موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۲۵ارديبهشت

صبح از خواب بیدار شدم. با صدای یک زنبور. خیلی قبل از تر ساعت 7:30 دقیقه ای که آلارم روی آن تنظیم شده بود. نیم خیز شدم. زنبور به طور وحشتناکی تلاش می کرد خودش را نجات دهد. در اتاق را باز کردم و پنجره را. یک ربع میان وز وز پایان ناپذیرش غلت زدم. حتی رغبت نداشتم لباس هایم را پیدا کنم و بپوشم. زنبور می رفت توی سه کنجی ها و بدترین نوع صدا را از خودش در می آورد. افتاد توی سه کنج کنار پنجره.

کتاب گفتگو در داستان نویسیِ لوئیس تورکو ترجمه ی پریسا خسروی سامانی را برداشتم و با آن یکبار زدم توی سرش. نمرد. دوبار، سه بار، چهار بار.

کتاب را روی شیشه انقدر فشار دادم تا وقتی که نمیدانم بر اثر چه، زنبور بی خیال جانش شد. برگشتم توی رخت خواب. رمقی برای خواب هم نمانده بود.

فا نو
۲۵ارديبهشت

من رکاب می زنم دور تا دور شهر. حتی قسمت های خلوتی که پدر از آن می ترسد.شهرما سربالایی های خسته کننده ای دارد. من همه آن ها را نفس نفس زنان رکاب می زنم. که مثلا درد هایی را بکشم که مرا به آدم بهتری تبدیل می کند. بعد توی همان خیابان در خلاف جهت ماشین ها می افتم توی سرازیری. همان کارهایی که پدر می ترسد. بعد روی زین می ایستم و تا ورودی شهر رکاب می زنم. تا همان مجسمه زشتی که هروقت به آن می رسیدیم آهنگ های خوب شروع می شد ولی من باید پیاده می شدم چون رسیده بودم به مقصد و ادامه آهنگ ها را نمی شنیدم. کوئین می خواند و من آنجا نبودم. اینجور وقتها دیگر آفتاب دارد غروب می کند. من خیره می شوم به پهنای شهر. به کوتاه و بلندِ ساختمان های بی ریخت و بی قواره شهر توسعه نیافته ام. به جدا افتادگی خودم از قسمت مسکونی . به وانت هایی که کنار خیابان میوه های فصل را می فروشند. من به بوی بهار که دارد کم کم رنگ می بازد خیره می شوم. می پرسی مگر می شود به بو خیره شد؟ من دوچرخه را به جدول های رنگ نزده تکیه می دهم، روی یکی از تبلیغات می نشینم و بویِ بهاری را که از دست می رود تماشا می کنم. من از بین رفتن و پریدن خیلی چیزها را شاهدم. نفسم جا می آید. چرخم را بر میدارم. در جهت درست رکاب می زنم سمت خانه. چند روزی است کلید های خانه را گم کرده ام. روی جدول می نشینم تا سر و کله مادر در کوچه پیدا شود و کلید بیندازد و در را برایم باز کند.

فا نو
۲۳ارديبهشت
موضوع عجیبی است، از دست دادن را می گویم. از دست دادن با تمام رنج و دردی که دارد شما را از یکسری چیزها رها می کند. می دانم مسخره است. ولی برایتان توضیحش می دهم. سال قبل همین موقع من انگیزه ام را از دست دادم و تصمیم گرفتم ارشد شرکت نکنم. به طور کل قید فوق لیسانس شهرسازی را از بیخ کندم و تصمیم گرفتم به جایش زبان و داستان نویسی را دنبال کنم(بدون شک یکی از بهترین تصمیمات عمرم!). بعد از آن با یک نوع سبکبالی خاصی در خیابان راه می رفتم. با  اعتماد به نفس بیشتری با بقیه حرف می زدم. فعالیت هایی را که دوست داشتم از سرگرفتم و آدمهایی دوست داشتنی ام را بیشتر و بیشتر در زندگی ام وارد کردم.
گذشت و گذشت تا به امسال. که دوباره من از دست دادم. شکر خدا این بار نه انگیزه. بلکه یک رابطه نسبتا چالش برانگیز و مخرب. این دفعه هم با نوعی بی اعتنایی خاص در خیابان ها راه می روم. انگار که این از دست دادن های اجباری که چاره ای جز بیخیال شدن ندارد، هی قوی ترم می کند.
 امروزهم بعد از اینکه در یک صف چهل و پنج دقیقه ای کارت ملی هوشمندم را گرفتم از متصدی پرسیدم:« خب حالا چکار کنم؟»
خانم جوانی بود. جواب داد:« هیچی دیگه اگه دلت میخواد برو خونتون».
و خندید. گفتم:« یعنی شام و ناهار نمیدین؟»
ریسه رفت:« نه عزیزم به خودمونم نمیدن».
سری تکان دادم:« همینجوری خالی خالی؟»
پشت مانیتور خم شد. همکارش پرسید که چه چیزی شنیده که این همه خنده دار است. می دانید من جوک می ساختم در حالی که قلبا هنوز آنقدر ها هم شاد نیستم.

فا نو
۱۳ارديبهشت

کاش شهر هم مثل پیراهن بود، می کندی پرتش می کردی یک گوشه ، یکی دوسال بعد دوباره از کنارش رد می شدی و میگفتی چه کهنه و دل آزار شده بود این!

ولی شهر همان جریان مداوم زندگی است، برقرار است، حتی وقتی که تو حال و حوصله اش را نداشته باشی!

فا نو
۱۲فروردين

دور و ورم یک عالمه کتاب نیمه باز بود و خلاصه نویسی ها. جملات هایلایت شده و کتاب هایی که عشق خواندنشان داشت مرا می کشت. پای لپ تاپ داشتم فیلم برگمان را می دیدم. مادر در را باز کرد و نگاهی به تمامِ اتاق انداخت و پرسید:« تو با ما نمیای؟»

چند ثانیه نگاهش کردم.به تصویرش که توی صفحه لپ تاپ باز تاب می شد با لحنِ پر صلابتی گفتم:« نه مادر، بگذار من در قلعه خودم به تنهایی خو بگیرم.»

مادر گفت:« هرجور میلته، فقط اون بخاری رو بذار روی شعله».

- اینجا قلمرو منه!

+پول گازو ما میدیم.

- هرچی!

+من رفتم ولی یکم رو خودت کار کن.

دکمه پاز را فشردم و ادامه فیلم را دیدم. در این ایام بیکاری مراقب قلمروتان باشید.

فا نو
۰۶فروردين
برای من سال نو از دو هفته پیش از سال تحویل شروع شد. شروع کردم به تمیز کاری. به طور وحشتناکی این کار رو شروع کردم. شیشه پنجره هایی را تمیز کردم که هیچ سالی تمیزشون نمی کردیم. چون هم موقعیت خطرناکی داشت و هم کسی اهمیت نمی داد غیر از من. یک سلکشن خوب آهنگ از دال بند و امیر عظیمی و شجریان  در هدفون بی سیم توی گوش من پلی می شد و بی توجه به وقت و زمان تمیز می کردم. قالیچه های مادر را که سالها بود میخواستیم بدهیم قاب بگیری را قاب گرفتم، لامپ شکسته دستشویی را عوض کردم، جاحوله ای که پارسال خریدم را کنار سینک دستشویی نصب کردم. دیپلم زبان و قاب عکس خودم را که نمیخواستم جلوی چشمم باشد زدم به دیوار و کتاب هایم را به ترتیب خوانده و نخوانده توی قفسه کتابخانه مرتب کردم.
کتابهای مزخرف کتابخانه را ریختم توی یک کارتن و سپردم به بازیافت. لباس های کهنه و زشتم را توی یک پلاستیک سفید بزرگ انداختم و دادم دست مادر که بگذارد توی انباری و اگر خواست از آن ها برای تمیز کاری استفاده کند.
امسال موهایم را کوتاه نکردم. برخلاف همه سالها. عود هم نخریدم. باز هم برخلاف همه سالها. سبزه هم نخریدم. مادر را مجبور کردم خودش بکارد.
در سال 95 بیشتر از همه سالهای عمرم فیلم دیدم، کتاب خواندم، به زبان انگلیسی حرف زدم، با آدم جدید آشنا شدم، دوستی های جدید و عالی ایجاد کردم. سال 95 برای من همیشه درخشان خواهد بود. سالی که با  افسردگی آن را آغاز کردم و به پایان رساندم اما بین این دو نقطه ی سیاه اول و آخر، یک رشته طلایی از اتفاقات خوب بود که کمک کرد بزرگ شوم.
نمی شود به طور کلی گفت ولی من بوی بهبود می شنوم ز اوضاع جهان.
فا نو
۰۹اسفند

صبح خیلی زود از خواب بیدار می شوم. منظورم از بیدار شدن باز کردن چشم ها و نشستن روی تخت و بعد شستن دست و صورت و اینها نیست. ساعت شش صبح ذهنم بیدار شد و چشم هایم هنوز بسته بود. تقریبا سه ساعت در همین  حالت بودم و به این یک هفته دیوانه واری که گذشت فکر می کردم. دلم می خواست برای چند روز زندگی نکنم. واقعا. فقط برای چند روز همین جا محو شوم. تا اینکه صدای بسته شدن در آمد. چشم هایم را باز کردم. مادر از خانه بیرون رفته بود. مادرم یعنی جریان زندگی. دلم برایش رفت. نشستم سرجایم. دلم مادرم را می خواست. رفتم طبقه پایین نشستم روی صندلی. انقدر نشستم تا مادر برگشت به خانه. توی دستش پلاستیک های خرید بود. بی صدا رفتم توی بغلش. گفتم:« مامان من باید برم؟»

- کجا؟

- هرجا غیر از اینجا.

فا نو
۰۴اسفند

غمتان را توی خودتان بریزید. غمتان را هرچه سیاه تر و تاریک تر سربکشید و نگذارید کسی بو ببرد شما غمی با این عظمت روی شانه تان حمل می کنید. غمتان را توی کیف دستی های کوچکی که با یک بند ظریف از شانه تان آویزان می کنید بگذارید. درد ها را توی چشمهایتان قایم کنید، توی چشمهایی که در آیینه جیبی به آن نگاه می کنید، آیینه قدی را بگذارید برای شادی ها.

رنجتان را واگو نکنید. خصوصی، شخصی و محرمانه آن را توی قفسه سینه تان حبس کنید. پیش کسی اشک نریزید، حرفی نزنید، اشاره ای نکنید.

بعدها وقتی که دارید مثل ققنوس از خاکستری بلند می شوید مجبور نیستید در چشمان کسی نگاه کنید که دردتان را فهمیده، درک و فهمش برود به درک، فراموشی همیشه بهترین علاج است، برای خودتان یک راه نرفته باقی بگذارید. بدون چشم های ناظر. به آدم ها اعتماد نکنید، پیش خودتان با خودتان زیاد دردودل کنید.


فا نو
۲۹بهمن

خیالت با باد همدستی می کند. باد می وزد، موهایم را نوازش می کند، شالم را به هم می ریزد و مرا از روشنایی ها دور می کند. خیالت مرا حفظ می کند از هرچه قرار است بر سرم بیاید...

فا نو
۲۷بهمن

شین برگشته. یکهو مرا دعوت کرد به خانه اش. خیلی عجیب است کسی را 15 سال بشناسی و نرفته باشی خانه اش. آشنایی ما برمی گشت به زمانی که اجازه نداشتم هروقت دلم خواست راه بیفتم بروم خانه دوستم. الان آن آزادی یک چیز مسخره و الکی به نظر می رسد. وقتی زنگ زدم خود شین هم تعجب کرد:«راستی راستی تو خانه مارا بلد نیستی ها!»

خانه شین با خودش فرق داشت. خودش مسخره بامزه، سازگار و خوب بود. خانه اش با من غریبه بود. شاید چون من اتاقی به بی نظمی افکار خودم دارم اما اتاق شین مرتب و شیک و صورتی بود. کابینت هایش همانی بود که من هنوز سرش با بابا دعوا دارم. خانه شان اما تاریک بود. وسط ظهر هم تاریک بود. خانه ی ما از ازدیاد پنجره شبیه یک ایوان بزرگ است اما خانه آنها شکل روزهایی است که عزیزم را نمی بینم. نشستم روی میز، شین شروع کرد به آشپزی. با هم خیلی درد و دل کردیم. من و شین عقب مانده ایم. شین به زودی فوق لیسانسه می شود و به نظر من حداقل او باید بابت به دست آوردن بخشی از رضایت جامعه خوشحال باشد اما نیست. ما جا ماندیم. ما از این که نه مثل خودمان بودیم و نه مثل بقیه طرد شدیم. شاید به ظاهر در جمعی باشیم و بگوییم و بخندیم و فیلم ببینیم اما، ما هنوز همان دخترهای تنهای ابدی هستیم.

فا نو