موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۲۶مهر

http://naghdefarsi.com/images/stories/rooz/0929/og/2wall1024.jpg

چطور می شود یک نفر که از نیکول کیدمن متنفر است یکی از فیلم های او را دانلود کند و ببیند؟

قضیه از آنجا شروع شد که داشتم در مورد مریم میرزاخانی در ویکی پدیا میخواندم که نظریه او را در مورد این فیلم خواندم«فیلم مورد علاقهٔ او،داگویل، نگاهی خشن به آمریکای دوران رکود بزرگ است.» اول اینکه مریم میرزاخانی مثل ما آدم های عادی فیلم هم می بیند و دوم اینکه بله او هم قصد داشته روزی نویسنده شود و بنظر من این تصمیمی نیست که هرروز آدم بگیرد، خب طبیعی بود که در مورد این فیلم کنجکاو شوم و به محض اینکه فرصتی پیدا کردم اونو دانلود کردم و تویِ امروز جمعه خر نشستم و این فیلم طولانی رو دیدم.

در ادامه پایان فیلم لوث میشود، کسانی که فیلم را ندیده اند ادامه را نخوانند:

فیلم به معنای کامل زیبا بود، فیلمی نبود که آدم ببیند که بخندد یا سرگرم شود یا فکر کند، فیلمی بود که آدم را نه تنها به فکر کردن وا میداشت بلکه او را وادار می کرد عقیده اش را بیان کند همانطور که مرا وادار کرد که شدیدا نظرم را در مورد حرکت طوفانی پایان فیلم بگویم، فیلم درباره دهکده ای مجازی به اسم داگویل یا سگستان (به زبان خودمون)و اهالی اونه که زندگی آروم تکراری و ساده ای دارند و میزبان دختری می شوند که از دست گنگستر ها فرار کرده و پلیس و گنگستر ها به دنبال او هستند. مردم تصمیم میگیرند که او را پناه دهند و طی دوهفته رفتار او را ببینند، بعد از اینکه او با انجام کارهای کمکی غیر ضروری خودش را در دل مردم جا می کند و با پسر سخنور دهکده هم دل و قلوه داد و ستد می کند مردم تصمیم می گیرند که به او حقوقی هم بدهند، همه اینها تا زمانی است که اعلامیه دومی از سمت پلیس روی در کلیسا نصب می شود که عکس دختر روی آن است،مدتی می گذرد و مردم شیفت های کاری دختر را دوبرابر می کنند، مردی از اهالی به عنوان حق السکوت در برابر پلیس به او تجاوز می کند و زنش برای تنبیه مجسمه های حاصل کار او را یکی یکی می شکند و دیری نمی گذرد که دختر تصمیم میگیرد فرار کند و اینجاست که بهشتی که او را در خود پناه داد جهنمی شد که اجازه فرار به او نمی داد، اهالی داگویل قلاده ای به گردن دختر می زنند و او را برای انجام کارهایی که همچنان غیر ضروری است نگه می دارند، کارهای مثل آرامش دادن به خوی حیوانی شبانه مردان دهکده ...

در تمام این مدت پسر قصه نقشه هایی به درد نخور برای کمک به دختر می کشد و دختر هم مطیعانه از او پیروی می کند تا زمانی که خود پسر هم از نقشه هایش نا امید می شود و مثل تمام اهالی بعد از نا امید شدن از دختر به گنگستر ها دختر را لو می دهد و دختر توسط گنگستر ها پیدا می شود و شگفتی بزرگ داستان این جا پیدا می شود، دختر داستان در حقیقت فرزند سردسته گنگسترهاست که نمیخواسته دنباله رو پدرش باشد ...اما به لطف داگویل و روزگاری که در آن تجربه کرد از گرفتن جایگاه پدر استقبال کرد و بعنوان اولین حرکت دستور قتل تمامی اهالی شهر را به جز سگ دهکده داد.

داستان روایتی آرام دارد، درو دیواری وجود ندارد و تمام محدوده ها با خط و خطوط روی زمین مشخص شده اند، انگار که شما را داخل یک دیگ گذاشته اند و آرام آرام مغزتان را آب پز می کنند، مهم ترین شخص داستان بی گمان گریس دختر داستان است، او تصمیم گرفته روح بخشنده اش را به جای تکبر ذاتی اش حاکم کند، تصمیم دارد به همه انسان ها شانس دوباره بدهدو بابت کارهای خوب و بدشان قضاوتشان نکند، او تصمیم گرفته که به همه حق بدهد و همین اشکال ماجراست ، اهالی دهکده هرکدام اولین اشتباهی را که در مورد گریس انجام می دهند را متوجه می شوند و شرمنده از گریس عذر خواهی می کنند و این خود گریس است که با نادیده گرفتن و ساده تلقی کردن گناه و اشتباه دیگران راه را برای اشتباهات و ظلم های دیگر باز میکند...مثل زمانی که چاک تلاش کرده بود او را در باغ ببوسد و بعد از آن به گریس گفت که بعد از امتناع گریس تصمیم داشته او را لو دهد  گریس با مهربانی می گوید که اشکالی ندارد و او در آن لحظه عصبانی بوده و هر تصمیمی ممکن بوده داشته باشد، و دوباره با او آشتی کرد، تصمیم بعدی ای که چاک گرفت و به لطف گریس پرورش داده شد « تجاوز به گریس» در خانه اش بود. بنابراین میشه به نوعی فهمید که در حقیقت این خود گریس بود که با کوچک شمردن اشتباهات و پذیرفتن گناهان دیگران قبح گناه و اشتباه را شکست و آدمهای اطراف خودش را متوقع و گناه کار تر بار آورد...او کاری که شاید یکبار باید مقابل پدرش انجام میداد را بارها مقابل آدم های بی ارزش انجام داد، او خودش را تسلیم تصمیم های اشتباه دیگران کرد و اجازه داد بقیه در رابطه شان با او یک طرفه تصمیم بگیرند، بله حقیقت برداشت من از داستان هیچ ربطی به اهالی دهکده ندارد، من به لطف جایی که درآن زندگی می کنم سالهاست با خوی حیوانی آدم ها آشنا شده ام خوب می دانم که چطور یک جمع انسانی می تواند وحشی تر از هزاران شیر گرسنه روح و جسم آدمی را در هم شکند و او را نسبت به کائنات و خدا بی اعتنا و مشکوک کند، حتی در پایان داستان برای لحظه ای شک کردم که مبادا گریس بازهم اشتباهش را تکرار کند و برای آدم هایی که حق را نمی شناسند حقوق قائل شود اما خب نویسنده و کارگردان فهمیده و با شعور جماعت حیوان شده را در همان محل زندگیشان سقط کرد و ثابت کرد که زمانی که روح فردی گمراه شود احتمال بازگشت آن زیاد است اما زمانی که روح جماعتی سیاه و مکدر شود و یک جمع در کنار هم تصمیم بگیرند که حیوان باشند هیچ کس نخواهد توانست آن ها را نجات داد و راهی جز حذف آن جماعت نیست.

با دیدن این فیلم یاد یکی از دوستانم افتادم که آفریده شده بود تا تو سری بخورد، یکبار که میخواستم از او دفاع کنم با مظلومیت گفت که اشکال نداره بذار هرکار میخوان بکنن، من که حرصم گرفته بود اعتراض کردم که تا کی میخواهد اجازه دهد حق و حقوقش را بقیه بخورند و او با لبخندی جواب داد:« اشکال نداره ، خدا طرف مظلومه من حوصله سر و کله زدن ندارم»  باعصبانیت گفتم:« اگر حوصله نداری از خدا مایه نذار، خدا هیچوقت نگفته بنده اش تو سری خور بقیه باشه، حتی به آدم های مظلوم هم روز قیامت خرده گرفته میشه که چرا تا جایی که میتونستن برای گرفتن حقوقشون تلاش نکردن» ، او هم درست مثل گریس از مظلوم واقع شدن و سکوت کردن لذت می برد و گمان می کرد با اینکار بهشت برین و خشنودی خدا و خلق خدا را فراهم کرده غافل از اینکه خوشحالی خلق خدا به هر بهانه ای روا نیست.... بقول پدر گریس :

هر کس بخاطر ظلمی که بهت کرده، مستحق مجازاته. اگه ببخشیش، اونو از حقش محروم کردی

فا نو
۱۲شهریور

خطر لوث شدن پایان فیلم

در سکانس های آخر فیلم « این یک زندگی شگفت انگیز است» یا «it`s a wonderful life» وقتی که جورج به خونه برمیگرده و میبینه چهار تابچه هاش واقعا وجود دارند و آرزوش که « ای کاش اصلا به دنیا نمیومدم» بود برآورده نشده، بعد از اینکه تک تک بچه هاشو بغل میکنه و میبوسه، سراغ مادر بچه ها رو میگیره و زمانی که زنش مری میاد خونه هرچقدر میخواد برای جورج توضیح بده که مشکل مالیشون حل شده جرج اهمیتی نمیده اون از هر لحظه ای که مری آروم میگیره استفاده میکنه تا مری رو ببوسه درحالی که چهارتا بچه هاش از سروکولش آویزونن زنش رو در بغل میگیره و میبوسه!

باخودم فکر کردم که چقدر خوبه که پدر و مادرها جلوی چشم بچه هاشون به هم محبت کنن... توی فرهنگ ما این خیلی زشته که یک مرد جلوی چشم بچه هاش زنشو بغل کنه یا ببوسه یا هر جور دیگه ای بهش محبت کنه، این خیلی بده و بی حیایی به حساب میاد و به هرنوعی امکان میره که ذهن بچه با دیدن عشق بین پدر و مادرش منحرف بشه!

این درحالیه که همین ماها که انقدر این کار رو زشت و وقیح میدونیم، دعوا کردن سر هم داد کشیدن و اعصاب همو خط خطی کردن جلوی بچه ها رو عادی میدونیم یا اینکه حداقل اون قدر زشت نمیدونیم که وقتی یه پدرو مادر دارن جلوی بچه یا بچه هاشون به هم بد و بیراه بگن با چشمایی گرد شده و دهان هایی نیمه باز بگیم: « جلوی چشم بچه!!!»

خب من نمیدونم دقیقا این بچه که قراره جروبحث کردن،غر زدن، دادکشیدن و نیش و کنایه زدن و بد و بیراه گفتن رو با کیفیت اچ دی ببینه و یاد بگیره چرا نباید شاهد ابراز علاقه پدر و مادرش به هم باشه؟ چرا نباید محبت کردن لبخند زدن و آغوش های دست جمعی رو به چشم خودش ببینه؟ و بعد چطور میخواد یاد بگیره که محبت کردن و دوست داشتن چیه؟

بعد میان آمار خودکشی و اعتیاد و ازدواج های ناموفق رو بررسی میکنن، اولین جایی که باید بچه ها یاد بگیرن احساسات قلبی خودشونو ابراز کنن درست در مرکز کانون گرم خانواده است و ما قراره بهشون یاد بدیم که تا وقتی اوضاع خوبه لازم نیست اینو بهم یادآوری کنیم و ازش لذت ببریم ...یا اینکه مثه سریال های آبکی ماست و دوغ خیاری با جملات مصنوعی به هم ابراز علاقه کنیم...

پی نوشت: یادتونه اکبرعبدی چقدر بامزه تو فیلم خوابم میاد کله شوهرش رو میبوسید یا کنار پنجره بغلش می ایستاد....

فا نو
۱۰شهریور

گاهی اوقات کمبود جنتلمنیسم جامعه باعث می شود دوباره و دوباره و دوباره فیلم های کلاسیکمان را مرور کنیم، قبل از دیدن این فیلم گمان می کردم متن زیبای رمان بربادرفته باعث شد رت باتلر این همه جذاب به نظر برسد اما خب الان به این نتیجه رسیدم که مردی به اسم کلارک گیبل همه ی قواعد و قوانین را به هم میریزد...

فا نو
۰۷شهریور

فیلم the fault in our stars ممکنه اولش یه اثر نوجوان پسند و بیش از حد رمانتیک به نظر میرسه، ولی به نظرم یه نوع واقع بینی و درک عمیق توش وجود داره، شخصیت پردازی ها و بازی ها خیلی خوبه و بیش از حد مرثیه سرایی نمیکنه...درمورد دو نفره که روی هم سه تا پا و دو جفت شُش سالم دارن اما به دلیل هم نشینی با موجودی به اسم سرطان یاد گرفتن توی لحظه زندگی کنن نه اینکه سر خودشون رو با مشغله های بی نتیجه پر کنن، اونا چشم به سوی آینده ندارن در عوض میرن  پیک نیک، آمستردام و تخم مرغ به ماشین آدم های نامرد میزنن...هربار جوری که انگار بار آخرشونه دارن این کارو میکنن...

از کسانی که در فاز افسردگی قرار دارند خواهش میکنم این فیلم رو نبینن...

فا نو