موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۲ مطلب در آبان ۱۳۹۳ ثبت شده است

۲۲آبان

دلم میخواد اولین پستی که در مورد این فیلم میذارم در مورد قسمتی باشه که از همه برام قابل درک تر بود.اول تعریف ساده این قسمت:«سرهنگ فرانک اسلید، سرهنگ بازنشسته و پیر و کور تصمیم گرفته است برای عید شکرگزاری به نیویورک برود و با پس انداز چندساله حقوق بازنشستگیش تمام لذایذ مورد علاقه اش را تجربه کند و بعد خودش را بکشد، در این راستا یک پسر دبیرستانی به اسم چارلی همراه و به عنوان خدمتکار و مراقب برای اون استخدام میشود، اونها در حالی که در یکی از بهترین رستوران/بار ها نشسته اند متوجه زن تنها و زیبا و جوانی می شوند و سرهنگ باب آشنایی با بانو را باز میکند، آهنگ شروع به نواختن میکند  و زن از علاقه اش به تانگو میگه، و سرهنگ کور اونو دعوت به تانگو میکنه، زن ادعا می کند که هیچ چیز از تانگو نمیداند و سرهنگ ویژگی بارز و جذاب تانگو را فاش میکند:« حتی اگه دست و پات گیر کرد باید ادامه بدی، تانگو ساده است، همین اونو زیبا میکنه» دختر جوان می پذیرد و شروع به رقصیدن می کند، بهترین، زیباترین و با احساس ترین رقص زندگی اش را تجربه می کند بی آنکه هیچ چیزی از تانگو بداند، خودش را به دستان ماهر مرد پیر و کور می سپارد و بعد از تمام شدن حماسه تانگو،درنهایت نامزد/دوست پسرش به دنبالش می آید و با یک خدحافظی سرسری او را می برد.

http://s5.picofile.com/file/8151248968/151545_45196996.jpg

اما ،زیباترین قسمت، نگاه های آخر زن جوان به سرهنگ است، او یک لحظه از سرهنگ نگاه برنمیدارد، از میانه رقص نگاه او حالتی میان شیوایی و اعتماد و آرامش به خود می گیرد و لبخند از لبانش محو نمی شوند و این لبخند کاملا متفاوت از لبخند های خجولانه و بی ثبات قبل از رقصش که فقط از سر تعارف بود ، می باشد. زن می خندد، ولی شاد نیست، او آسوده است و باورش نمیشدکه به قول خودش:« زمان خیلی زود گذشت» خیلی زود تمام شد، ناگهانی شروع شد و زود تمام! و در همان ثانیه ها با خود فکر میکرد ، چندبار دیگر ممکن است این احساس به او دست دهد؟ چند بار دیگر می تواند خودش را به دستان مردی بسپارد و در انظار عمومی اینطور بی محابا و بی هوا برقصد؟ بی آنکه هیچ از رقص بداند؟ آیا با مرد دیگری هم روبرو خواهد شد که بی آنکه او را ببیند اینطور مودبانه، متشخصانه و لایق و شایسته با او به عنوان یک « زن» صحبت کند؟ آیا دست مرد دیگری- چه کور و چه بینا- می تواند او را اینطور محکم بگیرد، درآغوش بفشارد، بچرخاند و برقصاند؟ انگار که همه چشم شده اند و اما کسی نمیتواند آنها را آنطور که باید ببیند؟ دخترک قصه به همه اینها فکر میکرد، به بهشت چندثانیه ای اش، به فرصتی که از دست رفت، به کوتاهی لحظه ها و به مایکلی که بدنبالش آمد و به احمقانه ترین شکل ممکن با با شعور ترین مرد دنیا دست داده بود و میخواست او را به قرار دونفره ببرد، خداحافظی بی صدای آخر کار دخترک غمگین و کوتاه بود، مثل احساسی که هربار بعد از این رقص داشت، زندگی اش به دو قسمت تقسیم شده بود، قبل از تانگو وبعد از آن ، از این ببعد او زنی می شد که  رقصیدن را به معنای کامل درک کرده، زنی که رقصیده بود، بادستان مردی که فلسفه رقصیدن را می دانست، با کسی که میدانست چطور دونفری رقصیدن ممکن است زندگی را آسان کند، او تا ابد میتوانست از یادآوری این رقص به خود ببالد، به خودش به زن بودنش، به رقصیدنش، به وجود داشتنش، هرچند کوتاه و گذرا، اما او جزو معدود زنانی بود که برای چند لحظه با تمام وجودش فهمیده بود، زن بودن به چه اندازه غرور آفرین است...

پی نوشت: زمانی که این فیلم اکران شد، من هشت روزم بوده...هربار این فیلم را می بینم زن بودن، دختر بودن و مونثانه زندگی کردن را از دریچه ای طلایی رنگ می بینم،  انگاره ی روح القدسی بر روی زمین !

 

فا نو
۰۸آبان

«هنرمندان تلاش میکنن زیبایی هایی را که درک می کنند در نقاشی هایشان، نوشته هایشان، فیلم ها و عکسهایشان به تصویر بکشند و حفظ کنند ولی به نظر من هیچ چیز مثل یک شهر به طور زنده و درحال حرکت نمیتواند زیبایی حقیقی و کلام واژه را در دل خود جای دهد.»

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/91122/midnight/midnight-in-paris-movie-poster.jpg

این درسی بود که من از سه باره دیدن فیلم « نیمه شب در پاریس» گرفتم، این فیلم هربار از دفعه قبل برام جذاب تره! اینبار اما منو تشویق کرد به خوندن ارشد همین رشته ی شهرسازی و موفق شدن در این کار! هیچ چیـــــز مثل یک شهر نمیتونه نمود ذوق بشریت رو به طور جامع پوشش بده:)

فا نو