موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۰۹اسفند

صبح خیلی زود از خواب بیدار می شوم. منظورم از بیدار شدن باز کردن چشم ها و نشستن روی تخت و بعد شستن دست و صورت و اینها نیست. ساعت شش صبح ذهنم بیدار شد و چشم هایم هنوز بسته بود. تقریبا سه ساعت در همین  حالت بودم و به این یک هفته دیوانه واری که گذشت فکر می کردم. دلم می خواست برای چند روز زندگی نکنم. واقعا. فقط برای چند روز همین جا محو شوم. تا اینکه صدای بسته شدن در آمد. چشم هایم را باز کردم. مادر از خانه بیرون رفته بود. مادرم یعنی جریان زندگی. دلم برایش رفت. نشستم سرجایم. دلم مادرم را می خواست. رفتم طبقه پایین نشستم روی صندلی. انقدر نشستم تا مادر برگشت به خانه. توی دستش پلاستیک های خرید بود. بی صدا رفتم توی بغلش. گفتم:« مامان من باید برم؟»

- کجا؟

- هرجا غیر از اینجا.

فا نو
۰۴اسفند

غمتان را توی خودتان بریزید. غمتان را هرچه سیاه تر و تاریک تر سربکشید و نگذارید کسی بو ببرد شما غمی با این عظمت روی شانه تان حمل می کنید. غمتان را توی کیف دستی های کوچکی که با یک بند ظریف از شانه تان آویزان می کنید بگذارید. درد ها را توی چشمهایتان قایم کنید، توی چشمهایی که در آیینه جیبی به آن نگاه می کنید، آیینه قدی را بگذارید برای شادی ها.

رنجتان را واگو نکنید. خصوصی، شخصی و محرمانه آن را توی قفسه سینه تان حبس کنید. پیش کسی اشک نریزید، حرفی نزنید، اشاره ای نکنید.

بعدها وقتی که دارید مثل ققنوس از خاکستری بلند می شوید مجبور نیستید در چشمان کسی نگاه کنید که دردتان را فهمیده، درک و فهمش برود به درک، فراموشی همیشه بهترین علاج است، برای خودتان یک راه نرفته باقی بگذارید. بدون چشم های ناظر. به آدم ها اعتماد نکنید، پیش خودتان با خودتان زیاد دردودل کنید.


فا نو
۲۹بهمن

خیالت با باد همدستی می کند. باد می وزد، موهایم را نوازش می کند، شالم را به هم می ریزد و مرا از روشنایی ها دور می کند. خیالت مرا حفظ می کند از هرچه قرار است بر سرم بیاید...

فا نو
۲۷بهمن

شین برگشته. یکهو مرا دعوت کرد به خانه اش. خیلی عجیب است کسی را 15 سال بشناسی و نرفته باشی خانه اش. آشنایی ما برمی گشت به زمانی که اجازه نداشتم هروقت دلم خواست راه بیفتم بروم خانه دوستم. الان آن آزادی یک چیز مسخره و الکی به نظر می رسد. وقتی زنگ زدم خود شین هم تعجب کرد:«راستی راستی تو خانه مارا بلد نیستی ها!»

خانه شین با خودش فرق داشت. خودش مسخره بامزه، سازگار و خوب بود. خانه اش با من غریبه بود. شاید چون من اتاقی به بی نظمی افکار خودم دارم اما اتاق شین مرتب و شیک و صورتی بود. کابینت هایش همانی بود که من هنوز سرش با بابا دعوا دارم. خانه شان اما تاریک بود. وسط ظهر هم تاریک بود. خانه ی ما از ازدیاد پنجره شبیه یک ایوان بزرگ است اما خانه آنها شکل روزهایی است که عزیزم را نمی بینم. نشستم روی میز، شین شروع کرد به آشپزی. با هم خیلی درد و دل کردیم. من و شین عقب مانده ایم. شین به زودی فوق لیسانسه می شود و به نظر من حداقل او باید بابت به دست آوردن بخشی از رضایت جامعه خوشحال باشد اما نیست. ما جا ماندیم. ما از این که نه مثل خودمان بودیم و نه مثل بقیه طرد شدیم. شاید به ظاهر در جمعی باشیم و بگوییم و بخندیم و فیلم ببینیم اما، ما هنوز همان دخترهای تنهای ابدی هستیم.

فا نو
۲۶بهمن

خاطرات خنده دارند، بامزه اند، خواستنی اند، لابلای هر موضوعی می شکفند و شما مجبور می شوید لبخند بزنید و از یادآوریشان لذت ببرید ...

خاطرات رفیق نیمه راه نیستند، احتمالی نیستند، فراری نیستند، هیچ کس نمی تواند خوب/بد آنها را از شما بگیرد...خاطرات یکی از عجیب ترین دارایی های انسان هستند بخاطر اینکه شما می توانید همزمان از وجودشان لذت ببرید و زجر بکشید...

پی نوشت: سریال person of interest را تمام کردم، دیریا زود westworld  را شروع می کنم اما پیشاپیش بگویم ترتیب دیدن این دوسریال را رعایت کنید، همچنین اینکه بین این دوسریال چند نمایشنامه از ایبسن بخوانید تا بشوره ببره. راستی تا یادم نرفته، اگر westworld را می خواهید شروع کنید بدانید که در وادی خطرناکی پا می گذارید. شاید آن موقع در 17 سالگی من نادانسته در دنیای شرلوک گیر افتادم ولی امروز با علم و آگاهی کامل می خواهم خودم را در قفس westworld بیندازم.

فا نو
۲۰بهمن

بعضی وقتها لازم است که دنباله ی زندگی را بگیرید. خیلی هم روی جزئیاتش زوم نکنید. مثل بادبادک. کاری به وزش هوا و زاویه و اینها نداشته باشید،نختان را بدهید دست کسی، جای پایتان را محکم کنید توی دلش، و بعد معلق در آسمان ها و زمین پرواز کنید و از زندگی لذت ببرید. حتی اگر لذت از زندگی روزی هشت ساعت مطالعه برای ارشد باشد.

خدایی با عشق همه کارها آسان تر می شود.

فا نو
۱۹بهمن

سکانس اول

با یکی از دوستانم در ماشین منتظر دوست سومی بودیم. من به دوست سوم زنگ زدم و چون فکر می کردم او خواب است گفتم:« عزیزم ما بیرون منتظرتیم، خواب که نبودی؟ ای جان! خیله خب بیا بیرون!»

دوست داخل ماشین گفت:« ای کاش یکی بود با من اینجوری حرف بزنه!»

گفتم:« من همیشه با تو هم همینطوری حرف می زنم! مگه نه؟»

سرتکان داد. گفتم:« پس چرا عقده ای بازی در میاری؟»

می خندد.

سکانس دوم

استاد داستان که دیگر در کلاس او نیستم معمولا خیلی از اخلاق های من- به طور کلی- بدش می آید. مثلا سلام علیک کردن ها یا اصطلاحاتی که من زیاد و بی غرض به کار می برم:« ای جان! عزیزمی، فداد، قربانت و امثالهم در انتهای جملات دوستانه ام.»

دیروز داشتم با او چت می کردم، آخر بحث خودش نوشت:« ای جان، فداد!»

تاثیر شگرفی بر ادبیات زمانه گذاشته ام!

سکانس سوم

مولود زنگ زده می گوید که کات کرده و دلش برای مردی که از زندگی اش رفته تنگ شده. بعد می پرسد:« می شه تا اطلاع ثانوی تو با من هرشب حرف بزنی؟»

می پرسم :« چرا؟»

می گوید:« محبت آمیز صحبت می کنی ، کمبود دارم، دلم می خواد!»

کار دارد به جای باریک کشیده می شود.

نکته جالب اینجاست که من معمولا با غریبه تر ها اینطور محبت آمیز حرف می زنم، نزدیک ترین آدم های زندگی من زشت ترین ولی بامزه ترین اصطلاحات ممکن را از زبان من می شنوند.

پی نوشت: سعی کردم پست شاد بنویسم. زرناله که همیشه هست:)

فا نو
۱۵بهمن
خودم اعتراف می کنم که می دانم اشتباه است.
من نمی توانم دیگران را درک کنم. آن روز کنار رود توی کافه ، راضیه روبرویم نشسته بود و مدام داشت خاطر نشان می کرد که نمی داند اختلاف بین ما دوستان چیست ولی او فرق دارد و می خواهد قید همه چیز را بزند و پاپیش بگذارد و رفاقت هارا تازه کند و فلانی را که از جمع رفته بازگرداند.
اگر درک داشتم شاید اشاره ای نمی کردم و فقط می گفتم هرطور میلت است. ولی نتوانستم ساکت بنشینم. زورم می آمد یکجوری قضیه داشت پیش می رفت انگار راضیه بالاتر و برتر و بزرگوار تر از همه ماست. من آن روح بزرگ ساکت ماندن را نداشتم. به او گفتم که اختلاف ما سرِ خودِ راضیه بوده است. راضیه ساکت شد، کپ کرد. به او گفتم که میدانم گفتن این قضیه به او اشتباه است اما من فقط میانجی بوده ام و فلان شخص که ناراحت شده به خاطر فلان رفتار راضیه ناراحت شده و من میخواستم چیزی نگویم، که نشد!(البته خیلی هم برای خودداری تلاش نکردم).
راضیه برای چند لحظه نفهمید کدام خرقه را بپوشد. راضیه بزرگوار بود، درک و منطق داشت، درست برعکس من. گفت که همچنان قصد عذرخواهی دارد و از این حرف ها. خرقه همیشگی را پوشید.
من درک نداشتم. من مثل همیشه ام بودم، بی صدا می رنجیدم و به روی خودم نمی آوردم. از رفیق ده ساله ام داشتم آسیب می دیدم. همین روزها، از عزیزانم می رنجم ولی به رویشان نمی آورم. جوری که انگار زندگی من پرمشغله تر از این حرفهاست اما حقیقت این است که هم رنجیده ام و هم تنها هستم. هرچند خودم عامل این پیله تنیده شده دور خودم هستم ولی، همینطور رنجیده هم بابت وجودشان شکرگزارم.
فا نو
۱۳بهمن
هوا عجیب خوب است.
و تمام آدم های خواستنی من توی شهر هستند. او البته شاید چهل پنجاه کیلومتری دور تر اما حداقل از نظر قانونی تمام آدم های دوست داشتنی من در محدوده ی مرزی یک شهر محسوب می شوند.
هوا جان می دهد برای چای بهارنارنج. برای چیزکیک، نوتلا، برای بستنی زعفرانی، باورت نمی شود ولی هوا برای یک تکه نان خشک هم خوشمزه به نظر می رسد. هوایِ سردِ بی نظیری است برای پیاده روی کنار رود، برای نشستن های طولانی روبروی کانال، برای توی صف سینما ایستادن،  برای خندیدن های دوتایی، برای توی ایستگاه اتوبوس نشستن و سوار اتوبوس نشدن.
حقیقتا هوای خوبی است هوای بودنت ای عزیز.


فا نو
۰۷بهمن
نمی دانم چرا ولی همچنان از مشکلات بی خوابی و بی میلی به غذا و بی حوصلگی و میل به مرگ لذت می برم. یادم هست که وقتی فـ همسنِ الان من بود گفت:« از مردن نمی ترسم و خیلی هم به آن علاقه دارم». اما بعد از آن که نیمه گمشده اش را پیدا کرد و زندگی دلخواهش را بنا کرد اسم مرگ آوردن پیش او خیلی مسخره به نظر می رسد.
برای من آنقدر ها تغییر نکرده. نمیدانم. شاید برای مدت کوتاهی وقتی از طبقه چهارم ارگ رد می شدم فکر سقوط به سرم نمی زد. برای مدت خیلی خیلی کوتاهی احساس تنهایی بی نهایتم به اندازه ای کم شد ولی گمان می کنم ما آدم ها آخر کار همینقدر تنها هستیم. همینقدر با مرزهای سقوط و صعود کلنجار می رویم. من فکر می کنم ما آدم ها با دنیایی که در ذهن خود ساخته ایم مشکل داریم. سعی می کنیم بکوبیمش، آن را از اول بسازیم و یا آن را دکور بزنیم ولی خب آخرش پی و زیر بنا همان است. دنیای جدید شاید کمی زرق و برق دارتر ولی روی همان فنداسیون قبلی است. مشکلاتی که با خودمان داریم سر جایش است، شاید کمی دورتر ولی نه آنقدر که نشود آن را دید.
من فکر می کنم یکسری چیزها تا ابد با آدم باقی می ماند. حالا نه شاید به قوت الانش، شاید کمی کمرنگ. عطری، طعمی، رنگی. محو نمی شود. من شاید آدمی هستم که همیشه آخر قصه را می دانم. شاید به خاطر همین هم هست که با همه چیز جوک می سازم، از همه قصه های تکراری بدم می آید و از آدم هایی که حرف جدیدی ندارند بدم می آید. شاید به خاطر همین است که
پی نوشت:هست، همیشه هست، انگار که از اول بوده.مهربان، عزیز، خواستنی.

فا نو