موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۲۳بهمن

http://s5.picofile.com/file/8170255000/Interstellar_Movie_Poster_Wallpaper_702x391.jpg

intestellar فیلمی است به نویسندگی برادران نولان و کارگردانی کریستوفر نولان!

دیدن فیلمهای برادران نولان « برای من» مثله خواندن اشعار خیام است، هم تفکر برانگیز و هم بی خیال کننده! هرچند این فیلم در سبک علمی و تخیلی است اما به هیچ وجه مثل سایر فیلمهای علمی و تخیلی نیست، درست مثل فیلم های « بتمن» که شبیه سایر فیلم های کمیکی نیست...

خطر لوث شدن پایان فیلم

داستان  فیلم اخر الزمانی است، سبکی که این چند سال آخر در هالیوود رونق گرفته و سالی سه چهار فیلم به این سبک ساخته می شود، اما تصویری که نولان از آینده به ما نشان می دهد خیلی طبیعی و قابل باور است، دنیا دیگر جای سالمی برای زندگی نیست، منابع تمام شده، سنگها و کوهها در حال فرسایشند، جهان دیگر به مهندس و مخترع نیاز ندارد،ناسا و ارتش منحل شده، چرا که خورد و خوراک ضروری ترین و اصلی ترین نیاز تمام بشریت شده و به درد بخورترین شغل « کشاورزی» است، کتاب ها دستکاری می شوندو حقیقت پا گذاشتن انسان به سایر سیاره ها پنهان می شود تا مردم تشویق شوند به جای اندیشه زندگی کردن در جای دیگر در همین سیاره عمر رابه پایان برسانند، گرانش دچار مشکل شده و حقیقت این است که زمین در حال مردن است، و مردمانش نیز به مرگی دردناک تر از آن محکومند، هرچقدر که زمین مرگ خودش را پذیرفته بشر به اقتضای غریزه اش از مرگ فراری و دنبال راهی برای زنده ماندن است...

در این میان یک فضانوردان از کار برکنار شده به نام کوپر با دوفرزندش زندگی میکند و تلاش میکند با آخرین محصول باقی مانده ی زمین «ذرت» روزگار بگذراند، تا اینکه به وسیله علائمی که از کتابخانه دختر ده ساله اش اعلام می شود متوجه وجود سازمانی زیر زمینی (همان ناسا) می شود. ناسا چه قصدی دارد؟ ناسا می خواهد منظومه ای دیگر برای زندگی بشریت پیدا کند یا حداقل تخمک هایی انسانی را به سیاره ای دیگر بفرستد تا نسل بشر منقرض نشود، اما چه کسی کوپر را به سوی ناسا راهنمایی کرده؟

آنها! آنها چه کسانی هستند؟ کسی نمیداند، کسانی کوپر را انتخاب کرده اند و کوپر علی رغم  مخالفت دخترش « مورف» به امید پیدا کردن منظومه و سیاره ای دیگر قبول می کند که جزو پروژه باشد، در این سفر احتمال برنگشتن وجود دارد و احتمال بدتری نیز وجود دارد، اینکه کوپر با سن واقعی اش بازگردد درحالی که بچه هایش پیر شده اند( به دلیل نسبیت متفاوت زمان در جو های مختلف)!

داستان بسیار پیچیده و پرتعلیق است و به این سادگی ها قابل تعریف نیست، فقط بی نهایت دلم میخواهد در مورد پایان فیلم حرف بزنم پس اگر کسی ندیده، این قسمت را نخواند، حقیقت این است که «آنها» همان آیندگان ما هستند که برای کمک به ما در پیدا کردن منظومه ای دیگر برای زندگی سیاهچاله ای ساخته و تونلی به گذشته ما و خودشان حفر کرده اند، به قول برندی(یکی از فضانوردان فیلم) :« برای آیندگان گذشته مثل غاری تاریک  و آینده شان مثل بالای کوه است» پس آیندگان ما ( احتمالا همان نسلی که از تخمک ها در سیاره ای دیگر شکل گرفته اند) شانس خود را امتحان کرده اند و حفره ای در منظومه ای پدید آورنده اند و کوپر و دخترش را برای نجات دنیا انتخاب کرده اند، هرچند کوپر گمان میکرد خودش انتخاب شده اما در حقیقت دختر کوپر به نام مورف برای نجات دنیا انتخاب شده، مورف باهوش که کد ها را توسط پدرش در منظومه ای دیگر از طریق ساعت قدیمی پیدا میکند فرمول جاذبه را به پایان می رساند و ایستگاهی بر اساس آن در سیاره زحل بوجود می آید، بعد ها جنازه کوپر پیدا شده و با دختر در بستر مرگش ملاقات می کند، دخترش که اکنون پیرزنی در حال مرگ است بعد از گپ کوتاهی با پدر از او میخواهد که شاهد مرگ او نباشد:« والدین مستحق نیستند شاهد مرگ فرزندانشان باشند»  و با پدرش خداحافظی میکند... درحالی که پدرو دختر هردو می دانستند که توسط «آنها» انتخاب شده و زندگی نرمال و راحتشان را در راه نجات بشریت از دست داده اند!

http://s5.picofile.com/file/8170262092/interstellarpic.jpg

در این فیلم بعد حرکت در زمان به طرز زیبا و قابل باوری مطرح شده، بار دراماتیک و احساسی فیلم بیش از اندازه ما را تحت تاثیر قرار می دهد و بعد عشق هم پذیرفته شده، یکی از احساسی ترین صحنه ها سکانسی است که کوپر بعد از کشف یک سیاره به سفینه برمیگردد، سیاره ای که در جو آن سرعت حرکت زمان کند تر از زمین ماست و باعث شد در حالی که کوپر 45 دقیقه بیشتر در سیاره نبود اما فرزندانش 23 سال پیرتر شوند، وقتی که کوپر پیامهای فرزندانش را دید - درحالی که قادر به پاسخ دادن نبود- متوجه شد که دخترش اکنون همسن اوست و تمام این 23 سال که برای او در عرض چند دقیقه گذشته غیر قابل بازگشت است، دخترش به زنی بالغ تبدیل شده و پسرش نیز ازدواج کرده و دو فرزند دارد، کوپر که در حقیقت جسمانی 33 سال بیشتر ندارد پدربزرگی غیرقابل دسترس با هدفی مبهم در یک کهکشان دیگر سرگردان است...

در پایان به چند نکته ختم می کنم:)

- این فیلم یکی از بهترین فیلمهایی بود که دیدم، اما خب این فیلم را برای اوقاتی پیشنهاد می کنم که حوصله فکر کردن به پیچیده ترین مسائل کائنات را دارید.

- قسمت شد و بالاخره من به خاطر یک فیلم علمی و تخیلی آن هم به کارگردانی نولان اشک بریزم، راستش را بخواهید حتی برای مردن بتمن هم گریه نکردم اما وقتی که کوپر بیست و سه سال از عمرش را در عرض چند دقیقه از دست داد و پیام های تصویری فرزندانش را دید من هم پا به پای او گریه کردم...

- ثانیه به ثانیه این فیلم هدفمند است و چیزی به اسم «وقت کشی» در آن وجود ندارد...

فا نو
۱۸بهمن

راپونزل:و همینطور منو سالها تویه برج حبس کردی و نذاشتی با دنیای واقعی ارتباط داشته باشم! بعدشم  تو یه مرداب تک و تنها  ولم کردی و رفتی!

جادوگر: من فقط میخواستم ازت محافظت کنم، همون کاری که همه مادرا انجام میدن! 

بی شک قشنگ ترین قسمت های فیلمِ in to the woods متعلق به جادوگر (مریل استریپ )است! در این داستان شنل قرمزی، جک(ولوبیای سحر آمیز) و همچنین سیندرلا و نامادری و خواهر بدجنس، راپونزل و دو تا شاهزاده خوشتیپ و غول (تمام داستان های برادران گریم) وجود دارد با این حال، چیزی که همه را به هم پیوند میزند، جنگل است...داستان ها در هم می پیچند و درلحظات آخر از خودمان می پرسیم:« دقیقا  چطور میخواهد این قصه را سر هم بیاورد؟»

و دست آخر به این نتیجه می بینیم که داستان به معنای واقعی سرهم بندی شد و مارا با یک جنگل تاریک از سوال تنها گذاشت! این فیلم نه موزیکال به تمام معناس و نه فانتزی و نه درام و نه هرچیز دیگری فکر کنید، ترکیبی از همه فرمول های موفق فیلمهای اخیر است اما خب معجونش زیاد خوشمزه نیست، البته غیر از وقتهایی که جادوگر می گوید:« شما نجیبید، شما نه درستکار و نه بدکار، بلکه نجیبید، اما من نجیب نیستم، فقط واقعیت را میگویم!»

پی نوشت: بود و نبود جانی دپ در این فیلم آیا مهم بود؟ نه اصلا! اگر نقش گرگ را بقال سرکوچه ما هم بازی میکرد زیاد فرقی نمیکرد، جانی دپ تورا چه می شود؟

فا نو
۱۸دی

من یاد نمی گیرم، من اسم خیابان های اصفهان را یاد نمی گیرم، هرچقدر هم که از روی آنها نقشه تحلیل بکشم کروکی بزنم و تحلیل کنم باز هم خیابان ها برایم غریبه است، کمال اسماعیل و بلوار آئینه و بلوار سعدی و فرایبورگ و بزرگمهر، همه اینها را تک تک کشیده ام و خوانده ام ولی تا وقتی روی برگه و کاغذ هستند تا وقتی که تو نیایی و همه آنها را باهم قدم نزنیم، تا وقتی با متر مترش خاطره نسازیم، من اسم آنها را یاد نمی گیرم، نه که نتوانم، آنقدر مقاومت میکنم تا مجبورم کنی یاد بگیرم، و بعد بتوانی بگویی:«چهارراه شکر شکنو که میدونی کجاس؟» بعد من عین گیج و منگل ها نگاهت کنم و تو بگویی:« عه چطور نمیدونی، همون که یه پیرزنه ازت ساعت پرسید و بعد که تو جواب دادی منو دعا کرد» بعد قاه قاه بخندیم و من خیابان ها را به خاطره ها پیوند بزنم، من این خیابان ها خشک و خالی و بی خاطره یاد نمیگیرم...

فا نو
۲۵آذر

http://s5.picofile.com/file/8157650068/The_Boxtrolls_Review.jpg

انیمیشن the boxtrolls در یک شهر خیالی به اسم چیزبریج اتفاق می افتد، موجوداتی در زیر زمین شهرزندگی می کنند که ظاهری شبیه غول دارند با این حال به شدت ترسو هستند اما خلاق و مبتکر و به نوعی مهندس هستند.از سالها پیش غولهای جعبه پوش کودکی 2 ساله را برداشته و پیش خود بزرگ میکنند، زندگی آنها زیر زمین جریان دارد تا زمانی که شب فرا برسد و آن ها برای زیر و رو کردن زباله ها و پیدا کردن وسایل بدرد بخور به روی زمین می آیند و به محض دیدن غریبه ای، به سرعت در جعبه شان پنهان می شوند.آنها به نوعی آشغال ها را بازیافت می کنند و فقط تحت تاثیر اشیاء دور ریختنی اما جالب و کارا مثل چتر، رادیو و ساعت از کار افتاده، هم زن دستی، خرس عروسکی کوکی و ...قرار می گیرند، از همان زمان دزدیده شدن پسربچه به نام اگز شخصی به نام اسنچر مامور دستگیری تک تک ترول ها شده، هدف اسنچر فقط راه پیدا کردن به انجمن دولت مردان شهر (کلاه سفید ها)راه پیدا کند و مفتخر به دریافت کلاهی سفید گردد. غول های جعبه پوش دانه دانه در حال کم شدن و دستگیر شدن هستند و اگز هرروز قد می کشد...

هر انیمیشنی که ردیی از تیم برتون در آن باشد شما باید منتظر ترس و سیاهی و البته یک جوان خجالتی و از همه جا بی خبر باشید، من شخصا خیلی می ترسم، انقدر که ازشخصیت های بد انیمیشن ها می ترسم از شخصیت های قصاب (فیلم دار و دسته نیویورکی)، نویسنده(فیلم درخشش) و فیلم های دیگر نمی ترسم، چرا که همیشه در نظر من قرار نیست فیلم هایی که با مخاطب کودکان ساخته می شود خیلی مارا بترساند، به همین واسطه من بی اندازه از انیمیشن « کورالین» ترسیدم و ازش متنفرم، بخاطر همین با یک ترس خفیف شروع به دیدن فیلم کردم، غول های زشت و نکبتی فیلم بواسطه حرکات خلاقانه و خنده دارشان و همچنین صدای خاص و بامزه اصلا ترسناک نیستند، برعکس خیلی زود خودشان را در دل ما جا میکنند، آنها از مردم شهر صمیمی تر، خاکی تر و خوش قلب تر به نظر می رسند، اسنچر شخصیت بد داستان، کسی است که علی رغم ذات و طبیعت خود قیام کرده و هدف نهایی زندگی اش را راهیابی به انجمن کلاه سپید ها قرار داده، او با استعداد، با هوش و با پشتکار است ، اما یک نکته را فراموش کرده، اینکه برای خودش و متناسب با ذات و طبیعتش رفتار کند، بارز ترین نقص اخلاقی او زمانی خودش را نشان می دهد که با وجود حساسیت به پنیر بازهم اصرار به خوردن پنیر دارد تا جزو انجمن کلاه سفید ها باشد و هربار با کمک زالو ها از این مهلکه جان سالم به در می برد. دختر قصه وینی مثل باقی دخترها خیلی خوشقلب و گل و بلبل نیست، پدرش - بانفوذ ترین مردشهر- به او توجه نمی کند، او میل عجیبی به دیدن جنایات و تجسم آن دارد، و فقط به این خاطر به اگز کمک می کند که می خواهد حرف خودش را ثابت کند. او به شدت ثابت قدم، رئیس ماب و نترس  والبته کمی کله خر است.شخصیت اصلی اگز شاید آنقدر ها جذاب نباشد، او خجالتی اما درستکار است، باهوش است و خیلی زود به آداب و معاشرت آدم ها خو می گیرد، نسبت به موجوداتی که او را بزرگ کرده اند وفادار و نسبت به آدم های غریبه که او را نمی شناسند تا حدودی بی توجه است.

فیلم جذاب و روان است، پر از صحنه های بامزه و بعضا چندش آور است، دیالوگ ها بامزه و نوع حرف زدن غول ها خنده دار است...اما خب یک نکته خیلی مهم در این فیلم که دغدغه این روزهای زندگی من بود و توجهم را جلب کرد شخصیت منفی قصه بود، اسنچر می خواست به هر قیمتی خودش را به  هدف غایی اش برساند غافل از اینکه این هدف نه تنها در نهایت چیز جذاب و بدرد بخور و بزرگی نیست بلکه حتی به او و سلامتی اش هم آسیب می رساند، درست مانند زمان هایی که ما اصرار می کنیم در کارهایی که هیچ استعداد و علاقه ای نداریم برای به ثروت و قدرت رسیدن موفق شویم، شاید این بزرگترین درس فیلم برای من بود.

توضیح نهایی:

اگر مثل من به بازیافت و جمع آوری وسایل دور انداختنی و کاردستی ساختن با آنها علاقه دارید

اگر مثل من دیوانه لهجه بریتانیایی هستید

و اگر استاپ موشن دوست دارید

حتما این فیلم را تماشا کنید...

فا نو
۲۴آذر

از سری بدبختی های آدم های شخصیت گرا و بازیگر گرا این است که به هوای بازی بندیکت کامبربتچ و تام هیدلستون فیلم طولانی و کشدار « اسب جنگی» را می بیند و متوجه می شود بیخودی ترین سکانس ها مربوط به همین دوبازیگر نه به خاطر ضعف بازی بلکه به خاطر ضعف فیلمنامه است.

اما درکل فیلم سرشار از احساسات انسانی ، شات های طولانی از طبیعت دلربای انگلیسی و البته اضطراب جنگ - البته نه خیلی خشن- است، قسمتی که من خیلی استرس داشتم، زمانی بود که اندرو در پشت جبهه باقی موند و به او دستور داده شد  تا به کسانی که برمیگردند و به دشمن پشت می کنند شلیک کند، اندرو می بایست به همرزمان خودش، دوستان و همشهری ها و هموطنانش شلیک می کرد، حتی فریاد دوستش آلبرت هم از وحشت او کم نمیکند:« اندرو اشکالی نداره، هیچکس برنمیگرده، تو مجبور نیستی به هیچکس شلیک کنی» اما حتی خود آلبرت هم شک داشت این اتفاق بیفتد، او به زور به سوی جبهه رانده شد و به دل جنگ پیوست، به شلیک ها، گلوله ها، آدم هایی که هر لحظه زمین می افتادند، نفر بعدی ای که ممکن بود او باشد، و بعد زمانی که حس می کرد همه چیز آرام شده، اندرو را پیدا کرد، اندرو زمانی که دید نمی تواند به هموطنانش شلیک کند خودش از خاکریز بالا رفت و به جبهه پیوست، قدم به قدم ، ذره به ذره پیش رفت، اگر قرار بود بمیرد، به هر نحو بازهم شرافتمندانه تر از کشتن هموطنانش بود، در لحظه ای که اندرو پا به زمین جنگ گذاشت صد در صد فاتحه خود را خوانده بود، او برای مردن آماده بود، اما او آلبرت راپیدا کرد، همدیگر را بغل کردند، همه چیز تمام شد بود ، بدترین چیز ممکن اتفاق افتاده بود و هردو سالم بودند، هردو به ده خود برمیگشتند و روزهای قدیمی از سر گرفته می شد اما ، مه سپید قبل از اینکه او خودش را به آلبرت برساند او را در برگرفت، گاز اشکاور، اندرو مرد، آن هم وقتی که فکر میکرد همه چیز به خوبی و خوشی پایان یافته، آلبرت درچند قدمی او بود و راه جدیدی برای فرار پیدا کرده بود اما اندرو باید می مرد، او کنار سرباز های دشمن می افتاد و می مرد، کنار آدم هایی که شب ها وحشت جنگیدن با آنها مو بر تنش راست می کرد، همه چیز تمام شده بود...

فیلمهای جنگی قلب مرا می شکند، بی رحمی ها، داستان های بیشماری که در قلب و جان و جیب های سربازان خفته است، من همیشه خودم را جای پرستار ها تصور میکنم، در حالی که در انبوه کمبود گاز استریل و دارو و مسکن و ضدعفونی می لولم و لباسهایم کثیف و بدبو و موهایم به پیشانی عرق کرده ام چسبیده، دست وپا و چشم و جسم سربازانی را پانسمان می کنم که روحشان سیاه شده، چشمهایی را می بینم که یکبار به طور کامل تا ته خط رفته و برگشته و رذیل ترین شکل بشریت را دیده، و در حالی که من محو سیاهی و تاریکی و سردی دنیای پشت آن چشم ها می شوم، او با دیدن من به چیز دیگری فکر میکند:« امنیت، خانه، زن ، خواهرم...مادرم و هر زن دیگری که در یک جای امن منتظر من است، آرامش»

فا نو
۲۲آذر

آن موقع که « زنان کوچک » را خواندم صد در صد تصمیمم را گرفته بودم تا نویسنده شوم(سوم راهنمایی یا اول دبیرستان بودم)، بنابراین هر لحظه که اسم « جو» را در کتاب می دیدم آن را مترادف با اسم خودم میدانستم، وحشی، عصبانی، هیجانی، زودجوش، انتقاد ناپذیر و از همه مهمتر شاید در صدد نویسنده شدن، و البته دوست ناداشتنی...

زنان کوچک دخترانه است، پر از اتفاقات کوچک و جزئیات به ظاهر بی اهمیت اما سرنوشت ساز، اینکه «جو»  در سلام کردن به پسر همسایه پیش قدم می شود، مهم است، خیلی مهم است، باید دختر باشی تا بدانی چقدر دل و جرات لازم است تا از پشت پرچین ها داد بزنی:« سلام! روز خوبی برای کریسمس به نظر می رسه نه؟» و البته دل و جرات هم لازم دارد تا مثل «مگ» در مهمانی اشرافی ای که باید خودت را به عنوان یک دختر مجرد به کمال رسیده معرفی کنی یک دست لباس کهنه فلانلی بپوشی با کفش هایی که پاشنه هایشان در رفته و البته مواظب باشی کسی نفهمد این را از گنجه خانه بیرون آورده ای...و البته مثل «ایمی» تمام عمر تلاش کنی پهنی بینی ات را با گیره کوچک کنی، دختر ها می دانند چه مصیبتی است بیرون رفتن و داشتن یک دانه دستکش بدون جفت....داستان این است، ما وارد دنیای چهار دختر می شویم که تلاش دارند از زندگی بهترین لذت راببرند بی آنکه یکریز غر بزنند و با هم گلاویز شوند، آنها قرار است به فقر و مرگ و تنگدستی بخندند و آواز بخوانند، زیر شیروانی نمایش اجرا کنند، جلسات ادبی برگزار کنند و  درنهایت درستکار و عادل زندگی کنند...

 بودن در خانه بدون پدر و برادر، جنگ ، سرما، فقر و بیماری...همه اینها را در یک کریسمس در خانه خانواده مارچ تجربه می کنیم و بعد از آشنایی با آن ها آرام آرام بزرگ می شویم، پای تدی یا « لاری»  به خانه باز می شود، تنها پسری که توانست با دخترهای مارچ آشنا شود، بگوید ، بخندد، برادرشان باشد، سربه سرشان بگذارد و در آخر عاشقشان شود، مگی ازدواج می کند، ایمی به آرزویش برای نقاش شدن می رسد و جو، جویِ همیشه پرتلاش نویسنده می شود، اما خب در میان تمام این هیاهوها، مرگ قدم به خانه مارچ می گذراد و بث را باخود می برد...بث به کمال می رسد، بث به آرامشی که نداشت می رسد، بث از اول هم قرار نبود که با آدم های غریبه جور شود یا اینکه خانه را ترک کند و حتی تصور خانه بدون بث از اولش هم برای ما سخت بود اما خب، با مردن بث به نوعی به ما گفته می شود که داستان تمام شده، بروید به خانه هایتان، جویی با یک پیرمرد ازدواج می کند، لاری در کمال حیرت و عجله عاشق ایمی می شود و با او ازدواج می کند، همه چیز مصنوعی است ، یک چیزی گنگ است انگار با مردن بث خانه مارچ ها هم از بین رفت، داستان قشنگ زنان کوچک ناتمام ماند، جلسات ادبی، شعر ها، داستان ها، نمایش ها، آوازها، کیک ها، کلوچه ها، کریسمس ها...انگار همه شان بیمزه و لوس شدند و به قول جو:« هیچ چیز مثل سابق باقی نمی مونه»

راستش من بخش اول رمان زنان کوچک را وقتی خواندم فکر کردم تمام رمان همین یک بخش است، مگی با آقای بروک ازدواج می کند، ایمی نقاش می شود، بث حالش خوب شده و پدر به خانه برگشته و مادر از همیشه خوشحال تر است،تدی و جو هم تا ابد با هم هستند، اما خب یکروز تابستانی داخل کتاب خانه در بخش کودک و نوجوان داشتم قدم می زدم که رمانی را تحت نام « زنان کوچک 2» برداشتم، اولش فکر کردم مثل ادامه رمان بربادرفته تقلبی و نوشته دیگری است اما بعد از دیدن اسم نویسنده آن را ورق زدم و در تمام مسیر برگشت به خانه آن را خواندم، باورم نمی شد، جو به اروپا نمی رود! مگی صاحب دوقلو می شود!و از همه عجیب تر بث می میرد و جو خواستگاری تدی را رد می کند؟ تدی با ایمی ازدواج می کند؟

آن روز آنقدر عصبانی بودم انگار که گروهی از دوستان عزیزم درحق من دشمنی کرده اند، تمام مدت عصبانی و درهم بودم و همش می گفتم:« چرا...چرا...چرا؟!»

اما خب چهارسال طول کشید تا بفهمم حق با نویسنده بود، همیشه همه چیز آنطوری که ما میخواهیم پیش نمی رود، مرگ حقیقت تلخی است که به میان می آید، رویاها هرچقدر هم که شیرین اما گهگاهی دست نیافتنی هستند ...زندگی همین است...زندگی واقعی همین شکلی است، پر از شگفتی های دوست داشتنی و نفرت انگیز، ما بزرگ می شویم همه چیز تغییر می کند و البته در حقیقت نقش عمل ما بر پیکره روزگار می ماند و صدای خنده ما درگوش چرخ فلک زمزمه می شود...

امشب فیلم « زنان کوچک» را دیدم، محصول سال 1994 ، ویونا رایدر بازیگر نقش جویی بود، ویونا رایدر هرچقدر هم برای من به واسطه فیلمهای « ادوارد دست قیچی» و « دراکولا برام استوکر» عزیز بود اما برای نقش «جو» به نظرم زیادی شیرین و ملیح می آمد، من منتظر یک چهره وحشی ، عصیان زده و خشن تر بودم، هرچند بیان ویونارایدر در این نقش بی اندازه رک و راست و بامزه بود اما باز هم بیش از اندازه برای این نقش زیبا و دلفریب بود، کریستین بیل بازیگر نقش «لاری/تد» بود ، خب البته کریستین بیل تا ابد می تونه  خاطره انگیز ترین بتمن در ذهن من باشه، اما خب طرز حرف زدن نوجوانانه و حرکات پسرانه و خام اون تو این فیلم بنظرم مناسب و به جا بود و انگار من با یه بازیگر جدید طرف بودم (هرچند اون موقع خیلی بی تجربه تر از الان بوده)

کریستین دانست در نقش کودکی ایمی عالی بود، همانقدر سرکش ، لوس و خودخواه که باید باشد عمل کرد و برعکس او کلیر دینز در نقش بث بی اندازه سرحال و تپل به نظر می رسید، بث کتاب در ذهن من یک دختر لاغر رنگ پریده با موهای روشن بود که چشمان خاکستری -آبی اش مدام با بی حالی باز و بسته می شد...در حالی که بث فیلم سرحال و سردماغ و سرکیف بود جوری که آخر فیلم حین مردن انگار فقط به زور کاگردان قرار بوده بمیره...

فیلم تناقضات زیادی با کتاب داشت(شاید از دیدگاه ایراد گیر و جزئی بین من ) اما تناقض همیشه بد نیست، مثلا جایی که درمهمانی لاری و جو در اتاق خالی می رقصند و جو بابت مردانه رقصیدنش عذر خواهی میکند چون همیشه عادت داشته در خانه نقش شریک رقص مرد مگ را بازی کند، یا مصادف شدن تولد دوقلو های مگ بعد از مرگ بث، تولدی که جای سیاه مرگ را در خانه می پوشاند، درکل فیلم مثل کتاب ، گرم و شیرین و دخترانه پر از جزئیات جذاب و البته تلخی های دلخراش است...و چیزی که ما در آخر فیلم برایمان باقی می ماند، آرزوهای دخترهاست که تا چه اندازه به حقیقت می رسد، جویی ما پیردختر نشد اما نویسنده قابل و خوبی از آب درآمد...

http://s5.picofile.com/file/8156916400/New_Picture_3_.bmp

پی نوشت: یکی دیگر از تناقضات همین سکانس شیرین داخل کالسکه است جایی که ایمی می ترسد زود بمیرد و آرزوهای رمانتیک اش نیمه کاره بماند و تدی به او قول می دهد حتما قبل از اینکه او بمیرد اورا می بوسد تا بدون «حتی یک بوسه عاشقانه» نمیرد...

فا نو
۰۲آذر

پسر ۱۶ ساله به عنوان جوان ترین کس به دختر تبدیل شد! +تصاوی

همه ما به نوعی ادوارد دست قیچی هستیم، اولش که به دنیا می آییم همه مارا تحویل می گیرند، قربان صدقمان میروند و تلاش می کنند که همه چیز برای ما  ایده آل و عالی باشد، از کوچکترین هنر ها و کارهای درست و غلطمان استقبال می کنند و کلی کیفور میشویم، همه اینها تا وقتی جریان دارد که ما بچه هستیم و در عالم خودمون سر می کنیم بعد که بزرگ می شویم کمی گردن می کشیم و می خواهیم کاری کنیم که سخت است، وقتی که با دست و پاهایی برنده و سختی های روزگار مواجه می شویم یا به طور واضح « زمانی که می خواهیم وارد دنیای پیچیده و سیاه آدم بزرگ ها شویم» تازه می فهمیم چقدر حمایت و پشتیبانی لازم داریم و آن وقت است که دیگر کسی دور و ورمان نیست، وقتی که تازه می فهمیم چه چیزهایی در زندگی می خواهیم دقیقا همان موقعی است که بقیه همان چیزهایی که خودشان می خواهند را به ما غالب می کنند، بعد ما غرق می شویم در دنیای باید ها و نباید ها، دیگر صورت خودمان را نمی بریم به جایش یاد می گیریم چنگ بیندازیم به صورت دیگران...ادوارد دست قیچی توانست به قصرش برگردد اما قصر تنهایی کوچکی که منتظر ماست مارا می ترساند و ترجیح می دهیم وسط گود بهم چنگ بیندازیم تا اینکه یک گوشه خلوت برای خودمان ....شبیه خودمان زندگی کنیم....

فا نو
۲۲آبان

دلم میخواد اولین پستی که در مورد این فیلم میذارم در مورد قسمتی باشه که از همه برام قابل درک تر بود.اول تعریف ساده این قسمت:«سرهنگ فرانک اسلید، سرهنگ بازنشسته و پیر و کور تصمیم گرفته است برای عید شکرگزاری به نیویورک برود و با پس انداز چندساله حقوق بازنشستگیش تمام لذایذ مورد علاقه اش را تجربه کند و بعد خودش را بکشد، در این راستا یک پسر دبیرستانی به اسم چارلی همراه و به عنوان خدمتکار و مراقب برای اون استخدام میشود، اونها در حالی که در یکی از بهترین رستوران/بار ها نشسته اند متوجه زن تنها و زیبا و جوانی می شوند و سرهنگ باب آشنایی با بانو را باز میکند، آهنگ شروع به نواختن میکند  و زن از علاقه اش به تانگو میگه، و سرهنگ کور اونو دعوت به تانگو میکنه، زن ادعا می کند که هیچ چیز از تانگو نمیداند و سرهنگ ویژگی بارز و جذاب تانگو را فاش میکند:« حتی اگه دست و پات گیر کرد باید ادامه بدی، تانگو ساده است، همین اونو زیبا میکنه» دختر جوان می پذیرد و شروع به رقصیدن می کند، بهترین، زیباترین و با احساس ترین رقص زندگی اش را تجربه می کند بی آنکه هیچ چیزی از تانگو بداند، خودش را به دستان ماهر مرد پیر و کور می سپارد و بعد از تمام شدن حماسه تانگو،درنهایت نامزد/دوست پسرش به دنبالش می آید و با یک خدحافظی سرسری او را می برد.

http://s5.picofile.com/file/8151248968/151545_45196996.jpg

اما ،زیباترین قسمت، نگاه های آخر زن جوان به سرهنگ است، او یک لحظه از سرهنگ نگاه برنمیدارد، از میانه رقص نگاه او حالتی میان شیوایی و اعتماد و آرامش به خود می گیرد و لبخند از لبانش محو نمی شوند و این لبخند کاملا متفاوت از لبخند های خجولانه و بی ثبات قبل از رقصش که فقط از سر تعارف بود ، می باشد. زن می خندد، ولی شاد نیست، او آسوده است و باورش نمیشدکه به قول خودش:« زمان خیلی زود گذشت» خیلی زود تمام شد، ناگهانی شروع شد و زود تمام! و در همان ثانیه ها با خود فکر میکرد ، چندبار دیگر ممکن است این احساس به او دست دهد؟ چند بار دیگر می تواند خودش را به دستان مردی بسپارد و در انظار عمومی اینطور بی محابا و بی هوا برقصد؟ بی آنکه هیچ از رقص بداند؟ آیا با مرد دیگری هم روبرو خواهد شد که بی آنکه او را ببیند اینطور مودبانه، متشخصانه و لایق و شایسته با او به عنوان یک « زن» صحبت کند؟ آیا دست مرد دیگری- چه کور و چه بینا- می تواند او را اینطور محکم بگیرد، درآغوش بفشارد، بچرخاند و برقصاند؟ انگار که همه چشم شده اند و اما کسی نمیتواند آنها را آنطور که باید ببیند؟ دخترک قصه به همه اینها فکر میکرد، به بهشت چندثانیه ای اش، به فرصتی که از دست رفت، به کوتاهی لحظه ها و به مایکلی که بدنبالش آمد و به احمقانه ترین شکل ممکن با با شعور ترین مرد دنیا دست داده بود و میخواست او را به قرار دونفره ببرد، خداحافظی بی صدای آخر کار دخترک غمگین و کوتاه بود، مثل احساسی که هربار بعد از این رقص داشت، زندگی اش به دو قسمت تقسیم شده بود، قبل از تانگو وبعد از آن ، از این ببعد او زنی می شد که  رقصیدن را به معنای کامل درک کرده، زنی که رقصیده بود، بادستان مردی که فلسفه رقصیدن را می دانست، با کسی که میدانست چطور دونفری رقصیدن ممکن است زندگی را آسان کند، او تا ابد میتوانست از یادآوری این رقص به خود ببالد، به خودش به زن بودنش، به رقصیدنش، به وجود داشتنش، هرچند کوتاه و گذرا، اما او جزو معدود زنانی بود که برای چند لحظه با تمام وجودش فهمیده بود، زن بودن به چه اندازه غرور آفرین است...

پی نوشت: زمانی که این فیلم اکران شد، من هشت روزم بوده...هربار این فیلم را می بینم زن بودن، دختر بودن و مونثانه زندگی کردن را از دریچه ای طلایی رنگ می بینم،  انگاره ی روح القدسی بر روی زمین !

 

فا نو
۰۸آبان

«هنرمندان تلاش میکنن زیبایی هایی را که درک می کنند در نقاشی هایشان، نوشته هایشان، فیلم ها و عکسهایشان به تصویر بکشند و حفظ کنند ولی به نظر من هیچ چیز مثل یک شهر به طور زنده و درحال حرکت نمیتواند زیبایی حقیقی و کلام واژه را در دل خود جای دهد.»

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/91122/midnight/midnight-in-paris-movie-poster.jpg

این درسی بود که من از سه باره دیدن فیلم « نیمه شب در پاریس» گرفتم، این فیلم هربار از دفعه قبل برام جذاب تره! اینبار اما منو تشویق کرد به خوندن ارشد همین رشته ی شهرسازی و موفق شدن در این کار! هیچ چیـــــز مثل یک شهر نمیتونه نمود ذوق بشریت رو به طور جامع پوشش بده:)

فا نو
۳۰مهر

”من مواظبت هستم، پدر!”

خم شدن مایکی بر روی پدر به نوعی پشتیبانی وتسلط و محافظت را می رساند.
_:” حالا دیگه من با تو هستم!”
ققنوسی سوخته است تا از درونش ققنوسی دیگر برخیزد.

منبع این متن و عکس از اینجا است(کافه کلاسیک)من دیدم و دلم نیومد این تحلیل ماهرانه و فنی رو توی بلاگم نذارم، به زیبا ترین شکل کل داستان پدرخوانده توصیف شده، این سکانس البته هم در فیلم و هم در متن داخل انجمن شیوا ترین توصیف رو داشت...تبدیل شدن مایکل به پدرخوانده بعدی...

فا نو