موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۵۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فیلم نگاری» ثبت شده است

۱۵اسفند

جارویس: قربان شما برای پرواز نیاز به تمرین دارید!
تونی استارک:جارویس آدم بعضی اوقات قبل اینکه راه رفتن یاد بگیره باید بدوه...
فیلم Iron man سال 2008


فا نو
۰۸اسفند

قبلا زیاد در مورد سکانس های بی اهمیت اما دوست داشتنی فیلم ها نوشته ام، اینجا میتوانید تمام پست هایی که درباره اش نوشته ام را بخوانید. حالا فکر کنید فیلمی هست همین قدر خواستنی به اندازه تمام این سکانس های معمولی، درباره آدم ها و زندگی های معمولی، فیلم بروکلین(brooklyn). در این فیلم خبری از ستاره های راک یا قهرمان های ورزشی نیست. قرار نیست خونی ریخته شود یا انتقام خونی گرفته شود یا اتفاق عجیبی بیفتد که دهان همه از حیرت باز بماند. فیلم بروکلین شبیه یک نسیم است، یعنی شاید در ظاهر به اندازه بادهای پاییزی و طوفان های زمستان سوز و ساز نداشته باشد اما اثرش را به اندازه آنها، بعضا قوی تر می گذارد.

خلاصه داستان این است که دختری (به نام آیلیش) به دنبال سرنوشت بهتر کشورش را به قصد سرزمین فرصت ها (امریکا) ترک می کند و سعی می کند به زندگی تنها در کشوری غریب عادت کند...

نیمه اول فیلم بسیار منطقی و جالب است. شخصیت های اصلی یعنی آیلیش و تونی به خوبی پرداخته شده، با اینکه تونی فرصت کمی برای خودنمایی دارد اما در همین فرصت کوتاه شخصیت او به خوبی برای مخاطب باورپذیر می شود. شخصیت های فرعی تر هم به دور از کلیشه و یا باورناپذیری هستند.علی الخصوص شخصیت برادر تونی(فرانکی)و کشیشی که برای آیلیش کار جور کرده...

این فیلم حال خوب کن و قشنگ را ببینید، شاید نیمه اول قوی تر از نیمه دوم هست و گره گشایی فیلم کمی توی ذوق می زند ولی روی هم رفته فیلمی نیست که از دیدن آن پشیمان شوید;)

فا نو
۲۲بهمن

 من خیلی می ترسم. من قبلا بیشتر آدم ترساننده ای بودم اما وقتی وارد دانشگاه شدم ناگهان انسان محافظه کاری شدم. نمی خواستم مهم باشم. نمی خواستم موضوع بحث باشم. نمیخواستم سر زبان ها بیفتم. محیط دانشگاه ما کوچک بود، حداکثر 2000دانشجو داشت و رشته ما جوری بود که همه همیشه باهم در ارتباط بودند. نمی دانم چرا ، آن موقع 18 سالم بیشتر نبود، با خودم با دنیا با عقاید و زندگی هنوز کنار نیامده بودم.یک مقدار هم دیوانه بودم. قبلا در دبیرستان دیوانگی ام را به نمایش گذاشته بودم اما آن موقع، می خواستم خودم را پنهان کنم. معمولی باشم. کسی که آمد درسش را خواند و رفت. دانشجویی که استاد اسمش را یادش نماند و همکلاسی ها هم به زحمت قیافه اش را یادشان بیاید! نمیدانم چرا! هنوز گهگاهی مزه می پراندم، حرف می زدم اما هرگز آنجوری که باید به شرایط اعتراض نکردم. برای مذاکره با اساتید پیش قدم نشدم و در نظرسنجی ها شرکت نکردم. عشقم این بود که به خانه برگردم تمام کارهای شهرسازی را عقب بیندازم و فیلم ببینم یا کتاب بخوانم!

تا اینکه در فیلم Joy یک سکانس تاثیر گذار دیدم. تاثیرگذار از آن جهت که قسمتی از زندگی خودم در آن بود:« Joy که سرمایه گذاری اش شکسته خورده به دخترش که او را تشویق به ادامه دادن می کند می گوید:« این فکر از اولش هم اشتباه بود، نباید خودمون رو به دنیا نشون میدادیم، نباید سعی می کردیم آدم مهمی بشیم، باید مثل مامان بزرگت پشت تلوزیون قایم می شدیم تا دنیا از وجود ما با خبر نشه*» من تازه فهمیدم با آن همه ساکت بودن و خودم نبودن( وانمود کردن، کوتاه آمدن و اعتراض نکردن اصلا به گروه خونی من نمی خورد اما شاید یک واکنش دفاعی بود در برابر محیط جدیدم) خودم را از دنیا پنهان کردم.

الان چندوقتی است راحت نظرم را بیان می کنم. اگر اعتراضی داشته باشم می گویم. حتی اگر نظرم اشتباه باشد داغ ابراز نظر را به دلم نمی گذارم. از اینکه بقیه فکر کنند همیشه حق با آنهاست نمی ترسم. از اینکه بعضی ها حرفم را بی جواب بگذارند به این خیال که مرا تحقیر کنند یا اینکه با یک نوع تمسخر پاسخ بگویند هم نمی ترسم. از فراموش شدن، عادی بودن و پنهان شدن اما می ترسم. می ترسم کسی باشم که حرفش را نزد و مثل احمق ها مرد درحالی که چیزهایی میدانست...

* دیالوگ دقیق رو یادم نبود، چیزی که در خاطرم مانده و تاثیر گذاشته را نوشتم:)

فا نو
۱۳بهمن

فیلم « Joy» که معادل فارسی هم احتمالا ندارد چون اسم شخصیت داستان است ، یک فیلم حال خوب کن است. البته اگر با فیلم های دیوید او راسل آشنا باشید میدانید که کلا فیلم های او جذاب، گیرا، اندکی طنز و در کل حال خوب کن است. اخیرا او از یک تیم بازیگری خاصی استفاده می کند. جنیفر لارنس، رابرت دنیرو و بردلی کوپر! که الحق و والانصاف ترکیب فوق العاده ای است با شیمی خاص  که بهترین جواب را در فیلم« دفترچه امید بخش» داده اند!

فیلم یک فیلمنامه زندگی محور است، و مثل خلاصه ای که در تمام سایت ها خوانده اید :« داستان زندگی زنی که می کوشد یک کسب و کار خانوادگی پررونق را بنیان گذاری کند...»

صادقانه بگویم در این دوره بیکاری و بیعاری و بی انگیزگی، دیدن همچین فیلمی برای امثال من از نون شب واجب تر است. اول اینکه زنی پس از گذراندن سه دهه  از زندگی اش ، تجربه یک زندگی ناموفق و بردوش داشتن چند انگل زندگی(همسر سابق، مادر و مادربزرگ و پدر) تصمیم به یک ریسک بزرگ می گیرد که یا از او یک بازنده دائمی می سازد یا یک برنده ابدی!

صحنه پردازی، لوکیشن(که مربوط به دهه نود میلادی می باشد ) عالی است و شخصیت پردازی ها هم قابل باور و جذاب است. مثل همه فیلم های او راسل تمام شخصیت ها اغلب درهم برهم حرف می زنند و یک لحظه از حرف زدن و اظهار نظر باز نمی ایستند.اتفاقی که در دنیای عادی هم می افتد.

اما از نظر من بزرگترین مشکل داستان شیوه روایت آن است.(احتمال اسپویل) اول اینکه راوی مادربزرگ است. ناشناخته ترین و بی مصرف ترین شخصیت داستان. شاید تلاش شده باشد که مادربزرگ در چند سکانس الهام بخش به نظر برسد و ایمانش به شخصیت «جوی» راهگشای او در زندگی باشد اما حقیقتا مادربزرگ نه خودش ، نه مرگش و نه حرفهایش هیچکدام آنقدر ها هم تاثیری بر روند داستان ندارند. از آن گذشته روای داستان در نیمه داستان می میرد و ما هیچ دلیل عقلانی ای برای روای قرار دادن میمی یا مادربزرگ نداریم. یاد یکی از تاکسی نوشته های سروش صحت افتادم که سروش صحت را از تاکسی بیرون می اندازند اما راننده تاکسی هنوز حرف می زند و دختری که در تاکسی است به راننده می گوید:« راوی از ماشین بیرون افتاده و چون من راوی این داستان را بیان می کند شما نمی توانید داستان را ادامه دهید» اما راننده تاکسی اصرار دارد که بازهم حرف بزند. دقیقا همین اتفاق هم در فیلم joy افتاده، راوی بیرون افتاده اما هنوز روایت می کند.

غیر از زاویه دید و روایت، مشکل دیگر فیلم ناقص ماندن برخی شخصیت های مهم است. شخصیت جکی، دوست و حامی اصلی joy که تصور شکل گرفتن این بیزنس بدون او غیر قابل باور است به خوبی پرداخته نشده است. اما حضور کوتاه بردلی کوپر در نقش «نیل» بسیار موثر و تعیین کننده است اما کوپر آنقدرها زمان ندارد که خودنمایی کند(اتفاقی که برای بندیکت کامبربچ در فیلم Black mass افتاده است).

پایان بندی فیلم هم کمی آبکی است. لمس کردن کاغذهایی که در دوران بچگی توسط joy ساخته و طراحی شده به اندازه کافی پیام فیلم را می رساند و احتیاجی به دیالوگ های joy در کودکی نیست و این دیالوگ گویی به نوعی حشو و تمرکز بیش از حد کارگردان را نمایش می دهد.

در کل دیدن این فیلم کریسمسی حال خوب کن و ناز را به همه توصیه می کنم ضمن اینکه بازی درخشان جنیفر لارنس مثل همیشه در اوج است.

بی ربط نوشت: در قسمتی از فیلم دنیرو  که نقش پدر را دارد در جوانی نشان داده می شود.تصور کنید رابرت دنیرو با کله سیاه و کت سبز...انگار تراویس بیکل تشکیل خانواده داده(خیلی فانتزی است اما تصور کنید)

بی ربط نوشت دو: این فیلم کاملا خانوادگی است و می توانید بنشینید کنار کودکان خانواده همه کنار هم فیلم را ببینید. هیچگونه رابطه رمانتیکی در فیلم شکل نمی گیرد و تمرکز فیلم بر سایر روابط زندگی قرار گرفته است.

فا نو
۰۶بهمن

فیلم The man from u.n.c.l.e را به سفارش این پست دکتر میم دیدم. فیلم خوش ساخت و جذاب است.فیلم در دوره جنگ سرد اتفاق می افتد و رقابت شوروی و امریکا را در دستیابی به قدرت را به جذاب ترین و فردی ترین شکل ممکن نمایش می دهد. تعلیق ذاتی فیلم عالی و در بسیاری موارد غیر قابل حدس است.

فیلم The visit را از تلوزیون(ماهواره) دیدم. اتفاقی و بدون پیش زمینه ذهنی. تصور می کردم یک فیلم خانوادگی یا مستند است اما فیلم ترسناک می باشد و ترس و وحشتش هم از کلیشه های رایج دور است.اگر فیلم ترسناک دوست دارید(که از قضا شنیده ام برای کاهش وزن هم خوب است) حتما ببینید.

فیلم The revenant مثل یکی از اعضای خانواده است که میدانیم از دیدنش خوشحال می شویم. می آید می بینیمش و از دیدنش خوشحال می شویم. تمام انتظاراتی که براساس شنیده ها و پیش بینی ها صورت گرفته بود برآورده شد.فیلم را در خلوت و تنهایی ببینید یا تنها با کسانی ببینید که حوصله یک فیلم طولانی و تفکر برانگیز را داشته باشند. شات های طولانی و  جذاب طبیعت سرد و جدال انسان و فرهنگ بومی از شاخصه های فیلم است.

فیلم The hateful eight تمام خصوصیات یک فیلم تارانتینویی را دارد. مثل فیلم قبلی در تنهایی ببینید یا با افراد حوصله دار فیلمباز و البته کسانی که تحمل خشونت و بی رحمی را هم داشته باشند. فیلم به مراتب جذاب تر و هیجان انگیز تر از فیلم  The revenant است نه به این معنی که بهتر یا بدتر باشد. نه فقط هیجان بیشتری دارد و تمرکز خاصی روی یک شخصیت ندارد . شما در این فیلم با یک کلیت پیوسته و جالب روبرو هستید.

قدیمی ترین فیلم این لیست Lost in translation  می باشد که این فیلم را هم اتفاقی از تلوزیون دیدم و بعد از اینکه کاملا تحت تاثیر فیلم قرار گرفتم سرچ کردم و فهمیدم سوفیا کاپولا کارگردان این فیلم است.فیلم حقیقتا به تنهایی های دنیای مدرن می پردازد اما با یک نوع حس همدردی و هم پیوندی خاص و روندی دوست داشتنی و گرم... میدانید من یک کینه قلبی از سوفیا کاپولا بابت فیلم پدرخوانده 3 داشتم. بازی کاپولا فقط بد نبود، افتضاح بود اما با دیدن این فیلم و چند فیلم قبلی او فهمیدم بیچاره فقط جایش را گم کرده بود. سوفیا کاپولا یک کارگردان قدرتمند با نوع نگرش خاص و منحصر به فرد از جنس زنانه است.

 فیلم The legend فقط یک مشکل داشت. زیادی تام هاردی داشت.تام هاردی در این فیلم نقش دوبرادر دو قلو را بازی کرده... بنظرم اگر فقط یکی از نقش ها را خود تام هاردی بازی می کرد(و ترجیحا نقش رجینالد) فرصت درخشش بیشتری داشت. فیلم بریتانیایی است و مردمان این سرزمین استعماگرکهنه عاشق ساختن فیلم های شخصیت محور و زندگینامه ای هستند. با این حال نباید از این فیلم توقع زیادی داشته باشید. مثل یک غذای پر از چاشنی بی خاصیت است. شاید سکانس های جالب و جذاب و بازی خوب تام هاردی را داشته باشد (و همین ها دلیل خوبی است برای دیدن فیلم) اما در نهایت نمی شود آن را یک فیلم خوب که از تمام ظرفیت هایش استفاده کرده قلمداد کرد.

منبع برای دانلود فیلم های فوق:

http://tinymoviez.co/index.php?ref=297315

فا نو
۱۳آذر

برای همه پیش آمده که آهنگی قدیمی و مسخره در ذهن تکرار شود و بی اختیار آن را زمزمه کنند. حتی در انیمیشن inside out هم به این اتفاق اشاره شده و دلیلش شیطنت یکسری از ماموران جمع آوری خاطرات کهنه است. اما من حافظه شعر و ترانه ضعیفی دارم، تعداد ترانه هایی که حفظ کرده ام به انگشتان یک دستم هم نمی رسد در ازا دیالوگ های دوست داشتنی فیلم ها و متون خواستنی کتاب ها به شکل فنا ناپذیری در مغزم حک می شوند و هرچند وقت یکبار مدام باید زمزمه شان کنم، امروز تمام مدت دیالوگ های دادگاه فیلم بوی خوش زن (Scent of a Woman1992) در ذهنم تکرار می شوند، نه فقط دیالوگ های کلنل اسلید (با بازی پاچینو) حتی دیالوگ های چارلی و مدیر (یا قاضی دادگاه مدرسه) را هم به خاطر می آورم. مخصوصا قسمتی که کلنل دادگاه را در حقیقت برده اما خودش خسته است و می گوید:

...but I'm too old, I'm too tired, I'm too fu*cking blind. If I were the man I was five years ago

یا این:




فا نو
۲۷آبان

یادتان هست در مورد سکانس های بی اهمیت اما دوست داشتنی فیلمها نوشتم؟

سکانسی که امروز به آن اشاره می کنم هم تقریبا کم اهمیت است، در مقایسه با سکانس های پر تب و تاب و زرق و برق دار فیلم مکس دیوانه (جاده خشم) با این حال علی رغم خشونت این فیلم، این سکانس حال خوبی دارد.

درحالی که فیوریسا (تنها زن مبارز گروه) در حال آماده کردن تفنگش است جوی جاودان اورا نشانه می گیرد. در این زمان تنها زن باردارِجو در را باز می کند و خودش را بین فیوریسا و جو می گذارد. او خودش باور دارد که یک شیء نیست ولی این را هم می داند که در نظر جو جاودان او چیزی جز یک پوسته به دور پسربچه آینده نیست. بخاطر همین تنها سرمایه و دارایی اش(شکم برجسته و باردارش ) را قمار می کند. او اولین و ابتدایی ترین حقش را برای آزادی به خطر می اندازد. درحالی که در چهره زیبا و مادرانه اش کوچکترین پشیمانی یا ترسی نیست.

نکته دیگر این سکانس زنان دیگر است. دست زنان دیگر او را به ماشین (تنها امید رستگاری و آزادی) متصل می کند. اتحادی که ناشی از آگاهی است آنها را مصمم تر جلوه می دهد. زن جوری لبه ی ماشین ایستاده که انگار هرلحظه امکان دارد به بیرون بپرد. او هربهایی را برای بدست آوردن رستگاری و به حقیقت پیوستن رویاهایش خواهد داد. زنهای دیگر، امیدها و باورهای دیگر، مانند رشته ای نازک از زیبایی و کمال او را به مسیر رستگاری پیوند زده اند. زن دیگر(کامل ترین زن) کسی است که شلیک می کند(فیوریسا)

من جدا از دیدن این صحنه لذت می برم.

فا نو
۱۳آبان

درست یادم نیست ، فکر کنم چهارده پونزده سالم بود که فیلم « دارو دسته نیویورکی» را دیدم. نه اسکورسیزی می شناختم و نه دنیل دی لوئیس. فقط به این خاطر دیدم که تازه فلاپی خور کیس کامپیوتر را برداشته بودیم جایش پورت USB گذاشته بودیم.بعد پسر عموهایم که هوارتا فیلم داشتند مدام میگفتند فیلم بیلی قصاب رو ببینید!!! بعد ما فکر می کردیم بیلی قصاب نقش اول و آدم گُل داستان است. از بس که پسرعموهایم مدام می گفتند:« ای جان بیلی قصاب»

خلاصه برادرم فلشی خریداری کرد و فیلم را گرفت و با تصرف و تلخیص به ما نشان داد. خواهرم همانجا تایتانیک ندیده شیفته جان بر کف لئوناردو دی کاپریو شد. آن موقع او را هم نمی شناختیم. فقط می گفتیم این پسر موزرد چشم آبیه! من اما محصور قصاب شده بودم. سبیلش، چشم مصنوعی اش، لحن خونسرد حرف زدنش، حتی قطرات خونی که روی پیشانی و گونه اش به جا می ماند!

عاشق تمام دیالوگ هایی بودم که نمی فهمیدمشان، آن موقع شنوایی انگلیسی ام افتضاح بود و پسر عموهایم هم از ما بدتر. چیزی به اسم زیرنویس هم نه آنها داشتند نه ما سراغ می گرفتیم. ولی من شیفته سکانس رای گیری بودم. از سکانسی که قصاب درهارا باز می کند و می گوید:«روز انتخابات است!»تا زمانی که کاندیدای برنده را چاقو می زند و بعد می گوید:« دوستان من این رای اقلیته»

فیلم مثل اغلب فیلم های اسکورسیزی است. با زیرلایه هایی پیچیده تر و سیاسی تر . جوری که با تاریخ گنگستر های آمریکا بایدبیشتر آشنا شوید. فیلم به نامردی هیچ اسکاری نگرفت و نمره Imdb اش هم باتوجه به ارزش واقعی اش خیلی کم است(هفت و نیم!!!!) اما آنقدر روال تعریف داستان ، المان ها و نشان ها و نور و موسیقی و شخصیت پردازی زنده و جاندار و پویاست که حتی یک دختر پانزده ساله که انگلیسی بلد نیست بدون زیرنویس هم فحوای آن را متوجه شود.

این وبلاگ یک پست به بیل کاتینگ مدیون بود که الان برطرف شد.


فا نو
۳۰مهر

من این فیلم رو الان ندیدم، به محض اومدن کیفیت اچ دی دانلود کردم و دیدم اما گذاشتم سر فرصت برداشتم از این فیلم رو بنویسم.(خطر بسیار کمی برای لوث شدن وجود دارد چون این فیلم خیلی غیرقابل پیش بینی نیست)


http://moviemag.ir/images/phocagallery/1/Avengers_Age_of_Ultron/thumbs/phoca_thumb_l_2.jpg


دیدن فیلم هایی با زمینه قهرمان گرایی بیشتر بستگی به انتظارات شما از فیلم دارد. مثلا خیلی از دوستان - اغلب ایرانی- که اسم فیلم های سوپرهیرویی را می شنوند سریع می گویند:« فقط بتمن نولان»حقیقت این است که ما فقط یک کریستوفر نولان داریم و او برای یکبار خلاقیت به خرج داد و یک بلک باستر پرفروش را به یک اثر عمیق و مفهومی تبدیل کرد. و تکرار این روند به چالش کشیدن قهرمانان بزرگ نوعی تقلید احمقانه است.مثل اینکه کسی بگوید بعد از کلیات سعدی کسی دیگر حق شعر گفتن ندارد! یا فقط حق دارد از روی کلیات بنویسد!

فیلمی که با چند قهرمان همراه باشد انتظارات مخاطبان خاص خود را به همراه دارد. مخصوصا وقتی شش قهرمان همه همراه هم باشند.اما سوال همیشه این است که آیا باید به مخاطبان همان چیزی را ارائه داد که آنها « دوست دارند» یا چیزی را که «نیاز دارند»؟

این فیلم بیشتر همان چیزی را نشان داد که انتظار می رفت.هرچند که من ناراضی نیستم. صحنه های اکشن فوق العاده. سرنوشت های تک خطی اما در هم تنیده قهرمانان و از همه مهم تر اختلاف عقیده، متلک پرانی و شوخی های جالب بین ابر قهرمان ها! و حضور کوتاه استن لی هم مهر تاییدی بود بر این فیلم.


نقطه ضعف این فیلم در شخصیت منفی آن بود. شخصا از اینکه شخصیت منفی یک ربات دستساز بشر بود خیلی خوشم نیامد. هرچند ربات صدای فوق العاده و شوخ طبعی تونی استارک را داشت اما در آخر او تنها یک ربات بود و دیدن او مثل نگاه کردن به بازی های رایانه ای بود. رباتی که خودم می توانم با نرم افزار 3d max آن را بسازم خیلی مرا هیجان زده نمی کرد. و تازه مبارزه کردن با یک هوش مصنوعی ساخته دست بشر مثل این است که یک پتک برداری و بکوبی توی کله خودت! در حقیقت اول تا آخر فیلم حرف تازه ای نداشت، و در حقیقت زمینه سازی می کرد  برای فیلم بعدی!

اما خب باز هم این فیلم نکات بسیار زیبایی داشت که نمی شود از آن چشم پوشید. اول از همه ارتباط عاطفی زیبای بیوه سیاه(اسکارلت جوهانسون) با بروس بنر( هالک با بازی مارک رافالو)، خانه امن و پناهگاه شاهین چشم، جمع شدن همه انتقام جویان زیر سایه پول و قدرت استارک، استفاده از فن آوری نانو و هوش مصنوعی(هرچند ناقص و کلی)، ارتباط زیبای بین خواهر و برادر ماکسیموف، و بوجود آمدن ویژن یا ربات بینش با صدای جارویس که در حقیقت متعلق به تونی استارک بود. همچنین مبارزه بین مرد آهنی و هالک و اختلاف بین مردآهنی و آلترون هم جذاب بود.

یک نکته جالب این فیلم آرام کردن هالک توسط تنها زن مبارز گروه بود، یعنی ناتاشا، و زمانی که بقیه از ناتاشا می خواستند شرایط تغییر شکل هالک را فراهم کند به او می گفتند «زمان لالایی» فرارسیده، و در یکی از سکانس ها که ناتاشا نمی توانست برای هالک لالایی بخواند، تنها با یک مبارزه جانانه و خراب کردن برج و شهر توانستند هالک را آرام کنند. کاری که محبت یک زن می توانست انجام دهد را حتی با به آشوب کشاندن شهر نمی شد جبران کرد.

 باید منتظر فیلم «کاپیتان آمریکا جنگ داخلی» ماند و دید که  مارول می تواند از پتانسیل بالای بوجود آمده در این فیلم برای پیش برد جنگ بین مرد آهنی و کاپیتان امریکا استفاده کند یا نه !

پی نوشت: وسط دیدن مبارزه هالک و مردآهنی پدرم به خانه آمد و با دیدن من و رامش پای تلوزیون پرسید:« دختران عزیزم آیا این فیلم با روح لطیف شما متناسب است؟» ما هم گفتیم:« بلی پدر، او مردآهنی  است که بسیار باهوش است  و هالک هم قلب مهربانی دارد» پدرم به مکالمه ادامه نداد.

فا نو
۲۶مهر

فیلم «بی نهایت خرس قطبی» داستانی سرراست و یک خطی داشت اما بازی باورپذیر بازیگران (حتی دو دختر بچه ) و زمینه امیدوارانه فیلم باعث می شود شما آن را تا آخر ببینید. مخصوصا برای تفکر های سنتی تر و پایبند تر به خانواده این فیلم شاید بهترین پیشنهاد باشد. همچنین وجود گره اصلی داستان(بیماری ذهنی و افسردگی پدر احتمالا اختلال دو قطبی) هم یک نقطه قوت است. هرچند خیلی به بعد تاریک این بیماری و تاثیرات منفی اش پرداخته نشده اما شخصا از اینکه در سیر داستان پدر خانواده به خاطر بیماری اش به طور کامل از زندگی کنار گذاشته نمی شود و همچنان به عنوان « پدر» وظایفی را برعهده دارد بسیار لذت بردم. مهم ترین نکته این فیلم از نظر من این است که یکی از اعضای خانواده به خاطر بیماری اش از نقش خودش خط نخوردو به نظر من این یک هنر جمعی است(که برعهده سایر اعضای خانواده می باشد).
این فیلم پر از سکانس های مسخره و بی اهمیت اما دوستداشتنی بود، مثلا(خطر لوث شدن داستان):
در یکی از سکانس های فیلم ، وقتی دو دختر خانواده می خواهند با دوستانشان بیرون بروند پدر افسرده هم می خواهد همراه آنها شود اما دخترها قبول نمی کنند ،پدر تا لحظه آخر دنبال آنها می رود و با قیافه ای مغموم و دلگیر ته راهرو به آن ها زل می زند تا دختر ها بالاخره قبول کنند او هم همراهشان برود. دخترها دلشان برای پدرشان می سوزد و نمی توانند او را نادیده بگیرند. در سکانس های پایانی نیز یکبار دیگر پدر می خواهد دختر ها را با خود ببرد اما دخترها قبول نمی کنند و از او دور می شوند. دختر بزگتر به پدرش گوشزد می شود که اینبار دلش به حال او نخواهد سوخت و سمت او برنمی گردد، او با خواهر کوچکترش دور می شود و با اینکه سعی می کند برنگردد با تصور پدرش که از رفتن آن ها ناراحت ایستاده به گریه می افتد و دختر کوچکتر او را دلداری می دهد.

http://moviemag.ir/images/phocagallery/1/Infinitely_Polar_Bear/thumbs/phoca_thumb_l_1.jpg
منبع عکس ها:مووی مگ
پی نوشت: تِم این فیلم بسیار شبیه فیلم دفترچه ای با خطوط نقره ای (silver linings playbook) بود.
دفترچه ای با خطوط نقره ای : Silver Linings Playbook - See more at: http://moviemag.ir/cinema/movie-reviews/world/5064-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%B7%D9%88%D8%B7-%D9%86%D9%82%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-(-Silver-Linings-Playbook-)#sthash.oI35kTTq.dpuf
دفترچه ای با خطوط نقره ای : Silver Linings Playbook - See more at: http://moviemag.ir/cinema/movie-reviews/world/5064-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%B7%D9%88%D8%B7-%D9%86%D9%82%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-(-Silver-Linings-Playbook-)#sthash.oI35kTTq.dpuf
دفترچه ای با خطوط نقره ای : Silver Linings Playbook - See more at: http://moviemag.ir/cinema/movie-reviews/world/5064-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%B7%D9%88%D8%B7-%D9%86%D9%82%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-(-Silver-Linings-Playbook-)#sthash.oI35kTTq.dpuf
فا نو