موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۳ مطلب در اسفند ۱۳۹۳ ثبت شده است

۱۰اسفند

اول از همه باید ذکر کنم که این فیلم قدیمی است، یا حداقل از نظر من قدیمی است، چرا که متعلق به سال 2011 است، یعنی 4 سال پیش و کم پیش می آید من فیلمهای خوب آن دوره راندیده باشم! خب قضیه اینجاست که این فیلم مهجور مانده ، فیلم مهجور به منزله همان بچه مثبت هایی است که همه چیز تمام هستند ولی هیچوقت فرصت ابراز قابلیت ها و توانایی هایشان را به دست نیاوردند، مبارز هم چنین فیلمی است!

من اهل مردانه و زنانه طبقه بندی کردن فیلم ها نیستم، بنابراین انتظار نداشته باشید به خاطر صحنه های ورزشی و تمرینات سخت و بزن و بکش های آن فیلم را مردانه قلمداد کنم، فیلم معنا گرا و دارای پیام هایی گیرا برای زندگی است، هم پیام های احساسی و خانوادگی و هم اشاراتی به فلسفه زندگی...بنابراین اصلا لازم نیست شما قوانین مسابقات را بدانید تا سراز این فیلم دربیاورید...

خطر لوث شدن کامل داستان

حکایت یک سرباز آمریکایی که از جنگ برگشته و از پدر دائم الخمرش که اکنون در ترک به سر می برد میخواهد که دوباره او را برای مسابقات رزمی تمرین دهد، اما یک شرط دارد، اینکه هیچ حرفی از گذشته نزند، و ادعای پدری هم نداشته باشد، پدر منفور ترین عضو خانواده است، او یک ورزشکار بوده که مادر خانواده را مشت میزده، مادر تصمیم میگیرد که همراه دو پسرش برندن و تامی خانه را ترک کند، هرچند تامی همراه مادرش میرود اما برندون به خاطر دوست دختر و پدرش از همراهی آنان سرباز میزند و به خاطر همین تامی از او متنفر شد، مادر در یک شرایط سخت میمیرد تامی به ارتش می پیوندد تا جای خالی خانواده اش را با برادران ارتشی اش پر کند، برندن درسش را ادامه میدهد ورزش های  رزمی را کنار می گذارد و معلم فیزیک میشود، با دوست دخترش ازدواج میکند و زمانی که تامی برمیگردد او یک خانه زیبا، دو دختر کوچک و زندگی دلنشینی را دارد، خانه ای که به خاطر هزینه درمان بیماری قلب دخترش در حال از دست رفتن است، برندن با اینکه پیش پدرش باقی ماند با این حال به اندازه تامی از پدرش متنفر است، او پیش پدرش ماند تا جای خالی تامی را پر کند اما پدرش همیشه تامی را موفق تر و بهتر از او میدانست و بخاطر همین اورا درست تمرین نداد..

مسابقات رزمی سراسری برای کسب 5 میلیون دلار برگزار میشود، برندن این پول را برای حفظ خانه اش می خواهد و تامی برای اینکه این پول را به همسر دوست مرحومش بدهد و در نبردهای نفس گیری هردوی آنان تا شب فینال پیش میروند تا شبی که هردو روبروی هم قرار میگیرند، برندن خواهان بخشش است، او میخواهد برادرش او را ببخشد همانطور که پدرش را بخشیده، اما تامی هیچکس را نبخشیده او فقط برای هدف دیگری پا به گذشته اش گذاشته و دوباره با خانواده اش روبرو شده، مبارزه دوبرادر سخت و نفسگیر است، هردو خصمانه یکدیگر را میزنند، اگر برندن در ابتدا امید به بخشش داشت اما در نهایت با تمام وجود برادرش را کتک میزند...اما درست زمانی که هردو سخت نفس میکشند و از شدت ضربات در ضعیف ترین حالتشان قرار دارد روحشان تکان میخورد، تامی در حالی که بین بازوهای برادرش قفل شده و درحال باختن است ، برادرش را می بخشد و مسابقه تمام میشود، برندن برنده شده، او میتواند خانه اش را حفظ کند اما هیچکدام از اینها دیگر برای بیننده اهمیتی ندارد، چون تامی با شانه ای از جا در رفته عرق ریزان و شکست خورده اما دلش نرم شده، تامی او را بخشیده و الان کف رینگ افتاده، بخاطر همین برندن نه از جا می پرد و نه خوشحالی میکند، او بی توجه به تمام کائنات تنها برادرش را در میابد، اورا از جابلند میکند و از همه آن آدم هایی که شاهد یک مبارزه عادی بوده اند میخواهد کنار بروند، سر و صدایشان را کم کنند تا او برادرش را بیرون ببرد و زندگی ای تازه را تجربه کند، زندگی ای که دیگر جای خالی تامی در آن نمی درخشد، تامی گریان و سرشکسته نزد طرفدارانش اما، بزرگترین کاپ پیروزی برادرش است، برندن در آن مسابقه برادرش را بُرد...

http://s5.picofile.com/file/8174099192/158866558_a1d9a7.jpg

نکته احساسی دیگر فیلم شاید این باشد قبل از مسابقه بزرگ، پدر به خاطر تامی ترک 1000روزه مشروبش را نادیده می انگارد و دوباره مست میکند، چون تامی او را وقتی که مست است بیشتر دوست دارد...او مست میکند و از تامی میخواهد که او را ببخشد...تامی پدر مستش را در اتاق پیدا میکند و درحال که روی تخت دست های بزرگ پدرش را جمع و جور میکند به این فکر میکند که شاید، چطور این یکی را ببخشد؟

درحقیقت در این فیلم تامی(برادر کوچکتر) ، نماد انسان تنهاست، انسانی که نادیده انگاشته شد و از طرف همه کائنات آسیب دید، یعنی به غیر از برادرش تامی و پدرش ، حتی مادرش هم به او ظلم کرد، مادرش تا لحظه آخر فکر میکرد با دعا بیماریش حل می شود ، اما نشد، پدر حکم روزگار را دارد، تلخ و شیرینی روزگار که بخواهیم یا نه وجود دارند و باید آن ها را بچشیم، بنابراین حتی اگر روزی هم مهربان شود نمیتوانیم مطمئن باشیم و به او اعتماد کنیم، برندن (برادر)که از گوشت و پوست و خون خود تامی و تقریبا هم سن و سال و با شرایط برابر تامی است نماد ارتباط انسان با انسان است، یعنی تنها وجود شرافت کافی است تا انسان ها با یکدیگر خوب برخورد کنند و تنها شرایط کافی است تا انسان ها گوشت و پوست یکدیگر را بخورند...

نکته دیگر وجود زن و خانواده است، در صحنه هایی که خانواده، یعنی زن و فرزندان وجود دارند ما یک نور ملیح زرد و پرتغالی رنگ، وسایل شاد و خانه را می بینیم و در صحنه هایی که مردان تنها با یکدیگر حرف میزنند شات ها طولانی غمگین آبی و خاکستری و سرشار از ملال است...

و آخرین نکته تفاوت تمرینات تامی و برندن است، تامی با روش های سنتی و قدیمی پدرش تمرین میکند، بی شک او از برادرش قوی تر است و بخاطر همین هم پدرش در کودکی به او بیشتر از برندن امید داشته با این حال برندن زیر نظر یک مربی تحصیلکرده و فرهیخته کار میکند، کسی که با آهنگ بتهوون میکوشد به شاگردانش یاد دهد در بحرانی ترین لحظات اعصابشان را کنترل کنند، مربی برندن با وجود اینکه مهر پدری و تمرکز و تجربه پدر تامی و برندن را ندارد اما تمرکز، تسلط و عقاید محکمی دارد که همین باعث میشود برندن با تکیه بر تکنیکش تامی و قدرت فوق العاده اش را شکست دهد...

۰۹اسفند

http://s4.picofile.com/file/8173899642/AR_150219995_jpg_MaxW_650.jpg

نمیدونم براتون اتفاق افتاده یا نه ، اینکه یه روزی آدمهایی که بینشون زندگی میکنید، باهاشون دوستید ، کنارشون غذا میخورید و همراهشون میخندید یکروز تصمیم گیرنده مهم ترین قسمت سرنوشت شما بشن، و اون وقت شما پی ببرید اونها همونقدری که فکر میکردید دوست و همراهتان نبودند، درحقیقت اگر به جای شما یک گلدان خالی هم هرروز کنار آنها قرار گیرد به حال آنها فرقی ندارد، نه تا وقتی که منافعشان تامین است!

فیلم دو روز و یک شب از آن دسته فیلم های آخرالزمانی و عجیب و غریب هالیوودی نیست، فرانسوی است، آرام و ملیح، اما به اندازه همان فیلمهای پر سر و صدا نمایانگر خوی وخلق آدمیان در مواقع حساس است، همان مواقعی که تمام نگاه ها برمیگردد به کرامت انسانی، اینکه آیا انسان بی توجه به منافعش راه درست را انتخاب میکند تا شبها سر راحت روی زمین بگذارد و یا اینکه نه منافعش را انتخاب میکند و عذاب وجدان همراه با سود را جانشین آرامش رایگانش میکند!

داستان یک زن متاهل به نام ساندرا است که بعد از مرخصی به سر کار برمیگردد اما کارفرمایانش در نبود او متوجه شده اند که کار بدون او هم راه می افتد و بنابراین تصمیم دارند با همان 16نفر  باقیمانده کار را پیش ببرند، و در عوض حقوق یک کارمند دیگر به 16 کارمند دیگر پاداش بدهند، ساندرا که به سادگی تسلیم نمیشود یک رای گیری مخفیانه را خواستار می شود، و در صورتی که او اکثریت آرا را بدست بیاورد می تواند شغلش را بازگرداند، حالا این 16 نفر باقیمانده هستند که باید انتخاب کنند، اینکه همکارشان اخراج شود و پاداش بگیرند یا اینکه از پاداش صرفنظر کرده و همکارشان را برگردانند سر کار، در طی دو روز و یک شب ساندرا تمام تلاشش را میکند تا همکارانش را راضی کند به او رای دهند، او به در خانه تک تکشان می رود، برخی جواب او را نمی دهند، برخی به او پرخاش میکنند و نا امیدش می کنند و برخی دیگر در کمال تعجب از او حمایت میکنند، یکیشان حتی میگوید:« خدا میخواهد که تو بمانی...» و دیگری میگوید:« درحقیقت این من نیستم که تورو از کار برکنار میکنم» اما حقیقت این است که سخت یا آسان اما آنها تصمیم گیرنده شده اند برای حق یا ناحق کردن روزی یک نفر، و این تصمیم آنهاست که میان درست و نادرست یکی را انتخاب کنند، این میان ساندرا شاید همان کسی است که همه احمق می انگارندش، حتی خودش هم به کار خودش باور ندارد، مطمئن نیست بتواند اکثریت آرا را کسب کند با اینحال تمام آخر هفته به دیدن همکارانش می رود و آخر هفته و وقت استراحت همکارانش را به طعم تلخ عذاب وجدان یا دوراهی می کشاند اما او چاره ای ندارد، مجبور است یاد آور شود صدای زنگ ناهنجار این تصمیم عذاب آور را!

خطر لوث شدن پایان فیلم: در انتها بنظرم با اینکه ساندرا موفق شد نصف آرا را بدست بیاورد اما نتوانست اکثریت را کسب کند و بخاطر همین از کار برکنار شد، رئیسش که تلاش اورا دید او را به دفترش خواند به او گفت که یکی از کارگران پیمانی را از کار برکنار و اورا جایگزین خواهد کرد، حالا نوبت ساندرا بود که راضی شود به بیکار شدن یک نفر دیگر به قیمت کارپیدا کردن خودش، با اینحال ساندرا مثل بقیه به دوروز و یک شب زمان برای تصمیم گیری احتیاج نداشت، او همان لحظه پیشنهاد را رد کرد، میتوانست جای دیگری کارپیدا کند، میتوانست گرسنگی بکشد، سختی بکشد، جلوی بچه هایش کم بیاورد اما حداقل خیالش راحت بود که مثل دوستانش دل دیگری را نمی شکند، شخص دیگری را بیکار نمیکند و مثل آن 8 نفری که به ماندنش رای داده بودند شب سرش را راحت روی تخت میگذارد و میخوابد، او فهمیده بود «آرامش»ش چقدر با ارزش است، و در آخر که برمیگشت به شوهرش زنگ زد و باگفتن:« مبارزه خوبی کردیم» ثابت کرد که هنوز از عملش پشیمان نیست. نکته دیگر این فیلم شاید این بود که ساندرا مجبور شد از تک تک همکارانش تقاضا و خواهش کند و بنابرین همزمان که پیش همه آنها التماس می کرد خودش را خرد و حقیر میکرد، و همین شاید باعث شد موجود دیگری از او پدید آید، کسی که از حقیر شدن نمیترسد، آدمی که وجهه داشتن، نام و نشان و لقب و عنوان داشتن پیش دیگران دیگر برایش مهم نیست...

نکته آخری که باید اضافه کنم شاید این است که مواقعی هست در زندگی که احساس میکنیم سرنوشتمان تنها به تصمیم یک(یا چند)انسان دیگر وابسته است و باید بدانیم که این اشتباه ترین فکر ممکن است، خداوند همیشه ورای همه تصمیمات و افکار قرار دارد و او حمایت کننده بندگانش در همه شرایط است و اگر یک لحظه فکر کنیم بنده دیگری میتواند مارا از بدبختیمان رها کند، همان زمان بدبخت ترین انسان روی زمین هستیم...

بازنشر این پست در سایت جیم

فا نو
۰۵اسفند

تو پیری مردا دیگه نمی تونن صداهای تُنِ بالا رو بشنون و زنا هم نمی تونن صداهای پایین رو بشنون. همین باعث میشه (هرچی زن و شوهرها پیرتر میشن) حرفای همدیگه رو نشنون.

فا نو