موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

همه آنچه که از نوشتن نصیبم شد...

موردات یک ملامتی

اینستاگرام: fanewcity

۱۸ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

۲۸بهمن

جلسه آخر کلاس زبان را نتوانستم برم. انقدر غمگین بودم که دلم می خواست گریه کنم.واقعا هم گریه کردم، روی صندلی دندان پزشکی نشسته بودم و دکتر ناشی که با خوش شانسی پیدایش کرده بودیم قبل از اینکه بی حسی اثر کند با مته افتاد به جان دندانم. نیم خیز شدم. من بد زخم و بد دردم. هم زخم دیر خوب می شود هم دردم را دیر می فهمم. روی صندلی دندان پزشکی پاهایم را توی دلم جمع کرده و بی آنکه بخواهم احساساتی شوم اشک ریختم. از شدت درد. تا کنون برای درد اشک نریخته بودم. همیشه فقط به خاطر غم بود. دکتر به اندازه من وحشت کرده بود. بار سوم که بی حسی می زد سوزنش را لای اعصاب دندانم حس کردم، یک صدایی درآوردم شبیه ناله، خودم ترسیدم، رنگ دکتر هم پرید. دیگر حتی زبانم هم بی حس شد. به این فکر کردم که دندانپزشکی هم سخت نیست. مسخره است اما من واقعا فکر می کنم اگر اصول کلی هر کاری را بی توجه به جزئیات بی اهمیت یاد بگیری سخت نیست. مثل وقتی که من دیگر کلاس زبان نرفتم و زبانم را همینجوری ادامه دادم. نه تنها کلمات و جملات و لغات و گرامر یادم نرفت بلکه صد برابر بهتر هم شدم. حالا هم اگر وردست یک دندانساز یا دلاک بنشینم و دندان کشیدن و پر کردن و روکش زدن یاد بگیرم مگر چقد توفیر دارد با پروفیل و نقشه کشیدن وردست استاد نون که هر را از بر تشخیص نمی داد؟

از روی صندلی دندان پزشکی بلند شدم. مادر هزینه را پرسید ، با یک زبان که در دهان نمی چرخید گفتم:« پنداه حلال دومن فلن»

دلم برای استاد زبانم تنگ شد، برای بچه ها، برای جلسه آخر، برای تند تند ورق زدن کتاب و پرسیدن آخرین رفع اشکال ها، من بچه خر خوانی بودم که بابت یک جلسه غیبت دلم می خواست بمیرم، لعنت به دندان درد و دندان تک کاناله وقت نشناس!

خبر خوش میان این حجم از غرغر:
اینترم بانمره 94 از 100 پاس شدم، نفر اول در کل شعبات آموزشگاه(11شعبه=>بیشتر افتخار کنید)

فا نو
۲۴بهمن

یک قضیه هست که من اصلا نمی توانم هضمش کنم. آن هم رابطه داشتن با دبیری، معلمی، استادی، رئیس گروهی یا .... بیرون از محیط دانشگاه یا مدرسه است. من هرگز نتوانستم با دبیری گرم بگیرم. همیشه جایگاه دبیری مسخره اش بالاتر بود و من نمی توانستم به چشم یک انسان به او نگاه کنم :« او استاد فلانی است هرگز یادت نره، اون همون کسیه که آخر کار نمره ها رو داد و تو تونستی لیسانس بگیری» حتی وقتی بیرون هم آنها را می بینم بسیار برایم دشوار است که با آنها چند کلمه ای مکالمه عادی داشته باشم، یک موضوع مسخره است . خواهرم هرروز با استادهایش توی تلگرام چت می کند. عکس مدل های لباس برایشان می فرستد و آن ها هم در عوض با او صحبت می کنند. گهگاهی حتی با آنها شوخی رکیک هم می کند. از این شوخی های مبهمی که نه زشت است و نه زشت نیست.

قضیه دیگر این است که بعد از دانشگاه به هر معلمی می گویم استاد! نمی دانم چه مرگم شده! این رگ خودشیرینی دانشگاه هنوز از بدنم خارج نشده...شبیه یک جور ویروس عفونی است که مدتهاست خونم را آلوده کرده و هرکار که می کنم نمی توانم از شرش راحت شوم. به معلم کلاس زبانم گفتم استاد کلی من و خودش را مسخره کرد! (البته او کلا دوست دارد از هرچیزی جوک درست کند)

به معلم کلاس داستان نویسی ام هم می گویم استاد. نمی دانم او نسبت به این قضیه چه احساسی دارد ولی من خودم راحت نیستم. قیافه اش اصلا شبیه استاد ها نیست. نه اینکه به خاطر جوان بودنش باشد. اغلب استادهای ما در دانشگاه جوان بودند. بخاطر یکجور حس منفی است که از او میگیرم. یکجورهایی او از من خوشش نمی آید. نوشته هایم را دوست دارد و همیشه تایید می کند اما همین! نه راهنمایی ای نه نقد به درد بخوری! حس خوبی ندارم، او استاد نیست و من لقبی را به او داده ام که نمی توانم پس بگیرم!

به داور کلاس نقد هم می گویم استاد! البته این یکی واقعا حقش بود. او حقیقتا مرد پخته و با شخصیت است و اگر جلسه دوم نقد هم من حرفی نمی زدم فکر می کرد لال هستم. می گفت دختری هستم با چشم های گشاد و بزرگ و علامت سوال! خب در همین حد که مرا شناخته استادی است!

فقط خیلی جلوی خودم را گرفتم به آقای الف نگفتم استاد! آقای الف منتقد خیلی خوب و نابغه ادبی است اما دوسال از من کوچکتر است و من چند حرکت جلف و سبک از او دیدم که بنظرم هر بچه بیست ساله ای انجام می دهد که بگوید استاد نشده هنوز..

خلاصه که من با دوموضوع بغرنج دست و پنجه نرم می کنم این روزها،دبیرها و استاد ها...

فا نو
۲۲بهمن

 من خیلی می ترسم. من قبلا بیشتر آدم ترساننده ای بودم اما وقتی وارد دانشگاه شدم ناگهان انسان محافظه کاری شدم. نمی خواستم مهم باشم. نمی خواستم موضوع بحث باشم. نمیخواستم سر زبان ها بیفتم. محیط دانشگاه ما کوچک بود، حداکثر 2000دانشجو داشت و رشته ما جوری بود که همه همیشه باهم در ارتباط بودند. نمی دانم چرا ، آن موقع 18 سالم بیشتر نبود، با خودم با دنیا با عقاید و زندگی هنوز کنار نیامده بودم.یک مقدار هم دیوانه بودم. قبلا در دبیرستان دیوانگی ام را به نمایش گذاشته بودم اما آن موقع، می خواستم خودم را پنهان کنم. معمولی باشم. کسی که آمد درسش را خواند و رفت. دانشجویی که استاد اسمش را یادش نماند و همکلاسی ها هم به زحمت قیافه اش را یادشان بیاید! نمیدانم چرا! هنوز گهگاهی مزه می پراندم، حرف می زدم اما هرگز آنجوری که باید به شرایط اعتراض نکردم. برای مذاکره با اساتید پیش قدم نشدم و در نظرسنجی ها شرکت نکردم. عشقم این بود که به خانه برگردم تمام کارهای شهرسازی را عقب بیندازم و فیلم ببینم یا کتاب بخوانم!

تا اینکه در فیلم Joy یک سکانس تاثیر گذار دیدم. تاثیرگذار از آن جهت که قسمتی از زندگی خودم در آن بود:« Joy که سرمایه گذاری اش شکسته خورده به دخترش که او را تشویق به ادامه دادن می کند می گوید:« این فکر از اولش هم اشتباه بود، نباید خودمون رو به دنیا نشون میدادیم، نباید سعی می کردیم آدم مهمی بشیم، باید مثل مامان بزرگت پشت تلوزیون قایم می شدیم تا دنیا از وجود ما با خبر نشه*» من تازه فهمیدم با آن همه ساکت بودن و خودم نبودن( وانمود کردن، کوتاه آمدن و اعتراض نکردن اصلا به گروه خونی من نمی خورد اما شاید یک واکنش دفاعی بود در برابر محیط جدیدم) خودم را از دنیا پنهان کردم.

الان چندوقتی است راحت نظرم را بیان می کنم. اگر اعتراضی داشته باشم می گویم. حتی اگر نظرم اشتباه باشد داغ ابراز نظر را به دلم نمی گذارم. از اینکه بقیه فکر کنند همیشه حق با آنهاست نمی ترسم. از اینکه بعضی ها حرفم را بی جواب بگذارند به این خیال که مرا تحقیر کنند یا اینکه با یک نوع تمسخر پاسخ بگویند هم نمی ترسم. از فراموش شدن، عادی بودن و پنهان شدن اما می ترسم. می ترسم کسی باشم که حرفش را نزد و مثل احمق ها مرد درحالی که چیزهایی میدانست...

* دیالوگ دقیق رو یادم نبود، چیزی که در خاطرم مانده و تاثیر گذاشته را نوشتم:)

فا نو
۲۱بهمن
روی صندلی پشت به راننده و مسیر توی اتوبوس نشسته بودم. زنی که ته اتوبوس نشسته بود چشم در چشم من داشت با تلفن حرف می زد. به طوری که اگر آن گوشی چهارصد گرمی پت و پهن و سفید را نمی دیدم فکر می کردم دارد مرا فحش می دهد:
- بهش بگوازهیچی نمی ترسم!من فقط ازیکی می ترسم اونم خداس!
با خودم فکر کردم عجب عقیده محکمی! من شاید از این شعار ها بدهم اما عین سگ از همه چیز می ترسم. انقدر از بعضی آدمها می ترسم که الان تازه دارم فن وانمود کردن را به کار می گیرم. اینطوری که دوستانم فکر می کنند من خیلی دختر محکم وجدی و مستقل و فلان و بهمانی هستم ولی حقیقت این است که دارم وانمود می کنم. حالا معلوم نیست به خاطر این است که خودم شبیه آن ها شوم یا دارم وجهه عمومی خودم را حفظ می کنم. زن ادامه داد:
- بددهن نفهم بی شعور! حالا چی گفته؟
کمی سکوت کرد، من بیرون رانگاه کردم و دوباره نگاه کردم دیدم هنوز زل زده به من چشمانش را ریز کرده و لبهایش را به هم فشرده، چند ثانیه گذشت و گفت:« غلط کرده، حالا به کیا گفته؟»
زن شعار داده بود.معلوم بود که  ترسیده ، یحتمل دهن لقی کرده بود فحشی را پیش آدمی نادرست به آدمی اشتباه گفته بود. بعد ادامه داد:
- مرده شور عروسی که بخواد مادرشوهرشو بترسونه!
باز به من نگاه کرد. من ترس دیرینه ای از مادر شوهر دارم و داشتم. مادرم مادرشوهر ماهی داشت. مادربزرگم زن بی نظیر و مهربانی بود که در تمام آبادی لنگه نداشت. مادربزرگ مادریم هم مادرشوهر خوبی بوده و هست. همیشه عاشق نوه هایش است و از هر فرصتی برای کمک به زن دایی هایم استفاده می کند. مادرم هم گهگاهی انتقاد های تند و تیزی از عروسمان می کند ولی درکل شبیه معلم خصوصی عروسمان است. همیشه درحال یاد دادن فنون زندگی به او بوده و هست. من می ترسم عاشق مردی شوم که مادرش بیشتر از من دوستش داشته باشد و بعد من باید خربیارم و باقالی رو بار کنم.
- لندهور تنه لش تا لنگ ظهر می گیره میخوابه بعد توقع داره فحشش ندم!
من زیاد تا لنگ ظهر می خوابم. مادرم همیشه می گوید شوهرت روسری ات را به گردنت می بندد و تو را به خانه می فرستد. من همیشه میگویم :« خب چرا به گردنم ؟ مگه غیرت ندارد؟ ببندد به سرم؟ اصلا چرا او ببندد خودم می بندم؟ اصلا چرا من از خانه بگذارم بروم او برود!»
- تقصیراون پسربی همه چیزمه که همه چیشو ریخته زیر پای این عنتر خانم!
خب که چی! گناه من چیست پیرزن! به یک جای دیگر نگاه کن! به بیرون، پرده ها، سقف، صندلی ها ، میله ها، به آن پسری که روی زمین وسط زنانه نشسته و با نامزدش حرف می زند! با من تنهای  که هدفونش خراب شده چه کار داری؟بی هدفون و بی دفاع سرم را در یقه گنده کتم فرو بردم:
- تو فعلا هیچی بهش نگو، خودم بهش میرسم آدمش می کنم.
 فقط به بیرون زل زدم. همذات پنداری دیگر کافی است.

فا نو
۱۹بهمن

شرلوک هولمز:من ممکنه طرف فرشته ها باشم...

ولی یک لحظه هم تصور نکن که یکی از اونام.

فا نو
۱۹بهمن
  • « درس خوندن مزخرفه ، آخرش خیلی هم خر بزنید از من بهتر نمی شید، بین پول و ثروت هزار بار هم اگه ثروت رو انتخاب کنید بازهم کمه، این که بتونی رشته ای که دوست داری رو یه دانشگاه خوب بخونی فقط با پول امکان پذیره...»
  • « زبان یاد گرفتن اینجوری فایده نداره، شما هرگز نمیتونید اونجوری که باید انگلیسی حرف بزنید آخرشم تلفظاتون مشکل داره، اصطلاحاتشون رو بلد نیستید و نمی تونید به جوکاشون بخندید، باید از بچگی همونجا به دنیا میومدید حالا هم که بدنیا نیومدید به همین زبان دست و پا شکسته ای که یاد میگیرد قانع باشید سعی نکنید از خودتون لهجه دربیارید»
  • « یه دانش آموز لب شکری داشتم که الیزابث رو بامزه تلفظ می کرد، هرروز که میرفتم سرکلاس می گفتم:« سلام، مهیار بگو الیزابث» بعد درس دادن رو شروع می کردم»
  • « یه بار موضوع درسمون حیوانات بودبا دانش آموزای پسر.هرکدوم از حیوونا رو میخواستن بگن به من نگاه می کردن و می خندیدن:« الاغ، گوساله، میمون، گوریل، کرگدن» بعد من هم برای انتقام بهشون می گفتم :« animals» همه که جا می خوردن و ناراحت می شدن می گفتم:« منظورم موضوع درسه»
  • انقدر از این نوجوونا با این ایده های خلاقانشون بدم میاد، چون نود و پنج درصدشون یه زندگی عادی رو در پیش می گیرن و فقط اون پنج درصدی که هیچ ادعایی ندارن به مدارج بالامیرسن اما قبل از اون ، نود و پنج درصد بی خاصیت مخ منو میخورن!
  • هرکدوم از شما اگه پنج میلیون دلار جلوتون بذارن و بتونید جوری بدزدیدش که کسی ردتون رو نگیره وسوسه میشید که بدزدید اما الان پیش من ادای باوجدانا رو در میارید.
  • یه ترم با دانش آموزان کنکوری کلاس داشتم،چون موسسه مجبورم کرده بود ساعت هفت بیام درس بدم لج کرده بودم هی می گفتم :« با درس خوندن به هیچ جا نمی رسید که الان ساعت هفت اومدید کلاس زبان» آخر سر بابای یکی از بچه ها بمن زنگ زد گفت که دخترش دیگه درس نمی خونه، بخاطر حرفهای شما، منم جواب دادم:« من چطور میتونم با درس خوندن بد باشم اونم وقتی که خودم هرچی دارم از درس خوندن دارم» بعد رفتم سرکلاس و بازهم بهشون گفتم درس خوندن فایده نداره، والا! خودشون باید زرنگ باشن به حرف من گوش ندن.
قبلا که به شما گفته بودم عاشق معلم زبانمان هستم. بی نهایت شخصیت جالبی دارد و متنفر است از هرچه کلیشه و تکرار است.انقدر حرف باحال بلد است بزند که نگو و نپرس! جمله های شکسته و اشتباه گرامری را اصلا جواب نمی دهد تا جمله را خود دانش آموز تصحیح کند. آنقدر به اشتباهاتمان خندیده و آنها را تکرار کرده که می توانیم از سوتی هایمان یک کلکسیون درست کنیم. درعوض مطمئن هستیم که هرگز و هرگز اشتباه را تکرار نمی کنیم. از طرفی جمع دانش آموزان کلاس زبان بی نهایت جور و مچ هستند(غیر از پارتنر من). درحدی که یکبار که داشتیم اشتباه یکی از بچه ها را همه با هم اصلاح می کردیم استاد در حالی که با چشمانی قلبی شکل نگاهمان می کرد گفت:« از من یک توصیه رو بپذیرید، جمع کلاستان را حفظ کنید و سعی کنید همه با هم ترم های بعد را بیایید» بعد کلاس رفت روی هوا، هفتاد درصد بچه ها نمی خواستند ترم فشرده بعدی را بیایند و من جزو سی درصدی بودم که می خواستم هرچه سریع تر دوره زبانم را تمام کنم.
پی نوشت: عکس متعلق به شخصیت آقای بیتس در سریال Downton abbey است که شباهت زیادی به استاد زبان ما دارد. با این تفاوت که استاد به جای لباس رسمی،تی شرت های ورزشی باحال با رنگ های تند و شاد به تن می کند.
فا نو
۱۸بهمن

تلفن را برداشتم و دیدم یکی از اقوام دور است که با مادرم کار دارد.معمولا فقط اوقاتی زنگ می زد که کاری داشت. زنی است ریزجثه و ضعیف الحال. عادت دارد خودش را ریاضت بدهد و لاغر تر از این که هست بشود و همیشه وقتی او راببینید از مصیبت ها و بدبختی ها و مشکلاتش می گوید. به زحمت شاید سی و خرده ای سال داشته باشد .به ندرت می توان کلمه ای مثبت میان طوفان جملات منفی و پرمصیبتش شنید. وقتی فهمید مادرم نیست احوال خودش را پرسیدم و دو بچه نازنینش را . من بچه هایش را دوست دارم. شبیه بچه موش های بامزه ای هستند که همیشه ریز ریز می خندند. گفت :« بچه ها حالی بهتر از مادشون ندارند. من چی شدم که اونا بشن، منم مثل مادر تو هستم،زندگیم پر از اعصاب خردکنی و استرسه»

راستش را بخواهید در یک دوره بلند مدتی که ما مهاجرت کردیم و از شهرمادرزادیمان به اینجا آمدیم مادرم خیلی سختی کشید، رامش نوزاد بود و همیشه مریض. من کنجکاو بودم و در صدد یادگرفتن زبان مردم اینجا هرروز میخواستم از خانه بزنم بیرون. برادرهایم به مدرسه های شهر عادت نمی کردند. هرروز جنگ و درگیری بود. غیر از این خانه ما هنوز کامل نشده بود و همسایه های خیلی کمی داشتیم. خود شهر تازه ساخته شده بود و امکانات وحشتناک کمی داشت. پدرم آن موقع ها فقط یک دوچرخه داشت. رامش دهانش زخم شده بود و نه شیر می توانست بخورد نه غذا. مادر و پدرم هم آن موقع شاید سی و خرده ای سن داشتند. من یادم هست که شب هایی که رامش نمی توانست غذا بخورد آنها هم غذا نمی خوردند. سیا هم غذا نمی خورد. من گشنه ام بود و به اصرار مادر غذا می خوردم اما همیشه احساس گناه داشتم.برادر بزرگترم همیشه بعد از مدرسه همراه پدرم سرکار می رفت. برادر کوچکترم همیشه برای سرکار رفتن آنقدر اصرار داشت که پدرم را دیوانه کرده بود، سنش برای کمک کردن خیلی کم بود.آن موقع ها پدرم برای خودش کار نمی کرد و کافرماهایش هم در دادن پول خیلی تعلل می کردند.همه چیز در وضعیت بحرانی بود، ولی یک چیزی را همیشه یادم هست. مادر و پدرم هیچوقت نگفتند ما بدبختیم. پدرم همیشه در بدترین شرایط می گفت همه چیز بهتر می شود. اشک و آه و ناله و مشکلات همیشه بود اما ، هیچ وقت یکدیگر را مقصر نمی کردیم. هیچ کدام از اقواممان اینجا نبودند و ما با تنهایی واقعا خوش بودیم. از هیچکس انتظار نداشتیم بیاید زندگیمان را بهتر کند.میدانستیم اینجا خودمان باید مراقب خودمان باشیم. حتی وقتی کسی به ما کمکی می کرد آنقدر از او تشکر می کردیم که حالیش کنیم نمیخواهیم محتاج کمک دائمی او باشیم

حالا که فکر می کنم می بینم حتی الان هم وقتی بگویم :« خاک بسرم شد، بدبخت شدیم، بیچاره شدیم ، وا مصیبتا» به سختی از طرف پدر و مادر مواخذه می شویم. همه چیز همیشه برای ما در حال بهتر شدن بوده همیشه ،حتی اگر واقعا این طور نبود و فقط به طور لفظی این را می گفتیم.شاید آن ها غمگین و عصبانی و ندار بودند اما هیچوقت فکر نمی کردند داریم بدبخت می شویم. هیچ وقت به زندگی به چشم بدبختی نگاه نکردند.حتی وقتی که با هم اختلاف داشتند . بنابراین ما همیشه فکر می کردیم که شاید الان اوضاع خوب نباشد اما مطمئنا شرایط آنقدرها هم بحرانی نیست...حداقل مامان و بابا که آنقدرها نگران نیستند، آنها که از چیزهای پیچیده سر در می آورند خیلی وحشتزده نیستند پس همه چیز ممکن است بهتر شود...

حالا به بچه های قوم و خویشمان فکر می کنم. اینکه مادر آنها در حالی که همه چیز روبراه است مدام در حال عز و جز و تراشیدن بدبختی است...اینکه تصویر آنها از آینده همان:« همه چیز بهتر می شود» نیست، برای آنها یحتمل همه چیز مزخرف است و مزخرف تر هم خواهد شد...آنها مشکل پول نقد ندارند( مشکلی که ما داشتیم) ، خانه شان نیمه کاره نیست(که هفده سال پیش از ما بود)، تلوزیونشان رنگی است( که ما تا ده سال پیش نبود) ، اینترنت ، تلفن، دوستان و آشنایان زیاد و تن سالم هم دارند(سیا و رامش مدتها مریض بودند) و پدرو مادرشان در تمامی جشن های مدرسه شان وقت دارند شرکت کنند(روز اول دبستان نه مادرم خانه بود نه پدرم، ما تنها به مدرسه می رفتیم.)اما برای آنها هیچ چیز درحال بهتر شدن نیست، و مادرشان هرروز بیشتر از « استرس و عذاب» ناشی از « همه چیز و هیچ چیز» آب می شود، به مادرم گفتم:« گناه اون دوتا بچه چیه؟» مادرم گفت:« هیچی، اونا خودشون یه روز راهشون رو پیدا می کنن انشالله بهتر از مادرشون میشن. معمولا اینجور بچه ها خودشون زندگی بهتری می سازن»

گفتم که در نظر آنها همیشه همه چیز درحال بهتر شدن است.

فا نو
۱۸بهمن
بعد از مدتها وارد اکانت اینستاگرامی می شوم که متعلق به دنیای واقعیم است. با اسم واقعیم. با عکس واقعیم. با هویت واقعیم:«مهندس شهرساز، فارغ التحصیل دانشگاه ...، درحال یادگیری زبان » همین ها. من در دنیای واقعی همینقدر ساده و مسخره هستم. برخلاف اینستاگرام وبلاگم در این اکانت فقط عکس دورهمی های دوستانه و پیشرفت های تحصیلی و شغلی را به نمایش می گذارم. خبری از کپشن طولانی و متن زیاد نیست درعوض آدم های زیادی روی عکس ها تگ شده اند. هیچ پستی از هیچ فیلمی نیست و به ندرت کتابی را معرفی کرده ام. بیشتر آدمها، دانشگاه هست. میروم و فالوور هایم را که کمتر از سی نفر هستند را پیدا می کنم و تک تک آخرین عکس هایی که ماه پیش به اشتراک گذاشته اند را بدون توجه لایک می کنم. کاری است که انجام دادنش مسخره  انجام ندادنش زشت است. آخرین عکس را که لایک می کنم مال نازنین است. همان کسی که مهمانی دوستانه را به عقب انداخت به خاطر کارش. گفت که اصلا فرصت مرخصی ندارد. تولد مرا هم خراب کرد. گفت که خوابش می آید. عجله دارد زود شیرینی خورد و سرمن داد زد:« کادو ها رو باز کن باید برم خونه» من آن روز خیلی بچه شده بودم. هیچی نگفتم. همان روزهایی بود که نوزاد شده بودم. بی دفاع و بی حرف. روز بعدش که عذرخواهی کرد اصلا یادم نمی آمد دقیقا چه کاری کرده... امروز عکسهای سفر جاده ای اش با دوستانش را به اشتراک گذاشته بود. می خواستم تف کنم روی گوشی. تف کنم به تکنولوژی . به گند رفاقت و ارتباطات سریع و آشغالی که حال مرا هر روز بیشتر به هم می زند. تف کنم به تمام دنیای واقعی . به تمام اتفاقات واقعی. زندگی خالی. کله پوک و بی احساس و بی تخیل. به آدمهای خالی. به خودم وقتی که در دنیای واقعی خالی و پوچ می شوم. حتی انگیزه آنفالو کردن او را هم نداشتم. لوگ اوت شدم و وارد اکانت رویایی شدم و با خودم گفتم این ماه هم گذشت...
فا نو
۱۸بهمن

خیلی وقت بود که می خواستم میز بخرم. هربار دلیلی پیش می آمد. میز های قبلی را هرکدام به دلایل و بهانه ای پس زده بودم. این اواخر یا روی اوپن آشپزخانه می نشستم و کار می کردم یا روی میز تاشو خیلی وقتها هم که سینه خیز در سالن خانه سوسماری کار می کردم...اما هفته پیش که بین کلاس های نویسندگی و زبان مجبور شدم چهارساعتی را به سبک هولدن کالفیلد رمان ناطوردشت ول بچرخم رفتم واز مسئول کتابخانه ای آن نزدیکی ها خواستم اجازه دهد من موقتا در سالن مجهزشان مطالعه کنم. دروغ گفتم نه کتابی داشتم و نه انگیزه مطالعه . پر از نوشتن بودم. نشستم و سه ساعت یک بند نوشتم. میزخالی ای که گیرآورده بودم محشر بود. انگار برای نوشتن آفریده شده بود. می شد به راحتی برگه های سفید، جاقلمی ها، فرهنگ لغت و فلش کارت ها و غیره را در آن جا داد و تا ساعت ها روی آن نوشت. دو داستان کوتاهی را که تمام هفته به آنها فکر می کردم را روی همان میز نوشتم. بعد تمام مدتی که داشتم تنهایی ناهار می خوردم به میز فکر می کردم. من عاشق میز شده بودم. یک میز ساده و مسخره بود اما برای نوشتن جذاب بود. سرکلاس زبان خودم را پشت میز تصور کردم. درحالی که خم شده ام و دارم طراحی می کنم، نقاشی می کنم یا حتی با فوتوشاپ لپ تاپ ور می روم. امروز که برادرهایم داشتند آماده می شدند برای خرید بروند شهر دیگری سفارش خرید میز را به آنها دادم. میز ساده تر از شکلی است که در بالا می بینید.اما من همین شکل پیچیده و سختش را به آنها نشان دادم تا آزارشان دهم. یکی از آنها گفت که شاید گران باشد و من به آنها گفتم پدر گفته تا وقتی که من کار ندارم او هزینه های مرا تمام و کمال می دهد.همه سمت پدر برگشتند و او فهمید با آهنی که خودش گداخته داغ شده. حالا نشسته ام و به حذف تخت خواب از اتاقم فکر می کنم. بی نهایت خوابیدن روی زمین را دوست دارم اما اتاق بی میز را دوست ندارم...میز عزیزم. ..زشت یا زیبا... گران یا ارزان... من با تمام وجودم منتظرت هستم...


فا نو
۱۶بهمن

 «مهناز افشار» بعد از تماشای فیلم «خانه‌ای در خیابان چهل و یکم» که از قضا خودش هم در آن بازی می‌کرد در حالی که به شدت اشک می‌ریخت گفت: شاید برای اولین بار بود که به عنوان مخاطب تحت تاثیر یک فیلم قرار گرفتم!

حالا شاید خیلی‌هاتون تعجب کنین ولی این عکس‌العمل در سینما بسیار مرسومه. مثلا می‌گن «اینگرید برگمن» هر وقت «کازابلانکا» رو می‌دیده‌ های‌های گریه می‌کرده و تا یه هفته افسرده می‌شده. جالبه بدونید «استنلی کوبریک» برای اولین بار که پای تماشای «درخشش» که تنها اثرش تو ژانر وحشت بود نشست با هر دفعه رسیدن صحنه‌های ترسناک فیلم تو صندلیش فرو می‌رفت و وحشت زده می‌گفت: اوه اوه… جاجیدم به خودم (استنلی همیشه خودش رو در معرض قضاوت قرار می‌داد) چقدر ترسناکه! یا کاملا معروفه که «جیمز کامرون» و «استیون اسپیلبرگ» هر موقع تو اکران فیلم‌هاشون با سکانس‌هایی که تو اون‌ها از جلوه‌های ویژه استفاده شده می‌گن: یا جد آبراهام لینکلن! چه جوری می‌سازن اینا رو؟ بعد می‌زنن زیر گریه. درست مثل مهناز. به جان خودم. اصلا چیز عجیبی نیست که تعجب می‌کنین. بی‌ذوق‌ها!


آیدین سیار سریع

Chizna.ir 


فا نو