲۲مهر

من قبلا فکر می کردم که این موضوع که از یک صحنه نه چندان مهم اما زیبای یک فیلم خوشم می آید یک موضوع شخصی است. اما از وقتی کتاب ناطورِدشت را تمام کردم فهمیدم نه، هولدون کالفید هم مثل من فکر می کند. او هم از سکانس های بی اهمیت ولی درخشان فیلم بیشتر از سکانس های مهم و تاثیر گذار آبکی خوشش می آید. مثلا همه دیالوگ های شاهکار فیلم پدرخوانده را حفظ هستند ولی وقتی من می گویم :« اون تیکه رو دیدی که سانی از مایکل می پرسه بهت گفتن چطور با اسلحه کار کنی؟ دیدی مایکل با چه معصومیتی میگه :« آره، یه میلیون بار». یه غم عجیب و خاصی توی صدا و حرکت و نگاه مایکل هست. بعد همه جواب دادند نه! ولی از اون قسمت ترور سانی و مایکل و سایر سکانس های شاخ خوشان آمده!

خلاصه دیشب اتفاقی فیلم مرد سیندرلایی را دیدم.

ممکن است بخش هایی از فیلم لوث شود. اگر فیلم را ندیده اید یا اسپویل دوست ندارید نخوانید.

این فیلم شاید شاهکار نباشد. به دلیل کلیشه های رایج و حالت فرمایشی ای که داشت. اما از سری فیلم های مورد علاقه من است. من عاشق فیلمهای امیدوارانه با تم خانوادگی هستم. فیلم هایی که یک خانواده را نشان می دهد . معمولی و ساده و بی شیله پیله. دیگر حالم از فیلمهایی که مدام خانواده های فروپاشیده ... زن و مرد از هم گسسته...خانواده درب و داغان و پدر عجیب مادر... و پسر منگل بدم می آید. این فیلم یک هدف داشت در کنارش موضوعات دیگر را به موازات پیش برد. فرد-خانواده- جامعه این سه عنصر(البته اگر به صورت جامع خانواده و جامعه را عنصر در نظر بگیریم.) هرکدام در طی حوادث معضلات و تاثیر های خود را بر سیر داستان می گذاشتند. نکته حائز اهمیت رابطه شخصیت اول داستان(راسل کرو) با فرزندان و همسرش بود.

چند اتفاق خوب این فیلم که همان سکانس های مسخره پیش پا افتاده بودند این ها بودند:

1- زمانی که جیمز به دخترک کوچکش بوکس یاد می دهد و دخترک با ضربه هایی جدی به کف دست بزرگ پدرش مشت می زند.

2- زمانی که همسر جیمز از او می پرسد این آخرین مسابقه بوده؟ و جیمز قول می دهد این آخرین مسابقه باشد.(کنار اجاق ایستاده به دیوار تکیه داده و سرش را روی شانه همسرش می گذارد و همسرش او را نوازش می کند. بچه ها در پس صحنه مشغول بازی و شادی هستند.)

3- زمانی که جیمز پیشنهاد یک باخت پردرآمد را در نهایت فقر مالی از دوستش دریافت می کند و وسط حرف زدن با بغض و اشک دوستش را بغل می کنند. سپاسگذاری برای جور کردن یک باخت!

4- زمانی که همسر جیمز در جواب اهانت رقیب جیمز به صورت او شراب می ریزد و بعد با ترس و خجالت و عدم اطمینان جمع را ترک می کند. او زنی است که کار درست را انجام داده اما تحمل نگاه جمع را ندارد.

5- زمانی که همسر جیمز با پسر مریض در حال مرگش صحبت می کند.

بازهم تکرار می کنم این فیلم شاهکار نیست اما در نوع خودش منحصر به فرد و جذاب است. در عین حال اگر بخواهم سه تا از بهترین فیلم ها با تم بوکس و رقابت را درجه بندی کنم:

1- گاو خشمگین2-عزیز میلیون دلاری3-مرد سیندرلایی

و اجازه بدهید یک فیلم دیگر را هم اضافه کنم که علی رغم جذابیتش هرگز نتوانست آنطور که لیاقت دارد دیده شود آن هم فیلم مبارز(warior) بود که در سال 2011 درپس سایه هالیوود باقی ماند.

فا نو