موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۴ مطلب در آذر ۱۳۹۳ ثبت شده است

۲۵آذر

http://s5.picofile.com/file/8157650068/The_Boxtrolls_Review.jpg

انیمیشن the boxtrolls در یک شهر خیالی به اسم چیزبریج اتفاق می افتد، موجوداتی در زیر زمین شهرزندگی می کنند که ظاهری شبیه غول دارند با این حال به شدت ترسو هستند اما خلاق و مبتکر و به نوعی مهندس هستند.از سالها پیش غولهای جعبه پوش کودکی 2 ساله را برداشته و پیش خود بزرگ میکنند، زندگی آنها زیر زمین جریان دارد تا زمانی که شب فرا برسد و آن ها برای زیر و رو کردن زباله ها و پیدا کردن وسایل بدرد بخور به روی زمین می آیند و به محض دیدن غریبه ای، به سرعت در جعبه شان پنهان می شوند.آنها به نوعی آشغال ها را بازیافت می کنند و فقط تحت تاثیر اشیاء دور ریختنی اما جالب و کارا مثل چتر، رادیو و ساعت از کار افتاده، هم زن دستی، خرس عروسکی کوکی و ...قرار می گیرند، از همان زمان دزدیده شدن پسربچه به نام اگز شخصی به نام اسنچر مامور دستگیری تک تک ترول ها شده، هدف اسنچر فقط راه پیدا کردن به انجمن دولت مردان شهر (کلاه سفید ها)راه پیدا کند و مفتخر به دریافت کلاهی سفید گردد. غول های جعبه پوش دانه دانه در حال کم شدن و دستگیر شدن هستند و اگز هرروز قد می کشد...

هر انیمیشنی که ردیی از تیم برتون در آن باشد شما باید منتظر ترس و سیاهی و البته یک جوان خجالتی و از همه جا بی خبر باشید، من شخصا خیلی می ترسم، انقدر که ازشخصیت های بد انیمیشن ها می ترسم از شخصیت های قصاب (فیلم دار و دسته نیویورکی)، نویسنده(فیلم درخشش) و فیلم های دیگر نمی ترسم، چرا که همیشه در نظر من قرار نیست فیلم هایی که با مخاطب کودکان ساخته می شود خیلی مارا بترساند، به همین واسطه من بی اندازه از انیمیشن « کورالین» ترسیدم و ازش متنفرم، بخاطر همین با یک ترس خفیف شروع به دیدن فیلم کردم، غول های زشت و نکبتی فیلم بواسطه حرکات خلاقانه و خنده دارشان و همچنین صدای خاص و بامزه اصلا ترسناک نیستند، برعکس خیلی زود خودشان را در دل ما جا میکنند، آنها از مردم شهر صمیمی تر، خاکی تر و خوش قلب تر به نظر می رسند، اسنچر شخصیت بد داستان، کسی است که علی رغم ذات و طبیعت خود قیام کرده و هدف نهایی زندگی اش را راهیابی به انجمن کلاه سپید ها قرار داده، او با استعداد، با هوش و با پشتکار است ، اما یک نکته را فراموش کرده، اینکه برای خودش و متناسب با ذات و طبیعتش رفتار کند، بارز ترین نقص اخلاقی او زمانی خودش را نشان می دهد که با وجود حساسیت به پنیر بازهم اصرار به خوردن پنیر دارد تا جزو انجمن کلاه سفید ها باشد و هربار با کمک زالو ها از این مهلکه جان سالم به در می برد. دختر قصه وینی مثل باقی دخترها خیلی خوشقلب و گل و بلبل نیست، پدرش - بانفوذ ترین مردشهر- به او توجه نمی کند، او میل عجیبی به دیدن جنایات و تجسم آن دارد، و فقط به این خاطر به اگز کمک می کند که می خواهد حرف خودش را ثابت کند. او به شدت ثابت قدم، رئیس ماب و نترس  والبته کمی کله خر است.شخصیت اصلی اگز شاید آنقدر ها جذاب نباشد، او خجالتی اما درستکار است، باهوش است و خیلی زود به آداب و معاشرت آدم ها خو می گیرد، نسبت به موجوداتی که او را بزرگ کرده اند وفادار و نسبت به آدم های غریبه که او را نمی شناسند تا حدودی بی توجه است.

فیلم جذاب و روان است، پر از صحنه های بامزه و بعضا چندش آور است، دیالوگ ها بامزه و نوع حرف زدن غول ها خنده دار است...اما خب یک نکته خیلی مهم در این فیلم که دغدغه این روزهای زندگی من بود و توجهم را جلب کرد شخصیت منفی قصه بود، اسنچر می خواست به هر قیمتی خودش را به  هدف غایی اش برساند غافل از اینکه این هدف نه تنها در نهایت چیز جذاب و بدرد بخور و بزرگی نیست بلکه حتی به او و سلامتی اش هم آسیب می رساند، درست مانند زمان هایی که ما اصرار می کنیم در کارهایی که هیچ استعداد و علاقه ای نداریم برای به ثروت و قدرت رسیدن موفق شویم، شاید این بزرگترین درس فیلم برای من بود.

توضیح نهایی:

اگر مثل من به بازیافت و جمع آوری وسایل دور انداختنی و کاردستی ساختن با آنها علاقه دارید

اگر مثل من دیوانه لهجه بریتانیایی هستید

و اگر استاپ موشن دوست دارید

حتما این فیلم را تماشا کنید...

فا نو
۲۴آذر

از سری بدبختی های آدم های شخصیت گرا و بازیگر گرا این است که به هوای بازی بندیکت کامبربتچ و تام هیدلستون فیلم طولانی و کشدار « اسب جنگی» را می بیند و متوجه می شود بیخودی ترین سکانس ها مربوط به همین دوبازیگر نه به خاطر ضعف بازی بلکه به خاطر ضعف فیلمنامه است.

اما درکل فیلم سرشار از احساسات انسانی ، شات های طولانی از طبیعت دلربای انگلیسی و البته اضطراب جنگ - البته نه خیلی خشن- است، قسمتی که من خیلی استرس داشتم، زمانی بود که اندرو در پشت جبهه باقی موند و به او دستور داده شد  تا به کسانی که برمیگردند و به دشمن پشت می کنند شلیک کند، اندرو می بایست به همرزمان خودش، دوستان و همشهری ها و هموطنانش شلیک می کرد، حتی فریاد دوستش آلبرت هم از وحشت او کم نمیکند:« اندرو اشکالی نداره، هیچکس برنمیگرده، تو مجبور نیستی به هیچکس شلیک کنی» اما حتی خود آلبرت هم شک داشت این اتفاق بیفتد، او به زور به سوی جبهه رانده شد و به دل جنگ پیوست، به شلیک ها، گلوله ها، آدم هایی که هر لحظه زمین می افتادند، نفر بعدی ای که ممکن بود او باشد، و بعد زمانی که حس می کرد همه چیز آرام شده، اندرو را پیدا کرد، اندرو زمانی که دید نمی تواند به هموطنانش شلیک کند خودش از خاکریز بالا رفت و به جبهه پیوست، قدم به قدم ، ذره به ذره پیش رفت، اگر قرار بود بمیرد، به هر نحو بازهم شرافتمندانه تر از کشتن هموطنانش بود، در لحظه ای که اندرو پا به زمین جنگ گذاشت صد در صد فاتحه خود را خوانده بود، او برای مردن آماده بود، اما او آلبرت راپیدا کرد، همدیگر را بغل کردند، همه چیز تمام شد بود ، بدترین چیز ممکن اتفاق افتاده بود و هردو سالم بودند، هردو به ده خود برمیگشتند و روزهای قدیمی از سر گرفته می شد اما ، مه سپید قبل از اینکه او خودش را به آلبرت برساند او را در برگرفت، گاز اشکاور، اندرو مرد، آن هم وقتی که فکر میکرد همه چیز به خوبی و خوشی پایان یافته، آلبرت درچند قدمی او بود و راه جدیدی برای فرار پیدا کرده بود اما اندرو باید می مرد، او کنار سرباز های دشمن می افتاد و می مرد، کنار آدم هایی که شب ها وحشت جنگیدن با آنها مو بر تنش راست می کرد، همه چیز تمام شده بود...

فیلمهای جنگی قلب مرا می شکند، بی رحمی ها، داستان های بیشماری که در قلب و جان و جیب های سربازان خفته است، من همیشه خودم را جای پرستار ها تصور میکنم، در حالی که در انبوه کمبود گاز استریل و دارو و مسکن و ضدعفونی می لولم و لباسهایم کثیف و بدبو و موهایم به پیشانی عرق کرده ام چسبیده، دست وپا و چشم و جسم سربازانی را پانسمان می کنم که روحشان سیاه شده، چشمهایی را می بینم که یکبار به طور کامل تا ته خط رفته و برگشته و رذیل ترین شکل بشریت را دیده، و در حالی که من محو سیاهی و تاریکی و سردی دنیای پشت آن چشم ها می شوم، او با دیدن من به چیز دیگری فکر میکند:« امنیت، خانه، زن ، خواهرم...مادرم و هر زن دیگری که در یک جای امن منتظر من است، آرامش»

فا نو
۲۲آذر

آن موقع که « زنان کوچک » را خواندم صد در صد تصمیمم را گرفته بودم تا نویسنده شوم(سوم راهنمایی یا اول دبیرستان بودم)، بنابراین هر لحظه که اسم « جو» را در کتاب می دیدم آن را مترادف با اسم خودم میدانستم، وحشی، عصبانی، هیجانی، زودجوش، انتقاد ناپذیر و از همه مهمتر شاید در صدد نویسنده شدن، و البته دوست ناداشتنی...

زنان کوچک دخترانه است، پر از اتفاقات کوچک و جزئیات به ظاهر بی اهمیت اما سرنوشت ساز، اینکه «جو»  در سلام کردن به پسر همسایه پیش قدم می شود، مهم است، خیلی مهم است، باید دختر باشی تا بدانی چقدر دل و جرات لازم است تا از پشت پرچین ها داد بزنی:« سلام! روز خوبی برای کریسمس به نظر می رسه نه؟» و البته دل و جرات هم لازم دارد تا مثل «مگ» در مهمانی اشرافی ای که باید خودت را به عنوان یک دختر مجرد به کمال رسیده معرفی کنی یک دست لباس کهنه فلانلی بپوشی با کفش هایی که پاشنه هایشان در رفته و البته مواظب باشی کسی نفهمد این را از گنجه خانه بیرون آورده ای...و البته مثل «ایمی» تمام عمر تلاش کنی پهنی بینی ات را با گیره کوچک کنی، دختر ها می دانند چه مصیبتی است بیرون رفتن و داشتن یک دانه دستکش بدون جفت....داستان این است، ما وارد دنیای چهار دختر می شویم که تلاش دارند از زندگی بهترین لذت راببرند بی آنکه یکریز غر بزنند و با هم گلاویز شوند، آنها قرار است به فقر و مرگ و تنگدستی بخندند و آواز بخوانند، زیر شیروانی نمایش اجرا کنند، جلسات ادبی برگزار کنند و  درنهایت درستکار و عادل زندگی کنند...

 بودن در خانه بدون پدر و برادر، جنگ ، سرما، فقر و بیماری...همه اینها را در یک کریسمس در خانه خانواده مارچ تجربه می کنیم و بعد از آشنایی با آن ها آرام آرام بزرگ می شویم، پای تدی یا « لاری»  به خانه باز می شود، تنها پسری که توانست با دخترهای مارچ آشنا شود، بگوید ، بخندد، برادرشان باشد، سربه سرشان بگذارد و در آخر عاشقشان شود، مگی ازدواج می کند، ایمی به آرزویش برای نقاش شدن می رسد و جو، جویِ همیشه پرتلاش نویسنده می شود، اما خب در میان تمام این هیاهوها، مرگ قدم به خانه مارچ می گذراد و بث را باخود می برد...بث به کمال می رسد، بث به آرامشی که نداشت می رسد، بث از اول هم قرار نبود که با آدم های غریبه جور شود یا اینکه خانه را ترک کند و حتی تصور خانه بدون بث از اولش هم برای ما سخت بود اما خب، با مردن بث به نوعی به ما گفته می شود که داستان تمام شده، بروید به خانه هایتان، جویی با یک پیرمرد ازدواج می کند، لاری در کمال حیرت و عجله عاشق ایمی می شود و با او ازدواج می کند، همه چیز مصنوعی است ، یک چیزی گنگ است انگار با مردن بث خانه مارچ ها هم از بین رفت، داستان قشنگ زنان کوچک ناتمام ماند، جلسات ادبی، شعر ها، داستان ها، نمایش ها، آوازها، کیک ها، کلوچه ها، کریسمس ها...انگار همه شان بیمزه و لوس شدند و به قول جو:« هیچ چیز مثل سابق باقی نمی مونه»

راستش من بخش اول رمان زنان کوچک را وقتی خواندم فکر کردم تمام رمان همین یک بخش است، مگی با آقای بروک ازدواج می کند، ایمی نقاش می شود، بث حالش خوب شده و پدر به خانه برگشته و مادر از همیشه خوشحال تر است،تدی و جو هم تا ابد با هم هستند، اما خب یکروز تابستانی داخل کتاب خانه در بخش کودک و نوجوان داشتم قدم می زدم که رمانی را تحت نام « زنان کوچک 2» برداشتم، اولش فکر کردم مثل ادامه رمان بربادرفته تقلبی و نوشته دیگری است اما بعد از دیدن اسم نویسنده آن را ورق زدم و در تمام مسیر برگشت به خانه آن را خواندم، باورم نمی شد، جو به اروپا نمی رود! مگی صاحب دوقلو می شود!و از همه عجیب تر بث می میرد و جو خواستگاری تدی را رد می کند؟ تدی با ایمی ازدواج می کند؟

آن روز آنقدر عصبانی بودم انگار که گروهی از دوستان عزیزم درحق من دشمنی کرده اند، تمام مدت عصبانی و درهم بودم و همش می گفتم:« چرا...چرا...چرا؟!»

اما خب چهارسال طول کشید تا بفهمم حق با نویسنده بود، همیشه همه چیز آنطوری که ما میخواهیم پیش نمی رود، مرگ حقیقت تلخی است که به میان می آید، رویاها هرچقدر هم که شیرین اما گهگاهی دست نیافتنی هستند ...زندگی همین است...زندگی واقعی همین شکلی است، پر از شگفتی های دوست داشتنی و نفرت انگیز، ما بزرگ می شویم همه چیز تغییر می کند و البته در حقیقت نقش عمل ما بر پیکره روزگار می ماند و صدای خنده ما درگوش چرخ فلک زمزمه می شود...

امشب فیلم « زنان کوچک» را دیدم، محصول سال 1994 ، ویونا رایدر بازیگر نقش جویی بود، ویونا رایدر هرچقدر هم برای من به واسطه فیلمهای « ادوارد دست قیچی» و « دراکولا برام استوکر» عزیز بود اما برای نقش «جو» به نظرم زیادی شیرین و ملیح می آمد، من منتظر یک چهره وحشی ، عصیان زده و خشن تر بودم، هرچند بیان ویونارایدر در این نقش بی اندازه رک و راست و بامزه بود اما باز هم بیش از اندازه برای این نقش زیبا و دلفریب بود، کریستین بیل بازیگر نقش «لاری/تد» بود ، خب البته کریستین بیل تا ابد می تونه  خاطره انگیز ترین بتمن در ذهن من باشه، اما خب طرز حرف زدن نوجوانانه و حرکات پسرانه و خام اون تو این فیلم بنظرم مناسب و به جا بود و انگار من با یه بازیگر جدید طرف بودم (هرچند اون موقع خیلی بی تجربه تر از الان بوده)

کریستین دانست در نقش کودکی ایمی عالی بود، همانقدر سرکش ، لوس و خودخواه که باید باشد عمل کرد و برعکس او کلیر دینز در نقش بث بی اندازه سرحال و تپل به نظر می رسید، بث کتاب در ذهن من یک دختر لاغر رنگ پریده با موهای روشن بود که چشمان خاکستری -آبی اش مدام با بی حالی باز و بسته می شد...در حالی که بث فیلم سرحال و سردماغ و سرکیف بود جوری که آخر فیلم حین مردن انگار فقط به زور کاگردان قرار بوده بمیره...

فیلم تناقضات زیادی با کتاب داشت(شاید از دیدگاه ایراد گیر و جزئی بین من ) اما تناقض همیشه بد نیست، مثلا جایی که درمهمانی لاری و جو در اتاق خالی می رقصند و جو بابت مردانه رقصیدنش عذر خواهی میکند چون همیشه عادت داشته در خانه نقش شریک رقص مرد مگ را بازی کند، یا مصادف شدن تولد دوقلو های مگ بعد از مرگ بث، تولدی که جای سیاه مرگ را در خانه می پوشاند، درکل فیلم مثل کتاب ، گرم و شیرین و دخترانه پر از جزئیات جذاب و البته تلخی های دلخراش است...و چیزی که ما در آخر فیلم برایمان باقی می ماند، آرزوهای دخترهاست که تا چه اندازه به حقیقت می رسد، جویی ما پیردختر نشد اما نویسنده قابل و خوبی از آب درآمد...

http://s5.picofile.com/file/8156916400/New_Picture_3_.bmp

پی نوشت: یکی دیگر از تناقضات همین سکانس شیرین داخل کالسکه است جایی که ایمی می ترسد زود بمیرد و آرزوهای رمانتیک اش نیمه کاره بماند و تدی به او قول می دهد حتما قبل از اینکه او بمیرد اورا می بوسد تا بدون «حتی یک بوسه عاشقانه» نمیرد...

فا نو
۰۲آذر

پسر ۱۶ ساله به عنوان جوان ترین کس به دختر تبدیل شد! +تصاوی

همه ما به نوعی ادوارد دست قیچی هستیم، اولش که به دنیا می آییم همه مارا تحویل می گیرند، قربان صدقمان میروند و تلاش می کنند که همه چیز برای ما  ایده آل و عالی باشد، از کوچکترین هنر ها و کارهای درست و غلطمان استقبال می کنند و کلی کیفور میشویم، همه اینها تا وقتی جریان دارد که ما بچه هستیم و در عالم خودمون سر می کنیم بعد که بزرگ می شویم کمی گردن می کشیم و می خواهیم کاری کنیم که سخت است، وقتی که با دست و پاهایی برنده و سختی های روزگار مواجه می شویم یا به طور واضح « زمانی که می خواهیم وارد دنیای پیچیده و سیاه آدم بزرگ ها شویم» تازه می فهمیم چقدر حمایت و پشتیبانی لازم داریم و آن وقت است که دیگر کسی دور و ورمان نیست، وقتی که تازه می فهمیم چه چیزهایی در زندگی می خواهیم دقیقا همان موقعی است که بقیه همان چیزهایی که خودشان می خواهند را به ما غالب می کنند، بعد ما غرق می شویم در دنیای باید ها و نباید ها، دیگر صورت خودمان را نمی بریم به جایش یاد می گیریم چنگ بیندازیم به صورت دیگران...ادوارد دست قیچی توانست به قصرش برگردد اما قصر تنهایی کوچکی که منتظر ماست مارا می ترساند و ترجیح می دهیم وسط گود بهم چنگ بیندازیم تا اینکه یک گوشه خلوت برای خودمان ....شبیه خودمان زندگی کنیم....

فا نو