موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۲۰ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

۲۹دی

یکی از تکالیف کلاس نویسندگی نوشتن یادداشت های روزانه است. کاری که من بسیار به آن علاقه دارم و به طور پراکنده در وبلاگم می نوشتم. منتها الان به صورت تکلیف باید هرروز در گروه تلگرام کلاس آن را بفرستیم تا همان روز استاد عیب و ایراد هایش را گوشزد شود. روز اول یادداشت های من یک ایراد عمده داشت( با اعتماد به نفس زیادی می نوشتم اما خیلی زود استاد مرا متوجه این ایراد کرد) به طور گسترده ای از لغات قلنبه سلنبه استفاده می کردم مثل :« مشهود، دیرینه، نظاره، فرسایش، آکنده...» و متن را بیشتر به متن ادبی نزدیک می کردم تا ادبیات داستانی. همکلاسی هایم هم که هرکدام فرسنگ ها آن طرف تر مشغول جفت و خیز بودند. هریک از دیگری بدتر، یکی متن ادبی می نوشت آن یکی جمله های نیمه کاره و دیگری مشکلاتش با همسرش و آخری دعواهایش با دختر کوچکش! روزهای اول با خودم گفتم استاد چقدر ساده خیال است، و به نوعی از نبود کیفیت نوشتن در کلاس و رقابت نا امید شده بودم اما ناگهان بعد از دوسه روز اصلاح و برطرف کردن ایرادات کیفیت نوشته ها به طرز چشمگیری بالارفت به طوری که من متوجه شدم برای رقابت باید متنوع ترین موضوعات را به بهترین شکل پردازش کنم تا بتوانم موفق باشم.حتی خود استاد هم بعداز خواندن یادداشت های این هفته ما نوشت:« آفرین موتورتون روشن شد، چشممو روشن کردید دخترا» این درحالی است که سن استاد از نصف بیشتر بچه های کلاس کمتر است. استاد نویسندگی ام را دوست میدارم:)

فا نو
۲۸دی

این هفته تمرین پررویی دارم. می خواهم پررو شوم. از بس که مراعات کرده ام خسته شدم. مثلا سرکلاس زبان بالاخره توانستم به پارتنرم بگویم که وسط درس دادن استاد سوالاتش را از من نپرسد حواسم پرت می شود. البته نه اینکه مستقیما این حرف را به او بزنم. وقتی که استاد داشت درس میداد و او وسط حرف استاد با لبهای بی رنگ و نامفهومش کلمات را برای ترجمه زیر لب می پرسید(که شنیدنشان برای من که شنواییم هم در مواقع ضروری درست کار نمی کند کار حضرت فیل است) با سر به او اشاره کردم که از استاد بپرسد. دو سه بار دیگر همین کار را انجام دادم تا بالخره دست از سقلمه زدن به من سرکلاس کشید.
یا مثلا وقتی زنی با کله آمد سمت ته اتوبوس مثل قبل مظلومانه عقب نکشیدم تا او له کند و برود. خیلی بی تفاوت و مستحکم سر جایم ایستادم تا سرعتش را کم کرد، مودبانه درخواست کرد و من هم لختی پس از بررسی درخواستش با او موافقت کردم.
یا مثلا در کارگاه جدید نقد داستانی که عضو شده ام و همه سنشان بالاتر از سی و چهل سال است و مرا نمی شناختند خواستم من هم در نقد داستان شرکت کنم(و مثل قبل اول نقدم نگفتم من سررشته ای از ادبیات ندارم) زنی که مسئول بود گفت که این خانم هم می خواهند نقدشان را بگویند، بعد یکهو یک فانوی قوی و پر جرات گفت:« من خانم ... هستم شما می تونید به اسم مرا صدا بزنید، بیشتر از این که منتقد باشم مولف هستم و امیدوارم دوستان سن کمم را به ذوق ادبی ام ببخشند» و بعد داستان خوانده شده را نقد کردم. بعد از اینکه نقد سه دقیقه ای ام را گفتم حضار به افتخار نقد من دست زدند! تا به حال ندیده بودم کسی برای نقد دست بزند! مخصوصا وقتی که برای خود اثر دست نزده اند! این بهترین پررویی عمرم بود! یعنی تا چندثانیه خشکم زد. دوست پدرم که مرا به این جمع دعوت کرده بود خیلی بلند گفت:« اجازه بدهید همین جا اعلام کنم ایشون مهمان من هستند» نمیدانم اگر گند میزدم هم با همین ذوق و شوق اعلام می کرد یا نه ؟ بعد از جلسه که چای توزیع می شد من نتوانستم چایم را کامل بنوشم، مدام خانم ها و آقایان میانسال و هنرمند مرا کنار می کشیدند و می گفتند که بیشتر به کارگاه و انجمن بیایم، داستان هایم را برایشان بفرستم. یک خانم خیلی شیک و مسن سرآمد همه شان بود تا آخر جلسه دستش را روی شانه من گذاشته بود و می گفت:« اینقدر جوان، این همه مطالعه این همه اطلاعات! چقدر شما سخنور خوبی هستید» تصور کنید من جَو گیر چقدر با این نیم جمله ایشان کیف کردم!یک خانم میانسال هم رزومه کتاب هایش را به من داد و از من خواست کتاب های چاپ شده اش را از کتابخانه مجموعه بگیرم و مطالعه کنم و نظرم را بگویم. به او گفتم که حتما اگر وقت کنم این کار را می کنم، که صد در صد وقت نمی کنم یک لیست کتاب دویستایی دارم که خواندشان دو سالی طول می کشد. اما زن گفت که اگر خواستم کتابی چاپ کنم حتما با او تماس بگیرم.
جدیدا در یک کلاس نویسندگی هم شرکت کرده ام. کلاس مقدماتی مقدماتی! از آنهایی که تازه فعل ها، قید ها و صفت ها و تشبیه ها را توضیح می دهند. آنقدر این کلاس برایم سودمند هست که نمی توانم برایتان توصیف کنم. مخصوصا اینکه همه مبتدی هستند و این باعث شده استاد ابتدایی ترین مسائل نویسندگی و ادبیات داستان را توجیه کند و همین یک فرصت عالی است برای من! تازه کلی تمرین نوشتن داده که برای انجام دادنشان لحظه شماری می کنم:)
 دوست پدرم هم می خواهد یک انجمن ادبی در شهر کوچک خودمان راه بیندازد و از من خواسته تا دبیر آن شوم. (آدم اسکل تر و بیکار تر از من اطرافش نیست) از او قبول کرده ام به شرط اینکه مکان برگزاری و مجوزش را بگیرد.(فانو تنبل تر از آن است که درگیر کاغذ بازی شود)
خلاصه که تمام اطرافم پر شده از نوشتن، مطالعه، نوشتن مطالعه و پررویی!اصلا انقدر پررو شده ام که در جواب پسرعمویم که فردا تحویل پروژه دوست دخترش هست(و برای nمین بار داشت از من کمک می گرفت) گفتم:« نه پسرعمو جان ، سرم شلوغ نیست، فقط حوصله کارکردن با کامپیوتر را ندارم!»
اصلا پررویی دنیایی دارد... انگارروی هاورد بورد ایستاده ام و تمام شهر را زیرو رو می کنم!
+دختر/پسر آینده ام بعد ها که این پست را خواندی بدان در روز 27 م دی ماه برجام اجرا شد و مادرت هم که این روزها کلی خوشحال شده است(از بس که جو گیر است) دیگه نای خوشحالی کردن برای این موضوع ملی را نداشت، ولی از دور به آن احترام گذاشت:)
فا نو
۲۰دی
آمار بازدید از وبلاگم امروز به طور هولناکی بالا رفته، هولناک می گویم چون اینجانب کمی پارانویا دارم و همیشه حس می کنم چشم هایی هستند که مرا می پایند، بنابراین وقتی این آمار را می بینم:

نمیدانم خوشحال باشم که مطالب گیرا بوده یا بترسم که مبادا فک و فامیل آدرس وبلاگ را پیدا کرده...
فا نو
۱۹دی

آیا شما برادری دارید که به محض دیدن شما که پیاده از ته کوچه می آیید با ماشین به قصد زیر گرفتن سمت شما بیاید و دو سه کوچه دنبالتان کند؟

آیا شما مادری دارید که به محض کم شدن جوهر خودکار های گرانتان را ببرد و به اندازه جوهر باقیمانده خودکار را کوتاه کند؟

آیا شما خواهری دارید که خیاط باشد و لباستان را شش ماه پیش خودش نگه دارد و رفو نکند و زمانی به شما لباس را برگرداند که دیگر شما به آن احتیاجی نداشته باشید؟

اگر ندارید پس شما یکی از سایر هفت میلیارد آدم غیر عادی ای هستید که فکر می کنید خانواده من غیر طبیعی هستند - که نیستند- بنابراین از قضاوت در مورد خانواده این جانب دست بکشید و به قضاوت درباره خانواده خودتان بپردازید، چراغ های اضافه را خاموش کنید و نخ دندان هم بکشید و کمتر به شبکه های مجازی سر بزنید...دیگر عرضی نیست:)

فا نو
۱۹دی

قضیه این بود که این سه سال آخر ما یه اکیپ دوستی هفت نفره دوستی داشتیم که مو لای درزش نمی رفت. یعنی شیطنت هایی در دانشگاه ورزیدیم که شک دارم هیچ اکیپ دخترانه ای ادعایی درمورد آنها داشته باشد. حالا دانشگاه تمام شده...داشتم خاطرات برنج و عدس خوردنمان سر کلاس استاد شین را برای دوست خواهرم تعریف می کردم که پرسید:« حالا دلتون تنگ نمیشه نمیسوزید برای اون روزا؟»

خیلی سریع گفتم نه، آنقدر سریع که خودم هم چند لحظه به شک افتادم ، اما بعد گفتم که چون تمام شده، همانطور که دبیرستان و راهنمایی یکروز تمام شد و من با کنده شدن از آن ها وارد مرحله های سخت تر و تلخ و شیرینی های جدیدتر شدم. همین که می شود هنوز هم دوستان جدید و اوقات جدید و جمع های بهتر را تجربه کرد کلی نعمت است و هرچقدر هم خاطرات بانمک باشند نمیتوانم اجازه دهم زندگی در لحظه ام را شور یا بی مزه کنند.

قضیه وقتی حساس می شود که من تصمیم داشتم بعد از تمام شدن دانشگاه با 5 نفر از آن شش نفر دیگر ارتباط دوستی ام را حفظ کنم و یک نفر ششمی وجود داشت که واقعا امکان ادامه دوستی وجود نداشت. روزهای آخر دانشگاه اختلافی افتادو من صریحا اشتباهش را به او گوشزد شدم و به جای اینکه من قطع رابطه کنم او قطع رابطه کرد. کلی به خواهرم غر زدم که من این تصمیم را داشتم و شانس انجامش به او تعلق گرفت! خواهرم دلداری ام داد که مهم این بود که نقش این آدم تنگ نظر را از زندگی ات کمرنگ کنی و اینکه چه کسی رابطه را برهم زده مهم نیست.

اما خب الان مهم شده. الان که همه جمع شده اند با تِم آشتی دادن و صلح برقرار کردن و مقصر قلمداد کردن یک نفر (مثل همیشه منِ ملامتی) میخواهند ما را به زور صلح دهند و یکی پیدا نمی شود که بگوید خاطرات با برهم خوردن این رابطه که دنباله اش فایده ای ندارد خراب نمی شوند! خاطرات همیشه خنده دار و بامزه گوشه ذهنمان هستند و ما آنها را در فضا رها می کنیم و دنبال زندگی جدید می رویم...مگر می شود تا آخر عمر با دوستان دانشگاه ماند به این بهانه که :« زمانی لذت بخش بوده...» نه، صد در صد نمی توان...حالا خواهشا یکی بیاید به کمک من تا این کاروان صلح و آشتی را به سلامت بفرستم پی کارش و دلخوری آن دوست سابق را هم بگذارم به « لاستیکی بچه نداشتم».


فا نو
۱۸دی

امروز  صبح هفت هشت تا تصمیم حماسی گرفته بودم که فقط دوتا از آن ها را عملی کردم بلکم بیشتر از این حماسه ساز نشوم. یکی اینکه زنگ زدم و به خانم مهندس که قبلا چند بار تماس گرفته بود گفتم که دیگر هرگز پا به شرکت خشک و خالی و بیخودش نمی گذارم. دوم اینکه رفتم کتابخانه کتاب داستان های کوتاه بورخس را گرفتم.

امروز عصر سرکلاس با اخلاق استاد جدید بیشتر آشنا شدم. استاد بی نهایت رک و رو راست است. من البته از این خلق و خو در آقایان می رنجم ولی وقتی آدم دوتا برادر و یک پدر رُک داشته باشد بعد از مدتی به آن عادت می کند و حتی از این صراحت لهجه میان آنها لذت می برد. قبلا ما استاد زن داشتیم و این استاد اشتباه های بزرگ بچه ها و سوالات احمقانه شان را به تفصیل شرح می داد که حقیقتا کار وقتگیری بود برای کلاسی که سطحش بالاتر از متوسط است. اما استاد جدید اصلا شبیه خاله های مهدکودک نیست. اتفاقا هرچه سوال احمقانه تر باشد واکنشش سریع تر است و باعث شده بچه ها حواسشان را بیشتر جمع کنند تا مسائل پیش پا افتاده را نپرسند و به جای آن وقت بیشتری برای مسائل تکنیکی تری داریم. البته یک ضلع منفی این قضیه این است که بچه های ضعیف تر کلاس خجالت می کشند و بابت سوالات حتی مهمشان معذب می شوند چرا که استاد بی رحمانه همه را نقد می کند. ولی نکته بامزه این است که خودش چندین بار گفته:« حتما سوالتان را بپرسید و در کلاس حرف بزنید فوقش مسخره تان می کنیم و دقایقی موجبات نشاط و شادی همه را فراهم می کنید که همین ثواب دارد.»یا مثلا وقتی که داشتیم به یکی از بچه ها می خندیدیم به ما اخم کرد و گفت:« به مردم نخندید» بعد ادامه داد:« به یه نفر بخندید چون خندیدن به همه مردم خطرناکه !»

کلا من از استادِ زبان جدید با همین اخلاق گند و شخصیت خاکستری اش خوشم آمده! خواستم در جریان باشید:)

فا نو
۱۶دی


از کلاس که آمدیم بیرون هنوز به حرفش می خندیدیم، در جواب استاد که پرسیده بود :« ضروری ترین اختراع مورد نیاز بشر چیست؟» جواب  داده بود:«شوهر» خودش هم اول از همه غش غش خندیده بود، استادمان که مردی بود جدیدالورود و جدی یخش آب شده  و از خنده منفجر شده بود...

داشتم دستکش هایم را می پوشیدم که از پشت بغلم کرد. اینکه یک دوست جدید و شاد به حلقه آدم هایی که میشناسی وارد شود و در پیاده رو در جمع دوستانه تو را بغل بگیرد خیلی حس خوبی است، تقریبا بعد از دبیرستان آن را تجربه نکرده بودم. در گوشم زمزمه کرد:« فانو تو دوست پسر نداری؟»

 سنش ایجاب می کرد این سوال ها را بپرسد. ظاهرش را که میدیدی فکر می کردی دو سه سال از من بزرگتر است اما کوچکتر از من بود گفتم :« نه» میدانستم سوالش از روی بدجنسی یا فضولی نیست. از همه راحت سوال می پرسید اگر کسی جواب نمیداد ناراحت نمی شد،می خواست حد و مرز دوستی را گسترش دهد، پرسید :« بهترین کارو می کنی، اما چرا نداشتی؟»

یکی از بچه ها گفت:« تو که داشتی بگو»

درگوش من باز گفت:« من دوست زیاد داشتم اما همشون منو به خاطر ...میخواستن، تو چی؟ تو چرا د وست نداری؟»

گفتم :« من خیلی زود وابسته میشم، اگه وابسته کسی بشم و ترکم کنه یا بی وفایی ببینم خیلی اذیت میشم»

- عزیزم، حق داری...

کمی ساکت شد و بعد پرسید:« عاشق شدی قبلا که اینجور بشه»

نگاهش کردم. کاش می شد به او دروغ گفت. زیر یک خروار کرم و رژ و رنگ و لعاب که به خودش زده بود یک دنیا صداقت و سادگی بود. سرتکان دادم. سک و صورت عروسکی اش را غمی دخترانه گرفت. دوباره مثل دختر دبیرستانی هایی که دردهای دخترانه شان را تسکین می دهند، دستش را کجکی روی شانه من انداخت و گفت:« ای جونم»

فا نو
۱۴دی

من عاشق وقتاییم که مترجم این طوری صمیمی و مهربون وسط سریال از طریق زیرنویس با آدم صحبت می کنه، حالا جَهَندَم که طوفان اومده و صید ماهی از بین رفته و توی معدن هم خبری از مِس نیست و توی شهر پر شده از شایعه ...مهم ادب و لطافت  این مترجم عزیزه که علی رغم علاقش دیگه نمیتونه سریال ترجمه کنه!

+ اسکار این ارتباط زیرنویسی رو مترجم فیلم ثور می گیره،وسط فیلم  وقتی ثور پیرهنش رو درمیاره مترجم زیرنویس مینویسه:« هیکلش خیلی ردیفه: نظر شخصی مترجم»

پی نوشت: این پست ادامه همون پست قبلیه که شکر خدا هیشکی نفهمید کدوم سریاله:)

فا نو
۱۴دی

هوا گرگ و میش بود که مرد پا به جاده سنگی گذاشت، درحالی که تابوت کوچک دخترش را حمل می کرد و خائنانی پشت سرش گام برمی داشتند. هنوز امیدی به بهبودی همسرش نبود که لاشه ی کشتی شومی به ساحل خانه اش نزدیک می شد...


+پی نوشت: اسم سریال رو نمی گم تا از خماری بمیرید.

+اگر فهمیدید چه سریالیه شما هم نگید تا بقیه از خماری بمیرند.

+اعضای خانواده ام این روزها مرا می بینند که هرازگاهی با چشمانی گریان این ور و اونور میرم و اسمی خارجی را زمزمه می کنم. همچنان امیدوارند دلسوزی احمقانه من با شخصیت های سریال و کتاب روزی منجر به ظهور نویسنده ای بزرگ شود.

فا نو
۱۳دی

امروز اتفاقی تکرار سریال در حاشیه 2 را دیدم و باید بگویم دیدن این سریال را در برهوت تلوزیون شدیدا پیشنهاد می کنم. از آن جا که سریال در زندان می گذرد پر از شوخی های معناداری است که مدیری و ژوله آن را شبیه یک پازل کنار هم چیده اند وبعضی وقتها تعبیر شوخی ها بستگی به میزان ضریب هوشی شما دارد.دیگر از بازی خوب بازیگران علی الخصوص رضویان و غفوریان تعریف نمی کنم :)

زمان پخش: از شنبه تا چهارشنبه 20:45

تکرار: 8:30 صبح و 14:30 بعدازظهر

+منبع عکس

فا نو