موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۲۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کلاس زبان» ثبت شده است

۲۱آبان

توی سالن پشت در یک کلاس ایستاده بود، یک چشمش به کلاس پر از دانش آموز بود و یک چشمش به حیاط. ممتحن خوبی نبود. چون یکباره از پشت در سبزرنگ شیشه ای نگاهش قفل شد روی من. دستش را بالا آورد و انگار که چیزی را توی هوا پاک می کند آن را تکان داد. منتظر بود ببیند آشنا هستم یا اینکه غریبه. دستم را بالا بردم و مثل یک چراغ چشمک زن آن را باز و بسته کردم. خندید. از آن فاصله سرش را تکان داد و دست توی هوا چرخاند که یعنی:« اینجا چکار می کنی؟» بعد کلافه شد و هی بادست اشاره کرد که بیا اینجا.

رفتم پشت در شیشه ای . در زدم، منشی قفل در را باز کرد و از من خواست که تا پایان امتحان منتظر بمانم. گفتم که دانش آموز نیستم و معلمی که پشت سرش ایستاده با من کار دارد. وقتی منشی را دور زدم او دیگر در کلاس را بسته بود. انگار نه انگار که ممتحن آن کلاس است. خندید:« خوبی؟ اینجا چکار میکنی؟»

- نمیدونم، شبیه بومرنگ شدم، هرجا میرم آخرش از اینجا سر در میارم.

- خوبه دیگه، هرچی بیشتر بیای به نفع ما.


فا نو
۰۲آبان


رفتم توی موسسه دنبال خواهرم. دلم می خواست از سه تا پله سنگی خاکستری پایین می رفتم، آن در سبز کدر و تیره را باز می کردم و به اتاق مدیر شعبه بروم و غافلگیرش کنم. بعد مثل وقتی که استادِ عزیز غافلگیر شد او هم چند جمله نیم بند درمورد:« تو ...اینجا...سلام...نمرت...تبریک میگم...» میگفت و تا خودش را جمع و جور می کرد من حسابی بابت شوکه شدنش به او می خندیدم.
ولی این کار را نکردم. روی نیمکت نشستم تا خواهرم بیرون بیاید. بعد او را دیدم که در کلاس شماره دو را باز کرد. لیست همیشگی را به منشی داد.مثل همیشه قبل از اینکه وارد دفترش شود نیم نگاهی به حیاط انداخت. من نگاهم را دزدیدم. به کاکتوس هایی نگاه کردم که از دور کتابخانه برچیده شده بود. می خواستم مرا بعدا ببیند، بعد از اتفاقات بهتر. فانوی هیجان انگیز تر. یک فانوی سربه هوا و بازیگوش به درد او نمی خورد. یک فانوی استاد را می خواست. فانوی بالغ. من فانوی بچه بودم. فانوی لوس. فانویی که اگر با او حرف می زد دیگر دلش نمی خواست از آنجا بیرون برود.
خواهرم آمد. سمت انجمن داستان جدید راه افتادیم. گفت:« استاد کاف رو ندیدی؟» گفتم:« نه»
پی نوشت: دو پست اتفاق هایی که افتاده و اتفاق هایی که می افتد... و مرگی برای نترسیدن در سایت جیم بازنشرگشت.
فا نو
۳۰مهر


تو فکر کن کارگاه تحلیل شخصیت باشه. اولین فیلم انتخابی پدرخوانده باشه و اولین شخصیت مایکل.بعد تصور کن من یک درصد ساکت بمونم. مایکل حق منه ، سهم منه، عشق منه!


مصاحبه خوب پیش رفت. یعنی کمتر از سی ثانیه. تقریبا انقدر صحبت کردم که خودشون مجبور نشن هیچ سوالی بپرسن. بعد از این مصاحبه احتمالا باید چندین دوره تدریس ببینم بعد شروع به کار کنم. استاد عزیز امروز بیرون دفتر منتظرم ایستاده بود ببینه نتیجه مصاحبه ام چی میشه . انقدر نگران بود که اصلا خودم یادم رفت مصاحبه انقدر مهم بوده. بعد اطمینان داد که :« حتما تو گروه B افتادی» که اصلا روم نشد بهش بگم گروه B چیه! گویا گروهی است که از امتیازات بالاتری برخورداره ولی خب چه امتیازاتی ! کیه؟ چیه!


این اواخر یک تصمیمی گرفتم، یکی دوماهیه در موردش تحقیق کردم، تقریبا همه ابعادش درسته غیر از دل و جرات انجام این کار، نمی دونم انجامش بدم یا نه. نمی دونم اصلا مطرحش کنم یا نه. طبق معمول با لب و لوچه چک و چوله و قیافه درهم برهم سر دوراهی ایستادم و دارم ذکر می خونم بَلکَم معجزه ای بشه و یکی راهو به من نشون بده. شاید همینجا مطرحش کردم با همفکری دوستان به یه نتیجه برای ادامه زندگی رسیدیم:)

پی نوشت: پیشاپیش عذرمیخوام اگه این پست رو به زبان عامیانه نوشتم:)

فا نو
۱۴مهر

خب از غیبت من می شود راحت فهمید که دوباره شرایط جدیدی پیش آمده و من داشتم خودم را با آن وفق می دادم. قضیه این است که کلاس زبان و داستان و انیمیشن و هرجور کلاسی که فکرش را کنید تمام شد. ارشد آزاد قبول شدم. طی یک خلوت با خودم و مشورت بسیار زیاد با خودم، تصمیم گرفتیم(من و خودم) ارشد آزاد را نخوانیم.

یک وقفه دو هفته ای ایجاد شد. من کاملا بی کار بودم. مطلقا بی هیچ فعالیتی. نمی دانستم دقیقا چکار کنم. تلاش کردم یک داستان کوتاه پر هرج و مرج را بنویسم. بی نهایت زور زدم ولی خلوت و بیکاری می آمد و وسوسه ام می کرد که بیشتر بخوابم، بیشتر فیلم ببینم بیشتر بروم بیرون الکی بگردم(از این قسمت آخری پشیمان نیستم). آخر هفته خبری آمد. استاد عزیز خبر داد که من جزو 5 نفر قبول شده در آزمون جامع هستم و جزو 5 نفر برتر. هنوز نتایج به درستی اعلام نشده بود که پدر تصمیم گرفت مرا سر کار ببرد. خیلی جدی و محکم. یک میز بزرگ توی مغازه ابزار فروشی گذاشت. درست وسط مغازه. کلی ماژیک و خودکار و مداد ودفتر و دستک هم گفت بخرم. بعد من مسئول پیدا کردن میزان نسیه هر کس شدم. برای بدهکاران حساب باز کردم و با دقتی بی کران مشغول حسابرسی شدم. با ماژیک ها اسم هایشان را رنگی می کردم. پولهای دریافتی سبز. پول های کسر شده نارنجی. بدهکاران صورتی. بدهکاری های پرداخت شده بنفش.

چون قبلا سابقه دیوانه بازی درآوردن را داشتم برادرها و پدرم اذعان داشتند که عجله ای در وصول پول ها نیست. خوب بخور، خوب بگرد، هروقت حوصله ات سر رفت بیا جنس بفروش. آچار جغجغه ای، آچار شلاقی، واشر، بست، نوار تفلون، سیم بوکسل. محیط ابزار فروشی کاملا مردانه است. خیلی ها تا مرا آنجا می بینند جا می خورند. سراغ ابوی و اخوی را می گیرند. بعضی ها سرخ می شوند. یکی دو تایشان حتی به روی خودشان نیاورند من به آنها سلام کردم. منتظر ماندند و آنقدر حضور مرا نادیده گرفتند تا برادرهایم بیایند. خلاصه که خیلی جامعه برای پذیرش حضور زنان آماده است.

کار موقتی من کاملا وقتش آزاد است. اجازه دارم هرروز بعد از ظهر یا صبحی که خواستم بروم سراغ فعالیت های دلخواهم. به شرط اینکه یک نصف روز را حتما سر کار باشم. بخاطر همین سه شنبه به نمایشگاه تصویرگری کودک ماتیاس آدولفسن رفتم. روز افتتاحیه بود و آقای آدولفسن (صاحب آثار) هم حضور داشتند. منتها کسی خبر نداشت و جمعیت کم بود. دوست خبرنگارم سعی کرد مصاحبه کند اما زبان بلد نبود. من وظیفه مصاحبه را برعهده گرفتم. تا به خودمان آمدیم دیدیم مصاحبه از کفمان رفته. مشغول درد ودل شده بودیم. او از ترک کردن رشته معماری گفت و من از شهرسازی و خیری که از آن ندیدم. دوستم شاکی شد که تو مصاحبه را شخصی نکن. آقای آدولفسن خودش اما آدم خونسرد و منطقی ای بودو خیلی صادقانه و بی بهانه در مورد مسائل حتی شخصی حرف می زد. مثلا اینکه در اغلب تصاویر خودش حضور دارد. یا زنی که کنارش هست همسرش است و یا اتاق های به هم ریخته متعلق به دخترش هست.

خلاصه که شاید خبرنگار، مترجم یا حسابدار خوبی نباشم و هنوز هم تدریس زبان و چاپ کتاب یا شهرسازیگری را شروع نکرده باشم(اگر این آخری وجود داشته باشد) اما بی نهایت می توانم ادای همه این مشاغل را دربیاورم. می دانید جذاب چیست؟ اینکه فردا می روم اولین حقوقم را از کار مورد علاقه ام کسب کنم. از قصه گویی برای کودکان. با پول که برگشتم همه تان را می خرم.

پی نوشت: امروز نقد کتاب ملکوت بهرام صادقی بودم. در یک کافه. استادمان داشت یافته های خودش را با شاگردانش مطرح می کرد که ناگهان کافه چی استاد داستان از آب در آمد. یک تفسیر جانانه از کتاب را به زبان ساده گفت. من از صبح با چشم هایی خیره به در و دیوار دارم در مورد ملکوت دوباره و دوباره و دوباره فکر می کنم.

پی نوشت دو: استاد جانم گفت در آزمون استخدامی زبان شرکت کنم. هم چنین به هرکدام از همکلاسی های سابقم رسیده خبر دیپلم گرفتن من با بهترین نمره را داده. شما بگویید نباید شیفته چنین استادی شوم؟

فا نو
۲۸شهریور

امروز مامان گردو پوست کند و دانه دانه گذاشت توی دهانم. البته من مجبورش کردم. گهگاهی هم مجبورش می کنم بگوید:« فانو خوشگل ترین دختری که زاییده شده.» اینطوری هم به خودش اعتبار داده هم به من. یک عالمه پروژه ی طراحی نقاشی و کاردستی راه انداختم که بیشتر لذت ببرم از زندگی. وسط همه این رنگ ها، قلمو ها، مداد طراحی ها، شیشه ها، سرامیک ها، تابلو ها وول می خورم و دور خودم می چرخم. گردوهای خالی شده را امشب به هم چسباندم. مثل روز اولشان. همه راه چیدم روی اوپن بین گردوهای سالم. همه را به فحش دادن انداختم. این وسط بابا عصبانی بود که چرا گردوهایی که من با این همه زحمت به هم چسبانده ام را بقیه باز کرده اند! والو! این خانواده باید یاد بگیرد که گردو را بدون شکستن بفهمد. فردا کلی پروژه عملی دیگر دارم که برایشان برنامه ریزی کرده ام. یکی شان فقط دزدیدن شال های رامش و رنگ کردنشان است. رامش سلیقه جالبی نداره و اگر شالهایش خراب شود کسی غمگین نمی شود.

بی ربط نوشته : می خواهم همینجا اسکار با احساس ترین جمله استادانه را به استاد کاف بدهم. وقتی که کلافه و سرگردان بین ردیف های دانشجویان بالا و پایین می شد و امضا می گرفت و با عصبانیت به من گفت:« خانم اسمتون چیه؟»اسم و فامیل را که شنید تخته شاسی را پایین آورد و خندید:« عه...اینکه فانوی خودمونه».

من فانوی خودشونم، شیرفهم شد؟!

فا نو
۲۲مرداد

امروز جمعه بود. دیر رسیدم سر کلاس. وقتی نشستم هنوز نفس نفس می زدم. استاد عزیز گفت:

-سلام گنگستر، شنیدم گنگستر ها روزهای تعطیل دیر مشغول به کار می شن.

خنده ام گرفت. سلام کردم. یادم رفته بود چه اسم هایی رویم گذاشته... بعد رفت سراغ لپ تاپش ولی پشیمان شد. روبه من کرد و گفت:« فانو حالت خوبه ؟»

نفسم تازه جا آمده بود. گفتم:« بله، ممنون»

برگشت، سرش را خاراند. نگاهم کرد. آب دهانش را قورت داد و گفت:

-منم خوبم فانو، یکم خسته ام ولی حالم خوبه، ممنونم که پرسیدی!

دومین نفری بود که این هفته خیلی دلم می خواست حالش را بدانم، خیلی، ولی نپرسیده بودم و دلخور شد و خودش، بی آن که بپرسم،گفت که خوب است و نمی دانست چقدر می خواستم که همین طور خوب باشد.

فا نو
۱۵مرداد

اولش که برخلاف میلم مجبور شدم بمانم همه چیز آزاردهنده به نظر می رسید غیر از رفقایم. همه یک گوشه کلاس می نشستیم و به همکلاسی های عجیب و غریبمان نگاه می کردیم. یکی شان بود که از همه عجیب و غریب تر بود. با خودش حرف می زد، گهگاهی با خودش دعوا و حتی بعد آشتی می کرد. همه اینها را جلوی ما انجام می داد. گاهی حتی دقت می کردم لب بر می چید و خودش را لوس می کرد بعد توی هوا دست تکان می داد چیزی را حل می کرد سرش را تکان تکان می داد انگار که قانع شده باشد دوباره به سمت کتابش بر می گشت.


چون دانشجوی پزشکی بود استاد قبلی خیلی به او علاقه داشت. در عوض از ما زیاد خوشش نمی آمد. نفرت عجیبی از مهندس های بیکار داشت. برایم مهم نبود،هروقت دانشجوی پزشکی خل و چل حرف می زد، من تا دقایقی طولانی او را زیر نظر می گرفتم. حتی وقتی حرفش با استاد تمام می شد با خودش پچ پچ کنان موضوع مورد نظرش را تحلیل می کرد.

دیروز توی راه پله ها طبق معمول نشسته بودیم و داشتیم تند و تند کلماتی که استاد جدید ردیف کرده بود را حفظ می کردیم. دانشجوی پزشکی خل و چل هم جفت ما نشسته بود و هر کلمه را که می گفتیم با شکلکی، ادایی یا حداقل اگر شده شعری (!) همراه می کرد. ما تازه فهمیدیم او با همین ترفند ها کنکور قبول شده. بعد من از سعیده پرسیدم:« از کی این قاطی دار و دسته ما شد؟»

سعید خنده اش گرفت:« نمیدونم، ولی باحاله نه؟ فقط همین یکی رو کم داشتیم.»

بعضی آدم ها همینطوری می آیند و ما به وجودشان عادت می کنیم. خوب یا بد، انگار از قبل وجود داشته اند.

فا نو
۰۶مرداد

در این روز فرخنده اتفاقات عجیب و هیجان انگیزی افتاد که البته همه شان برنامه ریزی شده بود اما قرار نبود انقدر عالی شود که شبش از بس روز خوبی داشتم به گریه بیفتم!

احتمالا بخشی از آن را در اینستاگرام دیده و حدس زده باشید اما ماجرا ها از آن چیزی که شما فکر می کنید پیچیده تر هستند! برای من روز پنجشنبه از ساعت 5 شروع شد! ساعت پنج داشتم امتحان می دادم! آن هم امتحان راتینگ انگلیسی! سوال مسخره و عجیبی داشت :«شباهت های دانشگاه های آزاد و دولتی را بنویسید!» به قول رفقا تا ما خبر داشتیم اینها با هم فرق داشتند ولی لامصب شباهت می خواست و اول صبح ما در بدر دنبال شباهت بودیم! آخر کار که چرت و پرت ها را نوشتیم اینتر را زدیم و امتحان تمام شد!

از کلاس اول صبح که برگشتم، دو اتفاق جالب در انتظار من بود، اول از همه اینکه معلم شده بودم. باید می رفتم سرکلاس. چه کلاسی؟ باور کنید خودم هم از عنوان کلاس حیرت کرده ام:« داستان گویی و فن بیان با رویکرد داستان های قرآن» چون معلم دبیرستانم ازمن خواسته بود چنین عنوانی را تدریس کنم، رویم نشد بپرسم چی به چیه! شاگردهایم همه کلاس سوم دبستان هستند و بین هشت تا نه سال سنشان است.

اتفاق دوم این بود که دو دوست فرانسوی جدید که اهل ناف پاریس بودند از من قول گرفته بودند بعد از ظهر آن ها را ملاقات کنم، هردویشان رشته شان بیزینس بود اما یکی از آن ها می خواست که شب ها نویسنده باشد. هزاران داستان نوشته شده و چاپ نشده داشت. عین همین جمله را توی پروفایل من دیده بود و به محض اینکه جمله چاپ نشده را خوانده برای من پیام داده ... اولش آمده بود که ایران را ببیند بعد فهمید که یک نفر درست با شرایط خودش گوشه یک شهر سنتی و تاریخی مشغول زندگی خودش است و از قضا علاقه عجیبی هم به زبان انگلیسی دارد!

از آنجا که هردوی این اتفاقات به یک اندازه پرخاطره است هرکدام را در پست جداگانه می نویسم که هم اتوبیوگرافی ای باشد و هم ثبت خاطرات برای روزهای بعد... منتها این را به خاطر داشته باشید که :

- آشنایی با این دوستان عزیز را مدیون سایت کوچ سرفینگ هستم.

- آشنایی با سایت را مدیون دکتر میم.

یک نکته مهم تر:اگر می خواهید زرناله کنید دکتر میم رفیق خوبی نیست، دکتر میم دوست آینده روشن است. او همواره افق های روشنی را برای شما در نظر دارد، چیزی که خودتان هم نمی بینید. حالا دیگر خودتان دانید...(دکتر پورسانت من یادت نره).

فا نو
۰۱مرداد

توی ایستگاه که پیاده شدم به مغازه ها نگاه کردم، ترم قبل ماه رمضان که همین جا کلاس داشتم تمام این مغازه های رنگی رنگی بسته بود. نه خبری از این مانتوهای جینگول پینگولی بود و نه داریک پیتزا تا خرخره پر از آدم بود و که همه توی آن پیتزا بلنبانند.صبح ساعت هفت می آمدم سر کلاس، در یک مسیر خالی از آدم و ساعت 9 هم از همان مسیر برمیگشتم... بار اول که آمدم توی حیاط دلم می خواست فرار کنم. موزاییک های کف حیاط چرک بود و کنار کتابخانه یک دسته کاکتوس دراز و زشت بی ریخت به ردیف چیده شده بود. در مقایسه با شعبه لوکس و براق قبلی که همه معلم هایش مرا می شناختند، یک شعبه غریبه و کهنه اصلا جذاب نبود... وقتی آمدم سمت کتابخانه آنجا تا کتابم را بگیرم کاکتوس ها یکور دستم را کلا پایین آوردند. به کلاس که برگشتم هنوز عصبانی بودم به دبیر گفتم:« من نمیدونم کی کاکتوس رو میذاره کنار کتابخونه!!!»

بعدا فهمیدم معلم خنده رویمان رئیس همان شعبه است. بعدا که کاکتوس هارا برداشتند و دور کتابخانه را خالی کردند . بعدا فهمیدم که هروقت بخواهم می توانم بروم توی دفترش بنشینم یک ساعت غر بزنم و بعد سبک بال و راحت برگردم خانه... حتی وقتی شاگرد آنجا نباشم...انگار که هیچوقت با آن شعبه و آدم های خوبش غریبه نبوده باشم...

پی نوشت: تیرماهی که گذشت برای من خیلی قشنگ و خوب بود. خیلی!

فا نو
۲۸تیر

کلی دوست دهه هشتادی  دارم! شاید باورتان نشود! می روم با آنها کافی شاپ لب و لوچه کج و کوله می کنم و سلفی می گیرم و همه فکر می کنند من با آنها همسن و سالم! سرپیری و معرکه گیری! چند وقت پیش یکی از اساتید که دوروزی بود سن واقعی مرا فهمیده بود،فرمود:« فانوجان تو وقت شوهرت است دختر، خودتو از اینها سوا کن!» و من هم یک جمله طلایی گفتم که :« ko shohar»

و بعد استاد گفتند که :« من دعا می کنم تا آخر امسال تو بری خونه بخت(house of luck)!

ناگفته نماند که استاد مذکور بی نهایت دل پاک و دعاهای گیرایی دارد، پس تا آخر امسال منتظر خبرهای خوشی باشید. جدا از شوخی،اگر بگویم این هفته های تابستان هرروز به اندازه یک ماه زندگی قبلی ام ماجرا  دارم شک دارم باور کنید. زندگی آنقدر با مزه شده که حس می کنم سوار یک ترن هوایی شده ام و در شهربازی زندگی بالا و پایین می روم. مثلا همین دیروز به کتابخانه شهر دعوت شدم و کتاب بادبادک باز را معرفی کردم. بعد از معرفی کتاب آنقدر از من تقدیر شد که یک آن فکر کردم مرا با نویسنده عوضی گرفتند. بعد کتابدار گفت که می خوامت. البته خوشبختانه کتابدار خانم است و این جمله اش خیلی حالت منحرفی به خودش نگرفت. خلاصه زندگی خیلی خنده دار و بامزه است و اگر به شما بگویم فانوی واقعی را پیدا کرده ام دروغ نگفته ام! فانوی واقعی که همش مسخره بازی در می آورد و از خندیدن و خنداندن نمی ترسید برگشته است و آنقدر دور و ورش قشنگ شده که حد و حساب ندارد! هرچند فانو هرشب بیشتر از 6 ساعت وقت ندارد بخوابد اما به محض اینکه سرش می رسد به بالش، چشم هایش بسته می شوند و به عالم رویا راه پیدا می کند.

در پایان این شرح حال جا  دارد از خداوند جان یک تشکر درست و حسابی و یک عذرخواهی کنم که این همه زمستان و بهار به جانش غر زدم در حالی که او تصمیم های بهتری برای من داشت، همچنین بابت پکیج فوق العاده ای که برایم فرستاده دستش را می بوسم یا بوسه معنوی برایش می فرستم. پَکی از آدم های باحال و فوق العاده مهربان که انگار مرا بهتر از خودم می شناسند و سالها منتظر این بودند که ما با هم آشنا شویم.

پی نوشت: پست صوتی انشالله گذاشته خواهد شد(کی کجا، چجوری،چی ...بیخیال)

پی نوشت دو: درست است که من جوگیر هستم ولی باور کنید جو اینجا هم خیلی عالی است!

فا نو