موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۲۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کلاس نویسندگی» ثبت شده است

۲۱آبان


من نمی توانم ترتیب سریال دیدنم یا منطق کتاب خواندنم را حالی بقیه کنم. اینکه یکباره تصمیم می گیرم جیمز جویس بخوانم فقط به خاطر این بود که توی قفسه کتابخانه یک ترجمه خوب از «دوبلینی ها» پیدا کردم و اینکه تصمیم گرفتم Person of Interest ببینم کاملا مربوط به این است که سرماخورده ام و گوشه خانه افتاده ام. از طرفی حوصله سریال های شاخ با یک موضوع یک پارچه را ندارم. سریال مظنون یا Person of Interest فیلمنامه قدرتمندی دارد و ایده ای بکر. هر قسمت تنوع و ویژگی خودش را دارد و از طرفی صحنه های خشن جنسی یا عاشقانه های منگل وار را ندارد از طرفی آنقدر ها هم سنگین نیست که بعد از دیدن آن به عنوان یک نویسنده بعد از این افسردگی بگیرید.

 بی خیال سریال، برنامه این هفته کلاس شخصیت فیلم فارست گامپ است. ای جان!

فا نو
۱۴آبان

من الان گیج ترین شخصیت این حول و حوش هستم. به مثال های زیر توجه کنید:

برای کلاس شخصیت پردازی باید فیلم فهرست شیندلر را می دیدیم. حقیقتش این است که این فیلم را بارها نصفه و نیمه دیده بودم اما هربار وسط کار حوصله ام سر می رفت یا اعصابم خورد می شد. از آن جا که رامش دی وی دی فیلم را گم کرده بود و کلاس صبح زود برگزار می شد مجبور شدم ترافیک اینترنت را به فنا بدهم و فیلم را دانلود کنم. نشستم و با دقت تمام فیلم را که سه ساعت و ده دقیقه بود دیدم. وسط فیلم مجبور شدم برای بار دوم شام بخورم و چندبار نکته های مربوط به فیلم را یادداشت کنم که فردا یادم نرود. از آن جا که تحت تاثیر شخصیت آمون گات قرار گرفته بودم قسمت های مربوط به او را دوباره نگاه کردم. چقدر خوب این مرد عوضی بازی در می آورد. ساعت چهار و نیم به زور خوابیدم چرا که صبح ساعت هفت باید راه می افتادم. فکر می کنید چه اتفاقی افتاد؟

صبح ساعت هشت و نیم با تماس همکلاسی ام بیدار شدم. همکلاسی ام خبر داد که کلاس کنسل شده و حال استاد اول صبح بد شده. بهرحال که من وسط رخت خواب بودم و اگرهم حال استاد بد نمی شد نمی توانستم طی ده دقیقه مسیر یک ساعت و نیمه کلاس را طی کنم. وسط خواب و بیداری گفتم :« چقدر بد» نگاهی به ساعت کردم و ادامه دادم:« حیف شد، ممنون که خبر دادی».

دومین مثال از اولی بدتر است. حین دیدن فیلم فهرست شیندلر مدام با خودم فکر می کردم که اگر به جای استرن من حسابدار شیندلر بودم جفتمان را یحتمل به تیر می بستند. حتی ممکن بود آمون گات را هم به کشتن می دادم و هرچه هم نسل و هم کیش و دور و وری دارم. چرا؟ چون من شاید مزخرف ترین حسابدار این مرز و بوم باشم. تمام این ماه یک صفر اضافه جلوی مبلغ چک پدرم نوشته بودم و پدرم مدام فکر می کرد جای هشتصد هزارتومان یک چک هشت میلیونی دارد! یعنی امشب که معلوم شد اشتباه از من بوده مهر پدری مانع از به قتل رسیدنم شد.

سومین مثال، آیا واقعا مثال دیگه ای هم لازمه؟

خیله خب، طرف از من پرسیده که «پرزانته روز یکشنبه آماده است؟» جواب من:« آره باو، برای پایان نامه پرزانته زیاد داشتم، این برام کاری نداره» طرف:« میشه پرزانته رو ببینم؟» من:« نه مال پایان ناممه هنوز آماده نیست»

بیایید با هم به من بد و بیراه بگوییم:)

فا نو
۲۷مهر

می خواهم یک اعترافی کنم ولی حمل بر خودستایی نکنید. چون واقعا خودستائی محض است اما. بگذارید قضیه را از ابتدا تعریف کنم. قبلا گفته بودم که بچه های کارگاه داستان نویسی ما چنگی به دل نمی زنند. و دو ترم بیشتر نگذشته که تقریبا همه شان جا زدند. یعنی هیچکدام دیگر به کلاس ها نیامدند و استادمان - که هنوزهم زیاد از من خوشش نمی آید- مجبور شد مرا وارد گروه یک ترم بالاترمان کند. گروه جدید متشکل است از ده پانزده خانم هنرمند و فعال. اجازه دارند استاد داستانمان را به اسم کوچک صدا بزنند چون خیلی خیلی با هم صمیمی هستند. من ولی اینکار را نمی کنم. دلیلش این است که من سیگنالهای منفی را از او دریافت می کنم. می دانم از من خوشش نمی آید. غیر از داستان هایم، هرگز نشده با هیچکدام از حرفهایی که سرکلاس می زنم موافقت کند. اما داستان هایم را، خب آن ها را دوست دارد. حالا یا واقعا خوب است یا خصومت شخصی اش روی سلیقه اش اثر نگذاشته .

همه اعضای گروه جدید دوستانی هنرمند و مهربان و با شخصیت و چه و چه ... هستند. حتی سعی کردند خیلی خوب مرا میان جمعشان بپذیرند اما- قدرت کلمه اما  در این است که تمام تعریف های قبلی را دود می کند و به هوا می رساند- هیچکدامشان نویسنده های خوبی نیستند. با اینکه نزدیک به یک سال است همه شان به طور جدی روی نوشتن کار می کنند و به قول استاد- که عاشق آنها است- از جانشان برای نوشته مایه می گذارند اما، نوشته های خوبی ندارند. بسیاری از بلاگر های ما از آنها قوی تر هستند. اغلبشان حتی در یک نقد ادبی هم شرکت نکرده اند و می گویند اعتماد به نفس این کار را ندارند. هیچکدام سعی نکردند سبک یا زبانی را ابداع کنند. مدام دور هم می نشینند، قربان صدقه روسری های رنگی، انگشترهای سنگی و  جنس کیف یکدیگر می روند.

اغلب اوقات ساعت های کلاس به هرز می رود. زنانگی ها بی داد می کنند. آنقدر درگیر جنسیت هستند، آنقدر از حس و حال های زنانگی، خانه داری، آشپزی ، گلدوزی، خیاطی و ... تعریف می کنند که گهگاهی یادشان می رود سرچه کلاسی هستیم. بدتر از همه اینها می دانید چیست؟ اینکه استادمان بی نهایت از اساتید و یا نویسنده های مرد می ترسد. من گمان می کنم استادمان در دنیای زنانه اش بیش از حد فرو رفته. همه آنها، چه مدرن و چه سنتی، همه شان جنسیت زده هستند. من منکر تفاوت های زن و مرد نیستم ولی برخی رفتار های اغراق آمیز ما را هم از اهداف و پیشرفت هایمان دور می کند.

پی نوشت: من خیلی خوبم.

فا نو
۱۴مهر

خب از غیبت من می شود راحت فهمید که دوباره شرایط جدیدی پیش آمده و من داشتم خودم را با آن وفق می دادم. قضیه این است که کلاس زبان و داستان و انیمیشن و هرجور کلاسی که فکرش را کنید تمام شد. ارشد آزاد قبول شدم. طی یک خلوت با خودم و مشورت بسیار زیاد با خودم، تصمیم گرفتیم(من و خودم) ارشد آزاد را نخوانیم.

یک وقفه دو هفته ای ایجاد شد. من کاملا بی کار بودم. مطلقا بی هیچ فعالیتی. نمی دانستم دقیقا چکار کنم. تلاش کردم یک داستان کوتاه پر هرج و مرج را بنویسم. بی نهایت زور زدم ولی خلوت و بیکاری می آمد و وسوسه ام می کرد که بیشتر بخوابم، بیشتر فیلم ببینم بیشتر بروم بیرون الکی بگردم(از این قسمت آخری پشیمان نیستم). آخر هفته خبری آمد. استاد عزیز خبر داد که من جزو 5 نفر قبول شده در آزمون جامع هستم و جزو 5 نفر برتر. هنوز نتایج به درستی اعلام نشده بود که پدر تصمیم گرفت مرا سر کار ببرد. خیلی جدی و محکم. یک میز بزرگ توی مغازه ابزار فروشی گذاشت. درست وسط مغازه. کلی ماژیک و خودکار و مداد ودفتر و دستک هم گفت بخرم. بعد من مسئول پیدا کردن میزان نسیه هر کس شدم. برای بدهکاران حساب باز کردم و با دقتی بی کران مشغول حسابرسی شدم. با ماژیک ها اسم هایشان را رنگی می کردم. پولهای دریافتی سبز. پول های کسر شده نارنجی. بدهکاران صورتی. بدهکاری های پرداخت شده بنفش.

چون قبلا سابقه دیوانه بازی درآوردن را داشتم برادرها و پدرم اذعان داشتند که عجله ای در وصول پول ها نیست. خوب بخور، خوب بگرد، هروقت حوصله ات سر رفت بیا جنس بفروش. آچار جغجغه ای، آچار شلاقی، واشر، بست، نوار تفلون، سیم بوکسل. محیط ابزار فروشی کاملا مردانه است. خیلی ها تا مرا آنجا می بینند جا می خورند. سراغ ابوی و اخوی را می گیرند. بعضی ها سرخ می شوند. یکی دو تایشان حتی به روی خودشان نیاورند من به آنها سلام کردم. منتظر ماندند و آنقدر حضور مرا نادیده گرفتند تا برادرهایم بیایند. خلاصه که خیلی جامعه برای پذیرش حضور زنان آماده است.

کار موقتی من کاملا وقتش آزاد است. اجازه دارم هرروز بعد از ظهر یا صبحی که خواستم بروم سراغ فعالیت های دلخواهم. به شرط اینکه یک نصف روز را حتما سر کار باشم. بخاطر همین سه شنبه به نمایشگاه تصویرگری کودک ماتیاس آدولفسن رفتم. روز افتتاحیه بود و آقای آدولفسن (صاحب آثار) هم حضور داشتند. منتها کسی خبر نداشت و جمعیت کم بود. دوست خبرنگارم سعی کرد مصاحبه کند اما زبان بلد نبود. من وظیفه مصاحبه را برعهده گرفتم. تا به خودمان آمدیم دیدیم مصاحبه از کفمان رفته. مشغول درد ودل شده بودیم. او از ترک کردن رشته معماری گفت و من از شهرسازی و خیری که از آن ندیدم. دوستم شاکی شد که تو مصاحبه را شخصی نکن. آقای آدولفسن خودش اما آدم خونسرد و منطقی ای بودو خیلی صادقانه و بی بهانه در مورد مسائل حتی شخصی حرف می زد. مثلا اینکه در اغلب تصاویر خودش حضور دارد. یا زنی که کنارش هست همسرش است و یا اتاق های به هم ریخته متعلق به دخترش هست.

خلاصه که شاید خبرنگار، مترجم یا حسابدار خوبی نباشم و هنوز هم تدریس زبان و چاپ کتاب یا شهرسازیگری را شروع نکرده باشم(اگر این آخری وجود داشته باشد) اما بی نهایت می توانم ادای همه این مشاغل را دربیاورم. می دانید جذاب چیست؟ اینکه فردا می روم اولین حقوقم را از کار مورد علاقه ام کسب کنم. از قصه گویی برای کودکان. با پول که برگشتم همه تان را می خرم.

پی نوشت: امروز نقد کتاب ملکوت بهرام صادقی بودم. در یک کافه. استادمان داشت یافته های خودش را با شاگردانش مطرح می کرد که ناگهان کافه چی استاد داستان از آب در آمد. یک تفسیر جانانه از کتاب را به زبان ساده گفت. من از صبح با چشم هایی خیره به در و دیوار دارم در مورد ملکوت دوباره و دوباره و دوباره فکر می کنم.

پی نوشت دو: استاد جانم گفت در آزمون استخدامی زبان شرکت کنم. هم چنین به هرکدام از همکلاسی های سابقم رسیده خبر دیپلم گرفتن من با بهترین نمره را داده. شما بگویید نباید شیفته چنین استادی شوم؟

فا نو
۰۱مهر


امروز استاد داشت مکتب رمانتیک را درس می داد. از استادمان (که هنوز عادت استاد خطاب کردنش از سرم نیفتاده ) پرسیدم:« داستانی هست که از زبون معشوق بیان بشه، معشوقی که زیاد براش مهم نباشه به طرف برسه یا نه فقط خوشش بیاد که قضیه کش پیدا کنه  ...»  یکی از همکلاسی ها گفت:«  معشوق کِرم داره» گفتم:« کرم نه، منظورم معشوقیه که از ستایش شدن لذت ببره ولی نخواد درگیر  بشه؟» سوال مسخره ای بود. نباید هرچه در سرم هست را بپرسم. بعضی چیزها را تا به زبان بیاوری تازه می فهمی چقدر مضحک است. استاد گفت که داستان جذابی می شود. عاشقانه ای که از زبان سرد قصه بیان شود. ایده لو رفت و چند نفر خواستند در مورد آن بنویسند. چند نفری که من جزوشان نبودم. می شود یک قصه بی مزه را دوباره نوشت؟ نوشتن پایان های مرده کارِ من یکی نیست.

یکی از افتخارات امسال تابستان نوشتن پنج داستان کوتاه ویرایش شده و تمیز است. چقدر از این سالی که گذشت خوشحالم. چقدر نسبت به اول مهر بی تفاوت. پاییز می آید و من می دانم شگفتی های دیگری در راه است...

فا نو
۱۶شهریور

گوشی ام دوباره خل شده. انگار که بخواهد بگوید دست از سر من بردار و به زندگیت بچسب. البته این حرکتش بد نبوده. خیلی هم مفید واقع شده. مثلا اینکه باعث شد بالاخره بنشینم و صدسال تنهایی را با ترجمه بهمن فرزانه بخوانم. یا اینکه سریال پارک و تفریحات(!)(parks and recreations) را کامل ببینم. هنوز باعث نشده بنشینم درست درس بخوانم اما پای اینستاگرام و تلگرام و سایر گرام هارا هم از زندگی ام قطع کرده. قصد تعمیرش را هم ندارم. چرا؟ چون شاید الان نمیخواهم خیلی از حال دوستانم باخبر بشوم. الان که فصل هجرت و کوچ است. شایسته و مرضیه می روند. فاطی رفته و الی هم احتمالا یک ماه دیگه می رود. همه شان مسیری را انتخاب کردند که من انتخاب نکردم. کار و ادامه تحصیل. من وسط چندراهی هایم محکم و مقتدر ایستاده ام.

دلم برای استادهای زبانم تنگ شده. انگار که تمام این ده ماه آخر را که مدام پیششان بودم یادم داده بودند عین آدم زندگی کنم ولی در عین حال ننرم کردند. الان که باید خودم روی پای خودم بایستم دلم می خواهد دوباره تینیجر بازی در بیاورم و سرکلاسشان بنشینم. دیشب خواب دیدم علی بچه شده. پنج یا شش ماهش بود. روی پاهای من بی قراری می کرد. کلی گشتم تا یک پاکت شیر جستم و آن را گرم کردم و با قاشق به دهانش دادم(شیشه پیدا نکردم). علی می خندید و دل من غش می رفت. صبح که علی 8 ساله سر و مر و گنده را دیدم خوابم یادم آمد. دلم خواست به خوابم برگردم. یحتمل دوباره خوانی داستان های مارکز مرا به این روز انداخته. اینکه هرروز خواب هایی بهتر از واقعیت می بینم.

در آخر با یک توصیه به نویسنده بعد از این هایی مثل خودم تمام می کنم. قبل از اینکه یک کتاب را بخوانید یا یک فیلم را ببینید. منظورم یک اثر فوق العاده عالی و پرآوازه است. براساس پوستر، تریلر ، شنیده ها ، نقد ها، تحلیل ها یا تخیلات  خودتان چیزی در موردش بنویسید. در حد یک طرح یا سوژه. فکر کنید داستان از دید شما چطور است که این همه باحال شده.  بعد که فیلم را دیدید یا کتاب را خواندید می فهمید که شما یک ایده ناب و فوق العاده بر اساس تصورات خودتان داشته اید(حالا نه شاید خیلی ناب ولی جدید و منحصر به فرد).

چه پست در هم و برهمی.

فا نو
۱۲مرداد

کلاس ما از پنج نفر شروع شد. کسی که این کار را به من پیشنهاد داد معلم دبیرستانم بود. زنی که می توانم بگویم به اندازه مادرم دوستش دارم. قرار بر این شد که کلاس را جذاب برگزار کنم.منظور آنها را از "جذاب برگزار کردن" نمی دانم ولی از اول تصمیم گرفتم کلاسی داشته باشیم که هم به خودم خوش بگذرد هم به بچه ها. سریع استاد ها و معلم ها را در ذهنم مرور کردم. نه آقای کاف نه استاد ف و نه حتی استاد عزیزی که همین سه چهار ماه پیش شیفته مسلکش شده بودم... فقط استاد حسینی می توانست بهترین الگو باشد! مرد شماره یک زندگی من! کسی که به اندازه موهای سرم به من توهین کرد و اعتماد به نفس داد! در ازا از آن فانوی خموده و عصبی و خرخوان یک فانوی سرحال و شاد و پررو ساخت! برای کلاس فن بیان باید آقای حسینی می شدم!

کلی بین داستان های قرآن جستجو کردم و بهترین داستان ها را گلچین کردم. داستان هایی که خیال انگیزی بیشتری دارند و کمتر تعریف شده اند! هفته قبل اولین داستان را تعریف کردم: حضرت سلیمان و ملکه سبا

همان اول کلاس گفتم که داستانمان کلی حیوانات مختلف دارد،قصر شیشه و لباس زیبا و کادو و ملکه دارد!
گفتند چه حیواناتی!
گفتم مورچه، هدهد، فیل..
عسل(سوپراستار کلاسم) گفت: من صدای اسب بلدم دربیارم! هرجا لازم بود بگین من صدای اسب دربیارم!
من: باشه!
هرجایی که حضرت سلیمان رخت سفر می بست یا ملکه سبا عازم می شد عسل شیهه می کشید!
یکی شان گفت:« کجای داستان ملکه داشت؟»
گفتم : ملکه سبا پس چی بود این وسط؟
گفت: نه من باربی می خواستم!
گفتم: دفعه بعد برای قصه گفتن به سفارشات شما هم رسیدگی می کنیم!
حس طنز بچه ها عالی است! همه شوخی هایم را می فهمند و همه با هم می خندیم. همان اول کار اسم همه شان را یاد گرفتم و سعی کردم به اسم صدایشان بزنم. غیر از یکیشان که شاید اسکل ترین بچه ی آن محله باشد، بقیه شان بی نهایت باهوش هستند. (همان یک دانه اسکل هم لازمه ی هرکلاسی است).چون کلاس فن بیان است، اغلبشان کمرو بودند اما از جلسه دوم شروع کردند به شرکت کردن در بحث ها. بی نهایت فعال هستند(عسل گاهی از دیوار کلاس بالا می رود.) بی نهایت سوال دارند:« خانم مگه باد دهن داره که حضرت سلیمان باهاش حرف می زد؟ خانم ملکه سبا چرا تا اون موقع شوهر نکرده بود؟  خانم مگه خورشید همون خدا نبود؟ خانم خانم میشه یه قصه برامون بگی که شخصیت اولش فقط دختر باشه؟»
من عاشق اولین شاگردهایم هستم، عاشق کلاسی هستم که خودم هم نمیدانم قرار است خروجی اش چه باشد...ما فعلا خودمان را به دست خنده و گفتگو و خیال و از همه مهم تر داستان های خدا سپرده ایم...
فا نو
۲۸تیر

کلی دوست دهه هشتادی  دارم! شاید باورتان نشود! می روم با آنها کافی شاپ لب و لوچه کج و کوله می کنم و سلفی می گیرم و همه فکر می کنند من با آنها همسن و سالم! سرپیری و معرکه گیری! چند وقت پیش یکی از اساتید که دوروزی بود سن واقعی مرا فهمیده بود،فرمود:« فانوجان تو وقت شوهرت است دختر، خودتو از اینها سوا کن!» و من هم یک جمله طلایی گفتم که :« ko shohar»

و بعد استاد گفتند که :« من دعا می کنم تا آخر امسال تو بری خونه بخت(house of luck)!

ناگفته نماند که استاد مذکور بی نهایت دل پاک و دعاهای گیرایی دارد، پس تا آخر امسال منتظر خبرهای خوشی باشید. جدا از شوخی،اگر بگویم این هفته های تابستان هرروز به اندازه یک ماه زندگی قبلی ام ماجرا  دارم شک دارم باور کنید. زندگی آنقدر با مزه شده که حس می کنم سوار یک ترن هوایی شده ام و در شهربازی زندگی بالا و پایین می روم. مثلا همین دیروز به کتابخانه شهر دعوت شدم و کتاب بادبادک باز را معرفی کردم. بعد از معرفی کتاب آنقدر از من تقدیر شد که یک آن فکر کردم مرا با نویسنده عوضی گرفتند. بعد کتابدار گفت که می خوامت. البته خوشبختانه کتابدار خانم است و این جمله اش خیلی حالت منحرفی به خودش نگرفت. خلاصه زندگی خیلی خنده دار و بامزه است و اگر به شما بگویم فانوی واقعی را پیدا کرده ام دروغ نگفته ام! فانوی واقعی که همش مسخره بازی در می آورد و از خندیدن و خنداندن نمی ترسید برگشته است و آنقدر دور و ورش قشنگ شده که حد و حساب ندارد! هرچند فانو هرشب بیشتر از 6 ساعت وقت ندارد بخوابد اما به محض اینکه سرش می رسد به بالش، چشم هایش بسته می شوند و به عالم رویا راه پیدا می کند.

در پایان این شرح حال جا  دارد از خداوند جان یک تشکر درست و حسابی و یک عذرخواهی کنم که این همه زمستان و بهار به جانش غر زدم در حالی که او تصمیم های بهتری برای من داشت، همچنین بابت پکیج فوق العاده ای که برایم فرستاده دستش را می بوسم یا بوسه معنوی برایش می فرستم. پَکی از آدم های باحال و فوق العاده مهربان که انگار مرا بهتر از خودم می شناسند و سالها منتظر این بودند که ما با هم آشنا شویم.

پی نوشت: پست صوتی انشالله گذاشته خواهد شد(کی کجا، چجوری،چی ...بیخیال)

پی نوشت دو: درست است که من جوگیر هستم ولی باور کنید جو اینجا هم خیلی عالی است!

فا نو
۲۷خرداد

+ کلاس دکتر...برای سعدی شناسی خوبه؟

- خودت سعدی رو بخون.

+آخه کلاس دکتر... و دکتر...هم هست.

- خودت سعدی رو بخون.

+ آخه می ترسم نفهمم.

- تو استارت بزن. اون کتابو وا کن! نفهمیدی من اسممو عوض می کنم.

+عصبانی نشین، خودم سعدی رو می خونم.

هیچوقت برای خودتون منتقد شخصی جور نکنید، احتمال این می رود که طرف شمارا بهتر از خودتان بشناسد و بعد دستتان فرت و فرت پیشش رو شود. ولی جدا از شوخی هروقت با او صحبت می کنم انگار همینگوی هستم که با گرترود استاین حرف می زنم(فیلم نیمه شب در پاریس).

فا نو
۱۶خرداد
بــرای اولیـــن بار یک مستند برای تماشا معرفی می کنم:


 شاید این مستند را از تلوزیون دیده باشید. مثل خودم که قبلا دیده ام. اگر نه پیشنهاد می کنم حتما ببینید. مستند کشدار و حوصله سر بری نیست. قصه دارد، یک قصه جذاب و واقعی. حاج عباس یک خانه بزرگ و وضع مالی خوبی دارد اما بچه دار نمی شود، زن دوم می گیرد و بازهم بچه دار نمی شود. می فهمد عیب از خودش است. داستان مستند اما این نیست، قصه از جایی شروع می شود که سالهاست حاج عباس مرده و زن اول و زن دوم با هم در یک خانه زندگی می کنند...
+از اینجا دانلود کنید
فا نو